صفحه نخست >  داستان> مردی با کلاه در خانه ام را میزند

 

مردی با کلاه در خانه ام را میزند

 

مردی با کلاه در خانه ام را زده است. موهای پرپشتی دارد که در حقیقت ندارد. انگار کلاه گیس پرمویی را روی سر تاسش گذاشته و روی آن، این کلاه بیمزه را سرش کشیده است. از کوچه ای پهن و خاک آلود به سمت بالای کوچه در حرکتم. چند زن را میبینم که به فارسی شعر میخوانند و سعی میکنند در کنارم راه بروند. با لبخند موذیانه ای نگاهم میکنند. میزنمشان. یکیشان میافتد. بچه ای دارم که لخت است. او را برمیدارم. بعد میبینم آن مرد کلاهی دارد زاغ سیاهم را چوب میزند. جایی میروم که چیزی برای بچه ی لختم بخرم. پول میگیرند و وارد پاساژی میشوند، ولی دیگر خبری از ایشان نمیشود. میروم داخل پاساژ، اما همه ی دکانها سوخته اند. همه جا پر است از قیر و لجن. برمیگردم. بچه ام را میاورند که عوضی است. اصلا بچه ی من نیست. از جایی بلند میپرم و میروم یقه ی آن مرد کلاهی را میگیرم که دارد زاغ سیاه خانه ام را چوب میزند. زنانی را میبینم که جشن گرفته اند و دارند میرقصند. چیزهایی از میان قصه های من درآورده اند و به شعر کشیده اند. چه ترسناکند. 

همه شان پیر شده ی همان کسانی اند که سالها پیش با هم کودک بودیم و حالا همان قیافه ها بزرگ شده اند، نه، پیر شده اند. به خانه برمیگردم. سه تا از همان زنان موذی که مسخره ام میکردند و زده بودمشان، در خانه ام هستند. داد و بیداد راه میاندازم. زن همخانه ام دوستشان است.

 با دعوا و مرافعه میخواهم بیرونشان کنم. بلند میشوند که بروند. انگار میدانم با زن همخانه ام یا همسایه ام یا مادرم دوست هستند. منتظرند که زن همسایه یا همخانه ام از بیرون کردنشان جلوگیری کند. زن میاید و دوستانه خواهش میکند اجازه دهم مدتی آنجا بمانند. اجازه میدهم. زنها منتظرند من و این زن همخانه، دست به گریبان شویم. دوستانه تر از این نمیشد خواهشی را پذیرفت.

در میزنند. همان مرد کلاهی است با چند زن دیگر که چند بچه ی عوضی برام آورده اند. بچه در آغوشم است. بچه سردش است. میخواهم چیزی گیر بیاورم و تن سردش را بپوشانم، ولی پیدا نمیکنم... پیدا نمیشود.. به خاطرش از روی یک بلندی میپرم. داخل بولدوزری میپرم. بولدوزر همان است که زنها را به آنجا قلاب میکنند، همانجا اعدامشان میکنند و تنشان، بدن ترد و تازه شان قرنها، گاه هزار و چهارصد سال تمام آنجا آویزان میماند.

بچه ای را در آغوش دارم، اما میترسم. خیلی میترسم. خیابانها چراغ ندارند. برق ندارند. چند لامپ زرد رنگ ِ رنگ پریده، با فاصله از دور پیداست.  رادیو برنامه دارد و دارد دستور ساختن اکسیر جوانی را میدهد. اکسیر جوانی را همه درست کرده اند. زنی در میان جوی آبی، پس مانده ی آن معجون و آن اکسیر جوانی را هورت میکشد. کله اش را کرده است میان آن معجون و هر بار که سرش را بالا میگیرد، جوانتر میشود. من پشت پنجره ای ایستاده ام و تلاش این زن را برای جوانتر شدن تماشا میکنم. زن، هر بار که سرش را از میان آبها و تالابها بالا میگیرد، جوانتر شده است.

من هم معجون را ساخته ام. سرم را از پنجره بیرون میکنم و به زن میگویم: اگر زیاد سرش را در این معجون فرو کند، بچه خواهد شد. زن میگوید: چه خوب، آرزوم همین است. رادیو میگوید: حالا که کارتان تمام شده، اول پریزهای برق را بکشید، بعد سیستم معجون سازی را خاموش کنید و من فکر میکنم که این راستها چقدر خوب میفهمند. برای راستها همه چیز حساب و کتاب دارد. چپها هستند که کارشان حساب و کتاب ندارد. همینجوری همه چیز را به هم میریزند و بعد همه را، همه را گرفتار صیغه بازی میکنند.

 چه جانورهایی هستند. از همه شان میترسم. همه شان دندانهایی تیز و تلخ دارند. سیبیلشان استالینی است. حتا سبیل زنانشان استالینی است. موهاشان را کوتاه کوتاه کرده اند و پس کله شان با تلخی نوشته اند: «کارگران جهان متحد شوید!»

 اما منظورشان این است که: «الاغهای جهان متحد شوید و ما را به قدرت برسانید، تا بازهم سوارتان شویم، سوار همه تان شویم!» در میان همه ی این جماعتِ الاغ، فقط منم که جفتک میاندازم. پاها را بلند میکنم و از عقب – درست مثل یک الاغ بندری – جفت پا میکوبم تو صورتشان. گیج میشوند. تا بیایند به خودشان بجنبند، مثل قرقی در میروم، اما پام در چاله ای گیر میکند و میافتم. همه ی آن زنهای سبیل دار همراه با رهبرانشان دنبالم میکنند... وای چقدر ترسناکند... از همه شان میترسم. وای خدا چقدر این چاله... این مغاک ترسناک است... کسی نیست به دادم برسد و مرا از این چاله ی لعنتی بیرون بکشد... اه... کی میتوانم دوباره به اتاق آفتابگیرمان برگردم و سرم را بگذارم روی شانه ی پدر که نوازشم کند، که براش ناز کنم؟ آی... خدا... دستم به دامنت... این چاله را یک جوری پر کن... خواهش میکنم... نمیخواهم سبیل داشته باشم... نمیخواهم... از مردها و زنهای سبیل دار میترسم. خیلی وحشتناکند. به خدا خیلی وحشتناکند... دستم را بگیر... آهان... حالا... یواش... آرام... مرا بکش بیرون... بکش بیرون... آخ... پام شکسته است... عیب ندارد... مرا ببر... نگذار این سبیل دارها مرا بخورند... مرا ببر به همان اتاق آفتابگیرمان... در شیراز... خواهش میکنم... خواهش میکنم... خواهش میکنم... آهان... آهان.. همیجوری... همینجوری... مرسی...

 

4 ژوئیه 2008 میلادی