لوس بود. آنقدر که حوصله ام را سر میبرد. با این
همه ازش خوشم میآمد. شعرش را که برام فرستاد، فکر کردم
کلمات تو دستاش چه نرمند. انگار با واژه ها گاوبندی داشت.
واژه ها خودشان را پیشش لو میدادند و او هر کدام را که
میخواست، تصاحب میکرد. بعد گلی به سرشان میزد و میکشاندشان
تو کوچه/باغهای شعرش. شعرش جوان بود. جوان و دوست داشتنی و
این بود که دلم را میبرد. براش یادداشتی نوشتم که: ازت
خوشم میاید. بیا با هم دوست بشویم. همان اول نشان داد که
لوس است. برام گذاشت تاقچه بالا که حواست را جمع کن. پس
فردا برام دبه در نیاوری. فروغ هم همینطور شروع کرد، بعد
برید. نوشت که از سن و سالم رم نکن. نوشتم پدوفیل که نیستم
دنبال پسربچه بگردم. بچه ها سرگرمیهای خودشان را دارند.
تازه کدام بچه ای میتواند به قشنگی تو حس کند و به آن
ظریفی بنویسد؟! باز حواسش جمع بود. این بود که کنار کشیدم.
دیگر براش ننوشتم. بعد از سه/چهار روز نوشت: چرا در سرای
بستی؟ دیدی گفتم؟ فهمیدم به خال زده ام. نباید سر به سرش
میگذاشتم. باید نوازشش میکردم، اما نه خیلی که رم کند. این
طوری بود که باهاش دوست شدم. بازی موش و گربه ای بود که بد
نبود. اگر یک روز صبح زود تو صندوق پستم نمیدیدمش، دمغ
میشدم. عادت کرده بودم که هر روز صبح زود بگوید: سلام
دخترک گل و بلبل. حالت خوبه؟ من از دست این و آن شیکارم.
چه خوب که توهستی و چه خوب... بعد من باید ترمز دستی را
میکشیدم که از خوشحالی نپرم تو بغلش. خیلی ناز بود. به
نظرم باید خوشگل هم میبود. چون از تصویری که تو یکی از قصه
هام داده بودم، کلی خندیده بود. یارو براش هیولا بود که
بعد از بیست سال هیولاتر هم شده بود. و من که هنوز عکسی
ازش ندیده بودم، تصویرم را نمکین تر میکردم. گاه برای این
جور کارها عکس، کار را خراب میکند. همان تصویری که از
محبوب داری، کافی است. حتما قدش بلند بود. حتما موها را که
میتوانست کمی جو/گندمی شده باشد، یکوری شانه میکرد و حتما
چشمهاش تیز و تند تمام مدت در جستجو بودند. مردهایی که
چشمهایی مات و بیرنگ دارند، حالم را به هم میزنند. و
میدانستم – ندیده میدانستم – که اگر ببینمش زیاد تصویرش با
صداش فرق ندارد. صداش قشنگ بود. کمی عصبی بود. زود جوش
میآورد، بعد که نوازشش میکردی، آرام میشد و من از این که
قلقش را پیدا کرده بودم، میخندیدم. مرد بود دیگر. خودخواه،
لوس، از خودراضی و سیر و سیراب از بوسه و دوست داشتن و
اینش هلاکم میکرد.
همین امسال میخواست بیاید اروپا و میخواست مرا ببیند و
میخواست من نبینمش. مگر میشود؟ انگار میترسید مرا که
ببیند، تصویرش از من بشکند. من اما چنین نگرانی ای نداشتم.
اندامی که ... اه...حتما میآید و حتما مرا میبیند و حتما
من میبینمش و حتما همانطوری است که من میخواهم و زیاد با
تصویر من فرق ندارد و زیاد پیر نیست و زیاد چاق نیست و
زیاد یخ نیست و چشمش لوچ نیست و شکمش گنده نیست و سرش کچل
نیست و سبیلش استالینی نیست و دهانش بیدندان نیست. آخ...
چقدر از دستش شیکار بودم که نمیگذاشت کشفش کنم.
سالن شماره ی 3 پرواز شماره 765 ساعت سه و چهارده دقیقه ی
کله ی سحر سوم مارس. این پرواز را گرفته بود که لابد من
خوابالود باشم، که لابد خسته باشم، که لابد حوصله نداشته
باشم بروم فرودگاه پیشوازش تا نبینمش و بعد بگوید که آمده
است و رفته است و کار داشته است و وقت نبوده است و اگر
همان نصفه شبی رفته بودم، حتما میدیدمش و حیف که از دست
داده ام و حالا دیگر باید برگردد و دبه و دبه... و مرا قال
بگذارد. نه... نمیگذارم و نگذاشتم.
معما حل شده بود. تلخی اش رفته بود. خسته بود، اما گرم.
مرا دیده بود. عکسم را دیده بود و من باید در میان آن همه
آدم رنگ و وارنگ پیداش میکردم. هی سرک میکشیدم و سرک
میکشیدم، ولی نمیدیدمش. بعد دستی روی شانه ام. بعد چند
شاخه گل روی سینه ام. بعد... نگاه و نگاه و قهوه و نگاه و
تطبیق صداش با خودش. تطبیق خودش با صداش با شعرش و با
خودش و با خود خودش. همان بود که میخواستم. همان قدر ناز
و همانقدر لوس. آخ که چقدر ناز بود. من مرد به این لوسی
ندیده بودم. درست عین آخرین یادداشتی که براش نوشتم، پیش
از این که بیاید و پیش از این که بخواهد بیاید و همانطور
سیر و سیراب، ولی تشنه ی من. شب خوبی بود. کاش بیاید.
9 ژوئیه 2007 میلادی