صفحه نخست >  داستان> رانده وو با گرگ!

 

رانده وو با گرگ

 

ساعت درست شش و سی دقیقه‌ی جمعه نهم فوریه است. در كافه‌ای در ساحل گل آلود رودخانه‌ای نشسته‌ام و منتظر مرد خوش قیافه‌ای‌ام كه از همین هفته رل دندانپزشكم را بازی می‌كند. اول كه دیدمش، ماسك داشت، اما می‌شد از برق چشم‌هاش و لبخندهاش دید كه بدك نیست. بار اول بود كه می‌دیدمش. دندانپزشك قبلی پیر شده بود، یعنی برای كار كردن پیر شده بود، والا كه مثل شاخ شمشاد، هنوز هم دلش غنج می‌زد ترتیب زنان مو مشكی شرقی را بدهد. حاضر نبود از دخترهای جوان هم بگذرد. هر كه را می‌توانست نم می‌كرد. اگر هم راه نمی‌دادند، با كلی عشوه بالاخره به قهوه‌ای راضی‌شان می‌كرد و حالا دیگر نیست. یعنی هست، اما در این آدرس نیست.

 مطب را با شماره تلفنش و تمام بساطش واگزار كرده و رفته است. جاش مردی است كه من سه شنبه‌ی ششم فوریه، پس از چند ساعتی كه در مطب مغز و اعصاب گذراندم، سراغش رفتم. زودتر نمی‌شد.

دندانم همین دوشنبه كار دستم داده بود و دیگر وقتی نبود. نوك دندان نیش راستم پریده بود و این اولین فرصتی بود كه می‌توانستم سراغش بروم. سرش شلوغ بود. با این همه مرا پذیرفت و پس از نیمساعتی به یكی از اتاقهای ویزیتش راهی شدم.

  دستیارش روی صندلی مخصوصش درازم كرد، دستمالی به گردنم آویخت، صندلی را تا می‌شد، صاف كرد كه بیشتر حالت درازكش داشته باشم. بعد دكتر با همان ماسك كذایی‌اش آمد. صدای خفه‌اش را از زیر ماسك، از اتاق ویزیت كناری می‌شنیدم. قدش بلند بود. چشمهای مهربانی داشت و تا مرا دید، پرسید كجایی هستم! درست بود. از همان جایی می‌آمدم كه هر روز این همه آدم باید آنجا می‌مردند. هر روز می‌مردند و منِ ننر برای لب پریدگی دندان نیشم كه هنوز درد هم نگرفته بود، خودم را به مطب لوكسش رسانده بودم. احساس گناه نه، آدم‌هایی كه خودشان را دوست ندارند، آدم‌های خطرناكی‌اند و من  چند سالی خطرناك بودم.

 دكتر داشت حرف می‌زد و من زده بودم به صحرای كربلا و مثل حسین در خلاء1 گیر كرده بودم. آه اسمم، معنی‌اش می‌شود استثنایی پدرم خیال می‌كرد آدم مهم یا نابغه یا نادره‌ای را پس انداخته. این شد كه این اسم بدمصب به نافم بسته شد. دكتر از زیر همان ماسكش نگاهم كرد و لبخندی كه یعنی چرا سراغش رفته‌ام! مگر نمی‌دید كه نوك دندان نیشم پریده؟ نگاه كن، همین جا، همین جا كه زبانم را می‌چپانم. آره، درست همینجا اوه، باید بسلفم، اگر قرار است با پودر چینی همرنگ دندانم پر شود و خوشفرم بماند، باید باشد، او. كی. و سرنگ‌های سر كننده آماده می‌شوند. دستیار دكتر حوله‌ی تمیزی را با آب گرمی خیس می‌كند و روی پیشانی‌ام می‌گذارد. ده دقیقه‌ای تنهام می‌گذارند.

 هر دو می‌روند تا در اتاق ویزیت بغلی به داد دخترك كوچولوی نازی برسند كه همین بعدازظهری اولین دندان شیری‌اش افتاده است. براش یك قوطی صورتی آماده كرده‌اند كه دندان افتاده‌اش را در آن بگذارد و به عنوان مرحله‌ای از زندگی‌ همراهش ببرد. مامان و باباش از خوشحالی و نگرانی افتادن اولین دندان شیری دختركشان دارند می‌میرند. جعبه‌ای هم شكلات مارك دار آورده‌اند كه آن را به دستیار دكتر می‌دهند. چه شادی‌ ارزان قیمتی!

دارد می‌آید. باران نمی‌گذارد ببینمش، اما كلاه كپی‌اش را می‌بینم كه دارد تمام مسیر روی پل را می‌دود، تا به كافه برسد. اتومبیلش را آن سمت پل پارك كرده است. روزنامه‌ای روی سرش گرفته كه كلاهش خیس نشود و من از پنجره می‌بینمش. او هم زود آمده است. درست مثل من. انگار او هم مشتاق است. تا لباسش را بكند و سر میز بیاید، نگاهی به خودم می‌كنم. نه، دیگر دهانم كج و كوله نیست. قیافه‌ام طبیعی‌تر شده است. اما هنوز جای سیخ و سمباده‌هاش درد می‌كند. خیلی وقت است این جائید؟ نه، ده دقیقه‌ای می‌شود. می‌خواستم قهوه‌ای بنوشم. قهوه‌تان را نوشیده‌اید؟ اوه می‌شود باز هم نوشید. شما حالتان خوب است؟ فقط خسته‌ام. تمام روز را كار كرده‌ام، اما مهم نیست. حالا با شما خستگی‌ام در می‌رود. وقتی كارش را كرد و دندانم را وصله كرد، همراهم بیرون آمد. قراری برام نوشت  و پالتوی مرا برداشت كه اوه دیگر ماسك نداشت. گقتم: بالاخره شما را بدون ماسك دیدم. خندید. قشنگ‌تر شد. پرسید: خوش تیپم؟ خیلی. یعنی حاضرید قهوه‌ای با من بنوشید؟ و حالا هر دومان این جا هستیم. حاضر بودم قهوه‌ای با دكتر گرگ نازنین بنوشم، دكتری كه استكان لب پریده‌ی دندان نیشم را بند زده بود. چینی بندزن هم می‌تواند با مریضش قرار بگذارد و ساعتی را به گپ زدن بگذراند. نه؟! 

 

16 فوریه 2007 میلادی

 __________________________________________________

1 ـ  كشوري داريم مانند خلاء   

(ما  در آن همچون حسين در كربلا (هدايت