حتما باورتان نمیشود كه عینالله را سید آشتیانی
از دوتا چشمش هم بیشتر دوست داشت. شبهای جمعه كه سید تو
مسجد لجاجت، برای لجبازی با حاكم وقت، سخنرانی راه
میانداخت، عینالله چهارتا چشم داشت، دوازده تا هم قرض
میكرد، تا راه و رسم لجبازی را از مرادش به بهترین وجه
ممكن یاد بگیرد. خیلی دلش میخواست هر چه پای منبر سید یاد
میگیرد، به رفقای تازه به دوران رسیدهاش هم یاد بدهد.
آخر عینالله به تاسی از سید آشتیانی، باعث و بانی تشكیل
جمعی شده بود كه بعدها تو تاریخ/جغرافیای منطقه، كلی اهن و
تلپ راه انداخته بود. و صد البته كه دستهشان از این
هیئتهای قزمیت و قراضهی زمانهای ماضی نبود، كه هنوز
تقی به توقی نخورده از هم میپاشد، یا این كه اعضاش از باد
شكم، یا شور هورمونهای دوران بلوغ، شلوغ/پلوغ راه
میاندازند. بعد هم فس، باد بروتشان در میرود و میشوند
همراه و همكار حاكم وقت و تازه برای دسترسی به “عنوانهای
گزافِ” تقسیمی، تمام سابقهشان را در طبق اخلاص دو دستی
تقدیم كارگزاران حاكم میكنند. بینی و بینالله باند
عینالله از لون دیگری بود. دلیلش این بود كه خود سید
آشتیانی هم از این آخوند قراضهها نبود. كلی اهن و تلپ
داشت. دوران بابای حاكم وقت، برای این كه دوست نداشت كارت
شناسایی آن وقتها را تو جیب گشادش همراه داشته باشد، با
ماموران نظمیهی شاهی درگیر شده و عمامه را تو همان هیر
و ویر به باد داده بود. همین لجبازی شده بود جزو سابقهی
طلایی سید و كلی براش سرقفلی تولید كرده بود. دستش هم كه
حسابی به دهانش میرسید. تو بیتش چهار تا زن عقدی و
دوازده/سیزده تا بچهی قد و نیم قد غاز میچراندند كه نصف
بیشترشان از بدشانسی جزو مخدرات از آب در آمده بودند و
طفلكها از بس بدتركیب بودند، جز به ضرب نام و نانِ سید،
كسی حاضر نبود به خانهی بخت و لبهی تخت بكشاندشان. سید
البته در عین انجام وظایف انقلابیاش، بدش نمیآمد كه دست
دخترها را تو دست چندتا از این مریدهای چشم و گوش بستهاش
بگذارد. منتها چون این جوانكها دست به كارهای خطرناكی
میزدند و ممكن بود جانشان را فدای شعارهای سید و
لجبازیهاش با حاكم وقت بكنند، سینی چای را دستشان نمیداد
كه تو نشستهاش برای شیرین كردن دهان مهمانان، به بیرونی
منزل گل و گشادش راه پیدا كنند. بالاخره باید تفكیكی قائل
میشد. كارِ خانه مال زنها بود و كارهای اساسی مال مردها.
مخصوصا مردهایی از لون سید و آن جوانكهای مسجد لجاجت.
مریدهای سید هم مثل مرادشان، از آن مرید قراضهها نبودند
كه وقتی كیف محتوی اطلاعاتشان یك دفعه توسط پاسبان تریاكی
كلانتری دروازه قزوین كشف میشد، سوراخ موش را یكی هفتصد
تومان بخرند و بزنند به كوه و بعد هم دوتا دوتا از گشنگی و
تشنگی از غارهای كوه البرز بیایند بیرون و به جای بالا
رفتن از كوه اعتماد مردم، خودشان را به دام نظمیه و
نظمیهچیها یباندازند؛ آن هم برای این كه گز نكرده
بریدهاند و بساط كوفته برنجی و كباب دیگی را به هستههای
عملیاتی بالای كوهها منتقل نكردهاند. بی فكری از این
بیشتر نمیشد و همین امید داشتنشان به سفرهی فراخ
تودههای دهاتیای كه به فرمودهی خودشان، هستهی خرما را
آرد میكردند و به تنور شكمشان میچسباندند، كار دستشان
داده بود.
گروه سید آشتیانی یك سر و گردن از آن سازمان مسلحی كه هنوز
یك ترقه در نكرده، گرفتار پاسبانهای شیرهای دروازه دولاب
شده بود، بالاتر بود. اولندش كه چندین و چند سال طول كشید
تا یك ایدئولوژی منسجم و مدرن از تو صحیفهی سجادیه و
كاپیتال ماركس، با همراهی و همپایی سید محمد باقر مجلسی و
مائو تسه تنگ دست و پا كنند. و البته چند سالی كار داشت كه
سید خودش به این تئوریهای نیوتونی سادات قطب شمال و جنوب
پی ببرد. اصلا وقتی با آن مهندس مسجدی مینشستند و
كلمههای كتاب مقدس را میشمردند و یك جدول گت و گندهی
ترمودینامیك كشف میكردند، میشدند گروهِ نیوتونِ اسلامی
منطقه و اختراعاتشان از كشفیات دانشمندانِ نوكرِ
جهانخوارانِ استكباری كلی بیشتر تو منطقه سر و صدا راه
میانداخت یا راه انداخته بود.
عینالله جانش برای سید در میرفت. وقتی با سید نشست
داشتند، قند تو دلش آب میشد كه سید آنقدر فهم تشكیلاتیاش
بالاست كه قبل از ورود مرید به منزلش، یواشكی درِ بیرونی
منزل فراخش را باز میگذارد و عینالله عینهو گربه میچپد
تو هشتی و میرود پای منقل سید و مینشیند به “ضرب، ضربا،
اضربوهن” و “قتل، قتال، فقاتلوا” كه فهم اسلامی/قرآنیاش
را بالا ببرد. آخر سید برای این بروبچههای معصومِ از همه
جا بیخبر كلاس تدریس قرآن گذاشته بود كه زیاد گرفتار تضاد
و تناقض و وحدت و وحشت كمونیستهای وطنی وارداتی نشوند. یا
مثلا به دُم جامعهی بی طبقهی آن جماعتِ بیخدا، یك تركیب
توحیدی هم آویزان كرده بود كه بیخداییشان را درز بگیرد.
عینالله دلش غنج میزد برای این شیرینكاریهای سید و هر
جا كه مینشست از این همه شجاعت و شهامت سید تعریفها و
تمجیدها میكرد. همین برو بچهها مدتی هم برنامه گذاشته
بودند كه سید را بدزدند و ببرند تو یكی از خانههای تیمی
گروهشان و نان و آبش را بدهند كه سید براشان ایدئولوژی
چپتر و بالاتر از ماركسیسم تدوین كند. انگار صحیفهی
سجادیه و حلیهالمتقین مجلسی بعلاوهی رسالهها و
حلالمسائلهای رنگ و وارنگ آقایون رنگ و وارنگتر
شریعتمدار كفایتشان نمیكرد و لازم بود حتما پیرمرد بیچاره
را با ترس و لرز بنشانند تو زیرزمین و ازش ایدئولوژی
استخراج كنند كه سرشان پیش رقبای كمونیستشان بلند باشد.
البته كم نمیآوردند. هر دو گروه پا به پای هم پیش
میرفتند و اگر آن طرفیها میرفتند دهات بالا و
اطلاعیههای انقلابیشان را بین دهاتیهای اتوبوس سوار
بیسواد پخش میكردند و صد البته چوبش را هم میخوردند،
اینها صاف یقهی یك ساواكی نامرد را میگرفتند كه براشان
اسلحه جفت و جور كند و یارو جور میكرد و آن هم چه جور!!
نوش جانشان.
برگردیم سر عینالله نازنین و قهرمان سازش ناپذیر خودمان!
از قضای روزگار عینالله نازنین ما شب عروسیاش تصادفی با
كاركنان نظمیهی شاهی برخوردی پیدا كرد و به جای این كه
كامش از شربت شیرین زفاف، شیرین شود، با همان كت و شلوار
دامادی راهی محبس شد و بقیهی قضایا. تا این جایش را داشته
باشید، تا ببینیم سید آشتیانی از شنیدن خبر لو رفتن شاه
داماد چه خاكی به سرش ریخت! من كه آنجا نبودم. یعنی از
بدشانسی به هیچ حیلهای به اندرونی منزل سید راه نداشتم،
تا برچیده شدن بساط آموزش “فقاتلوا ائمه الكفر” سید را
شاهد باشم و زیرزیركی به ریشش بخندم. بدشانسی از این
بیشتر نمیشد. مهندس مسجدی همچین ترس ورش داشته بود كه
نزدیك بود چند نفر را تو میدان فوزیهی سابق زیر چرخ
اتومبیلِ مدل بالای ساختِ غربِ استعمارگرش زیر بگیرد و
بدون داشتن بیمهی شخص ثالث، چند صباحی را به جرم قتل
غیرعمد، گوشهی زندانهای شاهی به آب خنك خوری بگذراند.
راستش من بیشتر از همه از برچیده شدن بساط “ضرب، ضربا”ی
سید آشتیانی دلخور بودم. آخر دیگر سید مریدی نداشت كه لای
در را براشان پیش كند و پشت در مثل گربه سیاهه منتظر بماند
و ادای آدمهای مهم تشكیلاتی رده بالا را دربیاورد. سید
كارش شده بود تو همان مسجد لجاجت منبر رفتن برای
عمله/بناهایی كه همان دور و برها ظهرها نان سنگگ و نان
بربری را تو كاسهی پپسی كولاشان ترید میكردند و به نیش
میكشیدند. شبهای جمعه هم همینها پای منبر حاجی، برای از
دست دادن همان نان و پپسیشان به لاطائلات سید گوش جان فرا
میدادند. اما اگر عمله/بناها میتوانستند عنصر تشكیلاتی
بشوند، كار این مملكت این نبود كه حالا هست. لنین شكر میل
كرده كه فرموده است: “كارگرهای جهان متحد شوید”! كارگرهای
جهان متحد میشدند و دسته جمعی میرفتند شهرنو تا مسائل
اساسیتری را از انقلاب زحمتكشان جهان حل و فصل كنند. این
را خود عینالله در جنوب شهرگردیهای تشكیلاتیاش كشف كرده
بود. تازه كلی هم آمار و ارقام پشت سر هم ردیف كرده بود كه
چگونه این زحمتكشان جهان، این پشتیبانان راستین انقلابهای
تودهای، با بدبختی چندرقازی گیر میآورند و بعد همه را
حرام خاك تو سریهای شهر نوییشان میكنند!
مهندس مسجدی و عین الله تشكیلاتی، یكی به اتهام عضویت در
یك گروه زیرزمینی و شركت در قتل یك مستشار غربی و آن یكی
به جرم قتل غیرعمد یك پاسبان میدان مخبرالدوله، تو زندان
قصر به هم رسیدند و با خوشحالی سلام و علیك غرایی تحویل هم
دادند. تو بند بغلی این دو زندانی غیرسیاسی، زندانی
سیاسیای بود كه همولایتی عینالله بود و مهمترین كار
سیاسیاش این بود كه رختای “خیسشو” بعد از صد دفعه آب
كشیدن، رو دستاش پهن میكرد و سیخ میایستاد؛ صبح تا شب و
شب تا صبح و تا رختها خشك نمیشدند، از جاش تكان
نمیخورد. در واقع شیخ، مخترع دستگاه استخواندار خشككن
تازهای شده بود كه اگر این غربیهای نمك به حرام ارزشش را
میفهمیدند، این همه تو سر مسلمانها نمیزدند كه: بلد
نیستید حتا یك آفتابهی قزمیت را هم مونتاژ كنید. كارتان
فقط تقلید و بچهبازی است؛ البته به هر دو صیغهی ماضی و
جاری آن!!
عینالله در عین این كه مرید گوش به فرمان سید بود، در عین
حال تو دانشگاههای مدل فرنگی پایتخت، كلی نقشه/مقشه یاد
گرفته بود و از تصدق سر همان نقشهكشیهاش، تو یك شركت
مهندسی در جنوب كشور كار پیدا كرده بود. نظمیههای شاهی
معتقد بودند كه عینالله نان تمدن را درمیآورد و حلیم حاج
عباس را هم میزند. پای خودشان. این حرفها را من بعدها كه
سه جلد كتاب خاطرات عینالله چاپ شد، از زبان ناقدینش
شنیدم. والا من هم بر نسبت شما كه میشنوید از میزان
ایثارها و جانفشانیهای سید و عینالله بی خبر و ناآگاه
میماندم و خسرالدنیا و والآخرت از دنیای دنی به لقاءالله
میپیوستم، یا به درك اسفلالسافلین رجعت، و رحلت
میفرمودم. راستی اگر آن منم منم زدنهای كذایی عینالله و
رفقاش چاپ نمیشد و به بازار مكارهی اسلامی راه پیدا
نمیكرد، من چه خاكی تو سرم میریختم؟!
از شما چه پنهان تو زندان شاهی یكی از اختراعات عینالله و
رفقاش این بود كه رو كاغذ سیگار اشنو/ویژهی داخلی كه جنس
خیلی لطیف و مرغوبی داشت و احتمالا از تولیدات دانشمندانِ
عرب تبار منطقهی خاورمیانه بود، گزارشهای تشكیلاتی و
دستاوردهای انقلابیشان را ریزنویس میكردند و بعد كه
فایلها قابل حمل به خارج از زندان میشدند، آن ها را تو
كیسه پلاستیك میكروفیلمی بسته بندی كرده، بلع میفرمودند.
باز هم این غربیهای بی چشم و رو بگویند كه ایرانی جماعت
قابل این كه حتا یك آفتابه را لحیم كند، نیست. عینالله پس
از بلع این یادداشتهای انقلابی كه تقریبا مصادف با زمان
آزادی یا مرخصیهای زندانش بود، بیرون از زندان به مبال
مبارك محل اقامتش میشتافت و با كلی زحمت و مرارت،
یادداشتها و دستاوردهای انقلاب را از ماتحتش با گازانبر
بیرون میكشید و بعد آن را در میان اعضا و هواداران سید و
گروهش تكثیر میكرد. این همه ظرافت اندیشه و این همه بدعت
انقلابی را والله نه گالیهی ملعون به عقلش میرسید، و نه
ژوردانو برونوی گور به گور شده. حتا خود نیوتون هم با
اختراع اسب بخارش، بخار این همه اختراعات و اكتشافات
اسلامی انقلابی را نداشت كه نداشت.
یكی دیگر از عجایب اختراعات اعضای حزبالوعدهی سید و
عینالله این بود كه رادیویی اختراع كرده بودند كه امواج
ارسالی فركانسهای گوناگون نظمیهی شاهی را میان بر میزد
و لو میداد. رادیو را به تیر چراغ برق كوچهی شاشوها وصل
کرده بودند. بیسیم را هم با سیمی نازك و نامرئی تا
زیرزمین خانهی تیمیشان با چسب اوهو چسبانده بودند. این
همه بدعت و خلاقیت را مرتكب شده بودند تا مچ گروه رقیب را
بگیرند كه نامردها تعداد عملیات كذاییشان را دولاپهنا به
گروه سید غالب نكنند.
یكی از ابنای سید، پسركی بود كه نان حلال سید بهش نساخته
بود، و با این كه سر سفرهی سید شكمِ كارد خوردهاش را سیر
میكرد، حلیم حاج عباس را هم میزد. همان دورانی كه سید تو
زیرزمین خانهی تیمی عینالله داشت ایدئولوژی اسلامی
استخراج و اختراع میكرد، این پسرك نمك به حرام زد و رفت و
كمونیست از آب درآمد. تو خود حدیث مفصل بخوان از این مجمل
كه گروه رقیب سید، تا ناف اندرونی سید هم ستون پنجم جا
كرده بودند و از همان جا شاشیده بودند به همهی كشفیات و
اختراعات پدرِ بزرگوار این پسرك كه شده بود عنصر نامطلوب
مرتد و برگشته از دین آباء اجدادی سید.
عینالله از این همه نمك به حرامی گروه رقیب كاردش میزدی،
خونش در نمیآمد. تازه جوانك یك كاره یك طومار چند صد
كیلومتری برای باباش ارسال كرده بود و آنجا مراحل مختلف
این دگردیسی ضد انقلابی را تشریح و تصریح فرموده بود.
بابای بیچاره یكی تو سر خودش میزد، شش تا تو سر عینالله
كه نمك به حرامها من زن و بچههام را به شما سپرده بودم،
تا بتوانم برای گروه شما ایدئولوژی كشف و ضبط كنم، و شما
نامردها نتوانستید از نوامیس من نگه داری كنید و آبروی
1400 سالهی من پیرمرد را به باد فنا دادید.
عینالله را كارد میزدی، خونش در نمیآمد. برای همین
تصمیم گرفت در یك عملیات انتحاری اسلامی، میزان “صداقت و
فدایش” را به پیر و مرشدش به ثبوت برساند. این بود كه رفت
تو یك زیرزمین دیگر و با یكی دیگر از اهالی گروهشان كه او
هم علیامخدرهای تحصیلكرده بود، برنامهی ساختن بمب
خوشهای/اتمی/لیزری/ اسلامی را راه انداختند. بدبختی این
بود كه با این كه سالها و سالها در رابطه با حذف و نفی
حكومتیان و حامیانشان تجربه اندوخته بودند، ولی از بس عصبی
و كلافه بودند، یك دفعه ضامن نارنجك سبز و مامانی را
اشتباها كشیدند و دوتایی از همان زیرزمین پرت شدند به
بیمارستان ركن دو ستاد بزرگ ارتشتاران حاكم وقت. عینالله
بیچاره چشمانش را از دست داد و آن علیامخدرهی طفلك، جان
نازنینش را. حالا دیگر عینالله چشمی نداشت كه تو چشم سید
بیاندازد و از این كه نوامیس سید را خوب محافظت نكرده بود،
عرق شرم بر پیشانیاش بنشاند. تمام دل چركینیهای سید از
عینالله تمام شد. آخر چطور میتوانست از چنین فرزند
فداكار و از جان گذشتهای، انتظاری بیش از این داشته باشد؟
بی چشم و رویی هم حد و حسابی داشت. بی چشم و رو تر از همه،
آن مامور نظمیهی شاهنشاهی بود كه تا فهمید عینالله با
كلی مداخل و مواجب، چنین شكری میل فرموده است، محكم زد پس
كلهاش كه: “مرتیكهی الدنگ، من اصفهونی به این خری ندیده
بودم!” و لقب عینالله خره اینطوری برای عینالله، این
سرباز فداكار اسلام انقلابی و شهید زندهی مام میهن اسلامی
ما بایگانی شد.
11 اكتبر 2006 میلادی