صفحه نخست >  داستان>  جمهوری مملكت جاهلستان

 

   جمهوری مملكت جاهلستان

    به ابراهیم سلخی

 

تجزیه به خانه‌ی ما هم رسید. هرچه سر انسیه‌ آمده بود، سر من هم آمد. حالا بگیر یك خرده دیرتر! اسماعیل بچه‌اش را برداشت و رفت كردستان آزاد، تا شهردار مهاباد شود. اسی تو تهران راننده‌ی اتوبوس بود و هر وقت راننده‌ها شلوغ می‌كردند، تا چند وقت بعد از شلوغ‌بازی‌ها باید آب خنك می‌خورد. كلی با انسیه حرف زدم كه بابا این شتری است كه در خانه‌ی همه می‌خوابد، حالا نوبت تست، لابد فردا نوبت بقیه است. دلم نیامد خودم را بگویم. ولی مگر به حرف گربه سیاه است؟ باران آمد و جای همه‌مان را خیس كرد. اصغر هم هوس دولتمرد شدن كرده بود. نمی‌شد این جا بماند و همه‌ی فك و فامیلش بروند آذربایجان آزاد و به نان و نوایی برسند و او بنشیند ور دل من كه با تجزیه طلبی مخالف است. مخالف نبود. تازه دلش می‌خواست مرا هم بردارد و با خودش ببرد كه گفتم اگر وطنی باشد من باید بروم مشهد. منتها چون آنجا شده است ته مانده‌ی جمهوری اسلامی و آخوندها عقب نشینی كرده‌ و اسم خراسان را گذاشته‌اند “مملكت آستان قدس رضوی” من می‌روم آنجا. بدبختی این كه قم را هم برده‌اند تو همان مشهد. این كه نمی‌شد ور دل ما تو تهران آزاد، قمی و حوزه‌ای در كار باشد. حالا امت اسلام باید پاسپورت بگیرد و راه بیافتد برود خراسان آزاد تا خمس و ذكاتش را بپردازد. دستگاه پرداخت خمس و ذكات دیجیتالی هم راه انداخته‌اند و امت می‌تواند اینترنتی مداخلش را حساب و كتاب كند و حق و حساب آقایونا را بپردازد كه یك وقت تو سرازیری قبر یقه‌شان را نگیرند. از وقتی خراسان جدا شده، ما زن‌ها نفسی كشیده‌ایم. این طرف‌ها حجاب اجباری نیست و من دلم برای سپیده و سهیلا می‌سوزد كه پاسوز وطنشان شده‌اند و با این كه از سر تا پا طرفدار آزادی‌اند، آزادی‌شان را فدای وطنشان كرده‌اند. رفته‌اند آنجا تا لابد “مملكت آستان قدس رضوی” را آباد كنند.

تو تهران با ما مثل افغانی‌ها برخورد می‌كنند، تهمت جاسوسی می‌زنند، هر چی داد می‌زنیم كه بابا ما بیست و چند سال است تو مملكت شما ساكنیم و حق آب و گل داریم، به خرجشان نمی‌رود. حرف می‌زنیم، ماتحتشان را كج و معوج می‌كنند كه چرا می‌روید مشهد زیارت و سیاحت یا برای دیدار اهل و عیال و فك و فامیلتان؟! این‌ها را می‌نویسم كه ببینید تو چه تله‌ای گیر كرده‌ایم. تازه باید پاسپورتم را كه چند صد تا مهر رنگ و وارنگ خورده، بدهم عوض كنند. كلی هم باید منت این تهرانی‌های ننر را بكشم، تا خیر سرم برای روزنامه‌ی “ایران آینده” كه براش كار می‌كنم، گزارش تهیه كنم. تو اداره‌ی گذرنامه آنقدر برام ادا درآوردند كه نزدیك بود آن روی سگم بالا بیاید و بساطم را جمع كنم و بروم “مملكت آستان قدس رضوی”. دست كم آنجا اگر آخوند هست، دیگر از قوچان تا مشهدش، یا از بیرجند تا تربت حیدریه‌اش از كسی گذرنامه‌ نمی‌خواهند. خیر سرم مبارزه كرده‌ام كه باز بروم مملكت آخوندها و توسری‌ بخورم؟ خاصیت گذرنامه‌ی جدید همین است كه چند تا ورق سفید بیشتر برای مهر و ویزا دارد. این كه خوب است، اگر قرار می‌شد بروم كشور بلوچستان آزاد چقدر باید منتظر میماندم؟ دست كم سه ماه! اعلیحضرت ریگانی دستور داده‌اند كه به اهالی مملكت فارس تا چند و چون كارشان معلوم نشده، ویزای ورود ندهند. نمی‌دانم ما نان خبرنگاری‌مان را با این مملكت‌ها از كجا باید دربیاوریم؟ خبرها كه به تهران و قم و اراك و كاشان ختم نمی‌شود. بالاخره دفتر و دستكم را برداشتم و راه افتادم جنوب تهران. سعیده می‌گفت: آنجا هم شلوغ است و یك عده جاهل راه افتاده‌اند كه از دروازه دولاب به پایین را آزاد كنند. اسمش را هم گذاشته‌اند “جمهوری مملكت جاهلستان”. می‌گویند ما اهالی محله‌ی “جاهل خیز” چه چیزمان از بقیه كمتر است؟ با “اسی گازانبر” كه مصاحبه كردم، آقای افتخاری از كارم تعریف كرد، ولی كارم ناتمام است. فعلا تا تكلیف جنوب شهر روشن نشده، نان ما تو روغن حوادث است. ببینم چه می‌شود؟ 

«آی مردم به مولام علی اگه راستشو بخواین از این نسناس‌بازی‌ها خوش نداشتیم. اما جون شوما دیدیم كه اوضاع شیرتوشیره، هركسی مزقون خودشو می‌زنه. این بود كه یه شب منو  محسن سیبیلو  و اوس عبدالله و شاطر حسین و ‏مــعد آقا قصاب و ناصر زاغول و رمضون پشمی جاتون خالی نشستیم و هنوز ظرف اول تموم نشده بود كه اوس عبدالله كه یه خورده چیز سرش میشه گفتش بچه‌ها این جوریا نمیشه كه ما هی دست رو دست بزاریم. هر كی راه افتاده سی خودش حكومت درست می‌كنه. انگاری كه تو قهوه خونه‌ تورنا بازی می‌كنه. دلیلشم میگن اینه كه زبونشون و لباساشون و حرف زدنشون و باقی چیزاشون با بقیه فرق داره. حالا چرا ما نه؟! خلاصه ظرف بعدی رم جاتون خالی زدیم. بعدشم قرار گذاشتیم كه آقایون لات‌ها و با معرفت‌دارای دیگه رو هم خبر كنیم. خلاصه دردسرتون ندیم، بچه‌ها را خبر كردیم و گفتیم داآشم، ما از همه بیشتر “ستم” كشیدیم. چقده زندون كشیدیم و تبعیدی شدیم. تو كلانتری افسره و آجانا زدنمون. جون شوما اونی كه كمتر از همه كشیده پنج ساله نشسته بوده. زبونمون كه جداست، خطمون و لباسامون و رقصمونم كه سیواست، دیگه چی چی مون از اونای دیگه كمتره؟ اینه كه مام اعلام موجودی می‌كنیم. حالام نفس كش می‌خوایم كه جیك بزنده، تا روده/پوده‌شو زیر پاش بریزیم.

«معلومه كه می‌فهمم چی می‌گم آبجی. بیبین قربونت برم، حالا كه همه‌ی مملكتو تیكه/پاره كردین، این ورش شده تركستان، اون ورش شده عربستان و بقیه‌اش هم شده كردستان یا چیزای دیگه، چرا باهاس حاجی‌ات كوتاه بیاد؟ این تن بمیره راس نمی‌گم آبجی؟ بفرما بیبینم ما چی چی مون از این تسویه طلب‌ها كمتره كه نتونیم این گوشه‌ی تهرونو جدا كنیم و یه مملكت جمهوری واسه خودمون علم كنیم؟ مگه همین الان خود شوما نگفتی كه مملكت دوازده‌تا قاچ شده، خب چه اشكالی داره كه سیزده تا قاچ بشه؟ نكنه چون سیزده نحسه، نمی‌خوای این جا تسویه بشه؟ هان، جون حاجی‌ات راس بگو بیبینم، خون این ترك‌ها، یا اون عرب‌ها از خون حاجی‌ات رنگین‌تره؟ تازه این جا كه ما نفت هم نداریم، چند تا بازارچه داریم و چند تا میكده‌ی زیرزمینی، دو/سه تام زورخونه و هفت/هشت تام كلانتری و كمیته كه اونا رو هم ترتیبشونو می‌دیم. به ولای علی همین پس فردا رو رای می‌گیریم و یا من یا “اوس عبدالله” می‌شیم رئیس جمهور ولایت جاهلستان. چیه، واسه چی قیافه‌ می‌گیری؟ بیبین جونم، اگر این مملكت، مملكت بشو بود، هر كی یك گوشه‌اشو گاز نمی‌زد و تفش نمی‌كرد. خودت كه دیدی چه خونایی ریخته شد تا این همه جمهوری ریز و درشت این دور و ور سبز شد! خب، حالا به حاجی‌ات كه رسید، همه‌تون بخلتون گرفت؟ نه جون آبجی، حاجی‌ات از این یكی كوتاه نمی‌آد. همین كه صدسال، صد سال سیاه از دست شوما تهرونی‌ها تحقیر شدیم و تو سری خوردیم، بسمونه. می‌خوایم بچه‌هامون به ِزبون خودمون مدرسه برن، شعرِ خودمونو حفس كنن، ادب/مدب خودمونو به همدیگه تعارف كنن. آخه ناسلامتی مام برا خودمون آدمیم، مام زبونی، فرهنگی، جفنگی چیزی داریما. خوشت نمی‌آد نیاد! عزت زیاد، یا حق!»

این تمام آنچه بود كه توانستم بعد از كلی دردسر ضبط كنم. تو دروازه دولاب برای خودشان پست بازرسی گذاشته‌اند. برای ورود به منطقه باید پاسپورت نشان بدهی. تا معتبر هم نباشد، تحویلت نمی‌گیرند. هنوز نه به باره و نه به داره، اعلام استقلال كرده‌اند. همین دیروز كلانتری‌ها و كمیته‌ها را گرفته‌اند. همه جا را اشغال كرده‌اند، منتها چون نمی‌خواستند برای دولت نوبنیاد این جا دردسر درست كنند، پرسنل را كت بسته تحویل نماینده‌ی نخست وزیری این جا داده‌اند. خوشبختانه به جز یكی از كارمندان جزء ـ آبدارچی كلانتری هفده سابق ـ تا حالا مجروح یا كشته‌ای نداشته‌ایم. آقای فتح‌اللهی از ترس حمله‌ی جاهل‌ها سماور آب جوش را خودش رو پای خودش برگرداند. در یك گفت‌وگوی ویدیویی هم، زمانی كه پرسنل، تو دست “دولت هیئت حسینی” مملكت جمهوری جاهلستان اسیر بودند، قضیه‌ی سماور آب جوش و ترس اسرا مطرح شد. از زمان آزادی این پرسنل تا همین حالا كه من دارم این گزارش را برای شما هم شهریان عزیز می‌نویسم ـ رغبتم نمی‌شود بگویم هموطنان عزیز ـ گفت‌وگوی تازه‌ای از اسرای سابق پخش نشده است. احتمالا دولت كشور “تهرانِ دروازه دولاب به بالا” برای این كه جای گفت‌وگو را با “دولت هیئت حسینی” مملكت جمهوری جاهلستان باز بگذارد، نخواسته است شلوغش كند. تا حالا كاشف به عمل آمده كه شورای رهبری جاهلستان دو تا عضو دارد؛ یكی‌ “اوس عبدالله” دومی هم همین “اسی گازانبر”. لابد به خاطر قد درازش و این كه گشاد گشاد راه می‌رود، این اسم را روش گذاشته‌اند. هنوز هیچی نشده، جوان‌های دروازه دولاب به پایین مد گازانبری را به عنوان جدیدترین مدل راه رفتن انتخاب كرده‌اند. حتا زن‌ها هم در مملكت در شرف تاسیس جمهوری جاهلستان عینهو عضو شورای رهبری‌شان خودشان را تكان می‌دهند. این جا حجاب هم اجباری نیست، ولی «همشیره‌ها بهتره حرمت داآش‌ها را به جا بیارن و خیطی بار نیارن! هر چی باشه ما اهالی مملكت جاهلستان برا خودمون قانون/مانونی داریم كه باهاس با ممالك همسایه‌مون توفیخ داشته باشه!»

راستش من خیلی از این سفر می‌ترسیدم. اما مدیر تحریریه گفت: «تو كه خودتم زندگی‌ات عینهو جگر زلیخا شده، بهتره بری ببینی این جماعت چی می‌خوان! آخه مگه می‌شه نصف پایتخت را یك‌كاره برید و یك كشور دیگه‌اش كرد؟» اصلا این تجزیه طلبی خیلی خنده‌دار شده. مردم بعد از كلی كشمكش هر كدام به یكی از جمهوری‌ها اسباب كشی كرده‌اند. از كوچه‌ی ما دو نفر رفته‌اند كیش كه واسه خودش شده یك كشور امارات. بیچاره‌ها كلی زمین ممین  تو كیش خریده بودند. برای همین خودشان را یك كاره كیشی می‌دانند. لابد تو كیش هم كیش و مات می‌شوند و برشان می‌گردانند به همانجا كه تو شناسنامه‌شان مهر خورده و دار و ندارشان را بالا می‌كشند.

“اسی گازانبر” اطلاعیه داده است كه: «بابا این كه نشد هر كی به آب می‌گه “سو” به گاو می‌گه “گو”به من می‌گه “مو” بتونه مستخل بشه و ما نه. خب مام برا خودمون كلی جفنگ مفنگ داریم. چی می‌گن فرنگ داریم. چی می‌دونم. زبون داریم. ادبیات مدبیات داریم. اصلا اگه این تهرونیا آدم بودن، خودشون با زبون خوش می‌اومدن با حاجی‌ات مساكله می‌كردن و سهممونو می‌دادن.»

جای مذاكره نمانده است. اصغر دو پایش را كرده است تو یك كفش كه یا می‌آیی اینجا، یا تو هم مثل انسیه طلاق بگیر!

25 ژوئیه 2006 میلادی