|
سالن شماره ی 3 پرواز شماره 765 ساعت سه و چهارده دقیقه ی
کله ی سحر سوم مارس. این پرواز را گرفته بود که لابد من
خوابالود باشم، که لابد خسته باشم، که لابد حوصله نداشته
باشم بروم فرودگاه پیشوازش تا نبینمش و بعد بگوید که آمده
است و رفته است و کار داشته است و وقت نبوده است و اگر
همان نصفه شبی رفته بودم، حتما میدیدمش و حیف که از دست
داده ام و حالا دیگر باید برگردد و دبه و دبه... و مرا قال
بگذارد. نه... نمیگذارم و نگذاشتم.
معما حل شده بود. تلخی اش رفته بود. خسته بود، اما گرم.
مرا دیده بود. عکسم را دیده بود و من باید در میان آن همه
آدم رنگ و وارنگ پیداش میکردم. هی سرک میکشیدم و سرک
میکشیدم، ولی نمیدیدمش. بعد دستی روی شانه ام. بعد چند
شاخه گل روی سینه ام. بعد... نگاه و نگاه و قهوه و نگاه و
تطبیق صداش با خودش. تطبیق خودش با صداش با شعرش و با خودش
و با خود خودش.
همان بود که میخواستم. همان قدر ناز و همانقدر لوس.
آخ که چقدر ناز بود. من مرد به این لوسی ندیده بودم. درست عین آخرین یادداشتی که براش نوشتم، پیش
از این که بیاید و پیش از این که بخواهد بیاید و همانطور
سیر و سیراب، ولی تشنه ی من. شب خوبی بود. کاش بیاید.
|