بتول خانم و جعفرخان زن و شوهر خوشبختی هستند.
خودشان هم میدانند و این را وقتی با هم تنها هستند و حتا
وقتی كه تنها نیستند و چند نفر را با میهمانی دادن، به
عنوان گوش مجانی اجیر میكنند، میگویند و تكرار میكنند.
جالبی كار رابطهی این زن و شوهر ماه است كه هیچكس،
نظیرشان را نه دیده و نه شنیده است. جعفرخان مینشیند به
دندان خلال كردن و بتول خانم در حالی كه دستمال نظافت
ابریای در دست دارد، و در و دیوار را دستمال میكشد، به
حرفهای همسر محبوبش گوش جان فرامیدهد و لبخند زنان
همچنان در و دیوار را میساید. هر وقت هم جعفرخان تائیدی
میخواهد و با قطع جملهاش سكوتی برقرار میكند، بتول خانم
با گفتن یك “آهان” یا “ایهیم” یا “او.كی.” دو بخش افاضات
عیال محبوبش را به هم بخیه میزند.
جعفرخان از روایت این كه چطور با بتول خانم آشنا شده، و
چطور او را پای سفرهی عقد نشانده است، سیر نمیشود. كسی
نیست به خانهشان رفته باشد و یا دعوتشان كرده باشد و بیش
از دویست بار روایت آشنایی و دلدادگی این زن و شوهر خوشبخت
را نشنیده باشد. اصلا این فصل، بخشی از رسم میهمانداری و
میهمان نوازی جعفرخان و بانوست.
دست پخت بتول هم حرف ندارد. خانهداری و میهمانداریاش همه جا
زبانزد دوست و آشنا است. تازه بتول خانم در یك موسسهی
آموزشی در شهر محل اقامتشان آشپزی هم درس میدهد. و چه
غذاهایی!! غذاهایی میپزد همه ابتكاری و ابداعی. غذاهاش
ملقمهای هستند از غذاهای ایتالیایی و ایرانی و تركی،
همراه با زیره و زرشك و ماكارونیهای نازكی كه با برنج دم
سیاه اعلاء صاف میشود و آب روغن و زعفران داده میشود.
كتابخانهی شیك و چوب آبنوس خانهشان را بیشتر كتابهای آشپزی
زینت میدهد. كتابِ مادر همهی زنهای خوشبخت، نیمه بدبخت
و حتا بدبخت و باسلیقهی ایرانی، خانم “زرا منتظمی” با
سلیقهی خاصی، در حالی كه بستهبندی كادویی آن هنوز باز
نشده است، در قسمت شیشهای ویترین اتاق پذیراییشان جلوه
میفروشد. اصلا هر كه وارد این خانه میشود، از تكرار
عكسهای رنگارنگ غذاهای رنگارنگتری كه در قابهای هوس
انگیز “قهوهای” رنگی به دیوارها نصب شدهاند، تا بساط شام
یا ناهار علم شود، معدهاش مثل سیر و سركه میجوشد و آب
دهانش راه میافتد. هر طرف را نگاه میكنی، عكس “تربچه
نقلی” است و “فلفل سبز” و “سیر پوست نكنده”ی شاهانه و
“فنجان قهوه”ای روی تابلوی تمام قدی در كنار “كیك توت
فرنگی” رنگی خوش ریختی و این همه وسوسه برای هر آن كه رژیم
غذایی هم دارد، كارساز است و او را از هر گونه پرهیزی،
برحذر میدارد.
اتومبیل جعفرخان اتومبیل “زرشكی” رنگِ كاركشتهای است كه بین
سه كشور آلمان، هلند و بلژیك هفتهای دست كم یك بار در رفت
و آمد است. قند “پارسی” از بلژیك وارد میشود و نان
“آزادی” از كشور هلند كه به عقیدهی این زن و شوهر در
آلمان، نه قند و شكر خوبی گیر میآید و نه نان خوشمزهای
نظیر آنچه در هلند پادشاهی “فت و فراوون” همه جا جلوه
میفروشد.
در قسمتی از آپارتمان این زن و مرد خوشبخت كه به سبك فرنگیها،
هم وان حمام در آن قرار دارد و هم توالت فرنگی، سرویس چوبی
شیكی است كه حولهها و لوازم آرایشی و بهداشتی خانواده را
در خود جای داده است. چند تابلوی فرد اعلاء در قابهایی
“شكلاتی” رنگ با پوسترهایی از یك فروند “بادمجان قلمی” نیم
متری و یك “خیار” قلچماق در كنار هم با رنگ “لیمویی”
كاشیهای حمام هماهنگی دلپذیری دارد. اتاق خواب به رنگ
“نخودی” است و قاب عكس زیبایی به رنگ سبز “پستهای” روی
دیوار است كه نقاشی “اوریژینالی” از یك ظرف كریستال میوه
خوری پر از “موز”های زرد قناری را در برمیگیرد. روتختی
مخملیشان “شیری” رنگ است با نقشهایی از گیلاسهای
“آلبالویی” كه با ظرف كریستال پاتختیشان كه معمولا پر است
از انگور یاقوتی تازه، دل هر كه را به این اتاق راهی
مییابد، آب میكند. همهی رنگهای متنوع دیوارهای این
خانهی شیك پناهندگی به رنگ خوردنیهای خوشمزه است و
همگی اشتها آور. رنگ كمدهای آشپزخانه “عنابی” است و
دستگیرهها به رنگ “پرتقالی” و همه طوری انتخاب شدهاند كه
هر شكمویی كه ذرهای ظرافت طبع داشته باشد، از این همه هنر
به خرج دادن در انتخاب رنگهای معجزهگر زبانش بند میآید.
در همین آشپزخانه كباب پز برقیای بخش دیگری از ظرافت طبع
این خانواده را به نمایش میگذارد و البته منتقل ذغالی
اصلی در بالكن نقلیشان، هر آخر هفته دل رهگذران آلمانی و
ترك و عرب و روس را آب میكند. باغچهی نقلی بالكن پر است
از گوجه فرنگی، بادمجان، خیار نوبرانه و نخودفرنگی كه برای
سفرهی پر زحمتشان جای جالیز انجام وظیفه میكند. تازه چند
گلدان قد و نیم قد هم پشت پنجره ی آشپزخانهشان چیده شده
است كه هر یك ریحان و نعنا و ترخون و بقیهی مخلفات
چلوكباب را تازهی تازه در خود جا دادهاند. یك سینی
قلمكار بزرگ اصفهان روی پایهای “شكلاتی” رنگ، پر از انواع
میوههای فصل و غیرفصل، بخش دیگری از زینت اتاق پذیرایی
است. ظرفهای كریستال چند طبقهای هم هست كه هر طبقهاش
بخشی از هنر شیرینی پزی بتول خانم را به رخ میكشد. رنگ
دیوار اتاق پذیرایی “ گلبهی” است و با رنگ “شكلاتی” میز
نهارخوری و میز جلو مبلها هماهنگی دلپذیری دارد. به ویژه
كه رنگ مبلها و كوسن صندلیهای ناهارخوری به رنگ
“نارنجی”ای خوش رنگ است و همه هوس انگیز. پردهها همه
“شكری” هستند و وای كه چه چین و واچینی دارند!!
زیرزمین خانه كه با قفسههای چوبی آنتیكی تزئین شده است، پر
است از كوزههای ترشی و مربا و رب گوجه فرنگی و آب لیمو و
آب غوره و آب نارنج و شیشههای بزرگی پر از عناب و گل گاو
زبان و عرق شاه تره و عرق نعنا و بقیهی لوازم یك زن با
سلیقه و ناز ایرانی. و البته چندین و چند بطری شراب شیراز
و انواع آبهای حیات وطنی و فرنگی كه در كنار ماست و خیار
و زیتون و پسته شامی بو داده، مزهی عرق كشمش و شرابهای
دیگر تدارك دیده شده، در میهمانیهای خصوصی و مردانهی
جعفرخان “سرو” میشود. بستههای باز نشدهای از سوهان قم و
بامیه و باسلق و گز اصفهان هم در قفسههای دیگری، شیك و با
سلیقه چیده شدهاند و در هر میهمانی به تناسبِ شان
میهمانان، به سر میز ناهارخوری و پذیرایی راه مییابند.
آشپزخانه بجز آن همه پدیدههای ناب وطنی، سماور برقی نقرهای
رنگی با جام زیرین و سینی نقرهای كار دستش را در بر
میگیرد كه در كنار تمام مخلفات چای دیشلمهی ایرانی، بوی
خوش قهوهخانهها و چایخانههای سه راه دربند را به مشام
میرساند. بوی چای “احمد” و چای “خانم خانمها” هم هر كدام
باب ذائقهای به خودشان و میهمانان خوش آمد میگوید.
در میان این همه رنگهای شاد و شفاف و براق و اشتهاآور، و این
دكوراسیون هوس انگیز، دختركی هست با چشمانی “عسلی” و پوستی
“گندمی”كه آدم تا او را ندیده باشد، باور نمیكند كه كسی
میتواند در این بهشت “ضیافتالله” خانوادگی زندگی كند، و
همهی اسباب شكمچرانیاش آماده باشد و این همه لاغر و
مردنی باشد.
ظاهرا بیشتر این میهمانیهای شاهانه برای این برگزار میشود
كه اگر “دلاله”ای در این حیص و بیص پیدا شد، داستان دخترك
آفتاب/مهتاب ندیدهی جعفرخان و بانو را دهان به دهان به
گوش آن شاهزادهی افسانهای رویاهای همهی مادران و پدران
خوشبخت و بدبخت ایرانی برساند، تا بختشان باز شود. و حالا
سالهاست كه این دخترك آفتاب/مهتاب ندیده در میان این همه
“نعمات الهی” و در این “ضیافت الله” به دنبال سوراخی
میگردد كه نقبی به درخت سیب شیطان بزند و…
نمیشود. یعنی تا حالا نشده است. الاغ گاری شهزادهی
افسانهای رویاهای بتول خانم و جعفرخان، با آن شنل مخملی
“جگری” رنگش، سالهاست وسط راه سقط شده است. آنها در حسرت
وصال شاهزادهاند و طبق تئوری جعفرخان، دخترك با پای خودش
لگد به بخت جعفرخان و بانو میزند!!!
7 دسامبر 2006 میلادی