صفحه نخست >  داستان> كافه‌ی  خاكستری

 

كافه‌ی  خاكستری

 

  با “خود”م قرار داشتم. “خود”م را به كافه‌ای در خیابان بتهوون دعوت كرده‌ بودم. خیابان دراز و قشنگی بود كه از میانه‌ی چند شهر نزدیك به هم می‌گذشت. شهر، همین یك خیابان اصلی را داشت.

از كافه‌های آلمانی خوشم نمی‌آید. در شهركی كه خیابان‌های تنهایش، از یك “بعلاوه”  تجاوز نمی‌كند،  مجبوری “ضربدر” ی هم كه شده، كافه‌های بی‌ریختش را دور بزنی؛ دور نزنی حوصله‌ات سرمی‌رود.

با “خود”م قرار داشتم. می‌خواستم “خود”م را به چای و كیكی میهمان كنم. مثل خیلی‌ها من هم چندتا “خود“ دارم. همه‌ی “خود”ها را هم نمی‌توانم باهم ببرم. دعواشان می‌شود. می‌زنند سر و كله‌ی هم را می‌شكنند. از وقتی خشونت از مد افتاده، دیگر نمی‌گذارم همدیگر را لت‌ و ‌پار كنند. برای همین هم از “خود”شان با فحش‌های چارواداری پذیرایی می‌كنند. چای و قهوه را حرامم می‌كنند. حوصله‌ام را سر می‌برند. وِر‌وِر می‌كنند. لیچار می‌بافند.

         قرار گذاشته‌ام هر روز نوبت یكی‌شان باشد. تازه همه‌شان را كه با خودم می‌برم، كلی خرج گردنم می‌گذارند. یكی قهوه می‌خواهد، یكی چای شیرین، یكی سیب‌ زمینی‌ سرخ كرده، یكی كباب‌ تركی، آن یكی كباب‌ برگ، یكی زهرماری و نجسی. شما باشید حوصله‌تان سر‌نمی‌رود؟! 

لازم نیست اسمی روشان بگذارم. رو كه می‌آیند “خود”شان را نشان می‌دهند. نشان می‌دهند كه از كجا آمده‌اند. نشان می‌دهند كه كجا می‌خواهند بروند

  بیایید توافق كنیم كه همه‌شان همان “من” باشند، با همان تعریف‌هایی كه من از “خود”م دارم! قول می‌دهم نگذارم قاطی‌/پاطی شوید! نمی‌گذارم باهم عوضی‌شان بگیرید ...

امروز با “خود”م قرار داشتم. حمام كردم. سرم را سشوار كشیدم. لب‌ها را تا جایی كه می‌شد “قرمز” كردم. چشم‌ها را ریمل و سایه زدم. آخر این“منِ” من خیلی قرتی است. تا رخت و لباسش فیكس و میزان نباشد، پا از خانه بیرون نمی‌گذارد. دلش نمی‌خواهد. حاضر است تشنگی و گشنگی بكشد؛ اما شیك و مد روز باشد. كفشش حتما باید پاشنه بلند باشد، اما نه پاشنه‌ بلندی كه تق ‌تق صدا می‌كند. باید به نرمی یك بالرین در خیابان‌های یخزده‌ی این‌ جا بخرامد. اگر هم كفشِ پاشنه‌ صناری‌اش زیر فشارِ برفِ دیشب باریده، سر خورد، از خجالت آب می‌شود و می‌رود تو زمین. تا بناگوشش سرخ می‌شود.

          نوبتش بود. با هم قرار گذاشته بودیم. البته یكی دوتای دیگر هم نامزد بودند؛ اما خودش خواست بیاید:

 “نوبتم را به هیچ احدالناسی نمی‌فروشم.” حاضر هم نبود پورسانتی بگیرد ـ و تو این هوای نچسبِ آخرِ پائیز ـ بتمرگد تو خانه، بغل شوفاژ تا مثلا موها را رنگ كند، یا ماسك بگذارد و یا به بقیه‌ی هنرهای “بكشید و خوشگلم كنید” برسد.

نوبتش بود. نمی‌خواست از نوبتش صرفنظر كند. تا نوبت بعدی بهار می‌شد. تازه اگر نمی‌آمد پالتوی شیكٍ زمستانی‌اش باد می‌كرد. كسی نبود بگوید: “به! چه پالتوی قشنگی؟! از كجا خریده‌ای؟”  كه بتواند چشم‌ها را خمار كند و بگوید: “از بوتیك پاویلیون، پاریس.” و دلِ طرف را بسوزاند. همه كه نمی‌توانند هر روز تا پاریس بروند!  همه كه نمی‌توانند از مزون پاویلیون خرید كنند!

قرار بود كافه را او انتخاب كند. اینقدر دموكراسی داشتم كه حق انتخاب بهشان بدهم. روز، روز آنها بود.

می‌روم كافه‌ی “چشمه طلایی”. چشمه طلایی كافه‌ای است برِ خیابان بتهوون، نبش خیابان موتسارت. بیرون كافه حوضچه‌ای است و یكی دو نیمكت سنگی. تابستان‌ها كه فواره‌ها باز است، چند دست مبل تابستانی را دور‌ و ‌بر حوضچه می‌چینند؛ تا آدم‌هایی كه نمی‌توانند هوای دم‌ كرده‌ی كافه را تحمل كنند، بیایند بیرون در آفتاب نیمه مستٍ تابستانِ اینجا چای و قهوه بنوشند. اگر هم مثل این “خودِ من” اهل صفا باشند؛ شراب شیرینی با تكه‌ای شیرینی محلی، یا مثلا بستنی میوه‌ای با “روم”.

قسمت ورودی كافه، هم نانوایی است و هم شیرینی‌ و شكلات فروشی. از سمت خیابان بتهوون كه وارد می‌شوی كافه را می‌بینی. می‌بینی كه خاكستری است. دیوارها را رنگ خاكستری زده‌اند. میزها از سنگ مرمر و خاكستری است. جا لباسی، خاكستری است. زنی كه تنها كنار میز روبرویی نشسته‌ است، پلیوری خاكستری با شال‌ گردنی خاكستری دارد. شلوارش مشكی است. از زیرِ شلوارش، رنگ خاكستری جورابش حالِ آدم را می‌گیرد. لبخندی می‌زند كه یعنی: “سلام”  بروی خودم نمی‌آورم. ازآدم‌های خاكستری خوشم نمی‌آید.

بگو فلانی چه رنگی می‌پوشد، تا بگویم چطور فكر می‌كند؟ هم خط فكری‌اش را كشف می‌كنم، هم ارتفاع فهم هنری‌اش را.

دو مرد جوان‌تر  كنار میز آن‌طرفی نشسته‌اند. یكی‌شان لابد رفته دستشوئی. آن كه مانده‌ است، كت ‌ و شلواری خاكستری دارد، با پالتویی خاكستری‌تر، كه به جالباسی آویزان است. جوراب خاكستری‌اش از زیرِ شلوار خاكستری‌ترش پیداست. كفش خاك‌ گرفته‌اش، بیشتر خاكستری است تا مشكی وارفته.

وقتی می‌بیند دیدش می‌زنم ـ به خیال اینكه خیالی براش

دارم ـ لبخندی پرتاب می‌كند كه تق می‌خورد به آئینه‌ی قاب خاكستری پشتِ سرم و دوباره برمی‌گردد به طرفش. یخ می‌كند. شال‌ گردنِ خاكستری‌اش را برمی‌دارد و راه می‌افتد. دوست خاكستری‌اش كه مو و سبیلش هم مد روز و خاكستری است، از دستشوئی برمی‌گردد. خاكسترها راه می‌افتند به سمتٍ درِ كافه كه خاكستری است. زنی كه لباسی خاكستری پوشیده و از قضا پیشبندی خاكستری  بسته، حساب و كتابی با ایشان می‌كند. آن‌ها هم یك سكه‌ی خاكستری می‌گذارند روی میز كه یعنی پول‌ چای!

زنی كه روبروی ما نشسته بود و لباسی خاكستری داشت، بلند می‌شود كه برود. چشمم به پالتوی خوشقواره‌ی قرمز رنگش می‌افتد كه پشت‌ و ‌‌رو آویزانش كرده‌ بود. پالتو را رو می‌كند كه بپوشد. چشمم روشن می‌شود. رنگ زنده‌ی لباسش لبخند می‌زند. تازه یادم به سلام‌ و‌علیك یك‌ ساعت پیشش می‌افتد. سلامِ كهنه‌اش را جواب می‌دهم. می‌خندد. از تنهایی است یا چیزی دیگر، نمی‌دانم! كیف سیاهش را روی شانه‌اش می‌اندازد و راه می‌افتد. دوباره با لبخندی خداحافظی می‌كند. می‌رود بیرون. به دم حوضچه‌ی خاكستری كه می‌رسد، برقِ سرخِ لباسش قشنگتر می‌شود. برمی‌گردد. با سر خداحافظی می‌كند. خوب شد! دست‌ كم این یكی خاكستری نبود.

وارد كافه كه می‌شوم همه سرشان را برمی‌گردانند. لابد حوصله‌شان سر رفته است. پالتو را به جالباسی آویزان می‌كنم تا دیوار خاكستری مقابل را  بپوشاند. شال‌ گردن را پهن می‌گذارم روی صندلی كناری. خاكستری صندلی محو می‌شود. می‌نشینم كنار میزی كه روبروی باغچه است. باغچه‌ای كه هنوز چند گلِ جا مانده از بهار در آن  ناز می‌فروشد.

شیرینی میوه‌ای سفارش می‌دهم. توت فرنگی و تمشك با خامه‌ی سفید. شرابی‌ سرخ در گیلاسی بیرنگ، بلوری، كه رنگٍ رژِ  خوش‌ رنگِ قرتی “مرا” منعكس می‌كند. نگاهی به دور و برم می‌اندازم. با پیرزن خوش‌ قیافه‌ای كه انتهای سالن را با رنگٍ سبزِ شفافش روشن كرده ‌است، سلام وعلیكی از سرِهمدستی رد و بدل می‌كنم امروز با “خود”م صفا كردم

روز خوبی بود

پائیز 1997