|
اما همین خوشبختی کوبه ی در خانه ی بعضیها
را چند بار میکوبد؛ بیست سالگی، سی سالگی،
چهل سالگی و حالا هم پنجاه سالگی و تو
نمیبینی اش. چرا؟ معلوم نیست.
وقتی هست، تمام نیرویت را به کار میگیری
که عذابش بدهی، و وقتی قهر کرد و رفت،
دنبالش میدوی، التماسش میکنی، قسم و آیه
میخوری که تمام این سالها را فقط با یاد
او سر کرده ای... اما... بعد... باز... که
خوشبختی برگشت، دوباره فیلت یاد هندوستان
میکند و شروع میکنی به ادا درآوردن...
البته شاید خوشبختی یکی/ دوبار دیگر هم به
تو شانس تازه ای بدهد، ولی بار آخر قهر
میکند و میرود و تو را در همان زندگی
نکبتی ای که خودت برای خودت ساخته ای، جا
میگذارد. بیش از این نمیشود پارتی بازی
کرد. نمیتواند...
بالاخره خوشبختی هم خدایی دارد که باید به
او حساب پس بدهد... اصلا مگر این خدای
خوشبختی، این همه خوشبختی را تنها برای تو
آفریده است؟ |