تاریخها ممكن است دقیق نباشند. همه را از ذهنم نوشتهام.
خیلی از یادداشتها در زندان و فرارها و جابجاییها در كشورهای
گوناگون گم و گور شدهاند. خیلیها را هم خودم از بین
بردهام؛ به دلیل مسائل امنیتی! مخصوصا حالا كه همه چیز را
این امریكاییها گرفتهاند!!
نامها به دلیل امنیتی خلاصه شدهاند. فقط اسم بریدهها و
بریده مزدورها و پتیارهها و كارمندان وزارت اطلاعات و
ساواكیها و توابین آورده شدهاند؛ البته تا آنجا كه
حافظهام یاری میكرد!!!
مسعود
اصلش از همین جا شروع شد؛ از همین قیام
ملی/مذهبی 15 خرداد كه بعدها خمینی دجال آن را دزدید و به
نام خودش چاپش زد، ولی همچین ربطی هم به اون نداشت. همین
بچههایی كه حالا با من هستند و برای من شعار میدهند و
برای من سینه میزنند و حاضرند برای به قدرت رساندن من
جانشان را فدا كنند ـ و البته خیلیهاشان هم كردند ـ
پایههای این قیام “ملی خط تیره مذهبی” را ریختند. راستش
را بخواهید اصلا پایه و اساس دین و دنیا و مبارزه و
مجاهدهی ما دو تا سرفصل كیفی داشت؛ اولیاش مال 1400 سال
پیش بود؛ روز قیام امام حسین و عاشورای اصلی در دهم محرم
سال 60 هجری قمری و دومیاش هم عاشورای ما در 15 خرداد
1342 هجری شمسی. بعدها كه من رهبر سازمان مجاهدین خلق و
رهبر انقلاب نوین ایران شدم، چندین و چند عاشورای دیگر را
هم به این عاشوراها اضافه كردم كه عاشوراهای قبلیمان را
دو قبضه و چند قبضه كرده باشم؛ یكیاش همین عاشورای 30
خرداد 1360 بود، كه بعدا داستان آن را برایتان خواهم نوشت.
راستش این اعدامها، هم برای شاه خائن خوب شد، هم برای من؛
برای شاه خوب شد، چون از دست چندتا جوانك دانشجوی پرشور
بیكله كه “تنها ره رهایی را جنگ مسلحانه” میدانستند، و
كوكتل مولوتف درست میكردند و ارتشی و امریكایی ترور
میكردند، و تازه تو خانههای تیمیشان داشتند معجونی برای
ادغام اسلام و ماركسیسم و فاشیسم اختراع میكردند، راحت
شد، تا به خیال خودش چند صباحی بیشتر بر تخت جمشید سلطنت
ایران تكیه بزند و نفس راحتی بكشد؛ كه 7 سال سیاه تكیه زد
و یادش رفت كه ما آمده بودیم بساطش را جمع كنیم، حالا هر
طوری كه میشد و با هر ایدئولوژیای كه كارساز بود. اما
برای من خیلی خیلی بهتر شد، چون با حذف فیزیكی این شهدا
از صحنه و صفحهی روزگار، راه برای رهبریت خاصالخاص من و
به قول عیال مربوطه و همردیف بعدیام، مریم جانم، برای
رجویسم و مسعودیسم من باز شد. اگر حوصله كنید همهی این
مراحل را ریز به ریز برایتان خواهم نوشت، تا یك
تاریخ/جغرافیای تروتازه از سازمانم داشته باشید و این قدر
مشتری دریوریهای مخالفین و اضدادم نشوید!
حتما میدانید كه من خودم بیشتر اینها را در زندان شاه خائن
لو دادم و گرفتارشان كردم. آنهایی را هم كه اطلاعاتی
داشتند و هنوز همهی اطلاعاتشان را به ساواكیها نداده
بودند، لو دادم. همهی آنهایی را هم كه این طوری لو
دادم، اعدامشان كردند. من البته بعدها دلیل نجات جانم را
از اعدام، انداختم گردن آقا داداشم كاظم جان رجوی [با اسم
مستعار میرزا] كه او هم مامور شمارهدار ساواك در اروپا
بود. لابد برای گل روی او به من ابد دادند. و من، همین من
ماندم تا رهبر انقلاب نوین ایران بشوم، كه شدم.
برای این كه تعریف كنم چطور شد كه این طور شد، باید یك خورده
برگردم به عقب.
من مسعود رجوی، متولد 1325در خاك پاك طبس، شمارهی شناسنامه
100هزار، در این تاریخ، یعنی در سرفصل اصلی و تاریخی
انقلاب نوین ملت ایران، یا همان قیام پرشكوه و شكوهمند
تاریخی 15 خرداد 1342، 17 سال بیشتر نداشتم. دانش آموز
بودم. خانوادهام مذهبی بود. آقاجونم تو شهر طبس محضردار
بود. دو تا داداشامو آقاجونم فرستاده بود فرنگ درس
بخوانند. كاظممان را میگفتند برای ساواك كار میكند. پای
آنهایی كه میگویند و اسنادش را از توی اسناد ادارهی
ساواك پس از انقلاب شكوهمند اسلامی و ضد سلطنتی كشف كرده
و درآوردهاند. كاظم ما البته بعدها شهید راه حقوق بشر شد
كه جریان آن را هم برایتان خواهم نوشت. بیچاره كاظم شهید
خیلی حقوق بشری بود، تا حرف میزدی، اشكش درمیآمد. این
اواخر هم یك خرده خیكی شده بود. تو عالم جوانی و
بچگیهامان خیلی دلم میخواست پا جای پای كاظم بگذارم.
مثلا وقتی تو محلهمان دعوامان میشد، همیشه همین كاظم بود
كه پشت من میایستاد و از من دفاع میكرد.
البته تو سازمان مجاهدین خلق من، كلی كتاب و
جزوه و اطلاعیه و سخنرانی در رابطه با عاشوراهای سازمان من
منتشر شده است كه 9/99% آنها را خود من نوشتهام. بقیه را
كه چندان هم كم نیست، بقیه نوشتهاند. بیشتر آنهایی هم كه
این همه پژوهش و تحقیق و نگارش و نمایش داشتهاند، یا شهید
شدهاند، در وجه معلوم آن و خیلیهاشان هم شهیدانده
شدهاند، در وجه مجهول. یعنی كسی یا كسانی اسباب شهادتشان
را فراهم كردهاند كه شهیدانده شوند. خیلی از این بریده
مزدورها و مخالفین و معانقین ـ یعنی آنهایی كه هی نق
میزنند ـ مرا مسئول این افعال مجهول میشناسند. بد هم
نیست، دست كم یك كمی حساب دستشان میآید كه زیادی زر زر
نكنند!
تا یادم نرفته همین جا بگویم و تاكید كنم؛ هم چنان كه چندین و
چند بار هم در نشستهای سازمانیام در عراق سابق و تحت
زعامت شیخالرئیس صدام حسین سابق و در همان قرارگاه تقریبا
سابق اشرف تاكید كردم كه كتاب “قیام امام حسین” را من خودم
نوشتهام. فیلم و صدای این اعلام وضعیت را هم به تمام جهان
صادر كردم. حتما تا حالا متوجه شدهاید كه این گونه فیلم
ساختنها از تولیدات اصلی سازمان من در همهی اینسالها و
دههها بوده است. گفتم و تاكید كردم كه كتاب “راه حسین” یا
“عاشورا” را كه قبلا همه جا هو انداخته بودند كه یكی از
رضاییها ـ احمد یا رضا رضایی ـ نوشتهاند، خودم نوشتهام.
این بیچارهها كه نبودند تا از حقشان دفاع كنند، پس میشود
به این سرقت ادبی و تروریستی و جعل تاریخ دست زد و همه چیز
را به نام نامی شخص رهبر ثبت كرد. اصلا مگر بقیه آدمند كه
بتوانند اظهار وجودی هم بكنند. همه چیز از من آغاز میشود
و به من تمام میشود. اصلا پروردگار تكامل بخش همه چیز را،
تمام خلقت و آفرینش را به عنوان پیش درآمد خلقت من، این
موكب خجستهی خلقت و آفرینش خلق كرده است. خوشبختانه
ایرانیها اصلا حافظهی تاریخی ندارند و در ایران و برای
ایرانیها میشود همهی قورباغهها را رنگ كرد و جای
فولكس واگن به آنها انداخت. بیچارهها صداشان هم
درنمیآید. حرف هم بزنند، آدمکش میفرستم جلو، تا برود و
حساب همهشان را از دم برسد!
یكی از كسانی كه تا همین امروز و از همان اولش
زندانبان زندانهای من در عراق و فرانسه و ایران بوده است
و هنوز هم هست، همین سید محمد صادق سادات دربندی خودمان
است، كه خوشبختانه هنوز كه هنوز است شهید و شهیدانده نشده
است و دارد گر و گر به من خدمت میكند. این سید كه دو قبضه
هم سید است، در سال 1350 در زندان اوین برای لطفالله
میثمی تعریف كرده بود كه:
“روز 15 خرداد 1342 از خیابان بوذرجمهری راه افتادیم و به سمت
پارك شهر آمدیم. در جنوب شرقی پارك شهر، خیابان بهشت،
نزدیك خیابان خیام باشگاهی بود كه ساختمانش چوبی بود.
میگفت: “ما دیدیم این جا باشگاه و مركز فساد است. كوكتلی درست
كردیم و داخل آن انداختیم. ساختمانش چوبی بود و آتش گرفت.”
همان روزها شاه خائن تبلیغات كرد كه این بروبچههایی كه بعدها
مجاهد و ماركسیستٍ اسلامی و عضو نهضت آزادی و عضو ارتش
آزادیبخش ملی و عضو شورای ملی مقاومت و عضو كمیسیون
زندانبانان نیروهای انقلابی خواهند شد، كتابخانهی پارك
شهر را آتش زدهاند. در حالی كه قصد ما كتابخانه نبود ـ
دست كم آن موقع نبود ـ هدف باشگاه بود، اما تعدادی كتاب هم
كه آن جا بود، سوخت.
“شاه خائن چند روز بعدش گفته بود كه مرتجعین ـ
یعنی خمینی دجال و طرفدارهاش ـ كتابخانهها را آتش
زدهاند، تا به عصر بربریت برگردیم و گیشههای اتوبوسها
را هم سوزاندهاند، چون فكر میكنند كه در عصر تسخیر فضا
باید سوار قاطر و الاغ شد.
البته شاه اشتباه میكرد. خمینی مرتجع آن جا را آتش نزده بود،
ما بودیم. یعنی همین صادق جان سادات دربندی عزیز دل و مرید
دست از جان و خانه و خانمان و زن و فرزند شستهی عزیز من
بود كه كوكتل درست كرد و آن جا را آتش زد. بنازم ناز شستت
را صادق نازنین و (كاك عادل) جان عزیزم!
همین روز باز هم همین بروبچهها بودند كه باشگاه شعبان بیمخ
را در ضلع شمالی پارك شهر آتش زدند، همین روز 15 خرداد،
ولی چون متاسفانه اسكلت باشگاه یارو مثل خود شعبان بیمخ،
قرص و محكم بود، آتیش نگرفته بود. آتیش به جونش بگیره
شعبون جعفری، چه هیكلی داشت!
بعدها یعنی در تاریخ 6 مهر 1351 آن موقع كه تازه
سر شركای قبلیام را شاه خائن زیر آب كرده بود و من خیز
برداشته بودم كه مردهخور میراث لت و پار این بیچارهها
بشوم، بچههای سازمان من ـ برای اعلام موجودیت و برای
“ایجاد وحشت” و برای “ثبات و امنیت شكنی” ـ رفتند كه همین
شعبان جعفری نامرد را ترور كنند. قبل از انجام عملیات هم
اطلاعیههای ترورش را همه جا پخش كردند، اما یارو از
دستمان در رفت و اطلاعیههامان باد كرد و خیطی برامان
ماند! این لامصب شعبان بیمخ خودش داستان سوءقصد به جانش
را نوشته و منتشر كرده و آبروی سازمان مرا برده است.
شعبون قضیه را این جوری تعریف كرده است:
“من هر روز یه دور دور پارك شهر میدویدم و ورزش
میكردم. بعد میرفتم باشگاه. یه روز پنج صبح داشتم
میرفتم كه سر حسن آباد خرابكارا منو با تیر زدن…
[شب قبلش] شبنامه پخش كرده بودند كه ما شعبان را محاكمه
كردیم و نعش كثیفشو انداختیم. تا آن روز اینا [یعنی
بچههای سازمان من] سیزده نفر رو كشته بودن. چهاردهمیش من
بودم كه تیرشون خطا رفت…
از این خرابكارا سه تا شون كشته میشن، یكیشون گیر
میافته، اون یكی [هم] اعتراف میكنه. آقای…
[رئیس كمیتهی مبارزه با خرابكارا] یه روز به من گفت:
“ازش پرسیدم: چرا شعبان جعفری را زدید؟ گفت:
والله ما میخواستیم “ایجاد وحشت” كنیم…
ازش پرسیدم: چطور شد كه تیرتون خطا رفت؟ شما كه تا آن وقت
سیزده نفر رو زده بودین و تیرتون خطا نمیرفت؟ گفته بود:
برای این كه ما تا اومدیم هف تیرو دربیاریم، این اومد تو
سینهی ما!
“آخه اینا دو نفر از توی كوچه اومدن بیرون، گریم
كرده بودن، اومدن یهو تو صورت من تیر خالی كنن، من خیال
كردم دارن با من شوخی میكنن، گفتم: اِ اِ یهو دیدم نه
[بابا] جدیه! منم دست كردم به هف تیر… بعد یكی از توی اون كوچهی ممدعلی رشتی اومد از پشت
یكی زد به بازوم، زد به دستم، هف تیر داشتم دیگه، سه تا
تیرخالی كردم….
بالاخره بعد اون كله پز اونور خیابون اومد…”
این طوری مینویسم تا بدانید كه همچین هم شهر هرتی نمینویسم.
من كه این روزها به اسناد سازمانم دسترسی ندارم، ولی همین
شعبان بیمخ اطلاعیهی اونموقع سازمان مرا تو كتابش كلیشه
كرده و سازمان مرا حسابی ضایع كرده است.
سازمان مرا خیلیها دستپخت سه جریان میدانند: جبههی ملی و
نهضت آزادی و انجمن اسلامی دانشگاهها در دههی سی و چهل
هجری شمسی. البته رفتن ما به عراق و همكاری و همراهیمان
با عراقیها روی بخشی از این تز خط قرمز كشید. جنگمان با
خمینی دجال هم همینطور. میماند نهضت آزادی كه كم كم
همهاش را برایتان خواهم نوشت.
خیلی از كسانی كه در قیام ملی/مذهبی 15 خرداد شركت داشتند،
بعدها آمدند زیر بیرق سازمان من. خیلیهاشان مدتها با من
ماندند و البته چندتاییشان هم بریدند و به اضداد
پیوستند. بعضیشان هم بعدها به خیل عظیم فروغهای جاویدان
شهدای سازمان من پیوستند. یادتان هست در میدان امجدیه یا
ترمینال خزانه كه میخواستم برای سید روحالله خمینی دجال
رجز بخوانم، چه شعارهایی میدادم؟!
هر دم از این آسمان ستارهای به زیر میكشند و باز
این آسمان غمزده
غرق ستارههاست!
و بعدش هم با همان حالت دخترمآبانهی خودم كه
خاص خودم است و هیچ كس نمیتواند ادای مرا دربیاورد، شعار
میدادم كه:
و من این آسمان غمزده را غرق ستاره خواهم كرد!
و كردم و دیدید چه خوب هم كردم!
دیگی كه واسه من نجوشه
سر سگ تو اون
بجوشه!!
این را هم بدانید و آگاه باشید كه بر اساس تئوری مریم ـ
میتوان و باید ـ یعنی میتواند حتا یك رهبر ایدئولوژیك و
فرماندهی كل ارتش آزادی بخش ملی ایران و مسئول درجه یك
سازمان مجاهدین خلق ایران و مسئول شورای ملی مقاومت فرد
اعلای ایران و رهبر خاص الخاص و رهبر عقیدتی و ایدئولوژیك
یك سازمان همیشه انقلابی و همیشه طرفدار جنگ مسلحانه هم
استراتژی هم تاكتیك و نوك پیكان همیشگی تكامل و… باید هم بتواند خاطره نویس و داستان نویس و نوول نویس
و رمان نویس و اتوبیوگرافی و حدیث نفس نویس بشود. این
كارها كه كاری ندارد. شخص من هم برای این كه دیگر كسی
نخواهد برای سازمانم دفتر و دستك راه بیاندازد و مبارزات و
مجاهدات جانبازانه و پاكبازانهی مرا یك تنه به جیب گشاد
خودش بریزد، یا آن را زیر علامت سوال ببرد، تصمیم گرفتهام
این كار مهم را هم ـ مثل همهی كارهای دیگر انقلاب نوین
ایران ـ خودم بر اساس شعار میتوان و باید عیال مربوطه به
انجام برسانم كه نسلهای آیندهی ایران و عراق و افغانستان
و چین و فرانسه و آلمان و هلند و ایتالیا و اسپانیا و…
هم همچنان شتابان و دست افشان و پاكوبان به سوراخ گشاد
سازمان من بپیوندند و عضو ارتش آزادی بخش ملی من بشوند و
در دستهها و محورها و گردانها و تیپها و لشگرها و البته
همهی اینها به استعداد یك دسته و به استعداد یك گردان و
به استعداد یك لشگر و به استعداد یك محور و به استعداد یك
رهبر و به استعداد چند تا نقطه، برای رساندن من به قدرت با
همدیگر همكاری و همیاری و همپایی و همراهی بكنند.
این كه اسم چند تا كشور دیگر را هم ردیف كردم، اصلا از سر گنده
گوزی نبود. من، هم مجاهد خلق افغانی داشتم، مثل هارون
هاشمی كه چون زبانش خوب بود و من در همین خارج كشور تورش
زده بودم، تو بخش دیپلماسی سازمانم كار می كرد. خیلی هم كم
سن و سال بود. طفلكی هارون هم تو عملیات پرفروغِ فروغ
جاویدانم نفله شد و از دست رفت. بعد هم باباش كه تو آلمان
دكتر بود، آمده بود و یقهی اعضای سازمان مرا گرفته بود كه
بچهام را به كشتن دادید. مسئولین سازمان من در اروپا و
مخصوصا در آلمان كلی زحمت كشیدند تا یارو دست از سر
كچكلمان برداشت.
ملكهی زیبایی زنان مجاهد خلقم یعنی فهمیهی اروانی كه مدتی
مسئول اول سازمانم شد و برای این كه زیادی خوشگل و تو دل
برو بود، كنارش گذاشتم، همیشه تو آلمان و تو پایگاه نیك
حسینی كه محل كار هارون قبل از شهادتش بود، ازش میپرسید:
برادر هارون، شما را چه كار به ایرانیها!!؟ و هارون
نازنین من هم جواب میداد كه: خواهر، مگر سازمان مجاهدین
فقط مال ایرانیهاست؟! راست میگفت: سازمان من و انقلاب
نوین من و رهبری من برای همهی زمانها و همهی زمینهاست.
كل یوم كربلا و كل ارض عاشورا. من برنامه داشتم همهی دنیا
را كربلا و همهی روزها را عاشورا بكنم كه این
امریكاییهای امپریالیست، ابتكار عمل را از دستم گرفتند و
كل ارتش آزادی بخشم را خلع سلاح كردند و مرا نشاندند.
تا آن جا كه یادم میآید یك مجاهد خلق هلندی هم داشتم كه اسمش
“لیست” بود و عیالش مجاهد خلق شده بود و بر خلاف دستورات
من بدون عقد شرعی و رسمی با این دخترك هلندی میخوابید. من
اسم این دخترك را گذاشته بودم زن بلندی و یارو را مجبور
كردم دخترك را عقد كند. بعد هم لچك سرش كردم و اسمش را
ثریا گذاشتم. دخترك احمق خودش همه جا داستان زن بلندی
عیالش را برای همه تعریف میكرد و برای این كه داستان
بلندی بودن خودش را بهتر نشان داده باشد، یك جاسیگاری را
از زمین بلند میكرد و میگفت: یعنی این جوری بلند كردن.
بیچاره نمیدانست چه حرف بدی است این واژهی زن بلندی؟!!!
سه/چهارتا مجاهد آلمانی هم داشتم كه اسم یكیشان “ربكا” بود،
اسم یكیشان “گردرود”، اسم یكیشان هم “شارلوته” بود.
شارلوتهی بیچاره دو تا دختر هم داشت كه اسمهاشون مریم و
فاطمه بود. عیال اولش را تو عملیات فروغ جاویدانم به كشتن
داده بودم، بعد زنك بیوهی آلمانی را با دو تا بچه بستم به
ناف برادر شوهرش و بعد هم اینها را بر اساس تئوریهای كشف
شدهی بعدیام یعنی طلاقهای اجباری از هم جدا كردم.
بیچاره شارلوته دو تا حلقهی عروسیاش را با هم دستش
میكرد و عكس هر دو تا شوهرش را قاب كرده، و به دیوار
اتاقش زده بود.
اسم یكیشان هم “ذبینه” بود كه دادمش به احمد گل افشار و بعدش
هم طلاقش را گرفتم. این بابا كه اسمش را هم عوض كرده بود و
به نام یكی دیگر از سربه نیست شدههای سازمانم، خودش را
“خواهر مینا” میشناخت، شبها هم تو خوابگاه خواهرها تو
عراق تا صبح بیدار مینشست و فارسی یاد میگرفت. اسم
بقیهشان الان یادم نیست. لابد میدانید كه این روزها تمام
اسناد و مدارك سازمان مرا این امریكاییهای لامصب مهرو موم
كردهاند و مرا به لابیرنت اسناد سازمانیام راهی نیست و
من فقط از سر بیكاری نشستهام و این لیچارها را سر هم
میكنم، چون كار دیگری ندارم كه بكنم. نه سازمانی دارم، نه
میتوانم عملیاتی بكنم، نه نشستی بگذارم، نه به كسی پست و
رده بدهم، نه كسی را خلع رده بكنم، نه كسی را تحت برخورد
به مهمانسرای سازمانم كه مثل یك هتل هشت ستاره امكانات
داشت و دارد، برای استراحت و فكر كردن بفرستم. تازه بیچاره
صدام حسین، این صاحبخانهی عزیزم را هم همین آمریكاییهای
جنایتكار گیر انداختهاند و با او هم نمیتوانم خلوت كنم و
اطلاعات محرمانهی نقاط استراتژیك و سوقالجیشی ایران را
به او راپرت كنم. حیف، چه مرد نازنینی بود. رهبر هم این
جوریاش خوب است!
تا آن جایی كه یادم هست یك مجاهد خلق چینی هم داشتم كه اسمش
“سو” بود كه در همان عملیات فروغ شهید شد. حتا یك مجاهد
خلق فرانسوی هم داشتم كه او هم در همین مرداد 1367 به رفیق
اعلای من پیوست و خود رفسنجانی خائن خبر شهادتش را رسما
اعلام كرد. با این كه خودم همهشان را راهی وطن كرده بودم
كه بروند و راه را برای من و مریم مهر تابان باز كنند،
بیچارهها بیشترشان نفله شدند و بقیهشان هم چلاق و ذلیل،
دست از پا درازتر عقب نشینی كردند و به جوار خاك میهن،
یعنی كشور میزبانمان عراق برگشتند. ای بخشكی شانس!
همان موقعها و بعد از بمبارانی كه هوانیروز شاه كه حالا مال
خمینی شده بود، روی بچههای من انجام داد، برای این جانیان
هوانیروزی پیغام و پسغام كتبی و شفاهی و علنی و مخفی
فرستادم كه پدری ازشان درمیآورم كه ننه بزرگشان را صدا
كنند. همین خائنها بودند كه بچههای نازنین مرا كه برای
هر كدامشان 100 تا شهید داده بودم، لت و پار كردند و از
بالا به رگبارشان بستند. پدر همهشان را درمیآورم. مگر
اتفاقی بیافتد و بمیرم و به قدرت نرسم!!
حتما خبر دارید كه این روزها یعنی درست در تاریخ 5 آوریل سال
2005 میلادی، دشمن درجه یك من یعنی جلال طالبانی خائن به
ریاست جمهوری كشور عراق رسید و تمام رشتههای مرا در این
دو دهه پنبه كرد. نمیدانم چه میتوانم به این امریكاییها
بگویم؟ آدم ضد امپریالیست باشد، سازمانش ژنرالهای ارتش
امریكا مثل پرایس و هاوكینز و…
را ترور كند، در شب ورود نیكسون به ایران در تاریخ 10
خرداد 1351 ده رشته عملیات راه بیاندازد، حتا از قبر رضا
شاه خائن هم نگذرد، و بعد از سی و چند سال گرفتار همان
امریكاییها بشود و مجبور بشود برایشان دستمال ابریشمی
بردارد و امریكایی كشی را به گردن جناح كمونیست شدهی
سازمانش بیاندازد. تازه مجبور هم بشود نیروهای ویژهی
خودش را در اختیار سیا و پنتاگون قرار دهد، تا از آنها به
عنوان خبرگیرِ نقاط سوق الجیشی و استراتژیك حكومت خمینی
استفاده كنند؟!!
خیال نكنید من آدم كشكی هستم ها! درست است كه
برای رسیدن به قدرت همه كاری كردهام و تمام ترفندها را به
كار زدهام و با همه زد و بند كردهام، اما واقعیت این است
كه من ده/بیست سال دیر به دنیا آمدهام. اگر استالین زنده
بود، اگر دنیا یك قطبی نشده بود، اگر دیوار برلین
ورنیفتاده بود. اگر به قول ولید جنبلاط دیوار برلین اسلامی
در عراق خاورمیانه با شركت 8 میلیون عراقی در انتخابات
عراق فرو نریخته بود، من حالا كسی شده بودم مثل هیتلر، مثل
استالین، مثل پل پت، و مثل ژولیوس سزار مرحوم! نمیدانید
چه زحمتی كشیدهام، تا بچههای سازمانم در بیرون از زندان
پیشتازی خودشان را به كرسی بنشانند! كنار گود نشسته بودم و
هی میگفتم: لنگش كن!
خاك بر سر تاریخ و روند تكامل و دیالكتیك و دیالكتیك تاریخ و
تضاد و تناقض و پرولتاریا و دیكتاتوری پرولتاریا و نیروی
پیشتاز و پروسهی جامعهی بیطبقهی توحیدی و تبیین جهان و
انقلاب ایدئولوژیك و همهی این مزخرفات صدتا یك غاز كه مرا
بدبخت كردند!
من معتقدم كه پروردگار تكامل بخش آدمها را در
دو دستهی كاملا متمایز آفریده است، كه من آنها را این
گونه دسته بندی كردهام: پادوها و رهبرها. یك دسته رهبران
خاصالخاص هستند كه فقط و فقط برای این آفریده شدهاند كه
خیز بردارند و به قدرت برسند؛ اینها اگر حتا زمانی هم
كاملا اتفاقی به زندان بیافتند و چندتایی را لو بدهند، باز
هم میتوانند و باید حتا همین لودادنها را سرمایهی
پاكبازیها و جانفشانیهای خودشان بكنند، عینهو خود من!
یك دسته هم پادوها هستند، پادوهایی كه اساسا آفریده شدهاند تا
رهبران را به قدرت برسانند و خودشان كنار بروند. با این كه
تعداد باشعورها و فهمیدهها و آگاهان به تمام شم و خمهای
سیاسی و همه گونه زدوبندهای دیپلماتیك در هر دوره از
دورانهای قانونمند تكامل یكی یا حداكثر در تمام پهنهی
جهان هستی و برای ادیان گوناگون دو/سه تا بیشتر نیست،
تعداد پادوها و نوكرها والاغها تا دلتان بخواهد فراوان
است. مهم هم نیست كه درس خوانده باشند، یا نه، كار سیاسی
كرده باشند، یا نكرده باشند، تحقیق و پژوهش داشته باشند،
یا نداشته باشند. همگیشان دربست پادوهای انقلابند و اگر
هم روزی/روزگاری خودشان را لوس كردند و جفتك انداختند،
باید حسابشان را از دم رسید و ترتیبشان را داد.
حتما شما هم مثل من قبول دارید كه این حذفهای سیاسی و فیزیكی
دو خاصیت مهم دارد: یكی این كه جفتك اندازان و آنهایی را
كه سد راه تكامل میشوند ـ یعنی همانهایی را كه برای
رهبری رهبری چون من گربه رقصانی میكنند و سوسه میدوانند
ـ مثل خار و خسك از سر راه انقلاب و انقلاب نوین سازمان من
به كناری میزند، یكی هم این كه بقیه حساب كار خودشان را
میكنند. من در این بیش از چهل سالی كه از سابقهی كار
سیاسی و رهبریام بر سازمان پر افتخار مجاهدین خلقم
میگذرد، بارها و بارها مجبور شدهام، علیرغم میل باطنی و
ظاهری خودم، بعضی از همین خار و خسكها را از صفحه و
صحنهی روزگار حذف بكنم. بعدها در سیر همین اتوبیوگرافی
نویسی به زمانش كه رسیدم، شرح این مسئولیتهای خطیر و
خطرناك تشكیلاتی/انقلابی/ایدئولوژیك را هم برایتان خواهم
نوشت. بگذارید فعلا بپردازم به برخی از پادوهایی كه در
انقلاب كبیر و قیام پرشكوه 15 خرداد 1342 نقش برجستهای
داشتهاند، سالها هم پادوی من و گوش به فرمان من
بودهاند، اما هر كدامشان بعدها مثل ماهی از دستم لیز
خوردند و دررفتند و هر كدام هم برای خودشان داعیهدار
رهبری شدند. در تمام این چهل و چند سال از این خائنین
بالفطره زیاد بودهاند، اما چندتاییشان كه در قیام
شكوهمند 15 خرداد 1342 شركت داشتند، اینها بودند:
پرویز یعقوبی [با اسم تشكیلاتی ایوب] از آن بچههای خوب و ناز
سازمان من بود. خیلی هم به من اعتقاد و ارادت داشت. آنقدر
به من اعتقاد داشت كه من خواهر زن اولم ـ اشرف رجوی ـ را
به نافش بستم. حتما او را میشناسید. سركار علیه خانم مینا
ربیعی خواهر بزرگتر اشرفِ رهایی و بالندگی و مادر
ایدئولوژیك مریم رجوی. البته این عنوانها، سالها بعد از
شهادت جانگداز اشرف زنان مجاهد خلق، یعنی عیال اولم به دم
اسمش بسته شد. اشرف با این كه قبلا دو تا شوهر كرده بود و
گوشش هم كر بود، ولی بنا به اصرار پدر طالقانی عزیز و
نازنین، زنم شد، زن منی كه تا زمان انقلاب، یعنی از سال
1325 تا 1357 پسر پسر بودم. خطبه®