 |
مرد، قد بلندی دارد. خیلی بلند است. من تا
زانوش هم نمیرسم. ریشی توپی دارد، سری کم
مو، هیکلی گنده، پهلویی برآمده – که در یک
آن «ماشاالله قصاب» را به ذهنم متبادر
میکند – که مدام ناله میکند و سرش را تکان
میدهد. مرا میشناسد. در بیداری چنین مردی
را نمیشناسم، ولی در خواب، آشناست. انگار
هزار سال پیش مرد من بوده است و از این که
او را گذاشته و رفته ام، خیلی سوخته است.
من کسی را نگذاشته ام و بروم. همان را که
نخواسته ام – که بیدلیل نبوده است - با
اردنگی از خانه ام بیرون کرده ام. وسایلش
را در کیسه های ذباله ریخته و پشت در
گذاشته ام. بعد تلفنی خبرش کرده ام که
بیاید خبر مرگش آشغالهای دست و پا گیرش را
ببرد، چون لیاقت ندارد مثل آدمیزاد با
انسان دیگری زندگی کند. چون... هزار و یک
عیب و ایراد داشته است و وقتی جانم را به
لب رسانده، مثل «چیز» دورش ریخته ام، چون
دیگر حوصله اش را نداشته ام. اما اینجا
این مرد خیال میکند که او را گذاشته و
رفته ام. اصلا یادم نیست، ولی انگار حق
دارد. انگار هزار سال پیش مردی را گذاشته
و رفته ام. بعد با قلدری تلفن کرده است به
بابا که بچه اش را برداشته و رفته ام.
و
بابا از همان روزها – از همان هزار سال پیش -
درست تا 997 سال پیش، با من حرف نزد.
باید
برمیگشتم سر خانه و زندگی ام.
و
حالا این مرد که «چقلی» مرا از پنج/شش هزار
کیلومتر به بابا کرده است، ایستاده است اینجا و هی
سرش را تکان میدهد و هی ناله میکند. |
دو نفر دیگر هم کنار «قصاب» هستند. یکیشان گویا
سردبیر مجله ای بوده که من – همان هزار سال پیش –
براش مطلب مینوشتم و او [همین سردبیر] پول مرا
خورده و بالا کشیده است. حالا که رفته ام پس از
چند سال، خودم را معرفی کنم که حقم را بگیرم،
میزند زیرش که مرا میشناسد. میگوید: «جدا؟ شما
اینجا کار کرده اید؟ کی؟ چند سال پیش؟ حسن آن
نشریه های آن زمان را بیار ببینم!» حسن میدود و
نشریه ها را میآورد، ولی تقی نگاهی هم به آنها
نمیاندازد. اتاق کارشان درست مثل یک انبار، پر از
روزنامه و مجله ی کهنه است.
 |
حسن میخندد. تقی چیزی میگوید که نمیفهمم.
بعد داد میکشد: «مرد حسابی، که را مسخره
میکنی؟ من نگرانم.» هر دو راه میافتند به
سمت همان مرد هزارسال پیش من. هر سه شان
در میدانی ایستاده اند. من کوچکم. خیلی
کوچکم. قدم کوتاه است و اصلا نمیتوانم از
پس این سه مرد برآیم. «قصاب» از بقیه گنده
تر است. دارد گریه میکند. دارد ناله میکند
و سر تکان میدهد. هر سه شان دارند از من
حرف میزنند. من آنقدر کوچکم که خرگوش
کوچولویی را میمانم. تنم میلرزد. میترسم
مرا بکشند. میترسم این «قصاب» مرا بخورد.
میدوم و پاچه ی شلوار «قصاب» را به دندان
میگیرم. |
«قصاب» انگار که بچه ی مزاحمی را از روی پای
گندیده اش کنار میزند، مرا میتکاند و باز پشت سرم
لغز میخواند. من همانجا هستم. همانجا، ولی مرد هی
زر میزند: «دیدید چه نوشته است؟ میبینید چه
مینویسد؟» و باز همین یک جمله را تکرار میکند.
زورم نمیرسد به او بگویم: «خوب کردم. به تو چه
اصلا مردک رذل! اصلا تو چه کاره ای؟!» ولی زورم
نمیرسد. مرد اصلا مرا نمیبیند. دوباره به او حمله
میکنم و پای کثیفش را گاز میگیرم. این بار گنده تر
شده است. گنده تر و گنده تر و من کوچکتر و
کوچکتر... بعد انگار پای راستش را روی من میگذارد
و فشار میدهد... قیژ... له میشوم... قیژ....قیژ...

هر سه شان بعد از این که مرا کشتند، راه
میافتند به سمت قبرستانی که شیشه ای است. من هزار
بار در این قبرستان دفن شده ام. هزاران بار، همه ی
قبرها شیشه ای اند و من هزار بار در این گورستان
که باغ دلگشایی برای این سه مرد است، دفن شده ام.
مردها گوشه ی گورستان زیلویی میاندازند و
مینشینند، بعد بی برو/برگرد بساط تریاکشان را علم
میکنند. صدای جز و جز ذغال و کبابشان فضا را
برمیدارد.
|
مرد سابق من همچنان ناله میکند: «دیدید چه
نوشته است؟ میبینید چه مینویسد؟!» و باز
سرش را تکان میدهد. حالا گنده تر هم شده
است. تمام فضای قبرستان را بساط اینها پر
کرده است. من که هزاران بار در این
قبرستان شیشه ای برای عبرت زنان دیگر دفن
شده ام، جایی برای نفس کشیدن ندارم. هیکل
گنده ی اینها، ماتحت گنده ی اینها حتا در
گورستان هم جایی برای تنفسم نمیگذارد.
بلند میشوم. اینبار از بالای سرشان رد
میشوم. ولی هنوز کوچکم. هنوز خیلی کوچکم.
خیلی راه دارد که بتوانم کمی قد بکشم...
خیلی... اه... |
 |
27ماه مه 2008 میلادی