|
میخواهم
با تو باشم، میخواهم تو را کنارم داشته
باشم، در آغوشت باشم... نمیشود...
نمیشود... هرجا میروم، هر جا میرویم از
توی سوراخی کسی یا کسانی نگاهم میکنند،
نگاهمان میکنند، هر دوی ما را میپایند...
چشمانم را میبندم، تا احساس ناامنی
نکنم... درست همان زمانی که دارم از بوسه
هات گرم میشوم، احساس ناامنی میکنم...
چشمانم را باز میکنم، مردی با کت و شلوار
راهراه خاکستری، با سری تاس از سقف آویزان
شده است، سر و ته آویزان شده و دارد نگاهم
میکند... نگاهمان میکند... دستت را میگیرم
و با هم میدویم به جایی دیگر، جایی
سرپوشیده و سربسته که دیگر هیچکس آنجا
نباشد.
هیچکس آنجا نیست... در را از تو قفل
میکنم... چند قفل میزنم... در، آهنی
است... قیژ قیژ صدا میکند... تمام کلونهای
در را میبندم... چند بار... بعد با هم
دراز میکشیم
من دو دستت را میکشم روی سینه ام... و خودم را در
آغوشت رها میکنم... چقدر در برابرت کوچکم... تمام
تنم... تمام پیکرم در تن زاویه دار تو گم میشود...
تو دو دستی در آغوشم میگیری... باز چشمها را
میبندم... بعد... باز... احساس ناامنی میکنم...
|