 |
1
.......
مرد – گلبانو، زنم میشی؟
زن
– اگه زنت بشم، اون وقت من میشم محمد رسول
الله و تو میشی عایشه ی ام المومنین.
مرد – خب باشه، من که مشکلی ندارم.
زن
- ولی من اگه بخوام اینطوری «زن» بگیرم،
دنبال یک «مرد» باکره میگردم...
مرد – یعنی چی؟
زن
– خب دیگه مگه عایشه باکره نبود؟
مرد - ...
زن
– مگه مردهایی که زن پستی میگیرن، دنبال
باکره و کم و سن و سال نیستن؟
مرد – حالا فکر کن منم باکره ام...
زن
– چی چی رو فکر کنم باکره ای...
مرد – یعنی هیچ شانسی ندارم؟ |
زن
– نه که نداری... یادت رفته همین چند هفته پیش
نوشتی که با دوست دخترت برای این که ازت «استفاده
ی ابزاری» میکرد، به هم زدی؟
مرد – یعنی میدونی که دیگه باکره نیستم؟
زن
– بقیه را هم مطمئن نیستم، چون شنیدم بساط بخیه و
دوخت و دوز اونجا خیلی براهه...
مرد -....
زن
– خب حالا از شوخی گذشته برو به کارت برس، بگذار
منم به کارم برسم...
مرد – او.کی... بوووووووووووس.
2
مرد – الو، عسل بانو؟ الو..................!
زن
– بله هستم.
مرد – خوبی گلم؟
زن
– مرسی، تو چطوری؟
مرد - مرسی
زن
– دیروز غایب بودی!
|
مرد – اومدم عرض ادب کردم، مثل این که کار
داشتی.
زن
– آره... باید میرفتم بیرون... ولی تا
غروب آن لاین ماندم، نیومدی.
مرد – جدی؟
مرد – آخی.
مرد – ببخشید... دیروز تا شب بیرون بودم.
مرد – حالا چرا؟
زن
– چرا چی؟
مرد – چرا منتظرم بودی؟
زن
– خب... بهت عادت کردم... دیگه...
مرد – همین؟ فقط عادت کردی؟
زن
– بیا براش اسم نگذاریم... خب تو برو به
کارت برس... بگذار من هم بروم دراز
بکشم... حالم خوب نیست. |
 |
مرد – کجا دراز میکشی؟
زن
– همینجا... روی کاناپه.
مرد – جای مرا هم خالی کن...
زن
– دیگه شیطون نشو...
مرد – بوووووووووووووووووس... عزیزم.
زن
– تا بعد...
مرد – تا بعد گلم...
 |
3
مرد – هستی بانو؟
زن
– سلام
مرد – چطوری محمد من؟!
زن
– مرسی عایشه جان، خوبم، یعنی بهترم.
مرد – باید برم بیرون... چیزی نمیخوای
برات بخرم؟
زن
– چرا... یک فروند نان سنگگ برشته ی
خشخاشی با سرشیر تازه، یک عالمه کیک یزدی
و چند تا نان خامه ای خوشمزه... با چند تا
فال گردوی تازه...
مرد – باشه گربه ی شیکمو... تا بعد...
بوس...
زن
– تا بعد... نون خامه ای یادت نره ... |
4
مرد – سلام مهربانو.
زن
– سلام از من.
مرد – مستی از سرت پرید؟
زن
– آره... حالت خوبه؟
مرد – مرسی... تو خوبی؟
زن
– آره... مرسی... دیشب ساعت ده رفتم خوابیدم.
مرد – ای شیطون...
زن
– چرا؟ آن همه حرفهای خوب شنیده بودم... شراب
شیرینی هم زده بودم... خب... کلی مزه داشت.
مرد – خب حالا زنم میشی؟

زن
– باید سند محضری بدی که منو همینطور که هستم،
قبول داری!
مرد – من که از خدامه محضریت کنم.
زن
– محضری چیه؟
مرد - مگه نمیخوای زنم بشی؟
زن
– معلومه که نه... من این کاغذ بازیها را قبول
ندارم... باید قول بدی منو همینطوری بخواهی عایشه
جان.
مرد – مگه تو چطوری هستی؟
زن
- هم از تو بزرگترم عایشه جان، هم «انفجاری»
مینویسم...
مرد – من عاشق تو و نوشته هاتم، همینطوری هم قبولت
دارم. بعد من میشم محمد و تو میشی خدیجه...
زن
– جدی؟ آهان... میخوای بعد که من مردم، بری حرمسرا
راه بیاندازی؟
مرد – نه، بعد از تو من میشم عایشه و تا آخر عمرم
ازدواج نمیکنم...
زن
– آخی... چرا؟
زن
– نه... این کار رو نکنی ها... تو باید کیف دنیا
رو ببری...
زن
– راستی این خدیجه چه زن مدرنی بوده ها...
مرد – آره... بیزینس من... نه... بیزینس وومن بود.
زن
– آره... خوب بلدی ها...
مرد – برای بودن با تو باید خوب بلد بود...
زن
– موافقم... ولی جدی که نمیگی؟
مرد – چرا؟ این احساس قشنگیه بانو...
زن
– او.کی. برو بخواب عزیزم... شب خوش.
مرد – بانو... میدونی این اولین باری است که میگی
عزیزم.... ؟
زن
– خب... برو... شیطون نشو... شب بخیر.
مرد – شب بخیر بانو... بوووووووووووووس.
7 سپتامبر 2008 میلادی