|
فرهنگ واژه ها از این اداها خیلی در
میاورد... البته آن موقعها که حالش خوب بود و مثل
حالا بیحوصله نشده بود.
میگویم: «عزیز جان مگر من شیرینم که قند خونت را
ببرم بالا؟»
میگوید: «آره تو شیرینی و من فرهاد... ولی خسرو
نیستم... کدام را میپسندی؟»
میگویم: «واژه جان، تو خودت از هر دوی
اینها بهتری... من نه آن کوهکن بدبخت
خودآزار را دوست دارم و نه آن دون ژوان
عاشق پیشه را که با هوسبازیهاش مملکت را
به باد داد.»
میگویم: «حالا پاشو برو این لباس
سیاه بدترکیبت را دربیار! اصلا لخت شو...
بگذار ببینمت... خجالت نداره... خب...
آوانس... تا آنجایی لخت شو که خجالت
نمیکشی... که خجالت نکشی... اصلا لخت
نشو... فقط همین پیراهن سیاه بدترکیب را
دربیار که عکسش میافته تو چهره ات و چشمان
میشی ات مات میشن و حالم را میگیرن.
«بعد
برو حمام... نه... نمیخوای... او.کی... تو
همان اتاقت جلو آئینه ی قدی ات بایست و
خودت را از چند طرف تماشا کن... چپ...
راست... بالا... پائین...»
بعد برای این که حالش را جا آورده باشم،
مزه میریزم که: |