 |
روی پله های
بالایی آمفی تئاتر سوربن هشت ایستاده ام.
این همان دانشگاه ونسن است که خیلی از
گنده های سیاسی وطن [بیوطن] چندی آنجا
دانشجو بودند، بدون آنکه یکساعت کلاس رفته
باشند. خب حتما سرنگون کردن محمد رضا شاه
بیچاره وقتی برای مدرسه رفتن براشان
نمیگذاشت. «علاء» هم فارغ التحصیل
همانجاست، همان «الاغ» دانشجوی رشته ی
جامعه شناسی را میگویم که بعد از چهار سال
بدون یک ساعت کلاس رفتن لیسانس گرفت. تازه
کلاه فارغ التحصیلی هم سرش کردند. طفلک
سرش را کلاه گذاشتند.
اینجا همانجاست، دانشگاه ونسن، سوربن هشت،
تو ناف پاریس... بیخود که نمینویسم.
پرونده ی همه شان تو آرشیو دفتر دانشگاه
هست.
استفانی هم با من است. آمده است تا از جلسه ی
سخنرانی اکبر فیلم بگیرد. خودم از او خواسته ام
بیاید. خواستم بیاید تا ببیند روباه، بیرون از قفس
چه شکل و شمایلی دارد، اصلا چه میگوید، چه میخواهد
و کجای مختصات این جهان بی در و پیکر ایستاده
است؟!
|
ابوالحسن هم هست، علی و ناصر هم هستند.
خیلیها هم هستند که نمیشناسمشان. استفانی خسته
است. حوصله اش سر رفته، به ویژه از بی برنامگی و
وقت نشناسی ما ایرانیها. میگویم:
«کمی صبر کن، بالاخره میآید!»

میآیند. اکبر تنها نیست. آدمهای مهم هیچوقت تنها
نیستند. تنهایی و بیکسی مال آدمهای مهمی مثلا
فیلسوفها و تئوریسینهای نوین
«جمهوریهای
ویژه» نیست. همیشه ی خدا یک عالمه آدم در همه ی
دنیا دنبال کونشان ریسه هستند.
اکبر است با کسی که نمیشناسمش، اما مثل
بادیگاردی «سوژه» را بغل کرده که یک وقت - لابد -
چشم زخمی به او نرسد. به خیالش ملکه ی صبا را بغل
کرده است!
استفانی حواسش جمع است که چیزی را از دست ندهد. تا
از پله ها بروند پائین، بوی تند عرق ترشیده ی
مردانه ی کریهی مشامم را میآزارد. به روی خودم
نمیآورم. استفانی آهسته میگوید:
«چه بوی عرقی میدهد!»
 |
با خنده سری تکان میدهم. محافظ و مترجم
روباه با صدای نکره ای – با لهجه ای کمدی
به زبان فرانسه – میگوید: «خفه!»
معین همزمان گفته ی استفانی را برای اکبر
ترجمه میکند.
میگویم: «هرچی فحش بدی، این زن فرانسویه،
نمیفهمه. میخواستی حمام کنی بیچاره...
اینجا اروپاست ها... نه زندان اوین...»
اکبر با نگاه خون گرفته ای استفانی را
تهدید میکند. بعد از پله های آمفی تئاتر
میرود پائین. حالا بلند بلند میگوید:
«من عرق انقلاب را کرده ام. عرق انقلاب در
تن من است...»
و صداش در ازدحام جمعیت منتظر گم میشود. چشمهاش
مرا یاد لاجوردی میاندازند.
بلند بلند میگویم: «عرق انقلاب پس از سی سال هنوز
خشک نشده!؟» و میخندم. خنده دار هم هست. پس این
همه سال کشک میساییدند؟
|
وقتی میرسند پائین، اول ابوالحسن بغلش میکند و
د... به ماچ. بعد علی، بعد هم امیرعباس... استفانی
از همه ی این صحنه ها فیلم میگیرد.
من هم دوربین عکاسی ام به راه است. شستشان که
خبردار میشود، به بادیگارد خبر میدهند. محمد میدود
و دوربین را از دستم میقاپد. فیلمش را میکشد
بیرون. عذرخواهی ای میکنم که از جلسه بیرونم
نیاندازند. جای شکرش باقی است که دوربینم را پس
میدهند.
حوصله ی استفانی سر رفته است. رفته کناری و آرام
پشت دوربین فیلمبرداری فلان کانال تلویزیونی
ایستاده است. چیزی نمیگوید، فقط گاه لبخندی از سر
همدستی با من رد و بدل میکند.
کسی میداند عرق انقلاب کی خشک خواهد شد؟
اصلا آنجا کجاست که بعضی خطوط متقاطع یا موازی و
گاه حتا متنافر به هم میرسند و با هم روبوسی... آن
هم گرم ِ گرم...؟!!!
28 اکتبر 2008 میلادی