صفحه نخست >  داستان> آپسه

 

  آپسه

 

  وقتی یکباره پس از زمستانی سرد و بی روح هوا خوب میشود و اتفاقا آن روز که هوا خوب است، همان سیزده بدر یا حوالی همان روز اول آوریل این طرفیهاست که درست مثل سیزده بدر خودمان دروغی در چنته دارد و با آن میشود سر خیلی ها را کلاه گذاشت، شال و کلاه میکنی به سمت این رودخانه ی دلپذیر و دوست داشتنی و آنقدر در این هوای بهاری قدم می زنی و قدم می زنی که دیگر کف پات جواب این همه خوشگذرانی را نمی دهد. جوابت می کند.

مخصوصا که یکشنبه ای باشد، همان یکشنبه ی اول آوریل که خیلی از مغازه ها و فروشگاه ها بازند و مردم ریخته اند تو خیابان و دارند از خوشی و خوشگذرانی خودشان را خفه میکنند.

         خب، فردا دوباره دوشنبه است و این خوشگذرانی تمام میشود، اما یادگارش مثل یک تاول کوچولوی خرکی کف پات میماند. نشان به آن نشانی که این علامت خوشگذرانی هی بزرگ و بزرگ تر میشود و تو یکباره از وحشت این که سرطانی چیزی گرفته باشی، مجبوری چند روزی مریض بنویسی و پاشنه ی در دکان دکترها را برداری. پاشنه ی در دکان دکترها را برمیداری. اولش که یک هفته بعد از آن خوشگذرانی دروغین سیزده بدری، درست یک هفته بعد که وسط چهار روز تعطیلی عید پاک است، مجبور میشوی به بیمارستانی بروی و جای پای خوشگذرانی را نشان خانم دکتر کشیک بدهی که بابا به دادم برسید. دیگر نمیتوانم راه بروم و خانم دکتر، یخ و بیمزه فقط دارویی لابد مثل مرکورکروم خودمان کف پات میمالد و بسته بندی اش میکند. بعد هم دستور میدهد که شما نیاز به جراح دارید. ای داد بیداد. جراح چی؟ من که چیزی ام نیست. بعد فکر و خیال مثل خلنگری ته دلت میخلد که نکند از خوشی سرطان گرفته باشی؟ ای بابا، مگر میشود آدم نتواند راه برود و فقط برای کمی قدم زدن در هوای بهاری این همه گرفتاری براش درست شود؟ و تمام یکشنبه و دوشنبه ی تعطیلی عید پاک را با نگرانی سر میکنی و تازه طبق دستور خانم دکتر کشیک باید روزی دست کم دوباره پات را تو طشت آب جوش - درست همین را گفت – بیست دقیقه تو طشت آب جوش بگذاری تا کف پات نازک شود و بعد هم آن را با همان پماد زهرماری پانسمان کنی و تمام این دو روز را  در خانه بمانی و از جات تکان نخوری و کلی فکر و خیال به سرت بزند که ای بابا، از هر طرفش را که می گیری، باز یک جای دیگرت لنگ می زند و شده ای مثل ماشین مشدی ممدلی که نه بوق دارد و نه  صندلی. و لکنته شده ای و هی غصه پشت غصه و هی دپرسیون پشت دپرسیون و...

         سه شنبه صبح که روز کار است، همان اول صبح تلفن میکنی به رئیست که بابا چند روزی مرا مریض بنویس تا ببینم چه مرضی گرفته ام. و صاف میروی سراغ دکتر خانوادگی ات و چون وقت نگرفته ای و دیگر مریضها هم در این چهار روز تعطیلی عید پاک حسابی ناپرهیزی کرده اند، تا صلات ظهر طول میکشد که دکتر را ببینی. دکتر آخ آخ و واخ واخی میکند و می گوید: خانم دکتر کشیک راست گفته است. برو پیش دکتر کلاوس جراح. ساعت یک ربع به یک است و خودت را با همان پای چلاق به مطب کلاوس میرسانی که منشی اش می گوید برو ساعت دو بیا، دکتر رفته است نهار. میچپی تو یک کافه و همچنان نگران و ترسیده از واژه ی جراح – حالا اگر جراحی برای خوشگلی بود یک چیزی – چیزی کوفت میکنی که نه به دلت میچسبد و نه بهت مزه میکند.

         ساعت هنوز دو نشده دم دکان جراحی حاضر میشوی که پرونده ای برات تشکیل میدهد و میچپاندت تو اتاق انتظار و میبینی که هفت/هشت نفر دیگر هم آنجا نشسته اند و بیچاره ها از همان پیش از ظهر در انتظارند که دکتر به دادشان برسد. غزل خداحافظی را میخوانی و می تمرگی روی یک صندلی و از بس همان روز را در این مطبها و روی این صندلیهای ناراحت نشسته ای، دوباره گردن درد میگیری و شروع میکنی همانجا تو اتاق انتظار ورزش گردن و شانه کردن که مریضهای دیگر که از بیکاری خواندن مجله های کهنه حوصله شان سر رفته است، هی نگات میکنند که این دیگر چه جورش است؟!

 نشان به آن نشانی که ساعت پنج و بیست دقیقه صدات می کنند. دکتر نگاهی به کف پات می اندازد. پانسمانش میکند با این خوشبینی که پماد یا ضماد یا کوفت زهرمار مخصوصی مالیده ام که سرش تا فردا باز میشود. اگر باز نشد فردا مجبوریم جراحی اش کنیم. شلان شلان کیسه ای خرید میکنی، چرا که کسی را نداری برات خرید کند. عیال سر کار است و تا غروب بیست دفعه تلفن کرده است که ببیند در چه حالی؟! و خودت هم نمی دانی در چه حالی. و شب است و نگرانی و چلاق وار راه رفتن و بی حوصلگی و وصیت نامه نوشتن که اگر سرطان باشد چه خاکی به سرم کنم و از این حرف ها و از این نگرانی ها. چهارشنبه دوباره تاکسی و مطب و سه ساعت انتظار و اتاق انتظار و ورزش گردن و شانه در همان چند ساعت انتظار و نگاههای عجیب و غریب بیماران امروزی و بعد ساعت دوازده صدات می کنند.     

     در تمام این دو/سه ساعت انتظار، تو دلت هم میخواستی زودتر نوبتت شود و هم میخواستی اگر خطری هست، دیرتر با خبرشوی.

         پانسمان باز میشود. دکتر نگاهی میکند، بعد پرستار امضایی ازت میگیرد که با جراحی موافقی که لابد اگر خطری پیش آمد، پای خودت! بعد کارد و چنگال و قیچی و چاقو و اره برقی و مته و بقیه ی مخلفات آماده میشوند و یکباره عربده ات ساختمان را برمی دارد. دکتر زیرلبی غرغری میکند که آواز خواندنت شهرت جهانی دارد و نمیداند که عربده هات هم شهرت جهانی دارند. این بار با یک پانسان گردن کلفت راهی میشوی. اما می توانی کف پات را زمین بگذاری. نترس دختر جان تمام شد. نه، تمام نشد. تمام هفته تا همین امروز که جمعه ی بعد از آن فاجعه ی هفته ی پیش است که دیگر نتوانستم لب رودخانه قدم بزنم و مجبور شدم برگردم خانه، تو دکان شماها گذشته است. امروز پانسانها خفیف تر شده اند و دیگر لازم نیست دکتر بروم. هنوز خوب نشده است، اما طبق تئوری دکتر کلاوس باید تا هفته ی یگر خوب خوب شود. اما این وسط رفیقی هست که شبها از بیکاری و بیحوصلگی با او گپی میزنم که از راه دور مثلا به درد دلم برسد و کمکم باشد که وحشت سرطان در تنهایی خطرناکتر است. اما اگر یکی آن طرف دنیا پای سیم تلفن باشد، انگار یکی را همین نزدیکی ها دم دست داری و از این داستان ها. منتها این رفیق دیر و دور من، بلانسبت شما که می شنوید، نه عقلی به کله دارد و نه اصلا تلاشی می کند که از این موهبت خدادادی اش – به قول خودش – استفاده ای بکند. عدل حواله ات میدهد به دعایی و نذر و نیازی و این که برای سلامتی ات یک کف پای نقره نذر کن و بده من که میروم ایران، بیاندازم تو حلقوم امام رضای غریب که به داد تو غربتی بدبخت برسد. وقتی می خندم که عزیزم این امام رضای تو اگر سروکارش با پزشکی و دوا/درمان است، چرا نکرد پادزهری برای زهر انگور باغ حمید ابن قحطبه که در پیاله های مامون خلیفه ی ملعون عباسی سرو میشد، پیدا کند و جان نازنین خودش را نجات بدهد؟! رفیق متلکی بارم میکند که اصلا می دانی چیست؟ حقت است که این همه بلا سرت می آید. تو که این همه پشت سر ائمه ی اطهار و چهارده معصوم و پنج تن آل عبا صفحه می گذاری، چه انتظاری از خدا داری؟ البته که صبر خدا زیاد است، اما خدا این جوری حسابت را می رسد که خودت ندانی از کجا خورده ای... هرچه سعی میکنم براش بگویم که بیمه های بهداشتی این طرف ها محاسنی دارد که بیمه ی چهارده معصوم تو ندارد، به خرجش نمیرود که نمیرود.