صفحه نخست >  داستان> همینجوری آدمکش شدیم دیگه!

 

همینجوری آدمکش شدیم دیگه!

 

.....

من – خب حالا بریم سر حرفمون!

سعید – باشه آبجی... هرچی شوما بیگین.

من – اول از اسمتون شروع کنیم!

سعید – چاکر شوما، سعید شقی...

من – شقی؟

سعید – آره آبجی... شقی... اشکالی داره؟

من – میدونین اسمتون یعنی چی؟

سعید – معلومه که میدونیم آبجی ... یعنی این که هر کی رو خواستیم، شقه اش میکونیم. یعنی خیلی شقی هستیم. یعنی اونهایی رو که قراره بکشیم، یا قرار بود بکشیم، بدجوری میکشتیم...

من – منظورتون توضیح کلمه ی «شقاوت» است؟

سعید – همچین...

من – ولی این کار فقط بخشی از زندگی ی شماست...

سعید – نه آجی، ما همیشه همینجوری بودیم... از همون بچگیها نوچه ی «پهلوون»های محل بودیم...

من – جدی؟

سعید – پس چی خیال کردی آبجی؟

من – ببخشید...

سعید – به ما میگفتن سعید بی کله...

من – او.کی.

سعید – میدونی آبجی؟ ما تو زندگیمون خیلی بدبختی کشیدیم. خب، خیلیها را هم کشتیم، ولی راستش خداوکیلی ازخودمون راضی نیستیم آبجی.

من – چرا؟

سعید – ببخش آبجی... ببخش که لهجه...

من – من که چیزی نگقتم.

سعید – تو کارای عملی وضعمون بهتر از کارای تئوریه!

من – آهان...

سعید – میدونی آبجی، ما بابامونم اینکاره بوده.

سعید – اون روز که این امام گوربگوری شلوغ کرد...

من – سال 42 رو میگین؟

سعید – آره دیگه یک ذره دندون به جیگر بیگیر آبجی، تا واست تعریف کونیم! او.کی.؟

سعید – همین بابای من بیست و شیش تا پاسبونو چاقو زد...

من – وا! جدی میگین؟

سعید – پس چی آبجی؟ فکر کردی حاجیت بیخودی «سعید شقی» شده؟

سعید – خب... بعله... آره... بابای راستکیم که نبود... شوور ننه ام...

من – چه فرقی میکرد؟ بالاخره شما را بزرگ کرده بود.

سعید – درسته... قربون دهنت... بازم میگن این زنا ناقص العقلن...

من – خب؟

سعید – هم مینویسی آبجی، هم ضبط میکونی؟

من – اشکالی داره؟

سعید – نه والله، هرکاری دوس داری بکون!

من – خب، از پدرتون میگفتین...

سعید – من که چیزی یادم نیست... ولی مثل این که یک جورهایی سربه نیستش کردن.

سعید – ولی شنیدیم خیلی هم طرفدار داشته...

من – جدی؟

سعید – این مرتیکه رو که میشناسیش آبجی؟!

من – منظورتون کیه؟

سعید – میدونی آبجی ما واسه همین بابا کلی آدم کشتیم.

من – سعید خان لطفا مواظب باشین! از این حرفها میشه علیهتان استفاده کرد!

سعید – برو آبجی... این مرتیکه همچین مغز خر به خورد ما داده بود که...

من -  ولی شما که پدرتان...

سعید – میخوای بگی آبجی ما مادرزاد آدمکش بودیم؟ بابا ایوالله!

من - ...

سعید – من که گفتم شوور ننه ام بود، بابام نبود.

من – ببخشید...

سعید – باشه آبجی... فقط اینقدر تو حرفهام ندو و کومنتار نده!

من – او.کی...

سعید – اون دفعه که ما رو فرستاد تهرون که اون پاسداره رو بزنیم...

من – شما میرفتین آدمکشی؟

سعید – پس چی آبجی... حالامونو نیگا نکن... دیگه پشم و پیلییامون ریخته... «اونوختها» خیلی شارژ بودیم آبجی...

سعید – چرا دهنتو اینجوری میکونی آبجی؟

سعید – نترس آبجی... با شوما کاری نداریم... حالا دیگه با هیچکس کاری نداریم...

سعید – داشتیم میگفتیم...

سعید – یارو با بچه اش تو ماشینش نیشسته بود... زدیم جلو بچه اش ناکارش کردیم...

سعید – نترس آبجی... والله به شوما کاری نداریم... دیگه کسی نیست که مغز خر بخوردمون بده... اون موقعها خب جوون بودیم...تر و فرزم بودیم به ولای علی آبجی...

من – شنیدم شما خیلی هم مصاحبه میکنین...

سعید – میدونی آبجی... از خدا که پنهون نیست، از شما چه پنهون ما از اون دنیامون خیلی میترسیم... میترسیم هیچکی نتونه شفیعمون بشه...

سعید – واسه همینم دکون/موکونمونو بستیم و رفتیم زیارت و حالا حاجیت یه پا حاجی شده...

من – جدی؟

سعید – حالا باهاس به حاجیت بگی حاج آقا سعید...

من – او.کی. حاج آقا برگردیم عقب؟

سعید – کدوم عقب آبجی؟ ما دیگه دلمون از عقب/جلوکردن این نوار آشوب میشه ...

من – ولی هنوز کافی نیست...

سعید – چی میخوای بشنفی آبجی؟ که ما به حرف این نامرد نالوطی آدم میکشتیم... که آدمکشی اونوختا خیلی مزه داشت... که کلی هم رفیق داشتیم که اونام نالوطیا این کاره بودن... که خیال میکردیم جون آبجی یه پا «قهرمانیم»... که هممونو این اکبیری مغز خر به خوردمون داده بود... بسه دیگه... ولمون کن آبجی... جون آقات ولمون کن...

من – باشه... فقط همین یک سوال...

سعید – دیگه میخوایم بریم آبجی... جون آقات بذار بریم... بازم دل پیچه گرفتیم... داریم از درد جون به سر میشیم... نمیدونیم جواب خدا و امام زمون و بقیه رو چی بدیم... آبجی... تو رو ارواح آقات ولمون کن...

من - باشه... مرسی از گفتگو... پس...تا بعد...

سعید - عزت زیاد....

 

18 فوریه2010 میلادی