|
دوست ندارد با کسی مقایسه ام کند... چرا...
نمیدانم؟ ولی ... چرا... این هم یک جور سلیقه است.
پسرک حسود... نمیخواهد پام را جای پای کسی
بگذارم... دست من نیست. گاه بی آن که بخواهم،
اینطوری میشود، اینطوری میشوم... اینطوری
مینویسم... اینطوری دوست دارم و به هیچ تنابنده ای
هم حساب پس نمیدهم. از هیچکس نمیترسم. ترس
ندارد... آدم یا دلی دارد که به گرو بگذارد، یا
نه... سنگی در درون سینه اش...
نه... بدجنسی است...خیلی بدجنسی است...
آره... از واژه ی «بدجنس» خوشم میاید...
تعریف دیگری نیست... بلد نیستم تعریفش
کنم... که کاراکترش را نشان بدهم.
اینها را نوشتم، تا بگویم چه خوب که
دوباره آشتی کرده است، والا مجبور بودم
بنویسم: «لامصب... آرام بگیر تا بتوانم
فراموشت کنم!» نه... نه... نمیخواهم دیگر
این چند واژه ی زشت را پشت سر هم ردیف
کنم... تا دوستم دارد، خوشگلم... خیال
میکنم خیلی خوشگلم... خیلیها همین را
میگویند... بهتر از این نمیشود... میشود؟
نه... نه... نمیشود... اصلا نمیشود...
ابدا نمیشود... سوپرلاتیو... سوپرلاتیو...
اه... چقدر این مرد بدجنس است... |