صفحه نخست >  داستان>  پسرانی که به من عاشق بودند

 

 پسرانی که به من عاشق بودند

 

 کوچه ای هست که در آن
پسرانی که به من عاشق بودند، هنوز
با همان موهای درهم و گردن های باریک و پاهای لاغر
به تبسم های معصوم دخترکی میاندیشند که یک شب او را
باد با خود برد

فروغ فرخزاد 

مرا ببوس، آرام، آرام  ِ آرام، صبر کن، دستت را بگذار روی پشتم، روی سینه ام، نوازشم کن، بناگوشم را ببوس، بناگوشم را که این همه سال دوست داشتی، که در آن اتوبوس قدیمی آن مدرسه ی قدیمی تر مینشستی و از همان زاویه نگاهم میکردی. ببوسم! ببوسم! دستهات گرمند. پوستت داغ است، داغ ِِ داغ. و من اینجا تو را میبینم که سالهاست دوستم داری. اگر این کلاف، باز نبود، اگر تکنیک نبود، چگونه میتوانستی برام بنویسی که این همه سال است دوستم داری؟ سالهاست، از همان شیراز، از همان مدرسه ی دخترانه ناظمیه ی شیراز، از همان اتوبوسی که با هم مدرسه میرفتیم و تو مینشستی پشت سر من، که وقتی باد میآمد، وقتی پنجره ای به سوی خوشبختی باز میشد، موهای من، پریشان، گونه ات را نوازش کنند.  بنویس، برام بنویس از همان کتابی که به من هدیه دادی، از همان شاخه گلی که عطری دیگر بر آن زدی... وحشی نباش... من مردهای وحشی را دوست ندارم. آرام باش، آرام، حالا دگمه هام را باز کن، یواش، میبینم. پوستت داغ شده است. من هم داغ شده ام. اما... آرام، آرام باش...

     بگو دوستم داری، بگو همیشه، در تمام این سالها دوستم داشته ای، بگو فقط من مالک قلب توام، فقط من... آرام باش... بگذار چشمهای سبزت را ببوسم، بگذار چشمانت را با لبهام ببندم، بگذار دوستت داشته باشم، بگذار فراموش کنم همه ی دردهای این همه سال نحس نکبتی را...

   دکترم گفت گنج پیدا کرده ام. گفت: «همه ی زنها آرزوی چنین محبوبی را دارند. خوابش را میبینند و تو... همین تو که در مطب من نشسته ای، به این سادگی از این مرد حرف میزنی...»

گفتم: «خانم دکتر، شوکه شده ام. باور کنید نمیدانم چه باید میکردم. داشتم از ذوق میمردم. ولی حالا چه کنم؟ چه خاکی به سرم بریزم؟»

نه، نگفت تو دیوانه ای. گفت تو گنجی. گنج منی. مال منی. تویی که این همه سال دوستم داشته ای. آخ... چرا من اینقدر ابلهم و تو چرا این همه خوبی؟ دستت را بگذار روی سینه ام، ببین، حالا من هم دوستت دارم، حالا تو را یادم میآید، حالا شقیقه های کمی برف گرفته ات را میبوسم. چه چشمهایی داری، چه روشنند! دکترم گفت در چشمهات غم یک عشق گمشده هست. ولی حالا دیگر پیدا شده ام. پیدام کرده ای. مرا میخواندی، مرا گوش میدادی که با من باشی، که مرا حس کنی و... من حالا شیفته ی شیفتگی توام. باورت میشود شاهزاده ی نازنین من؟  

میخواهی بیایی اینجا چه کار کنی؟ آتیش بازی؟ با من؟ من که سالهاست آتشم خاموش شده است. باورت نمیشود؟ نمیشود بدون آتش نوشت؟ آتش را من روشن کنم؟ آن وقت چه کسی خاموشش کند؟ با تو! آنش با تو! لامصب!

هنوز پوست داغ یک پسر خوشگل شیرازی را روی پوستم حس نکرده ام! ولی... همیشه حسرتش را داشته ام، که چیکارش کنم؟ که باز هم اذیتش کنم، که باز هم آتشت بزنم.

ای بدجنس. دلت برای عشق بازی با من تنگ است، برای یک عشق بازی با حرارت و داغ که پوست تنم را بسوزانی؟ میخواهی انتقام بگیری؟ اشتباه میکنی. اگر میدانستم اینقدر دوستم داری... آه... بگذریم... حماقت...

دکترم گفت چه احساس خوبی است که میخواهی با من باشی. آره... کیف میکنم. این که یکی آن سر دنیا، این همه دوستم داشته است، خیلی قشنگ است. حالا سرت را بگذار روی سینه ام. وحشی نباش، دوست ندارم. یکی یکی دگمه هام را باز کن، یکی یکی، آرام پوست داغت را بگذار روی سینه ام، روی شکمم، آهان...

یواش. بگذار چشمانت را ببندم! نمیخواهم مرا امروز ببینی. میخواهم همان دخترک آن روزی باشم. چشمهای سبزت را ببند! حسابی برای لمس پوست داغت هوایی ام کرده ای بدجنس.

 «نمیدونی وقتی لباستو از تنت درمیارم، چه حالی میشم!؟» او.کی. آرام، آرام، گفتم که مردهای وحشی را دوست ندارم. با لبت پشتم را ببوس... آره تا کمرگاه... برو پائین... و نوک سینه هام... آره بهاشو میدهم، بهای عشق و گنجم را میدهم. موهامو کنار بزن و پشت گردنم را ببوس... زبانم را ببوس... دهانم را ببوس... و همانطور نوازشم کن... پشتم را... سینه ام را... پوستت داغ است... خیلی داغ است... تنم را میسوزاند... لبهام را میخواهی؟ سالهاست میخواهیشان... آرام باش... آرام... باز هم مرا ببوس... سالهاست در منی... در درون منی... در خود منی... اصلا خود منی... با من زفاف میکنی... با من... چه داغ و پر حرارتی... چه گرم و تازه ای هنوز... چه گرم و تازه ام برات... دیر نشد. دیر نشده. همیشه بوده... همیشه هست... تختم بوی تو گرفته... بوی بهار نارنج... بوی بامبوس... بوی عطر آوون...

من الان زیر پوست توام... زیر پوست مردی که این همه سال است دوستم دارد، که این همه سال با من در تنهاییهاش عشق بازی کرده است و حالا پس از این همه سال در من است. در عمق وجود من است. بوی بهار نارنج بوسه هات روی تن من... روی سینه های داغ من... روی سینه های متورم من...

بگو که دوستم داری... بگو همیشه دوستم داشته ای... بگو بجز من هیچ زنی را دوست نداشته ای... بگو که مالک تن و قلب تو فقط منم... بگو من هنوز زیباترین زنم... که همیشه مرا کم داشته ای... که زندگی ات بی من حرام شد و حالا از همین لحظه ی زفاف با من دوباره متولد شدی... بگو دوستم داری... بگو خیلی دوستم داری... بگو سالها مرا در میان انگشتان جوهری ات حس کرده ای... سالها... سالهای سال در تنهایی هات با من بوده ای... تا همین امروز... تا همین امروز چهارشنبه... ساعت پنج صبح 30 آوریل 2008 میلادی... قصه ی قشنگی است...

نویسندگی است دیگر...

 

اول ماه مه 2008 میلادی