صفحه نخست >  داستان>  دروغ جاویدان!

دروغ جاویدان!

         

         همه را آورده‌ بودند. برخی را با كت‌ و شلوار از محل كارشان آورده‌ بودند. رادیو مارش پخش می‌كرد و موجش می‌افتاد روی موج تمپوی بچه‌ها كه با مسعود تماس می‌گرفتند.

         تا دم مرز آمده‌ بود و بدرقه‌شان كرده‌ بود. می‌رفتند برای فتح تهران. عملیاتِ فتح تهران. بوی صلح می‌آمد، بوی آتش‌بس می‌آمد. راه افتاده‌ بودیم به سمت شرق، كمی بالاتر، به طرف كرند، با ستونی دو نفره.

         رادیو گفت: اینجا تهران است، صدای جمهوری اسلامی ایران. بعد صدای مارش آمد. از همان اول می‌دانستند. مسجد‌ها مردم را جمع می‌كردند و با كامیون می‌فرستادند غرب.

         مسیر كرمانشاه غوغا بود.    

         ما در راه بودیم. كمی پیاده، كمی سواره. چهار كاسكاول قراضه‌مان را كنار جاده كاشتیم و رفتیم. محمد علی از همه، مرحله‌ به‌ مرحله فیلم می‌‌‌گرفت. بچه‌ها می‌خندیدند. رادیو مارش پخش می‌كرد. ما نشسته‌ بودیم توی آیفا، كلاش‌ها را گذاشته بودیم وسط پامان و چرت می‌زدیم.

         چند‌ روز بود نخوابیده بودیم. چند روز بود در تدارك بودیم. و حالا می‌رفتیم. رادیو مارش پخش می‌كرد. مسجد‌ها مردم را می‌چپاندند توی كامیون، و می‌فرستادند غرب. جاده‌ی قزوین غلغله بود و غلغله‌تر می‌شد. راه بندان بود و مردم، نظامی و شخصی، ریخته شده‌ بودند توی دشت.

         تا چشم كار می‌كرد، مرد بود كه می‌آمد سمت غرب. تا چشم كار می‌كرد زن و مرد بود كه می‌رفتیم سمت شرق. بعضی توی آیفا خودی می‌جنباندند و آوازكی می‌خواندند. لابد می‌رفتیم برای فتح تهران.

         من یاد مادر افتادم، بهرام یاد پدر، ماهناز یاد خواهر و همه‌مان با هم یادِ آنهایی كه دوستشان داریم و سال‌هاست ندیدیمشان. می‌رفتیم تا كاری بكنیم.

         دشت پر بود از لباسِ سبز و كلاه‌ خود، و دخترك‌هایی كه می‌خواستند مملكت را نجات بدهند. نمی‌دانستیم چه می‌شود. همه خوشحال بودیم. بعضی‌ها یاد كاسترو افتاده‌ بودند. بعضی هم یاد لنین. شاید مملكت را می‌شد ـ مثل همان سال‌ها ـ با یك چشم‌بندی گرفت.

         جنگ تمام شده‌ بود.

         سال‌ها بود آنجا بودند. سال‌ها بود منتظر چنان روزی بودند. مسعود، همان كه فرمان حمله می‌داد، شب‌های قبل سیصد عروسی راه انداخته‌ بود، و دختر‌ها و مرد‌هایی را كه همدیگر را نمی‌شناختند؛ با یك صیغه‌ی هوایی چپانده بود توی یك اتاق و اجازه داده‌ بود مزه‌ی زندگی زیر زبانشان بیاید، تا بدانند كه زندگی شیرین است و برای زندگی بجنگند و انگیزه داشته‌ باشند و خوشحال باشند كه جنگ، فقط مرگ و عزا نیست و می‌شود در جنگ، هم عروس شد و هم داماد، و بعد همه را به كشتن داد كه داد.

         دشت پر بود از لباس‌ سبز. مادر‌ها را آورده‌ بودند. بیمار‌ها را آورده‌ بودند. پیرها را آورده‌ بودند. بچه‌ها را از مدرسه آورده‌ بودند. و مسعود ماه‌ها و سال‌ها در تدارك فتح تهران بود. ایرج در آلمان، سهراب در فرانسه، حمید در انگلیس، شهره در امریكا و عزیز در افریقا مردم را راه انداخته‌ بودند كه: برویم برای فتح تهران!

         خبرچین‌ها خبر شده‌ بودند. هیچ‌ چیز مخفی نبود. تواب‌ها را در خطِ‌ مقدم بسیج كرده‌ بودند. پشت‌ سر‌ هم می‌رفتند. بدون تجهیزات می‌رفتند. می‌رفتند برای كشتن و كشته‌ شدن؛ به دست یارانشان.

         هركدام تا می‌توانست ترفند می‌زد. همه آماده‌ بودند. حزب توده هم آماده‌ باش داده‌ بود. بعضی‌شان یادشان آمد كه سال سی و دو یادشان رفته‌ بود بجنبند و حالا می‌جنبیدند. همه‌ی توانشان را بسیج كرده‌ بودند. لابد می‌خواستند مملكت را از دست این‌طرفی‌ها بگیرند وبدهند  دست آن‌طرفی‌ها!

         معامله‌ی جالبی بود. همه در تكاپو بودند. ما هم می‌رفتیم كاری بكنیم؛ اینطور خیال می‌كردیم. فقط خیال می‌كردیم. مسعود در امان بود. بی‌امنی همه‌ جا را گرفته‌ بود. همه می‌ترسیدیم. و هوانیروز همه‌ی اسلحه‌های بی‌مصرفِ شاه را مصرف كرد. 

         دشت، پر بود از عرق‌گیر سفید‌هایی كه در یورش اول گیر افتاده‌ بودند، بعد ما اسلحه‌هاشان را گرفته‌ بودیم و لباس‌هاشان را در آورده و رهاشان كرده‌ بودیم.

         وقت اسیر گرفتن نبود. فشنگ هم نداشتیم حرامشان كنیم.

         وقت اسیر گرفتن نیست. فشنگ هم نداریم حرامشان بكنیم. و حالا، همین فرداست یا امشب كه دوباره مسلح شوند و برگردند، و این‌ بار هر چه اسلحه‌ی قاچاق خریده‌اند خرجمان كنند و برگشتند و وقت نداشتند لباس بپوشند و مثل همان‌ها عربده می‌كشیدند و خمینی رهبر می‌گفتند.

         هر چه داشتند بر سرمان ریختند. ما در كمین افتاده‌ بودیم. از زمین و آسمان آتش می‌بارید. مسعود از عراق آتش زاپاس می‌فرستاد. مردم از دهات فرار می‌كردند. همه آواره شده‌ بودند. دشت پر بود از آواره‌هایی كه فقط دو‌/سه‌ روز بود طعمِ آتش‌ بس را چشیده‌ بودند. بعد صدامِ عزیز به ما نارو زد، و جرات نكرد آتش‌ بس را نقض كند. بعد ما ماندیم و هوانیروز، و همه‌مان زیرِ بارانِ آتشِ پدران و برادران و عموها و دایی‌ها و همسایه‌ها و همشهری‌ها و همكارها و دیگران و دیگران!

         هنوز می‌رفتیم. چه‌گوارا و لنین در ما بزرگ شده‌ بودند. خودمان را جانشینِ بلافصلِ ایشان می‌دیدیم. می‌رفتیم تا با یك چشم‌بندی همه‌ی مردم را كه دهسال بود منتظرمان بودند پشت سرمان ردیف كنیم. می‌رفتیم تا با سلاح توده‌ها قیام كنیم. می‌رفتیم و هنوز هم می‌رویم و آب هم از آب تكان نخورده‌ است.

         محمد‌علی گفت: من دیگر نمی‌توانم فیلم بگیرم و دوربینش را انداخت، آر‌پی‌جی را برداشت و برگشت به سمت شرق و موشكی تركید.

         اصغر ترسیده‌ بود. خیال نمی‌كرد جنگ، جدی باشد. ناراحت بود كه چرا آمده‌ بود عراق: جنگ، كار ما نیست. بعد یاد زنش افتاد و یاد خانه و تاكسی‌اش و دلش برای اروپا تنگ شد. بعد شروع كرد به گریه كردن.

         رضا مدت‌ها بود كه بریده‌ بود. حسن خیال می‌كرد اگر برود عملیات، و اگر اتفاقی بیفتد ـ كه نیفتاد ـ وزیر و وكیل خواهد‌ شد. و حالا اینجا به جای پست و عنوان، قبر بود كه از آسمان می‌بارید. قبر هم نبود. جنازه‌ها روی‌ هم تلنبار شده‌ بودند. همه ترسیده‌ بودند. شعارهای رهبری دود شده‌ بود و رفته‌ بود هوا. با شعار و هیاهو نمی‌شد جنگید. فن جنگیدن لازم بود. در آن بیابان هر چه بود تخصصی دركار نبود.

         متخصص را به كارِ‌ گل می‌‌گماشتند، دكتر را وامی‌داشتند چاله بكند و پر كند، مهندس را به آشپزی؛ تا به شعارهای رهبری ایمان بیاورند؛ تا از اخلاق بورژوازی پاك شوند.

         همه گیج شده‌ بودند. همه‌ چیز شوخی بود. نشست‌ها و شعارهای رهبری جوك شده‌ بود. بچه‌ها دسته‌ دسته پرپر می‌شدند. دسته‌ دسته درو می‌شدند. تو تله افتاده‌ بودیم. تو كمین افتاده‌ بودیم. دشت، پر از جاسوس بود. بعد جاسوس‌ها به جبهه‌ی خودشان گریختند. بعد مردم از دهات فرار كردند.

         چند دختركِ خوش‌ باور كه پست‌های كمدی رهبری را باور كرده‌ بودند، سیلوهای گندم را خالی كردند تا بین مردم تقسیمشان كنند. بعد مردم دررفتند. بعد ما كشته شدیم. بعد ما شاشیدیم. بعد همان شاش كف كرده‌مان را دوباره نوشیدیم. بعد و بعد  و عجب جهنمی!  

         ملخِ هلی‌كوپترها روی سرمان می‌‌چرخیدند. ما می‌خوابیدیم روی زمین و با كلاشینكف روی ملخ‌ها میزان می‌كردیم. بعد با هر چرخشِ ملخ چند ده نفر دود می‌شدند. چند صد نفر دود می‌شدیم. بعد هزار هزار در نسلِ فرصت‌های سوخته پرپر می‌زدیم. بعضی عقب مانده‌ بودیم. ارتباط با جلو قطع شده‌ بود. ارتباط با عقب قطع شده‌ بود. كاك صالح تو سرش می‌زد. بچه‌ها پرپر می‌شدند. بچه‌ها له له می‌زدند. و ما هم‌ چنان می‌رفتیم.

         اصغر گفت: خواهر، همه را كشتند. هیچ‌كس نمی‌داند چند نفر كشته شدند. هیچ آماری نداشتیم. خوابگاه‌هایی بود كه دیگر درشان باز نشد. قسمت‌هایی بود كه هیچ‌كس دوباره آنجا نرفت.

         صابر گفت: پدرها و مادرها دسته‌ دسته كشته می‌شدند و ما حین جنگ برای بچه‌ها جشن می‌گرفتیم و تئاتر اجرا می‌كردیم و به بچه‌ها كادو می‌دادیم.

         بچه‌ها ترسیده‌ بودند. این همه محبت ندیده‌ بودند. بوی بدی به دماغشان می‌خورد. دلشان شور می‌زد. غذا نمی‌خوردند. نمی‌رقصیدند. خوشحال نمی‌شدند. نگران بودند. سراغ مادرشان را می‌گرفتند. سراغ پدرشان را و سراغ خواهر و برادر بزرگ‌تری را كه از مدرسه برده شده‌ بودند عملیات.

         مادرها یكی‌ یكی كشته می‌شدند. یكی‌ یكی تجاوز می‌شدند. خمینی قهقهه می‌زد. رفسنجانی می‌لرزید. خامنه‌ای می‌ترسید. همه تو سرشان می‌زدند. همه دورِ خودشان می‌چرخیدند

         رادیوها را از زندان برده‌ بودند. ملاقات را قطع كرده‌ بودند. روزنامه نمی‌آمد. هواخوری قطع شده‌ بود. همه مانده‌ بودند كه چه‌ خبر است؟ هیچ‌ كس نمی‌دانست. هیچ‌ كس، هیچ‌ چیز نمی‌دانست. زندانی كه به تحلیل  زنده بود بی‌تحلیل سر‌ به‌ نیست شد. فصلِ شكار شروع شد. فصل شكار اوج گرفت. بچه‌ها دسته‌ دسته در سالن دار‌ زنی به دار آویخته‌ شدند. بعد گرمِ گرم در ماشینِ حملِ گوشت رفسنجانی و رفیق‌دوست منجمد شدند. جنازه‌های ما در میدان‌ها ماندند. زخمی‌های ما در میدان ماندند و ما ماندیم و یك نسل خیانت شده

         برتولت برشت گفت: هرجا به فضیلت‌های بزرگ نیاز باشد، یك جای كار می‌لنگد اگر فرمانده بلد بود نقشه‌ی درستی برای جنگ بكشد، دیگر احتیاجی به سربازهای دلیر و از جان‌ گذشته نداشت، سرباز معمولی بسش بود فرض كنیم فرمانده آدم احمقی باشد، سربازها را می‌اندازد توی تله. آن وقت سرباز باید شجاع باشد تا بلكه جان بدر ببرد.

         اگر فرمانده آدم خسیسی باشد و تا می‌تواند در سربازگیری صرفه‌ جویی كند، سربازها باید همه، از نفر اول تا آخر، زور هركول داشته‌ باشند.

         اگر فرمانده آدم لاقیدی باشد و در فكر سرباز نباشد، آن وقت سرباز چاره‌ای ندارند كه به زرنگی و زیركی مار باشد. اگر فرمانده با توقعات بی‌حد‌ و‌ حصر خود به ستوهش بیاورد، فقط به نیروی وفاداری ممكن است تاب بیاورد. همه‌ی اینها فضایلی است كه در یك مملكت با نظم و قاعده، كسی به آن احتیاجی ندارد؛ زیرا در یك تشكیلات خوب، خصال متوسط و عادی آدم‌ها بس است؛ حتا چه اهمیتی دارد كه یكی‌شان احمق باشد، یا پا را بالاتر بگذارم، بزدل باشد؟

         و هر جا به فضیلت‌های بزرگ نیاز باشد فسادی در كار است و یك‌ جای كار می‌لنگد. و چند‌ جای كار می‌لنگد. و می‌لنگید.

         خیلی جاها می‌لنگید. خشونت، مد شده‌ بود. مرگ، آرمان شده‌ بود. هركه جان بدر می‌برد، به صلابه كشیده می‌شد كه: چرا زنده مانده‌ای؟

         مسعود به جنازه‌های ما نیاز داشت. ما تاریخ مصرفمان گذشته‌ بود. ما یكبار مصرف بودیم. برای این كه رهبری بالای سن تشویق شود، باید كشته می‌شدیم. و كشته می‌شدیم.

         هركه زنده مانده‌ بود مزدور می‌شد. هر كه اعتراض می‌كرد پتیاره می‌شد. ادبیات آخوندی دوره می‌شد. ما زن‌ها و مردهای بی‌بهایی بودیم. جانِ مردم بی‌ارزش بود. با تفنگ ساچمه‌ای باید انقلاب می‌كردیم. با وفاداری باید تاب می‌آوردیم و سال‌های سال تاب آوردیم.

         دین كه راه را بسته بود، بن‌بست می‌شكست. انقلابی شده‌ بود. آخوندٍ با كراوات، راهبر شده‌ بود. راه‌ها سد شده‌ بودند. امیركبیر، سر از خاك درآورده‌ بود، باد كرده‌ بود، چاق شده‌ بود. و سد می‌ساخت. هر روز سدٍ تازه‌ای می‌ساخت، به سد خو كرده‌ بودیم. سد را دوست داشتیم. سد را باور داشتیم. و روحِ امیركبیر در جسم اكبر گوشتی حلول كرده‌ بود.

         عبا را می‌كشیدند روی سرمان. مردم را می‌گذاشتند كنارِ دیوار كه نظم برقرار كنند.

         هنرمند را می‌كشند كه دوران بی‌هنری است. عقیده را می‌كشند كه دوران بی‌نظری است. نویسنده را به دار می‌كشند كه قلم،  قلم كنند. همه را می‌كشتند. و همه را می‌كشند.

         پدر گفت: دستت درد نكند. انقلاب كردی كه به سرمان بشاشی؟

    مادر گفت: مگر فقط ما بودیم؟

         پدر گفت: نفرینت می‌كنم. بعد نفرینم كرد. مادر را هم نفرین كرد.

         شهر نفرینم كرده‌ بود. من‌ هم در شهر نفرین شده‌ای، هی می‌زاییدم. بچه‌هام گرگ بودند. مردم را پاره می‌كردند. چشمشان را می‌بستند و خونم را می‌نوشیدند. گاه، زیرِ دست‌ و‌ پای بچه‌هایی كه زاییده‌ بودم، پدر را می‌دیدم و گاه مادر را و همیشه فهیمه را

         پدر قهر كرده‌ بود و سه‌ سال از خانه رفته‌ بود. دیگر دوستم نداشت. پدر را لو داده‌ بودند. پدر را برده‌ بودند كمیته‌ی مركزی كه آن زمان‌های خیلی‌ خیلی دور، مجلس شورای ملی بود و می‌زدندش. پدر تف می‌كرد. قی می‌كرد. خون استفراغ می‌كرد. و هم‌ چنان نفرین می‌كرد. حالا دیگر دوستم نداشت. دیگر نمی‌توانست دوستم داشته‌ باشد. دیگر نمی‌خواست دوستم داشته باشد. و من، تنها، در چنگٍ فرصت‌های سوخته، با سلاح حماقت به جنگ اژدها می‌رفتم و چه تصویری!؟