صفحه نخست >  داستان> قضیه‌ی كاسبی!

 

قضیه‌ی كاسبی!

 

ساعت یك بعد از ظهر است. آمده‌ام درِ دكان تازه افتتاح شده‌ام. ملیحه می‌گوید “دكان چیه بابا؟ بگو مغازه!” جلو در مغازه را جارو می‌كنم. دستمالی روی بساطم می‌كشم . منتظر می‌مانم ساعت دو شود تا درش را بروی مشتری‌ها باز كنم. چند وقتی است كاسب شده‌ام. اگر كاسب حبیب خدا باشد، خدا باید بدجوری بامحبوب‌هاش تا كند، كه حال و روز من این شده است كه حالا هست. آخر كاسبی گرفتاری دارد. خیلی گرفتاری دارد. اولش كلی طول كشید تا یك دكان ـ ببخشید ـ مغازه‌ی مناسب پیدا كنم. راه افتاده بودم تو این چند تا شهر دور و بر و می‌خواستم یك دهنه مغازه‌ی حسابی، ارزان و بدون پرداختن پول بنگاهی گیر بیاورم كه نشد. دكان‌های مركز شهر را “قیمت پول خون باباشون” اجاره می‌دادند. دست آخر همین یكی را پیدا كردم كه دستشویی‌اش تو راهرو بالاست. یعنی هژده‌ تا پله می‌خورد می‌رود بالا. پله‌هاش هم آنقدر سر است كه می‌ترسم سر بخورم و از آن بالا بیافتم پائین و نفله یا دست كم ناقص شوم. باید هر وقت كه “كار” دارم، در دكان را ببندم، بدوم بالا و مردم بیایند ‌ببینند كه پشت شیشه‌ی دكان نوشته‌ام: “ببخشید. رفته‌ام دست به آب. الان برمی‌گردم”. این، قدم اولِ محبوبیت پیش خدا. دكانی از مستاجر قبلی تحویل گرفته‌ام كه مسلمان نشنود، كافر نبیند. یارو كه اثاثش را جمع كرد و رفت، انگار دكان را “آر. پی. جی” زده‌اند؛ از كثافت و خرابی. از جای میخ‌های روی دیوار. از موكت زهوار دررفته‌ی عهد بوق بدرنگ و بسیاری “امكانات” دیگر. به جهنم می‌گفت زكی! تعمیركاری و رنگ و لامپ و قفسه و دكوراسیون و تدارك جا برای انبار كردن اضافه‌ی جنس‌ها و میز تحریری كه روش صندوق لعنتی را جا سازی كنم و ماشین قهوه و یخچالكی كه آب خنك تگری برام آماده كند و چند استكان/ نعلبكی و  لیوانی كه اگر بروبچه‌ها آمدند، پیاله‌ای چای تلخ به نافشان ببندم. یك فروند جارو برقی فرداعلا، چند جور جاروی غیر برقی، دستمال‌های نظافت، و كلی خرت و پرت دیگر. یك گاری اهرم دار كه جنس‌ها را از چند تا پله بكشم بالا و مجبور نباشم كمرم را بیش از این‌ها خرج نان درآوردن اجباری بكنم. بقیه‌ی قضایا هم بعدها اضافه شد. دفتر حساب و كتاب، كاركرد مالیات، اداره‌ی مالیه‌ و هزار و یك زهرمار دیگر. تازه ماه اول حتا پول اجاره‌اش هم در نیامد. می‌گفتند تا شش ماه باید از جیب بخورم، تا جا بیافتم و حالا شش ماه رد شده است. تازه یواش یواش داشتم چیزی گیر می‌آوردم كه این بلای ناگهانی بر سرم نازل شد. راستی یادم رفت. كلی هم برای تبلیغاتش باید نفله می‌كردم. از همه بامزه‌ تر این مشتری‌های بیكارند كه انگار تفریحشان سر به سر كاسب‌‌ِ حبیب خدا گذاشتن است.

         وارد دكان می‌شوند. بدون سلام و علیكی جنس‌ها را زیر و رو می‌كنند و عدل همان چیزی را می‌خواهند كه نداری.

         ـ ببخشید خانم، كفش ورزشی شماره‌ی 48 دارید؟

         بابا، ننه‌ات خوب، بابات خوب، كفش شماره 48 از كجا بیاورم؟ تازه این كه خوب است:

         ـ كفش همین مدلی منتها پاشنه صناری ندارین؟

         ـ همین مدل رنگ جگری‌اش را ندارین؟ واسه دوست دخترم می‌خوام.

          و من باید بگویم: بابا جزَ جیگر بزنی كه همانی را می‌خواهی كه ندارم، آن هم بعد از كلی مزاحمت و وقت تلف كردن. اگر نیامده بودی، دست كم یك نوك پا تا راه پله‌ی بالا رفته بودما!!

         صاحب دكان از همه‌ی فنومن‌های تاریخی این دهنه مغازه جالب‌تر است. پیرزنی است با بیش از هشتاد/نود سال سن كه همه‌ی اطلاعاتش به همین یكی/دوساعت گذشته محدود می‌شود. فردا كه تو را می‌بیند، دوباره باهات سلام علیك می‌كند و سوال پشت سوال كه این جا چه می‌كنید، ما همدیگر را می‌شناسیم؟ و من باید همیشه قرارداد امضاء شده‌ی اجاره را دم دست داشته باشم و هر بار كه بانو بهم بند كرد، دست خطش را نشانش بدهم كه یادش نرود این چند مترمربع فضای فكسنی را اجاره داده است و پول صاحب مرده‌ی من بدبخت اول هر ماه عدل می‌پرد تو حسابش كه یا خرج دوا و درمانش می‌شود، یا خرج شلوار مشمعی سایز خرس‌ گنده‌اش!

         برنامه ریخته بودم كه پوری را وارد شركت كنم. هم می‌شد خرج و برج را نصف كرد و هم احتمال ضرر را پائین آورد. و البته اگر تقی به توقی می‌خورد و دكان كارش می‌گرفت، نصف مال بی صاحب از دستم رفته بود. با این همه به ریسكش می‌ارزید. این بود كه تلفنی به شوهرش گفتم: این پوری جون كی از ایران برمی‌گرده، میخواستم باهاش شریك بشم و دكانی علم كنم.

هنوز سه روز نشده بود كه پوری جان زنگ زد كه توماس گفته می‌خوای كاسبی راه بیاندازی و خلاصه تا همه‌ی موها را از خیك ماست من نكشید، دست از سرم برنداشت. من هم كه منتر چش بودم، سیر تا پیاز پروژه‌ را براش تعریف كردم. كلی هم نمك/فلفلش را زیاد كردم كه وسوسه‌ی خناس در وجود جناسش بگیرد و دعام مستجاب شود. اما مگر می‌شود با زنی كه تمام زندگی‌اش یاد گرفته است  فقط خرید كند و میهمانی برود و سفره‌ی ابوالفضل راه بیاندازد، كار و كاسبی راه انداخت؟ بدبختی این بود كه به كس دیگری اطمینان نداشتم. آشناها یا مرد بودند كه عیال مربوطه اصلا خوشش نمی‌آمد شریكِ زنش یك یاردان قلی مذكر باشد. این جا یك خط قرمز پررنگ دور سر آقایونا. می‌ماند خاله زری و خاله پری و خاله ملی و خاله شهین به زبان بچه‌ها و لابد “تانتِ” دانیالا و “تانتِ” زبینه و “تانتِ” سارا و بقیه‌ی مخدرات فرنگی. خاله‌ پوری هم كه كلی روش سرمایه گزاری كرده بودم، تو زرد از آب درآمد و قرار شد تا باباش ـ طفلك پیرمرد 95 ساله ـ جوانمرگ نشده، یعنی جان به جان آفرین تسلیم نكرده، كار شراكتش با مخلص سر نگیرد. چراش بماند تا وقتی برگشت، كه سالی هشت/نه ماه به بهانه‌ی عیادت و زیارت و عبادت راهی ایالات طرقبه می‌شود. تلویحا هم ـ با صد تا زبانم لال گفتن ـ حالیم كرد كه تا جان در بدن بابا جان هست، این معامله سر گرفتنی نیست. پیشنهاد هم كرد كه رفیقش را كه دخترك بانمكی هست، فعلا وردست قبول كنم، تا بعد از برگزاری سریال مراسم ختم و شب هفت و چهلم و سال و بقیه شاید آن موقع پوری جان بتواند به شراكت با این بنده‌‌ی كاسب حبیب خدا تن در دهد.

برای این كه دكان لعنتی از دستم نرود، قبول كردم كه تا این جاست، این سه ماهه را با هر زوری هست، دكان را راه بیاندازم. بعد هم شام مفصلی تدارك دیدم كه رفیقش با شوهر قلچماقش بیاید و در رابطه با “استخدامش” مذاكره كنیم. مذاكره كردیم و نشان به آن نشانی كه هنوز عرق دكانداری‌ام خشك نشده بود كه پوری جان پرید و رفت به مام میهن اسلامی و مرا دست تنها با این بنده‌ی ابوالبشر تنها گذاشت.

اگر پوری می‌دانست كه دستم را تو چه آب نمكی گذاشته است، دیگر این طرف‌ها پیداش نمی‌شد. ولی از همان هفته‌ی اول سفرش به تهران، هی در دكان تلفن می‌كرد كه در چه حالم و من هر روز مجبور بودم از چند جفت كفشی كه این وسط ناپدید می‌شدند، گله گزاری كنم. كار داشت بیق پیدا می كرد كه یكی از همان دوستان ممنوع‌الملاقات مذكرم كه داستان را شنیده بود، یادم داد كه یك فروند دوربین مخفی در بالای سر در دكانم كارسازی كنم. كارسازی را یكشنبه‌ای انجام دادم كه كسی آن دور و بر نباشد و نبود. دو روز بعد كه داشتم با بدبینی فیلم‌ها را در معیت عیال مربوطه تماشا می‌كردم، به كشفی نائل شدم كه از هر چه آدم مورد اعتماد در این كره‌ی خاكی است، ناامید شدم. كارمند نمكی‌ام یكی را نم كرده بود كه شوهرش نبود. جوانك سیاه سوخته‌ای بود كه می‌آمد آن سمت خیابان می‌ایستاد به پاس دادن و دور و بر را چك كردن. این‌ها را البته بعدها كشف كردم. درست همان موقعی كه من از آن هژده تا پله‌ی كذایی می‌رفتم بالا، تا دستی به آب برسانم، با اشاره‌ای می‌آمد تو و یك بسته‌ی آماده را از بانو تحویل می‌گرفت و می‌زد به چاك. این كار در غیاب اینجانب كه برای كارهای بانكی یا دیگر اشتغالات زهرماری بعضا غیبت صغری و كبری داشتم، راحت‌تر و علنی‌تر انجام می‌شد. یارو به چای و شیرینی هم دعوت می‌شد. اولین كاری كه كردم این بود كه به شوهر پوری جون تلفن كردم و گفتم: زود عیالت را احضار كن كه بدجوری كار دستم داده است.

فعلا هم دارم موزائیك‌های راهروهای دادگاه‌های شهر را سمباده می‌كشم. دكان هم تا اطلاع ثانوی فقط بعداز ظهرها باز است. بی صبرانه هم منتظرم پوری جون تشریف نحسش را بیاورد، تا نمی‌دانم چه كارش كنم

9 نوامبر 2006 میلادی