صفحه نخست >  داستان داستان سفارشی حوا!

 

داستان سفارشی حوا!

 

این داستان بر اساس گزارش «ایجاد تغییرات در زندانهای حکومت اسلامی» و استحاله ی بازجوهایی که بعدها هنرمند و فیلسوف و فیلمساز و کارگردان و طنزنویس و... چند تا نقطه شده اند، نوشته شده است. اصلا این زندانی از «خودی»هایی بوده که زندانی ی «خودیها» شده و از همان زندان چندبار در پالتاک شرکت کرده، تئوری بافته، کتاب منتشر کرده، با صدای امریکا مصاحبه کرده و عکس به بیرون زندان رد کرده است. در مرخصی هم به شهر مونیخ تشریف آورده  و چند صباحی اینجا آبجو به نافش بسته است. خوانندگان از لحن محترمانه ی بازجوی... عزیز... چیز...  تعجب نکنند!!

 بازجو – نام؟

حوا – حوا!

بازجو - نام خانوادگی؟

حوا – ندارم.

بازجو – چطور نداری؟

حوا – خب ندارم دیگه.

بازجو – مگه میشه؟

حوا – چرا نمیشه؟ میبینی که میشه؟ اونوقتها هنوز رضا شاهی نبود که «ثبت اسناد» راه بندازه.

بازجو – مگه تو سلطنت طلبی؟

حوا – چی چی رو سلطنت طلبم؟

بازجو – پس چرا مثل ضد انقلابها حرف میزنی؟

حوا – ضد کدوم انقلاب؟

بازجو – انقلاب اسلامی دیگه!

حوا – خیال کردم از انقلاب بلشویکی حرف میزنی!

بازجو – تو که سن و سالی نداری!

حوا – مرسی پسر جون. آهان، مشروطه رو میگی؟

بازجو – نه. چند سالته؟

حوا – بی تربیت، آدم از هیچ خانمی سن و سالشو نمیپرسه!

بازجو – مامورم و معذور!

حوا – مزدورم باشی، چیزی دستگیرت نمیشه!

بازجو – اسمت چیه؟

حوا – چند دفعه میپرسی؟

بازجو – نام خانوادگی؟

حوا – خودمم نمیدونم.

 بازجو – بالاخره اسمتو یک جایی تو قرآنی چیزی ننوشتن؟

حوا – نخیر، اونوقتها قرآن نبود.

بازجو – یعنی چی قرآن نبود؟

حوا – یعنی نبود دیگه!

[بازجو ترس برش میدارد.]

بازجو - اسم پدر؟

حوا – ندارم.

بازجو – نداری؟ بالاخره یک موقعی داشتی؟

حوا – بابام یک دنده ی چپه.

بازجو - یعنی چی؟

حوا – یعنی پسرجون تو نمیفهمی از دنده ی چپ درست شدن یعنی چی؟ نخیر هیچوقت بابا نداشتم.

بازجو – یعنی به دنیا اومدی بی پدر بودی؟

حوا – همچین میگن!

بازجو – کی میگه؟

حوا – تو قرآن نوشته.

بازجو – تو که گفتی پشت قرآن اسمت نوشته نشده.

حوا – تو قرآن نوشته که من از دنده ی چپ یک یاردان قلی درست شده ام. یعنی اسممو ننوشته، شغلمو نوشته.

بازجو – شغلت چیه؟

حوا – زوجه!

بازجو – زوجه؟ پس چرا عوضی میگی؟

حوا – عوضی نمیگم، تو قرآن نوشته.

بازجو – خب، میشه بیشتر توضیح بدی؟!

حوا – اسمم که معلوم بود. از اون قدیم/ندیمها معلوم بود.

بازجو – مارو گذاشتی سر کار؟

حوا – نه جوون، چی چی رو گذاشتمت سر کار؟

بازجو – حالا چرا ناخنهاتو لاک زدی؟

حوا – دلم خواست.

بازجو – یعنی چی دلت خواست؟

حوا – یعنی اینجوری خودم از خودم خوشم اومد.

بازجو- ببین آبجی... من خیلی سعی میکنم باهات محترمانه حرف بزنم.

حوا – معلومه که باید محترمانه حرف بزنی! آدم که به مامانش بی احترامی نمیکنه!

 

بازجو – خودمونیم، خیلی خوشگلیا!

حوا – جدی؟ باباتم همینو میگفت!

بازجو – بابام؟ مگه شما با بابام دوست بودین؟

حوا – نه بچه جون، من زن بابات بودم. تو هم تخم و ترکه ی من و باباتی!

[ترس بازجو جدی تر میشود. حالا نگران است که با دیوانه ای طرف باشد. با ادب میشود. سرش را به پشتی صندلی تکیه میدهد و میگذارد حوا حرفش را بزند.]

حوا – من و بابات داشتیم تو بهشت صفا میکردیم. البته من از بابات زیاد خوشم نمیومد. [بازجو سعی میکند زنگ خطر زیر میزش را بزند که اگر حوا بهش حمله کرد، غافلگیر نشود. ولی گویا وقت ناهار است. کسی جواب نمیدهد.]

بازجو -...

حوا - بابات خیلی قلدر بود. ترسو هم بود. کلی هم پشمالو بود. ولی من خیلی ناز و مامانی بودم. میبینی که هنوز هم هستم!

بازجو – ...

حوا - مرد دیگه ای هم اونجا نبود که آدم امکان انتخاب داشته باشه، مثل حالا! فقط من بودم و اون بابای یاردان قلی ات.

بازجو – من شنیده ام ماری هم آنجا بوده!

حوا – آخ... آره چه ماری! یک ذره مو به تنش نبود. آنقدر نرم بود که آدم حظ میکرد بهش دست بماله.

بازجو – شیطان هم بود؟

حوا – تو از کجا خبر داری؟

بازجو – تو قران نوشته.

حوا – جدی؟ نوشته بابات خیلی پشمالو بود و من ازش خوشم نمیومد؟

بازجو –... [همچنان دارد زنگ میزند.]

حوا – حتما داستان سیب را هم میدونی؟

بازجو – خودتون تعریف کنین!

حوا – به این میگن پسر خوب!

بازجو – شما از من خیلی جوونترین، چطور میتونین مامانم باشین!

حوا – نکنه میخوای اعدامم کنی و به زور میخوای به من بقبولونی که باکره ام؟ هان؟

بازجو – نه خانم جون! اون دوران گذشت!

حوا – جدی؟ کدوم دوران؟

بازجو – همون دوران که به ما تهمت میزدن دخترها رو...

حوا – آخ... گوشه ی ناخنم پرید. ببین پسرجون سوهان ناخنمو از تو کیفم که گرفتی، بده!

[بازجو، نگران، همچنان از زیر میز زنگ میزند.]

بازجو – واسه چی میخوای؟

حوا – ناخنم شکسته...

بازجو – متاسفانه اجازه نداریم به زندانی آلت قتاله بدیم.

حوا – چی گفتی؟ آلت قتاله چیه مرد حسابی؟ ناخنم شکسته، بیا نگاه کن!

[بازجو بوی عطر حوا را زیر بینی اش حس میکند و قلبش به تپش میافتد...]

بازجو – حالا اگر سوهان ناخن نباشه، چی میشه؟

حوا – شما همیشه اینقدر به مسائل زنان اهمیت میدین!؟

[روسری حوا از سرش سر میخورد و میافتد پائین. بازجوی دیگری در را باز میکند که ببیند بازجوی اولی چرا اینقدر زنگ میزند. بازجوی اولی رفته است زیر میز و دارد مثل بید میلرزد.]

حوا – [همچنان که ناخنش را میجود، به بازجوی دومی] پسرجون این بابا را ببر بهداری زندان. انگار از این که مامانشو دیده، شوکه شده.

[حوا زیر لب آهنگی را زمزمه میکند و بلند میشود تا بابا کرم برقصد. از مناره ی مسجد زندان – اما - صدای اذان به گوش میرسد.]

حوا – اه... ذلیل مرده... خفه شو دیگه... حوصله امو سر بردی... این لامصبها... اینجا رم کردن دانشگاه... این بازرگان لعنتی...

بازجو – نذار بره بیرون...!

[بعد حوا سینه ها بالا میدهد. پایش را میگیرد بالا، انگار که از روی جوی لجنی میپرد، و از روی آن دو مرد که روی زمین به هم ور میروند، رد میشود. در را میبندد و بیرون میرود.]

 

7 آوریل 2008 میلادی