|
میخواهی بیایی اینجا چه کار کنی؟ آتیش
بازی؟ با من؟ من که سالهاست آتشم خاموش
شده است. باورت نمیشود؟ نمیشود بدون آتش
نوشت؟ آتش را من روشن کنم؟ آن وقت چه کسی
خاموشش کند؟ با تو! آنش با تو! لامصب!
هنوز پوست داغ یک پسر خوشگل شیرازی را روی
پوستم حس نکرده ام! ولی... همیشه حسرتش را
داشته ام، که چیکارش کنم؟ که باز هم اذیتش
کنم، که باز هم آتشت بزنم.
ای بدجنس. دلت برای عشق بازی با من تنگ
است، برای یک عشق بازی با حرارت و داغ که
پوست تنم را بسوزانی؟ میخواهی انتقام
بگیری؟ اشتباه میکنی. اگر میدانستم اینقدر
دوستم داری... آه... بگذریم... حماقت...
دکترم گفت چه احساس خوبی است که میخواهی
با من باشی. آره... کیف میکنم. این که یکی
آن سر دنیا، این همه دوستم داشته است،
خیلی قشنگ است. حالا سرت را بگذار روی
سینه ام. وحشی نباش، دوست ندارم. یکی یکی
دگمه هام را باز کن، یکی یکی، آرام پوست
داغت را بگذار روی سینه ام، روی شکمم،
آهان...
یواش. بگذار چشمانت را ببندم! نمیخواهم مرا امروز
ببینی. میخواهم همان دخترک آن روزی باشم. چشمهای
سبزت را ببند! حسابی برای لمس پوست داغت هوایی ام
کرده ای بدجنس.
|