صفحه نخست >  داستان> همیشه اینطور نمیماند!

 

همیشه اینطور نمیماند!

 

 

          تو تاکسی گرم است. بخاری تاکسی را روشن کرده است و خودش را پیچیده است در پالتویی که انگار از آن پالتوهای دهاتی/خشنی است که در سرمای صدهزار درجه زیر صفر سربازخانه، به تنش میکشید که چه مطبوع بود. گرم و طبیعی، درست مثل ورا، با آن چشمان آسمانی و آن لبهای زیبا که بعد از کوچ اجباری اش به سرزمین «خروسخوانان» تنها دلیل ماندنش است آنجا و چه سخت. انگار یک تکه از «ایران» را بریده است و چپانده است تو جیبش و آورده است اینجا که هر که با او حرف میزند، آن تکه/پاره را میآورد و میگیردش جلو چشمش که: «ببین، من از جایی میآیم که عشق آنجا...»

بعد... یخ میکند. آنجا خبری نبود. هیچ خبری... فقط جنگ بود و سرباز و سربازی در دوران حکومت «ملی» چیز، در اردبیل، نه میانه، قرچه داغ، خوی... چه فرقی میکند؟ از همانجاها که یکسال آزگار اشغال بود و او که سرباز بود، سرباز اجباری اشغالگران شده بود و...

بعد برده بودندش ازبکستان، یا قرقیزستان... چه میدانست؟ چه فرقی میکرد؟ جایی که اینجا نیست، گو هرجا که میخواهی باش، و بود. چند سال بود. نیم قرن بود، یک قرن بود.... بیشتر... بیشتر... تا همین روزها... تا همین شبها...

ورا میآید. زیبا و جذاب. خودش را در پالتوی گرمی پیچیده است. شال گردن کلفت صورتی رنگی را درست تا زیر بینی قلمی اش بالا کشیده، و از آن ساختمان روبرویی میآید بیرون.

تا همین چند روز پیش نگاهش نمیکرد، ولی انگار حالا... انگار دنبالش میگردد که ببیند هست یا نه؟ بله، هست! عاشق و شیدا. هست و عاشق است.

 عاشق همین دخترکی که نه میشناسدش و نه میداند کیست؟! مگر فرق میکند؟ عشق که مرز نمیشناسد. مرزها را قدرتها میکشند.

 قدرتهای پلید برای تقسیم کارشان بین مردم خط کشی میکنند. عشق مرز ندارد. خط کشی نمیشناسد. میتوان عاشق شد و حتا زبان هم را ندانست. برای عاشق شدن، برای بوسیدن زبان لازم نیست. معامله است که همزبانی میخواهد، که مترجم میخواهد. عشق ورای این «شوخیها»ست.

نگاهش میکند. گرم، نه، کنجکاو. منتظر... آه... چقدر این زن زیباست!

رد میشود. رد میشود. بعد که از تیررس نگاه زن دور میشود – که تا میشده گردن کشیده که ذره ای دیگر از عشق را... – ورا به شیشه ی تاکسی اش میزند. قلبش... آی قلبش... حالا همین جاست. همین جلو... دم دستش. شیشه را میکشد پائین... چند نفس بلند میکشد که هیجانش را...

ورا - از من چه میخواهید؟

علی - هیچ... نگاهتان میکنم.

ورا - چرا؟

علی - چون زیبا هستید...

فردا میشود. باز علی است و کارش و هرچه به آن ساعت لعنتی – نه آن ساعت دلپذیر - نزدیکتر میشود، قلبش بیشتر میتپد. اگر امروز  بیاید و اگر امروز هم بپرسد، حتما... حتما خواهد گفت... حتما خواهد گفت که دوستش دارد... که اگر موافق باشد... که اگر بخواهد... با هم... با هم...

دوباره همانجاست. درست همانجا... همانجا که ورا دیروز به شیشه ی اتومبیلش زده بود. اما امروز نیست. امروز آن نسیم صورتی نیست. آن زن... چرا هست. دارد با کسی حرف میزند...

 این بار ورا در تاکسی را باز میکند و کنارش مینشیند. وای چه مطبوع است نشستن در کنار زنی که این همه دوستش دارد. چه صریح است. اصلا افاده ندارد. مثل این زنهای ایرانی نیست که عشق را ذره ذره میفروشند و آن هم چه گران... به بهای تمام زندگی... تمام سرمایه... از هستی ساقطت میکنند...

 

ورا - از من چه میخواهید؟

علی - میخواهم با شما ازدواج کنم...

ورا - ولی ما که همدیگر را نمیشناسیم...

علی - بعد از ازدواج وقت زیاد داریم.

ورا - ولی من میخواهم اول شما را بشناسم، بعد اگر...

علی - هر چه شما بگویید

ورا - گوش کنید! به جای این که وقتتان را تلف کنید، پیشنهاد میکنم یک هفته با هم دوست بشویم و...اگر...

[وای خدا... این دختر دارد خودش پیشنهاد میکند...]

علی - هر چه شما بگویید!

ورا - از فردا شروع میکنیم. فردا ساعت پنج بعد از ظهر همینجا...

علی - بسیار خب... خب... خب... تا فردا...

فردا روشن است. علی بهترین لباسش را میپوشد. موها را حسابی ورز میدهد. پولش را میشمارد و از ساعت چهار بعد از ظهر میایستد سر قرار. در تمام این یکساعت، مثل تمام دیشب صحنه ی اولین رانده وو را در ذهنش بارها و بارها بازی میکند...

 *  *  *

           امروز آخرین روز همان هفته ی دلپذیر است. تمام هفته به سیر و سیاحت و مصاحبت گذشته است. علی به تمام دوستانش خبر داده است که امشب با ورا نامزد خواهد شد و خواسته است به سلامتی اش بنوشند و شادی کنند. هنوز عصر است. ورا شیک ترین لباسش را پوشیده است. در این دیدار که در چشم علی آخرین رانده ووی پیش از نامزدی است، قند تو دلش آب میشود. امشب را سنگ تمام میگذارد. میگوید و میخندد و میکوشد لحظه ها را ماندنی تر کند. پس از پایان شام، علی با چشمان منتظرش، انتظار پاسخ مثبت را میکشد. ورا کمی این دست و آن دست میکند و در پایان که علی او را تا دم خانه اش همراهی کرده است، میگوید: «برای این یک هفته ممنونم. هفته ی خوبی بود.» علی همچنان منتظر است. گاه میاندیشد که همین الان است که ورا لبهای قشنگش را جلو بیاورد و اجازه بدهد علی او را ببوسد. ورا علی را به داخل آپارتمانش میبرد. نوشابه ای باز میکند و میگوید حالا پاسخش را خواهد داد. دل علی تند تند میتپد. بالاخره ورا دهان باز میکند:

  «هفته ی خوبی بود. از این همه میهمان نوازیتان ممنونم... ولی ما نمیتوانیم با هم ازدواج کنیم.» علی وا میرود. ورا آبشار پرسشها را در چشمان عاشق علی میبیند. علی، وا رفته، به پشتی مبل تکیه میدهد. دیگر نا ندارد تا دم در هم برود.      

     «در تمام این یک هفته شما برای من از ایران گفتید. ایران و خوبیهای ایران. بارها سرکوفت کشور استالین را به من زدید، ولی باور کنید استالین ماندنی نیست. ما هم روزی آزادی را لمس خواهیم کرد.  بله... هیچ دیکتاتوری برای همیشه نمیماند. بالاخره ما هم روزی آزادی را مزمزه خواهیم کرد...» سیلاب پرسشها و هق هق علی ورا را تکان میدهد. علی راه میافتد به سمت تنهایی اش و به سوی دوستانی که برای مراسم نامزدی اش، منتظر سور و ساتی هستند.

*  *  *

          سالها بعد هر دو ایرانند. پنجاه سال بعد. حالا با همند. بچه ها بزرگ شده اند. فقط ورا در این سالها – در این سی سال نحس نکبتی - بارها سرکوفت آزادی در کشور متلاشی شده ی شوراها را به علی زده است. پیرمرد میخندد و او را میبوسد: «عزیزم، باور کن اینها هم نمیمانند... همانگونه که استالین نماند.» و باز گونه های گرم و دوست داشتنی او را میبوسد.

«زندگی این است... هیچ چیز نمیماند؛ چیزی که بخواهد انسانها و انسان را تحقیر کند. سانسور و خفقان، تحقیر است.»

 علی این واژه ها را در دفترچه ی یادداشتش مینویسد. حالا خیلی وقت است  بابا بزرگ شده است، بابا بزرگ نوه های ورا...

 

25 ماه مه 2008 میلادی

 

بالای صفحه