صفحه نخست >  داستان> آن جوانک شکلاتی!

 

 

آن جوانک شکلاتی!

 

     ساعت حدود دو بعد از ظهر بود. خسته و مرده با یک کیسه ی پلاستیکی ی خرید، خودم را میکشیدم. خیس ِ باران بودم. صبح زود فکر نمیکردم باران این همه شدید شود و اینطور خیسم کند. کفش مناسبی نپوشیده بودم. هواشناسی این بار هم گولم زده بود. کفش مناسب داشتم، ولی امروز نپوشیده بودمشان. میخواهم بگویم از «پابرهنگان» نبودم. همه چیز تصادفی پیش آمده بود. خام ِ چند لبخند ِ خورشید خانم ِ صبح ِ زود ِ یک روز ِ نوامبر شده بودم. برای همین هم تمام ِ روز را با کفش ِ خیس و جوراب ِ خیس و پاچه ی شلوار ِ خیس سر کرده بودم. تازه، هم چتر داشتم و هم بارانی، ولی کارساز نشده بودند. هوا ملس بود. نه گرم بود و نه سرد. فقط خیس بود، خیس ِ خیس...

گرسنه بودم، اما از «گرسنگان» هم نبودم. کاملا اتفاقی گرسنه ام شده بود و مثل اسب ِ گاری هرچه به این آپارتمان ِ زیر شیروانی نزدیک میشدم، سرعتم بالاتر میرفت.

          بین راه، نرسیده به چهار راه، کمرکش ِ خیابان ِ شاه، سر ِ خیابان ِ باغ مردی ایستاده بود که انگار از شکلات ساخته بودندش. شکلاتی ی شکلاتی... من، هم پلیور داشتم، هم بارانی، تازه پاهام خیس ِ خیس بودند. حوصله هم نداشتم. خسته بودم... گرسنه بودم... اما «شکلات» با پیراهنی بدون آستین، رکابی، شلواری جین و کفشی خوشفرم، بر خیابان باغ ایستاده بود و داشت سمت ِ مخالف ِ مرا نگاه میکرد. نفهمیدم چه کار میکرد. ولی تن و بدنش، بدن شکلاتی رنگ ِ ورزیده اش قلقلکم میداد. نه... تپشی... رویش را ناگهان برگرداند. نگاه خریدارم را دید. لبخندی زد و سلامی... حتما تو خانه اش آئینه داشت؛ نه از این آئینه های زپرتی ای که آدم را زشت نشان میدهند. حتما آئینه اش کریستال بود که خودش را این همه زیبا دیده بود. اصلا میدانست که زیباست. حتما خودش را خوب تماشا کرده بود. حتما دیده بود، در همان آئینه ی گرانقیمت ِ کریستالش دیده بود که خوش ترکیب و خوشتراش است.

لبخندی زد. انگار از اینکه خریدارش بودم، سپاسگزاری میکرد. زحمتش هدر نرفته بود. بدنش، بدن ِ خوش تراشش برق میزد و چشمم را به دنبال میکشید. خواستم بگویم... رفتم بگویم اجازه دارم دستی به بازوهاتان بکشم؟ به سینه هاتان؟ خجالت کشیدم؟ نمیدانم.

هنوز داشت لبخند میزد. هنوز نگاهم میکرد. هنوز چشم دوخته بود به چشمان ِ خریدار من... ولی همه ی این چشم چرانی چند ثانیه بیشتر نبود... قدمهام شل شده بودند. دیگر عجله نداشتم. دیگر سردم نبود، گرسنه ام نبود.... مرد ایستاده بود و فقط پاهای خیس من بودند که انگار سرما کرخشان کرده بود. دیگر راه نمیرفتند. نتوانستم بگویم اجازه دارم دستی به سینه ها و بازوهای خوش تراشتان بکشم، نشد... روم نشد.

          رد شدم. همان لحظه باران بند آمد. همان موقع خورشید خانم سرک کشید. همان موقع تنم خشک شد. گرسنگی یادم رفت. همان لحظه سرما از تنم راهش را کشید و رفت. سرعتم آمد پائین... سر چهار راه برگشتم تا دوباره، شاید دوباره تن و بدنش را دیدی زده باشم...

   به خانه که رسیدم، یقه ی همخانه را گرفتم که تنش را نشانم دهد. مهربان شده بودم. دیگر خسته نبودم. دیگر گرسنه نبودم. حوصله ی همه چیز را داشتم. همه چیز را ... رفتم تا تن و بدن همخانه را نوازش کنم، اما انگار رونوشت با اصل خیلی فرق داشت.

شکلات هنوز همانجا ایستاده بود... ولی شکلات من سفید بود... سفید است.

 

 

12 نوامبر 2008 میلادی