صفحه نخست >  داستان> غريبه

 

غريبه

 

راه كه افتادم، دلم درد میكرد. نمیدانم چرا دلهره داشتم. انگار يكي سنگ بزرگي را هي به سينه‌ام میكوفت. نفسم بند آمده بود. صدام در نمیآمد. از همان راهي كه صدبار و بيشتر رفته بودم، باز میرفتم و اين بار انگار كه اين راه نه همان راهي بود كه پانزده سال است هر روز و هر روز طي میكنم، سر كار میروم، خريد میكنم، دنبال غزاله‌ام ـ آن وقت‌ها كه هنوز بچه بود و حالا ديگر نيست ـ تا مدرسه‌اش میرفتم، تا با هم خريدي بكنيم، يا چيزي بيرون از خانه به نيش بكشيم. نه، اين راه فرق كرده است. مردي از روبرو میآيد كه سال‌هاست از همان ساعت شش و نيم صبح كه من از اين راه میروم، با سگ شكاري بد قيافه‌اش در حالي كه بر دوچرخه‌ي گرانقيمتي سوار است، و كلاه كپيِ دمده‌اي را به سرش كشيده است، از روبرو صبح به خيري میگويد و در پيچ جاده گم میشود. زن روسي با روسریاي نازك و دامن تنگ و درازي كه تا مچ پايش را پوشانده است، كالسكه‌ي كودكي را به نيش میكشد، در حالي كه سه بچه‌ي قد و نيم قد ديگر را نيز به تناوب و به زور به دنبال میكشد. بچه‌ها خوابند، فقط آن كه بايد خواب باشد، يعني همان كه تو كالسكه است، بيدار است و صداي گريه‌ي ناموزونش سكوت صبحگاهي را میشكند. زن كه خودش هم خوابآلود است، نمیدانم صبح به اين زودي اين همه بچه را چرا از رختخواب بيرون كشيده و در اين تاريكي زمستان به كجا میكشاندشان. سگ ملوس كوچكي از پشت سرم میدود و از من پيشي میگيرد و دقيقه‌اي بعد مرد جواني كه صندلي چرخداري را با زحمت راه میبرد، از پيچ كوچه پيدا میشود. تمام راه سياه است و بجز چند لامپ مهتابي و باراني كه تمام ديشب را باريده است، چيزي پيدا نيست. جا به جا مشتي آب، بركه‌ي كوچكي ايجاد كرده است كه نور بيحال مهتابیها را منعكس میكند و همين‌ها تنها دليل راهیاند كه به تنهايي من میانجامد. از همين بركه‌هاي كذايي است كه از محل تجمع قطرات باران خبردار میشوم و راه را به سمت ديگري كج میكنم. ديشب شبِ سالِ نو بوده است. هنوز شهر در سكوت مطلقي انگار پس از يك زايش چندگانه، به خواب مستانه‌ي رخوت انگيزي فرو رفته است. كسي نيامده است و من مانده‌ام كه از همان شب پيش از پريشب چرا خبري نيست. همه جا تعطيل است و من از تنهايي و نگراني مثل تمام روزهاي تعطيل و غيرتعطيلِ همه‌ي اين سال‌ها كله‌ي سحر بيدار شده‌ام و راه افتاده‌ام شايد به بيقراري انتظارم، سر و ساماني بدهم. كسي پيداش نيست. راهي را كه غريبه هر شب، نيمه شب تا اين آپارتمان زير شيرواني میپيمود، تا ايستگاه راه آهن میروم، به خيال اين كه شايد مستي نيمه شب چاقويي چيزي به شكمش فرو كرده و چندرقاز پول جيبش را زده باشد. تمام مسير را تو همان تاريكي صبح قدم به قدم میروم و قدم به قدم خبري نيست. هيچ خبري نيست. نمیتوانم خانه بمانم. مرد پليس با اوقات تلخي درِ اداره‌ي پليس را باز میكند. داستانم را كه میشنود، با تلخي بيشتري میگويد: حتما رفته است دمي به خمره بزند. برويد خانه، مستي كه از سرش پريد، برمیگردد. بعد نگاهم میكند و میپرسد: گفتيد چند ساله است؟ و وقتي سن و سالش را میگويم، میخندد و میگويد: خيالتان راحت باشد. لابد جايي خراب شده است و تا خواب از سرش بپرد، كار دارد. همين امروز بعد از ظهر سر و كله‌اش پيدا میشود. سر و كله‌اش مدتي است گم شده است. 48 ساعت است گم شده است و من نمیدانم يقه‌ي كدام شيرپاك خورده‌اي را بگيرم. به ايستگاه تاكسیها میروم، شايد فيروزه‌ي راننده‌ تاكسي را ببينم و شايد اتفاقا او غريبه را ديده باشد كه به سمت آپارتمان زيرشيرواني من میآمده و بعد يكهو غيبش زده است. فيروزه نيست و لابد ديشب هم تا امروز صبح كله‌ي سحر كار كرده است و حالا تلپ شده است كه استراحتي بكند و دوباره از بعدازظهر كارش را از سر بگيرد. انگار مسافرها آب شده‌اند و رفته‌اند تو زمين. هيچكس تو خيابان نيست، به جز همانهايي كه دارند سگ‌هاي ريز و درشتشان را میچرانند كه تو خانه‌هاشان كثافتكاري نكنند. اگر كسي سگ نداشته باشد، مرض ندارد كه اولِ صبحِ روزِ اولِ ماهِ اولِ سالِ نو، يا اولِ صبحِ روزِ دومِ ماهِ اولِ سال نو، يا روزِ سي و يكم ماهِ دوازدهمِ سالِ كهنه را مثل من تو اين تاريك/روشني سحر تو خيابان‌ها ويلان و سرگردان باشد و دنبال غريبه‌اي بگردد كه معلوم نيست اصلا كجاست، و اگر هست همين حالا كجا پلاس شده است؟!

         برمیگردم. برمیگردم شايد تلفني كرده باشد و خبر مرگش، بفهمم كدام كوري كپه‌ي مرگش را گذاشته است كه اصلا عين خيالش نيست كه يكي اينجا نگران است. نگرانیام از اين نيست كه چرا نيست. نگرانیام از اين است كه سر به نيست نشده باشد. آنقدر ديده و شنيده‌ام كه غريبه‌هاي ديگر شب عيدي میزنند و میروند كه دمي به خمره‌هاي آزاد آن مملكت عجيب كناري ـ هلند ـ بزنند و بعد معلوم نيست چه بلايي سرشان میآيد! میترسم يا سر قاچاق ترياك گير افتاده باشد، يا تو خوشگذرانیهاي ويترينیاش ايدز بگيرد و مرضش به من هم منتقل شود. هرچه حرف نامربوط بلدم نثارش میكنم. با اين همه پريروز كه میرفت، گفت كه همان پريروز برمیگردد. میخواست سال نو را با من شامپاني باز كند. گفت فقط چند ساعتي نيست و اصلا دلش نمیخواهد دور از من بماند. خودش گفت كه نمیتواند دوري مرا تحمل كند و همان پريروز، خيلي خيلي زود برمیگردد و اين پريروز تا امروز كه پس فرداي پريروز است، كش آمده است. گفت كه سرِ كار میرود. رفته است سرِ كار و لابد شيفت شب است و لابد قرار است تا صبحِ كله‌ي سحر پابپاي اين فرنگیهاي شب زنده‌دار آبجو بخورد و مست كند. پارسال شب سال نو از بس مست كرده بود، چند تا زن سياه پوش میخواستند دسته جمعي بلندش كنند كه زن سياه پوش ديگري از دست آن زن‌هاي سياه پوش قبلي نجاتش داده و برده بودش خانه‌ي خودش كه همان نزديكیهاست و تا عصر روز بعد خبري ازش نبود. امسال هم معلوم نيست كنار كدام زن سياه پوشي تلپ شده است؟

         پيامگير را چك میكنم. هيچ پيامي نيست. میروم دراز میكشم، باز هم خبري نيست و نمیتوانم بخوابم. دوباره تنهايي است و فردا صبح زود كه بايد تمام مسير را دوباره چك كنم و اگر نبود دوباره فردا و پس فرداهاي ديگر. فرقش اين است كه فردا ديگر 48 ساعت نيست و 24 ساعت به زمان اضافه میشود. روز بعدش هم 24 ساعتِ ديگر و من نمیدانم چند تا از اين 24 ساعت‌ها را بايد بشمارم تا خبري از غريبه بشود. غريبه‌اي كه نيست غريبه نيست. زن سياه پوشي از تو آينه نگاهم میكند. انگار خبري شده است!

 

7 اكتبر 2006 ميلادي