صفحه نخست >  داستان>  من و مرد و درخت!

 

من و مرد و درخت!

 

         ایستاده بودم. داشتم دور‌و برم را نگاه می‌كردم. كسی در دور‌دست‌ها آوایی را زمزمه می‌كرد كه روی برگ‌های سبزِ تنِ من می‌شكست و به هیجانم می‌آورد. تمام برگ‌های تُرد دلم را باز كرده‌ بودم تا دستی به آسمان دراز كنم. نمی‌شد. آهنگی لاكردار دستم را می‌لرزاند. گاه می‌شد كه تنهایی، تنم را به موج آهنگش می‌سپردم تا نقشِ دلم را در گرمای صدایش گم كنم. تنهایی عذابم می‌داد. از همیشه تنهاتر بودم. اصلا همیشه تنها بودم. اگر گاه با درخت دیگری سلام‌ و‌ علیكی می‌كردم، برای حفظ ظاهر بود. كسی نمی‌گفت زنی تنها، سال‌ها، هفده‌ سال تمام، در كمركش این كوچه، درست پشت همان‌جایی كه از پاركِ بچه‌ها بیرون می‌آیی، زیر شیروانی، هر شب روی بالكنِ آپارتمانش، خودش را در هیئت یك درخت تنها تا سقف روشنی بالا می‌كشد، تا سیبی از آسمان بچیند، اما تنهاست. تنهای تنها. هیچ‌كس نمی‌تواند غربتٍ زنِ تنهایی را  كه حتا در خانه‌ی خودش هم تنهاست، باور كند. درونش خودش را می‌كشد، بیرونش لابد مردم را.

         به جهنم كه مردمند. چكار به كار من دارند؟ همین كه تحملشان می‌كنم و از پشت‌بام خیالم به پایین پرت نمی‌شوند، باید خوشحال باشند! خوشحال باشید!

         هستید؟ نیستید؟ چه اهمیتی دارد؟ یك مشت ساس و عنكبوت و بزمجه‌اید كه دورِ خودتان می‌چرخید. هیچ‌كاری هم نمی‌كنید. هر چند‌ وقت‌‌ به‌ چند‌ وقت هم راه می‌افتید دنبال یك ملا؛ یعنی یك ملا می‌افتد جلو، شما هم، همه‌تان، بی‌كه چشم‌های تا‌به‌تا تان را باز كنید، دنبالِ این آخوند جعلق راه می‌افتید. خیال هم می‌كنید انقلاب كرده‌اید.

         شما را به‌خدا راست نمی‌گویم؟ آخر این هم شد كار كه آدم با پدیده‌ای مخالف باشد، همه‌ی بدبختی‌هایش را هم از همانجا بداند، اما باز هم دنبال همان فنومن كهنه و از مد‌ افتاده راه بیفتد؟ نمی‌شود؟

         خُب، من اگر درخت باشم راحت‌ترم. دیگر كسی نمی‌تواند بگوید چرا این‌قدر سور‌رآلیستی می‌نویسم! اگر همین كامپیوتر قراضه را هم از من بگیری، دیگر چه برایم می‌ماند؟ یا همین پاركینگ بغلی را! باور كن تمامِ وقت یا با این دگمه‌ها ور می‌روم، یا می‌روم تو آن پاركینگ بغلی، درخت‌های همشكل آنجا را تماشا كنم!

         یكبار گفتم به‌ جهنم كه خیال می‌كنند دیوانه‌ام. همین كه چهل سال حرف‌های این و آن را پاییدم و خودم را طبق مدلِ خان‌عمو و دایی‌جان آن‌كادره كردم، بس نیست؟ حالا تو این غربت، دلم می‌خواهد یك خورده هم كه شده به خودم برسم. اولین راهش این است كه كاری نداشته‌ باشم بقیه چه می‌گویند. بگویند. به درك. به جهنم كه پشت سرم صفحه می‌گذارند. بگذار آنقدر صفحه بگذارند كه جان از هرچه نابدترشان درآید!

         می‌دانی! شكل درخت كه باشی، باد می‌پیچد توی موهات. بعد یادت می‌رود مردكی كه جواز داشت بهت تجاوز كند نمی‌گذاشت تو جاده‌ی شمال روسری و چادر كلفت زهرماری‌ات را باز كنی و بگذاری تا سر‌و‌گردنت هم هوایی بخورد. بی‌ناموس موهای زشتش را بلند كرده‌ بود و باد می‌پیچید توی موهاش. یك آهنگ بند تنبانی آغاسی را هم گذاشته‌ بود و صفا می‌كرد؛ اما من، من باید لچك و چادر را سفت دور سرم می‌پیچیدم.

         قدش از من بلندتر بود. اولش كه زد تو گوشم، دور خودم چرخیدم. بعد بهش        گفتم: تخمِ سگ. تو بودی نمی‌گفتی؟ چه می‌دانم! فرقی هم نمی‌كرد تو چی می‌گفتی. من كه گفتم: تخم سگ. دوباره زد تو گوشم. همانجا با خودم شرط كردم كه حسابش را برسم. خُب، من قدم كوتاه بود. یعنی از اون كوتاه‌تر بودم. برای همین‌هم یك كتاب شعر را گرفتم تو دستم و شروع كردم به خواندن. بعد روسری از سرم باز شد. اصلا نمی‌دانم چرا تا آن وقت روسری سرم بود؟ بعد روسری سْر خورد و آمد پایین. داغ شده‌ بودم. بعد لب‌های داغش را روی شانه‌هام حس كردم. برگشتم. لب‌هام تو لب‌هاش گم شد. گفتم: حالا بگیر! این واسه سیما كه رفیقت بود. هنوز حالا حالا جا داره. تازه اول كاره.

         سیما را گرفته‌ بود. چه می‌دانم، صیغه كرده‌ بود. خودش گفت: اگر حكم كلفت را نداشت، صیغه‌ی علی می‌شدم. لابد شد. می‌خواست به من گفته‌ باشد. گفت. من‌ هم شنیدم. ولی من كه نمی‌توانستم كسی را صیغه كنم. می‌گفتند زن شوهردار نمی‌تواند مردی را صیغه كند. هیچ زنی نمی‌تواند مردی را صیغه كند. ولی مرد زن‌دار می‌تواند. می‌تواند هر چندتا كه دلش خواست صیغه كند. البته برای من فرقی هم نمی‌كرد كسی را صیغه‌ می‌كنم یا نه. همین كه جزش را در می‌آوردم خوب بود. خیلی خوب بود. 

         فقط یكبار رفتم ملاقاتش. می‌دانی، خیال می‌كرد سیاسی است؛ اما با قاچاق‌چی‌ها و دزدها هم‌بند بود. خودمانیم! نمی‌گویم سیاسی نبود. بود. اگر سیاسی بودن به حرافی باشد، خیلی سیاسی بود. اگر سیاسی بودن به بند‌ بازی و باند بازی و پدر‌ سوختگی باشد، سیاسی بود. خیلی هم سیاسی بود؛ اما من دلم می‌خواست كشیده‌هایی را كه بیخودی خورده‌ بودم تلافی كنم. صد‌ تا زده‌ بود، حالا یكی‌ یكی پس می‌گرفت.

         چی؟ طلاق می‌گرفتم؟ مگر دست از سرم برمی‌داشت. انگار ارث باباش بودم. بچه می‌خواستم چه كنم؟! خودش هم زیادی بود. حالا كه شكل درخت شده‌ام، هر كاری دلم بخواهد می‌كنم. فقط نمی‌توانم جابجا شوم. خیال می‌كنی آن‌وقت‌ها خیلی جابجا می‌شدم؟ ولش كن!

         نمی‌دانی چه كیفی دارد آدم، آب خنك تگری را روی زخمِ دلش بریزد و خنك شود! دلم خنك می‌شد. درست مثل حالا كه هر وقت گرمم شد، یا دلم گرفت، می‌روم زیرِ سایه‌ی درخت‌های خوشگل پاركینگ بغلی می‌ایستم و نفس می‌كشم.

         كی گفته‌ بود شب‌ درخت‌ها گاز كربنیك تولید می‌كنند؟ خیال می‌كنی این مافنگی چكار می‌كرد؟ شب‌ و‌ روز كارش تولیدٍ گاز‌ كربنیك بود.

         از همان اول، نگاه كن! تنباكو با آخوند، مشروطه با آخوند، پانزده خرداد با آخوند، انقلاب با آخوند، حالا هم با آخوند! خُب، اگر به من باشد، همه‌ی این‌ها را می‌فرستم لجنِ آب‌روها را تمیز كنند. اقلا یك بار تو عمرشان یك كار درست و حسابی كرده‌اند. دیگه این‌قدر گاز‌ كربنیك تولید نمی‌كنند. 

         الهی این دستم بشكند كه نمك ندارد. چلاق كه شده‌ بود و افتاده‌ بود وسط اتاق نعره می‌كشید، خنده‌ام گرفت. دلم می‌خواست می‌زدم تو گوشش و می‌گفتم: این به آن در! ولی نشد. دلم نیامد. اما دلم خنك می‌شد. پی همه‌ چیز را هم به تنم مالیده‌ بودم. همین‌كه تو دلم بهش می‌گفتم تخم سگ، خوب بود. خیلی خوب بود. 

         اول كه زد تو گوشم، فكر كردم سرعت و قدرت دستش چقدر بود؟ یا با چه سرعتی توانسته‌ بود ـ قبل از این‌كه من بفهمم ـ برگردد و تو گوشم بزند؟ راستش آن موقع فكر نكردم. وقت نبود. بعد، وقتی كه پشت درِ اتاق افتاده‌ بودم و زخمم را می‌لیسیدم، یاد اینشتین افتادم. به نظرت اشكالی دارد كه ما این ضربه‌ها را بررسی كنیم؟ ما كه كارمان كتك خوردن است. شاید اینطوری خودمان را واكسینه كردیم. ضربه را كه به‌ هر‌ حال می‌خوریم. اگر پیر و مافنگی هم باشند، زخمی بهت می‌زنند كه تا ابد بسوزی. می‌سوختم. البته نمی‌شود به‌ این‌ دلیل كه درخت‌ها با زن‌هاشان وحشیانه رفتار نمی‌كنند، فكر كرد كه تك‌نمودند. تك‌نمود نیستند.

         شب‌ها كه رختخواب را خالی می‌بینم، احساس خوبی می‌كنم. دستم را می‌‌كشم به پهنای تخت. عرضی دراز می‌كشم. بعد كونم را می‌گذارم همانجایی كه سرش را می‌گذاشت و پیف! براش گاز كربنیك صادر می‌كنم. زورم كه بیشتر از این نمی‌رسد. اگر همین اعتراض‌ها را جمع كنی، شاید هزار سال، ده‌ هزار‌ سال بعد به یك جایی رسیدیم. می‌دانی صد‌ سال و دویست‌ سال كه در چشم تاریخ، از یك چشم‌ بهم‌ زدن هم كم‌تر است. ما كه این‌همه چشم بهم زده‌ایم و هیچ اتفاقی نیفتاده است. هیچ غلطی هم نكرده‌ایم. بدتر شده كه بهتر نشده. شاید كافی نیست. شاید باید چشم‌هامان را می‌بستیم  و گاز‌ كربنیكٍ این‌ها را زیر سبیلی رد می‌كردیم! چه می‌دانم! نمی‌شود؟ به‌جهنم! اگر درخت هم باشی نمی‌شود؟

         فكر می‌كنی حالا مثلا من روی پای خودم ایستاده‌ام؟ نه بابا! چند تا داربست زیر كونم زده‌ام كه از پا نیفتم؛ وگرنه آن تو گوشی‌ها فیل را هم از پا می‌اندازد. خب، من یك‌ خورده پوست كلفت بودم. چه می‌دانم؟ من كه ندیده‌ بودم مردِ به این گندگی، یك تازه عروس هجده‌ ساله را این طوری كتك بزند؛ چون دلش می‌خواست، چون لچكش رفته‌ بود عقب، یا مثلا خنده تو صورتش پهن شده‌ بود. اما الان همه‌ چیز روبراه است. شده‌ام شكل یك درخت. اینشتین هم نسبیت را در سرعتٍ تنم كاشته است. پیر هم نمی‌شوم. یعنی می‌شوم؛ اما دیرتر. ورزش می‌كنم. شنا می‌كنم. ماسك می‌گذارم. ویتامین می‌خورم. ماساژ می‌روم. ماساژ را هم وقتی می‌روم كه آن مرد چشم‌ و‌ ابرو‌ مشكی قد بلندٍ فرنگی، مرا روی تختش می‌خواباند، به دست‌های نرمش لوسیون می‌زند، بعد پشتم را تا گردن ماساژ می‌دهد. گردنم گرم می‌شود. خودم هم گرم می‌شوم. بعد انگار كه تمام عضله‌های تنم را روغن زده‌اند. می‌آیم بیرون. نفس می‌كشم. وقتی هوا اكسیده نباشد. وقتی ورِ دلت، یك مافنگی زهوار در‌ رفته، هوا را پر از گاز‌ كربنیك نكرده‌ باشد، می‌توانی چند سال دیگر هم درخت بمانی و كیفٍ دنیا را بكنی.

         باید محتاطانه سرِ موضع خودت می‌ایستادی. اگر یك قدم كوتاه می‌آمدی، كارت تمام بود. مجبورت می‌كردند مصاحبه كنی، تو تلویزیون بیایی، به بقیه‌ی بچه‌ها تیرِ خلاص بزنی.

         تجربه‌ی خوبی بود. فقط یك‌ خورده دیر بود. باور نمی‌كرد كه عوض شده‌ام. نمی‌خواست بفهمد. می‌گفت زیر پام نشسته‌اند. بهش گفتم: اگر یك سگ را هم بگذاری توی یك قفس و هر روز كتكش بزنی، بالاخره یك روز گازت می‌گیرد. نفهمید. بعد گفتم: تخم سگ. راستش نمی‌خواستم به بابای پیرش چیزی گفته‌ باشم. ولی مگر كاشته‌ی پدرش نبود؟

         صد و سی‌ تا بودند. ده ضرب در سیزده. اولی بزرگ‌تر بود. تناورتر هم بود. انگار این اولی را برای امتحان كاشته‌ بودند. بعد كه جواب آزمایش‌، مثبت شده‌ بود، صد و بیست و نه تای بعدی را هم ردیف به ردیف كاشته‌ بودند. خیابان‌های بینشان را هم طوری كشیده‌ بودند كه هم ضربدری می‌توانستی از بینشان عبور كنی، هم                    افقی/ عمودی.  

         رنگ برگ‌هاشان هم با بقیه‌ی درخت‌ها فرق می‌كرد. وقتی گوشم درد می‌گرفت، به هوای درخت‌هام یادم می‌رفت. اشكالش این بود كه درست نمی‌شنیدم. صدای پرنده‌ها را هم نمی‌شنیدم. حالا خیال می‌كنی این دنیای مردانه خیلی حرف شنیدنی دارد؟ زیاد مهم نیست. خب، یكی كر است، یكی كور است. مهم نیست. مهم این است كه جرات كنی بگویی نه! و من، چهل سال طول كشید تا نه گفتن را یاد گرفتم. از بس كتك خورده‌ بودم، هورمون‌های زنانه‌ام كار نمی‌كرد. اگر سال تا سال هم مردی حالم را نمی‌پرسید، طوری‌ام نمی‌شد. راحت‌تر هم بودم.    

         لابد اگر الان ازش بپرسی: تو كه دوستش نداشتی، چرا  طلاقش نمی‌دادی؟ دهن بدتركیبش را كه از بی‌دندانی دلت را آشوب می‌كند كج می‌كند و می‌گوید: زنم بود. مال خودم بود. مردی گفتند و زنی، خُب، یعنی می‌گویی باید چكارش می‌كردم؟! نه‌ بابا. فقط دو/سه دفعه. فقط دو/سه دفعه‌. آن‌هم تقصیر خودش بود، اگر به حرفم گوش می‌داد، اگر عصبانی‌ام نمی‌كرد، اگر به پدر خدا بیامرزم بند نمی‌كرد، كاری‌اش نداشتم. خُب، بالاخره مردها باید از زن‌ها مواظبت كنند یا نه؟!

         انگار من یك كشورم كه تصرفم كنند. می‌بینی این كلمه را؟ همان احساسی را كه عرب‌ها هزار و چهار صد سال پیش داشتند، این مافنگی هم دارد. تو خودت هیچ‌ وقت احساس تصرف شدگی داشته‌ای؟ احساس اینكه به تو شبیخون بزنند، زبانت را ممنوع كنند، كتاب‌هایت را در آب بریزند، یا تون حمام‌هاشان را شش ماه، یك‌ سال، با آتشِ كتاب‌های تو گرم كنند. یا هر چه كاشته‌ای ببرند و اسمش را بگذارند بهره مالكانه، بهره‌ی ظالمانه، مضاربه، مرابحه، جزیه، خمس، زكات، و بقیه‌ی این مزخرفات عربی. منتهاش ما دو بار تصرف می‌شویم. عرب‌های عزیز هم آنچنان در تن و جانمان جا خوش كرده‌اند كه خیال ندارند به كشورشان برگردند. و من و تو، هی تصرف می‌شویم؛ چه قانون نسبیت را بشناسیم و چه نشناسیم. اصلا به كله‌ات نگاه نمی‌كنند، یك راست شیرجه می‌روند لای لنگ‌هات. و تو مجبوری هی بدهی، هی بدهی، بی‌آنكه خیالِ دادن داشته باشی. ازت می‌گیرند و بعد می‌گویند داد. برای همین‌ هم من حالا درخت شده‌ام.

         می‌دانی؟ درخت‌ها بده/بستانِ اینطوری ندارند. گاه باد، گرده‌ها را در هوا می‌پراكند و تو اگر دوست داشته باشی مادگی‌ات را باز می‌كنی و تن زرد این نرینگی را به درون می‌كشی، بی‌‌آنكه تصرف شده‌ باشی.  شاید خیال می‌كنی احساس خوبی است كه مرد باشی و زنی را تصرف كنی، قبل از این‌كه نظرش را بپرسی؟ بی‌‌ آنكه بدانی او هم از تن تو لذت می‌برد؟ برای همین هم من اگر عضو كوچكی از جنگل نازنینم باشم، كلاهم را صد بار می‌اندازم هوا. باور كن!

         همه‌ی این مقدمه‌ها را چیدم تا برسم به این‌جا كه بالاخره باید از یك‌ جایی شروع كرد. چه فرقی می‌كند؟!

        آزادی یعنی كه تو، یك زن قشنگ را تو ایستگاه اتوبوس ببینی. بعد بروی سراغش و بگویی: كبریت دارید؟ نه، سیگار نمی‌كشم، یعنی تا حالا نكشیده‌ام. مردتان هم نمی‌كشد؟ تو خانه‌ی ما هیچ‌كس سیگار نمی‌كشد. شما چه زن زیبایی هستید. حیف، حیف كه ازدواج كرده‌اید. و تو، با خودت بگویی از كجا فهمیدی؟ بعد از زمین و آسمان حرف بزند. بعد لبش را بیاورد جلو. آخ، چرا نگفتم تنها هستم. از چی ترسیدم؟ بعد بوی پیپ خوش‌عطرش را همراه بوسه‌ای به تو بپاشد، مزمزه‌اش كنی. بعد دلت بسوزد كه آزادی می‌توانست این همه نزدیك باشد و تو لیافتش را نداشته‌ای. مادر بزرگم حوا از من آزادتر بود. و من، هی عقب‌ عقب می‌روم.

         كت و شلوارش قهوه‌ای روشن بود. جلیقه‌ی گل دارش به كت و شلوارش می‌آمد. كفش خوش تركیبش و بوی پیپی كه هنوز هم زیر دماغم نفس می‌كشد. گفت: متاسفم كه ازدواج كرده‌اید. بعد مرا بوسید. و من، گیج و ویج همانجا سر جام ماندم. گفتم دیدی؟ برای خوشبخت شدن هم باید عرضه داشت. باید بپری و بچینی‌اش. درست مثل حوا. دیدی سیب را چه راحت چید؟ به تخمش هم نبود كه خدا و بقیه چه‌شان می‌شود! كجایی هستید؟ اسپانیایی؟ یونانی؟ گفتم نه. آهان ایرانی هستید. پرشیا. گفتم آزادی یعنی این. یعنی این كه هیچ كس مزاحمت نشود و هیچ‌كس پشت سرت صفحه نگذارد و تو اگر از كسی خوشت آمد، بروی و مثل یك سیب بچینی‌اش و بوی گس پیپ خوش‌طعمش را روی لب‌های تشنه‌‌ات جاسازی كنی. چه اهمیتی دارد؟! ازش خوشم آمده بود. حالا بیا فكر كن كه بعد چه خواهد شد! چه می‌خواهد بشود؟ با هم قهوه‌‌ای می‌نوشیم. شاید هم شرابی. بعد بوی این پیپ جادویی نزدیك‌تر می‌شود. بعد آزادی را تا عمق تنت حس می‌كنی. عشق را تجربه می‌كنی. برو پی كارت! مگر اینجا زن قحط است كه بیایند و یك زن چهل ساله را تور بزنند. تو اصلا احساس سرت نمی‌شود. برو، برو با همان شوهر اكبیری‌ات بساز. بیخود هم طلاق طلاق نكن. لیاقتت همین است.

         امنیت یعنی اینكه توی ایستگاه اتوبوس نشسته باشی. بعد مرد خوش قیافه‌ای بیاید و بگوید، خانم ببخشید، كبریت دارید؟ و تو بگویی نه متاسفم، من هنوز سیگار نمی‌كشم. و او كه می‌خواهد برود، ببیند كه به خال زده‌. بعد برگردد. مردتان هم نمی‌كشد؟ و تو چنان محو چشم‌های سبزش شده باشی كه بعد كه رفت، یادت بیاید كه حتا جوابش را هم نداده‌ای. بعد بیاید جلوتر و بگوید: حیف كه زن قشنگی مثل شما ازدواج كرده است. بعد بگوید: اجازه دارم شما را ببوسم؟ بعد بدون این‌كه منتظر جوابت باشد، لب‌هایش را كه بوی توتون گران‌قیمتی می‌دهد جلوتر بیاورد. بعد بپرسد: كجایی هستید؟ آهان ایران! می‌دانید من سال هفتاد و نه ایران بودم. توی یك شركت كار می‌كردم. هواپیما نبود برگردم. ایستگاه اتوبوس كه جای خوبی نیست، دوست دارید با هم قهوه‌ای بخوریم؟ بعد راننده بگوید: آبجی برو عقب اتوبوس. گفتم: چطور جرات می‌كنید به من بگویید كجا بنشینم؟! گفت: ضعیفه، نفست از جای گرم بلند می‌شه. شاه رفته. امام اومده. دیو چو بیرون رود، فرشته درآید. بعد هری بزند زیر خنده. خب، من‌هم پیاده شدم و باهاش به یك قهوه‌خانه رفتم. از قم كه رد می‌شدیم اون پاسداره می‌آمد بالا. یك كیسه دستش بود و هی به جان امامش دعا می‌كرد: برای سلامتی خودتان و برای پیروزی سربازان اسلام اللهم صلی علی محمد و آل محمد. پدر گفت: صد تومن به این جاكش بده تا دست از سرمان بردارد. مسافرها با غرغر دست‌هاشان را توی جیبشان كردند. بعد گفت امنیت یعنی این. می‌بینی چه خرند؟ شما چند سال است این‌ جایید؟ هفده سال. ازدواج كرده‌اید؟ كرده بودم. طلاق گرفتید؟ نه، هنوز نه، ولی می‌گیرم. باید حدس می‌زدم كه دختر خوشگلی مثل تو زمین نمی‌ماند. حتا صبر نكردی سربازی من تمام شود. نه مجید جان، دست من نبود. مجبور شدم. حامله شده بودی؟ نه بابا. با قهوه چی می‌خورید؟ اجازه دارم شما را تو صدا كنم. چرا كه نه!

         احساس امنیت می‌كردم. احساس آزادی می‌كردم. هیچ‌كس مرا نمی‌پایید. جاسوسی و بپا گذاشتن، اینجا خرج دارد. استخر كه می‌رفتم می‌آمد جاسوسی. داشتیم به ریشش می‌خندیدیم كه با صدای اكبیری‌اش می‌گفت: این گوشه چكار می‌كنید؟ بله ایران. زن دوست من هم ایرانی است. دست پخت خوبی هم دارد. ولی من آشپزی بلد نیستم. تعارف نكنید. خانم‌های ایرانی همه‌شان هنرمندند. باید بروم. دوست دارید شما را برسانم؟ كار بخصوصی دارید؟ نه. امروز شنبه است. برویم سینما؟ نه نه، من تو سینما احساس امنیت نمی‌كنم. می‌ترسم. ولی اینجا اروپاست. خاطره‌ی بدی دارم. من، همان موقع هم ایران بودم. شیراز بودم. خبرش را خواندم. شما آن موقع چكار می‌كردید؟ آه،  آن روزها، تنها روزهایی بود كه احساس امنیت می‌كردم. چادرم را سرم می‌كردم و از صبح تا شب، تو كوچه و خیابان هوار می‌كشیدم. بهتان نمی‌آید. نمی‌توانم شما را با آن لباس سیاه زشت تصور كنم. شما با این موهای شرابی خیلی قشنگید. چند سالتان بود؟ هجده سال. اوه، خیلی جوان بودید. هنوز هم جوانید. این چشم‌ها... می‌دانید زن دوست من هم چشم‌های قشنگی دارد. وقتی آمده بود آلمان شوهر داشت. دو تا هم  بچه داشت. یك روز گفت: اگر یك دفعه دیگر دستت را روی من دراز كردی، می‌روم شكایت می‌كنم. صورتش كه باد كرد. فرار كرد. رفت خانه‌ی زنان. دوست من هم آنجا كار می‌كرد. اول با هم دوست شدند. شهادت داد كه كتك خورده است. بعد یادش داد كه تا جای دست مردك روی صورتش هست عكس بگیرد. حالا هم خوشبخت است. كلی هم چاق شده. دوست دارید به یك رستوران ایرانی برویم، یا باشد برای یك روز دیگر. یك روز دیگر؟ چه روزی؟ شنبه‌ی بعد. ساعت چند؟ كجا؟ همین‌جا؟

         چقدر درخت‌های كشور شما قشنگند؟ من پاییز زرد و طلایی و نارنجی شما را خیلی دوست دارم. حیف كه حالا بهار است. نگران نباشید، پائیز هم می‌رسد. دلتان می‌خواهد كجا برویم؟ هرجا شما دوست داشته باشید. من فقط می‌خواهم با شما باشم. خانه‌ی من‌هم بد نیست. جدی؟ امنیت یعنی این. یعنی این‌كه نه پدری هست. نه شوهری. نه خاله و خانباجی‌ای، و تو هر كاری كه دلت خواست بكنی.

         معلوم است، برای آزادی! برای این كه تو ایستگاه اتوبوس، یكی را ماچ كنی!؟ می‌دانی، آزادی هیچ معنی دیگری ندارد. آزادی یعنی این كه دامن كوتاه بپوشی. تو هر كافه‌ای كه دلت خواست بنشینی. شراب بنوشی. تو دیسكو برقصی. استخر بروی. سونا بروی. تو قطار و اتوبوس، هر جا دلت خواست بنشینی. هرچقدر دلت خواست خودتو آرایش كنی. عطر بزنی. موهاتو رنگ كنی. با هر كی دلت خواست حرف بزنی. هر كاری دلت خواست بكنی. هرچی دلت خواست بنویسی. آخ، صبر كن، پیاده شو با هم بریم. كجا! ایران؟ می‌دانی تو ایران را بریدی آوردی اینجا. گور پدر هر چی سانسور و سانسور چیه