|
گذر فضولباشی
مرد – های هانی [سلام عسلم].
من
– سلام از من.
مرد – خوبی؟
من
– ممنون.
مرد – چند سالته؟
من
– دو روز از خدا کوچکترم...
مرد فورا قطع میکند و میرود.

*****
مرد – چه اسم قشنگی دارین.
من
– مرسی. سایتم از خودم قشنگ تره.
مرد – اینها رو همه رو خودت نوشتی؟
زن
– بله.
مرد - عجب حوصله ای؟
مرد - حالا شوهر داری؟
این بار من قطع میکنم.
*****
مرد – سلام.
من
– سلام از من.
مرد - خوبی؟
من
– مرسی.
مرد – کجایی؟
من
– همینجا تو اروپا.
مرد – چند سالته؟
من
– نیم قرن...
این بار هم مرد قطع میکند و میرود.
*****
مرد – های.
من
– سلام.
مرد – اسمت راستکیه یا چاخانیه؟
من
– نه اسم خودم است.
مرد – همون نادره افشاری هستی؟
من
– بله... این هم آدرس سایتم.
مرد – آهان... دیدم... از هتل عمومسعودت فهمیدم
خودتی...
باز مرد قطع میکند و میرود.
*****
مرد – سلام.
من
– سلام از من.
مرد – من شاعرم.
من
– من قصه مینویسم. این هم سایتم.
مرد - من تو یونان هستم.
من
– ولی شما المان هستید.
من
– از فرانکفورت.
مرد – از کجا میدانید؟
من
– وزارت اطلاعاتم خوب کار میکند.
این بار مرد قطع میکند و میرود.
*****

مرد – سلام.
من
– سلام از من.
مرد – مرا میشناسید؟
من
– بله شما همانی هستید که یونانید، ولی اینجائید.
مرد – نه، من شرکت تلفنم به آلمان وصل است.
مرد – حالا از کجا فهمیدی من کجا هستم؟
من
– شمارشگر سایتم نشان میدهد.
مرد – الان کجا را نشان میدهد؟
من
– نروژ را.
مرد – دیدی گفتم؟
باز قطع میکند و میرود.
*****
مرد – سلام.
من
– سلام از من.
مرد – من کمونیستم.
من
– من مونارشیستم.
مرد – وای... اصلا بهتان نمیآید.
من
– چرا؟ خیلی کارگری هستم؟
مرد – حیف شماست که...
بعد قطع میکند و میرود؛ البته بعد از کلی کار
توضیحی در مذمت مونارشیسم...
*****
مرد – سلام.
من
– سلام از من.
مرد – مرا یادتان هست؟
من
– همان که تو یونان بودید و بعد رفتید نروژ و...
مرد – درسته.
مرد – تازگیها چه خوانده اید؟
من
– فلان کتاب را.
مرد – شعر حسین فلان را بخوانید، خیلی جالب است.
من
– او.کی. مرسی.
من
– این که خود شمائید؟
مرد باز قطع میکند و میرود.
*****
....
....
مرد – من یک هفته تنهام بیا پیشم!
من
– چی؟
مرد – تنهام، یک هفته بیا پیشم!
من
– بدجنس [البته راکسیونم احمقانه است، چون حسابی
کلافه میشوم.]
مرد – خوش جنس.
این بار من قطع میکنم و میروم.
*****
باز مسیجی از همین فرد میآید، باز نمیکنم و بیشتر
عصبانی میشوم.
*****
مرد – من الان مست مستم.
من
– نوش جان... ولی تو ایران مواظب خودتان باشید.
مرد – هستم. خیلی دوستت دارم. آخه امروز تولدته.
من
– مرسی.
یادم نیست چه میشود که حوصله ام سر میرود و این را
هم از تو لیستم پاک میکنم. احتمالا به این دلیل که
همیشه مست است یا مست نما!
*****
....
....
مرد – بانوی بزرگوار من سایت شما را که دیدم، گریه
کردم. به زن و دخترم گفتم بیایند ببینند شما چه زن
جالبی هستید [نقل به مضمون] ....
....
....
مرد – شما خانه یا آپارتمانی چیزی دارید یا هنوز
اجاره نشینید؟
این بار هم من قطع میکنم و میروم.

*****
.....
.....
مرد – ما نان نداریم بخوریم. شما تاج سر مائید [و
از اینجور حرفها].
مرد - من سی و پنج سالمه، ولی مثل هفتاد ساله ها
هستم. زنم همش گریه میکند.
من
– مواظب خودتان باشید.
.........
........
مرد – من الان از تو هواپیما و در راه دوبی
برایتان ای میل میزنم.
این بار باز منم که قطع میکنم.
*****
مرد [در ای میلی با عنوان دوست گمشده] – شما در
فلان شهر، خیابان فلان، کوچه ی بهمان چهل سال پیش
زندگی نمیکردید؟
من
– نه خیر قربان... تشابه اسمی است...
مرد – من یک نادره افشاری میشناسم که چهل سال
پیش...
من
– نه آقا جان اشتباه میکنید. با کس دیگری اشتباه
گرفته اید.
این بار مرد قطع میکند و میرود.
*****
مرد – [بدون مقدمه] تو غلط کردی مقاله ای در مورد
شاهزاده نوشته ای، کمونیست کثیف!
من
– فضولی موقوف!
مرد – حالا همین نامه ات را برای همه میفرستم، تا
ببینند چه با ادب هستی، تا سیه روی شود هر که در
او غش باشد.
*****
مرد [ در ای میل بعدی] - جنده، پتیاره، کثافت،
کمونیست، به شاهزاده چیکار داری؟ تو غلط کردی اسم
و عکستو بغل اسم شاهزاده گذاشتی؟
به
این ای میل پاسخی نمیدهم.
*****
من [در پاسخ ای میل مرد پیشین] – پسرجان اگر
نخوانده ای، برو بخوان! اگر تو دو خط نوشته از من
پیدا کردی که از کمونیستها حمایت کرده ام، جایزه
داری.
مرد – شماها هفتاد ساله ها چه میفهمید ما 25 ساله
ها چه میگوییم؟
البته کاشف به عمل میآید که مردک خودش هفتادساله
است و کارش همین لجن پراکنیهاست و تازه چند سالی
هم در سفارت اسلامی در کانادا کار میکرده است.
بلوکه اش میکنم.
*****
مرد – بانوی بزرگوار...
من
– مرسی...
مرد – [خیلی عصبانی است] زندگی آشغال است. همش
تقصیر شماهاست. من موقع انقلاب سه سالم بود...
من
- [با مهربانی سعی میکنم آرامش کنم]
مرد – اصلا خاکبرسر خودت!
*****
......
......
مرد – میتوانم از شما خواهش کنم نامه ای برای آقای
ایکس بنویسید و این نکات را به ایشان یادآوری
کنید؟
من
– شاید نوشتم. نمیدانم اصلا درست است یا نه...
[بعد نیمه شب ای میلی از همین مرد میآید که نوشته
است لطفا نامه را در این موارد بنویسید!]
من
– پاسخی نمیدهم.
مرد [چند روز بعد] – نامه را نوشتید؟
من
– ... [البته نمیفهمم این بابا چرا خودش نامه اش
را نمینویسد، و میخواهد مرا به کار بکشد!]
مرد - من که گفتم نامه را بفرستید برای من!
من
– بله؟ مگر شما اینجا واسطه اید؟
مرد – به شما مربوط نیست.
تلفن را قطع میکنم.
*****
مرد – [باز تلفن میزند] خانم...
من
– بروید دفتر و دستکتان را جمع کنید آقاجان!
باز تلفن را قطع میکنم.
*****
مرد [در ای میلی] - تو مامور جمهوری اسلامی
هستی...
این بار بلوکه اش میکنم.
پیوست:
این گفتگوهای «دلچسب» کوتاه شده ی مسیجها، ای
میلها و پی.ام.های «مردان» گوناگون است. تا گزارش
بعدی از گذر فضولباشی...
13 ماه مه 2009 میلادی
|