قیافهی غریبی داشت. رنگ پوستی سفید ماستی، بدون
ابرو و مژه با بینیای كه روی آن جای زخمی كهنه یا سالكی
بدقیافه نمودی زشت داشت. با عینكی ته استكانی كه داخل قابی
دمدهی كائوچویی قیافهای كمدی به او میداد. چندتا لاخ
سفید موی پشت سر طاسش را رنگ بور قرمزی كرده بود، انگار كه
حنا مالیده بود. كلاه گیس بدریخت و بوری را با كلی اختلاف
رنگ رو سرش كشیده بود. قدش كوتاه بود. چهرهای ترس خورده
داشت و اصلا بهش نمیآمد كه زمانی چریك بوده باشد؛ چریكی
پر جرات و حرارت و چهارشانه كه بیشتر ماموریتهای
تشكیلاتیاش قاچاق اسلحه و ساختن بمب دست ساز و از این دست
كارها بود. هنوز انقلاب نشده بود كه آمده بود آلمان
پناهندگی گرفته و شده بود از تك نمود پناهندههای سیاسی
دوران شاه. همه او را یادشان رفته بود. همه گرفتار بودند و
بجز آنهایی كه خودشان خدماتشان را به بیت رهبری اعلام و
درخواست دستمزد میكردند، كسی پیگیر این اهالی نبود. از
قلم افتاده بودند، تا این كه جلد اول خاطرات عینالله چاپ
شد. عینالله تو كتابش اشارهای هم به مهدی كرده بود
و كلی تعریف و تمجید از او كه چه مردانه در برابر
كمونیستها ایستاد و حاضر نشد تن به خفت كمونیست شدن بدهد.
همین كافی بود كه دم و دستگاه كشف و حذف ضدانقلابیون و
معاندین به وجود بیبدیل این عنصر موحد و انقلابی پی ببرد.
عینالله نوشته بود كه مهدی شاگرد اول رشتهی مهندسی شیمی
دانشكدهی فنی بود و همان سالی كه مهندسیاش را گرفت، به
جای این كه برود كار كند و برای خودش زندگیای راه
بیاندازد، یا این كه دست پدر كارگر و دوازده تا خواهر و
برادر دست به دهانش را بگیرد، راه افتاد و رفت جنوب برای
اعزام به فلسطین اشغالی.
اول دنبالش گشتند كه تو كدام كشور خاج پرستی مخفی شده است.
عینالله گفته بود شاید در آلمان یا هلند باشد. طعمهی
خوبی بود. تازه پروژهی اصلاحات راه افتاده بود و
اصلاحاتچیها دربدر به دنبال طعمههایی بودند كه به ایران
بكشانندشان و برای دموكراسی دینیشان پروپاكاند راه
بیاندازند. از دفتر ریاست جمهوری ـ پس از این كه آدرسش را
پیدا كردند ـ به مناسبت شب عید نامهای براش نوشتند و به
كشورش دعوتش كردند:
«برادر عزیز، ما میدانیم شما كه سالها برای
برقراری حكومت اسلامی با شاه خائن خدابیامرز چنگ در چنگ
جنگیدهاید، این شایستگی را دارید كه به میهن اسلامیتان
بازگردید و از تمام مواهبی كه خودتان در تكوینش دست و پایی
داشتهاید، بهره ببرید. بیایید حالا كه موسم بهار است،
دیداری با خاطراتتان تازه كنید و داغ حسرت را از دیدگان
روشنتان بزدایید…»
وقتی یكی از پرسنل دون پایهی نامه نگاری با پناهندگان، متن
نامهی آماده شده را به حاج عباس نشان داد، جناب چشمش كه
به اصطلاح “شاه خائن خدابیامرز” افتاد، محكم زد تو سر
نویسنده كه مرتیكه این چه جور نامهنگاریای است!؟ یارو
اگر سلطنتطلب باشد كه برنمیگردد. در ثانی كی امام امت
“مدظله” به آن نوكر شیطان بزرگ فرموده بود خدابیامرز؟! این
جا دیگر نوبت كارمند میرزا بنویس بود كه مچ حاجی را بگیرد
كه امام امت سالهاست راحل شده است و سایهای نیست كه
برای تداومش دعا میكنید!
در ادامهی دعوتنامه هم شعری با این مضمون ضمیمهی نامهشان
كرده بودند كه دل ارباب مبارزهی مسلحانه و غیرمسلحانه را
حسابی آب میكرد.
«بیا تا گل برافشانیم…
بهار
با ترنم باران
شمیم سبزه زاران
و
گلباران باغچههای محبت و
همدلی میآید
زندگی…
دگر باره
آغاز میشود»
به پیوست هم نوشته بودند:
«فرارسیدن نوروز باستانی بر فرزندان ایران زمین
خجسته باد!»
“ایران زمین”اش را با رنگ سبز نوشته بودند و “بیا
تا گل برافشانیم…”
اش را هم با رنگ سرخی آفتاب پریده و دل مهدی را حسابی برده
بودند.
سال 1377 بود. سالی از انقلاب دوم و یورش اصلاح
طلبان به مواضع قدرت میگذشت. در غرب قیامتی بود و این
جماعت اصلاحاتچیها زوم كرده بودند كه همهی پناهندهها
را شكار كنند و به وطن بكشانند. برای دم و دستگاه اداری
“بازگشت به وطن” مهدی مزهی دیگری داشت. عدل گیر داده
بودند به “سابقاتش” و به این نتیجه رسیده بودند كه در این
دو دههی جدا شدنش از سازمان مجاهدین كمونیست شده، لام تا
كام نتق نكشیده و دست از پای سیاسی خطا نكرده است. مهدی از
آن پناهندههایی نبود كه زندان رفته باشد، شكنجه شده باشد،
فرار كرده باشد، عضو گروههای معاند و منافق و ضد انقلاب و
محارب خدا و جانشینان خدا شده باشد. كاری اگر كرده بود كه
هنوز این جماعت چند و چونش را درنیاورده بود، برعلیه شاه
خائن خدابیامرز بود ـ خائن به انقلابیون اسلامی/كمونیستی ـ
كه حسابی باب دندان متولیان پروژهی “بازگرداندن فراریها
به وطن” بود.
دست آخر هم مهدی مثل خیلیهای دیگر پاش رسید به
سفارت و بعد هم یك لیست سیاه گنده گذاشتند جلوش تا هر
ایرانیای را كه میشناسد، مشخصاتش را بنویسد. اولش باورش
نمیشد كه به این مفتی دارد قدم به وطنی میگذارد كه سی
سال پیش از آن دررفته است. تو غربت عیالمند شده بود و
اتفاقا عیالش هم از همرزمان و زنان مبارز و مجاهدی بود كه
دنبال عیالش انقلابی شده بود و زیر چادرش هفتتیر به كمر
میبست و تو كوچه پس كوچههای اردوگاههای حلبی فلسطینی
به بچههای آنها ساختن كوكتل مولوتف را یاد میداد.
فرمولش را هم از عیال آقا مهندسش یاد گرفته بود. مهدی و
بانو با تمام توانشان، تا جان در بدن داشتند، در راه
استقرار دموكراسی دینی مسلحانه در خاورمیانه و حذف اسرائیل
خائن ظالم بلا “تلاشیده” بودند. از ظاهر امر هم برمیآمد
كه در اثر آن همه “صداقت و فدا” كلی هم “پلاسیده” بودند.
بعد كه خانوادگی مورد غضب بخشی از دم و دستگاه تغییر مواضع
داده شدهشان قرار گرفتند، در رفته و به غرب امپریالیست
پناهنده شدند. پیش از جدایی هم شاهد دو/سه تا حذف فیزیكی
درون گروهی بودند كه بدجوری كك به تنبانشان انداخته بود.
تو همین هیر و ویر هم دو تا شازدهی تازه و كوچولو به نسل
خجستهی دموكراسیطلبان دینی مسلح اضافه كردند، و
عندالزوم از برادر و خواهری استعفاء داده و شیرجه رفته
بودند بالای نردبام پدر و مادری.
در طی هجده سالی كه از انقلاب اسلامی تا زمان
ارسال دعوتنامه میگذشت، در زندگی خصوصی این خانوادهی
دموكراسی طلب دینی مسلح كلی تغییرات ایجاد شده بود. خواهر
فریده موهاش پاك سفید شده بود و موهای مهدی هم كلا ریخته
بود. با این كه فریده هنوز از روسری استعفا نداده بود،
مهدی كم كم با عیالش دچار یك زاویهی عقیدتی شده بود.
زاویه از آنجا پیدا شده بود كه مهدی برای این كه خیلی
كچلیاش معلوم نباشد، یك كلاه گیس مصنوعی از این موهای
پلاستیكی خریده و سر كچلش گذاشته بود؛ كه البته این كار با
ایدئولوژی اسلامی كل خانواده نمیخواند. خواهر فریده
نمیتوانست تحمل كند زمانی كه به خاطر حفظ حریم بند تنبانی
مردهای پیرامونش مجبور است خودش را در زندان ابد چادر سیاه
و لچك زندانی كند، مهدی برای خوشگلتر شدن كلاه گیس بخرد.
قضیهی كلاه گیس آنقدر كش آمد تا این كه خواهر یا مادر
فریدهی بیچاره دچار دپرسیون شد. طفلك نمیتوانست باور كند
كسی كه روزی مسئول عقیدتیاش بوده و در همان جلسات هفتگی
آموزش ایدئولوژی گرفتار تیرغیبش شده و به عقد سازمانیاش
درآمده بود، یك كاره بزند زیر همهی آن شعارها و عدل برود
سر كچلش كلاه گیس بگذارد كه خودش را جوانتر نشان بدهد.
فریدهی بیچاره صورتش كلی چین و چروك برداشته و پوست خوش
طراوتش تو آفتاب گرم و سوزان مناطق عربی كاملا از شكل
افتاده بود. این كشمكش سالها ادامه داشت، تا این كه
حوصلهی مهدی سر رفت و رفت یك دختر عراقی را صیغه كرد.
اصلا كلاه گیسش را به خاطر همین دخترك خریده بود و بیچاره
خواهر فریده نمیتوانست معنی و مفهوم این همه دگردیسی
انقلابی را درك كند.
این ازدواج موقت تا همان حوالی سفر به تهران
ادامه داشت، تا این كه مهدی برای این كه بانو در غیابش
بتواند صیغهی “برادر”های دیگر شود، صیغهی دخترك را پس
خواند و بقیهی مدت صیغه را هم بخشید و راهی وطن شد. سفر
اول را تنها رفت تا اگر خطری پیش آمد، تنها دامن خودش را
بگیرد و خطری متوجه فرزندان برومندش نشود. كلی هم منت سر
فریده گذاشت كه مراعات حال و احوال او را هم كرده است.
البته خیلی نگران بود. از بس ضدانقلابیون بر علیه
حكومت اسلامی لغز خوانده و به نقض حقوق بشر و قتل و حرق
متهمش كرده بودند، دست و دلش میلرزید. با این كه سفارت
به او قول همه گونه همیاری و همكاری و در واقع نوعی امان
نامه داده بود، ولی از وقتی تصمیم گرفت راهی وطن شود، دل
شوره گرفته بود. بالاخره راز دلش را با یكی از اهالی مسجد
هامبورگ كه او هم پایی در سفارت و دستی در كار فرهنگی خارج
كشوری داشت، در میان گذاشت. رفیق كه از اهالی سازمان
دوقلوی سازمان قدیم مهدی بود، خیالش را راحت كرد كه او
یكی/دوسالی است به وطن تردد دارد و این دل شورهها را او
هم داشته است و جایی برای نگرانی نیست. بعد هم اضافه كرده
بود كه ما را در كشورمان روی دست میبرند، اگر شاكی خصوصی
نداشته باشی، كسی كاری به كارت ندارد.
شاكی خصوصی؟ چه كسی میتوانست از یك چریك مبارز شكایتی داشته
باشد؟ كدام نمك به حرامی جرات میكرد نگاه چپ به “سابقات”
شاه مهدی بیاندازد؟ هیچكس! و مهدی بیدردسر وارد وطن شد.
تو فرودگاه مهرآباد چند راس لباس شخصی منتظرش بودند.
خانوادهی مهدی پس از هجرت انقلابی شاه پسرشان به
سرزمینهای اشغالی بكلی از هم پاشیده بود. پدر و مادرش
مرده بودند. دو/سه تا از برادرهاش شهید راه جنگ مبارك با
بركت با عراقیهای كافر شده بودند. یك خواهرش تصادف كرده و
همراه با عیال و بچههاش دسته جمعی وارد بهشت شده، اجاره
نشین لب حوض كوثر شده بودند. بقیه هم پخش و پلا بودند و از
دامنهی اطلاعاتِ اطلاعاتچیها بیرون. مهم نبود. مهم این
بود كه در تقسیم اراضی بین ادارات موازی اطلاعاتی مهدی سهم
حاج عباس شده بود و همو دستور داده بود كه سپاه و قوهی
قضائیه و بقیهی ادارات تابعه و موازی بزنند به جدول!
آقا را با عزت و احترام به دفتر نخست وزیری سابق بردند. كمی هم
پشت در منتظرش نگه داشتند. بالاخره مردی سیاه مو و جوان كه
ته لهجهای شیرازی داشت، در اتاقی را باز و به داخل دعوتش
كرد. بعد هم با لبخندی از میهمان خواست از خودش حرف بزند.
مهدی از وقتی وارد وطن شده بود، یك بند به فكر كوچهی مهدی
موش بود، همان كوچهای كه بارها در آن با برادرهای
سازمانیاش قرار تشكیلاتی میگذاشت. از بس برادرهای
سازمانی تو این كوچه با مهدی قرار گذاشته بودند كه یكی از
همانها به مهدی لقب “مهدی موش” داده بود و این اسم تا
بعدها روش مانده بود. البته برادرها بعضی وقتها
قرارهاشان را تو كوچهی شاشوها هم میگذاشتند و مهدی
نمیدانست این چه اسمهایی است كه اهالی برای این كوچهها
انتخاب كردهاند، چون كوچهی “مهدی موش” هم به اندازهی
“كوچهی شاشوها” بو میداد!
لبخند رئیس مربوطه كمی از نگرانیهای مسافر را تخفیف داد. سر
درددلش باز شد. با اشكی به چشم گفت كه بیشتر دوستان و
همرزمانش را در این سی و چند ساله از دست داده است. چند
نفری هم كه ماندهاند خائن به اسلام و انقلاب شدهاند و او
برای همین تا به امروز جرات نكرده است پا به وطن بگذارد.
میترسید او را به جرم اینها به صلابه بكشند. رئیس گفته
بود: نه جانم، هیچكس را در قبر یكی دیگر نمیگذارند. رحمت
و رافت اسلامی مسئولین و رهبری بسیار زیاد است. ما خیلی از
تروریستها را كه آدم هم كشتهاند و برعلیه نظام الهی
جمهوری اسلامی اسلحه كشیدهاند، عفو كردهایم و همهشان
دارند مرتبا به وطن تردد میكنند و در این تردد به جز
سیاحت و صفا به تجارت هم میپردازند. تازه خیلیهاشان در
دوبی و امارات شركت زده و سرمایهدار شدهاند. بعد هم
خندیده و گفته بود: باید بیایی و ببینی وطن چه صفایی
دارد!!
از سوال و جواب خبری نبود. همهاش نوید بود و وعده و خبرهای
خوب: حیف شما نیست كه با این همه “سابقات” دچار سرنوشت
فلهای ضدانقلابیون باشید! حیف شما نیست، این تن بمیره،
حیف شما نیست و محكم زده بود تو صورتش كه برق از سر مهدی
پریده بود.
این طوری پای مهدی موش به وطن باز شد. جایی نبود كه بخواهد
برود. نه كسی را میشناخت و نه كسی میشناختش. آنقدر بیكس
و كار بود كه حاجی براش اتاقی تو هتل هیلتون سابق رزرو كرد
و بهش قول داد سراغش برود. شب اول را تو رختخواب نرم و گرم
هتل سر كرد، ولی هر چه كرد خوابش نبرد. از پنجرهی اتاقش
آسمان دود گرفتهی شهر را تماشا میكرد و یادش میآمد كه
آن سالها هوا اینقدر غلیظ نبود. دور و بر هتل چند منارهی
مسجد بود كه بدون هماهنگی هر كدام قرآن را به نمطی
میخواندند و رونق مسلمانی را میبردند. لازم نبود در این
هتل نگران گوشت خوك باشد. رسیده بود به وطن و از گوشت
كشتارگاه وطنی دلی از عزای كباب چنجه و جوجه كباب و برنج
زعفران زده و سالاد شیرازی و ماست و موسیر و آبجوی بدون
الكل و مخلفات دیگر درمیآورد. آنقدر خورد كه دل درد
قدیمیاش دوباره عود كرد و مجبور شد تمام شب را تو اتاق
دست به شكم به خودش بپیچد. چند بار زنگ زد و از اهالی هتل
نبات داغ و عرق نعنا خواست كه فقط با اولیاش موافقت شد.
دومی دم دست نبود و باید از ولایت فارس وارد میشد. از بس
شبی دل درد كشید، صبح یادش رفت برای اقامهی فریضهی
اجباری نماز صبح سر ساعت از خواب بیدار شود. هنوز دست و رو
نشسته تو رختخوابش چمباتمه زده بود كه تقهای به در اتاقش
خورد. حاج عباس جوانكی فرنگ رفته را خدمتش فرستاده بود تا
هر خرده فرمایشی دارد، برآورده كند. مهدی موش كه این جا به
او آق مهدی میگفتند قبل از همه خواست دكتر برود و چند حبه
قرص معده به نافش ببندد. آقا مجید یا همان پیشكار اعزام
شده و در خدمت گفت كه احتیاجی به دكتر نیست. او در
اتومبیلش یك جعبهی كمكهای اولیه دارد و هر چه جناب
بخواهد در اختیارش خواهد گذاشت. بعد هم گفته بود كه ایران
مقدم مسافران خارج را با بردنشان به مزار امام راحل
خیرمقدم میگوید. برنامهی روز اول مشخص شد. دست و رویی
شسته شد، نان و پنیرو چای شیرینی هم بالا انداخته شد، چرا
كه حلیم بوقلمون و كله پاچهی رستوران هتل برای معدهی
مشكل دار آق مهدی خوب نبود. میترسید وسط زیارت كار دستش
بدهد. لباسش را پوشید و راه افتاد. مجید گفت بهتر است جناب
پیراهن سفید نپوشد. هر چه باشد آنجا یك محل زیارتی است و
پیراهن رنگی برای چنین جاهایی “خوبیت” ندارد. در ضمن تاكید
كرد كه مهدی ریشش را نتراشد و عطری هم استعمال نكند. آخر
دخترك عراقی، عیال صیغهای مهدی براش ادوكلن “شانل” خریده
بود كه بوی تند عرق تنش، دلش را به هم نزند. بعد از كلی
استخاره عطر خریده شده، به مناسبت تولدش تقدیمش شده بود.
این جوری بود كه مهدی با واژهی عطر و اصطلاح “شانل” آشنا
شده بود. پیش از آن هر وقت تو تلویزیون یا پشت ویترین
مغازهها عطر شانل یا كریستیان دیور یا شورت و زیرپوش
كالوین كلاین میدید، ترش میكرد و میگفت: این
قرتیبازیها برای اواخواهرهاست، نه برای مردهای واقعی! با
این همه به خاطر زن صیغهایاش كه انصافا دخترك بانمكی
بود، مجبور شد هم جوال اواخواهرها شود.
به هر حال ریش نتراشیده، پیراهن مشكیای را كه مجید با خودش
آورده بود و به تنش زار میزد، پوشید و آن را انداخت روی
شلوارش كه هیكلش خیلی سكسی نباشد. بعد هم راه افتادند به
سمت بهشت زهرا. با این كه بهار بود، اما هوا جهنمی بود.
دود گازوئیل و گاریهای دستی و مردمی كه همزمان با هم
عربده میكشیدند و ماشینهایی كه درست موقع چراغ قرمز از
خط عابر پیاده عبور میكردند، مردمی كه قیقاج لای ماشینها
میدویدند و دستهی گداهایی كه هركدام یك قاب دستمال چرك
دستشان گرفته بودند و به شیشهی ماشینهای عبوری
میمالیدند و التماس دعا داشتند. اگر هم رانندهای
تحویلشان نمیگرفت، مادر و خواهرش را یكی میكردند. به
ویژه سیل ناقصالخلقههایی كه یا موجی بودند و یا بی دست و
پا و همگی فرآوردهی بركات جنگ میهنی با صدام یزید عفلقی
تكریتی، این اركستر هماهنگ را كاملتر میكردند. انواع
دستفروشهای وطنی هم دستهی كر این اركستر كلاسیك بودند.
چند گله هم مردان خودفروش با ابروهای باریك شده، دنبال
مشتری بودند و هی سر هم برای تجاوز به حریم كاریشان داد
میكشیدند. انگار برای محل كارشان كلی سرقفلی به كمیتهی
محل پرداخته بودند. دل و رودهی مهدی داشت به هم میخورد.
قبل از آن از چند بزرگراه و كوچكراه ویراژ رفته بودند تا
از كلانشهر تهران راهی جنوب شهر شوند. چند تا زن “شل
حجاب” هم آن وسط در حالی كه آدامس قلمبهای را
میلمباندند، دنبال مشتری میگشتند. همهی اینها در چشم
مهدی یك باره قیاس شد با آن زمانها كه چند چرخ گاری تو
همین میدان هندوانه و خیار نوبرانه بار كرده بودند. یك سمت
فال گردو میفروختند. جایی هم چند تا پسر بچهی تخس بستنی
نوبر بهار را به نیش میكشیدند. یك لبویی هم آن سمت
چهارراه ایستاده بود و پاسبانی وسط خیابان به جای چراغ
قرمز به مردم راه نشان میداد و وقت و بی وقت سر ماشینها
و عابرهای پیاده سوت میكشید. این جا كسی سوت نمیكشید.
همه با هم جیغ میكشیدند و انگار همهشان سعی داشتند
بلندتر عربده بكشند. خرابههایی كه آن سالها دور و بر
میدان بود و بعضی وقتها مبارزین ملاتشان را زیر سنگهای
آنجا پنهان میكردند، حالا تبدیل به برجهای چندین طبقهای
شده بود كه از هر بالكنش چند تا بشقاب ماهوارهای در
زاویههای گوناگون و یك عالمه تنبان و چادر و لچك خیس رو
بندهای رختشان آویزان شده بود كه داشتند دود گازوئیل
میخوردند. شهر خاكستری بود و لباسها هم خاكستری و سیاه.
بجر آن چند زن “شل حجاب” بقیهی زنها تو چادر سیاهشان
همچین پیچیده بودند، انگار كه قنداقشان كرده باشند.
تو راه حرم دل درد مهدی باز عود كرد و مجید مجبور شد برنامهی
سفر تفریحی/زیارتی مسافر تازه وارد را درز بگیرد و این بار
او را به خانهای ویلایی در خیابان سلطنت آباد پیشین كه
حالا پاسداران شده بود، منتقل كند. وقتی مهدی سراغ اسباب و
اثاثیهاش را گرفت، مجید قول داد در اولین فرصت آنها را
براش پست كند؛ چون پستش با همین سفر زیارتی جابجا و تحویل
بخش دیگری از ادارات اطلاعات وطن اسلامی میشد.
خانهای بود ولنگ و واز با كلی مبلمان سلطنتی، تلویزیونی قد
پردهی سینما و یك بار مشروب این هوا پر از انواع مشروبات
نجس و غیرنجس. نخواسته بودند از اول سخت بگیرند. در واقع
كاری هم به پوشیدنی و نوشیدنی و كشیدنیاش نداشتند.
كارهای مهمتری در راه بود. مهدی سه/چهار روزی را تنها در
این خانهی ولنگ و واز سر كرد. تا لنگ ظهر میخوابید. بعد
صمد آقا كارگری كه مستخدم خانه بود، میز صبحانه را براش
میچید، روزنامههای صبح تهران را میآورد، نامهای اگر
داشت براش پست میكرد كه البته نداشت، یعنی هنوز نداشت. رد
خانوادهاش را در این چند سال گم كرده بود. آن چند سالی كه
رفته بود جنوب تا به جنبش “الفتح” بپیوندد، ارتباطش با
ایران قطع شده بود. انگار آنها جابه جا شده و ردشان را
پاك كرده بودند. بعد در آفتاب كنار استخر خوشقوارهی حیاط
ویلا لم میداد. بعد از ناهار تنی به آب میزد و تا غروب
همینطور در خانه پلاس بود. شب شامی سبك كوفت میكرد كه
معمولا دلدردش دوباره عود میكرد و تا نیمههای شب
كانالهای ماهوارهای را دور میزد و رقصهای عربی و تركی
نشمههای كافههای ساز و ضربی شرقی را تماشا میكرد. پس از
چند روز بالاخره بستهی شخصیاش از راه رسید و توانست به
دفتر تلفنش دسترسی پیدا كند. همچین كه شروع كرد به شماره
تلفن گرفتن، صدایی از آن سوی خط گفت كه امروز را هم صبر
كنید، حاج آقا با شما كار دارند.
طرفهای عصر بود كه زنگ در ویلا را زدند. مستخدم دوید كه آقا
شلوارتان را بپوشید، خوب نیست با پیژاما، شاید حاج آقا
همشیرهای همراه آورده باشند. مهدی دوید به اتاق خواب و
شلوارش را كه چروك رو زمین ولو بود و خشتكش از پشت آن
پیدا، به كونش كشید.
یا اللهی گفته شد و در یك آن پنج/شش نفر با هم وارد اتاق
پذیرایی شده، بعد از سلام و صلوات روی مبلهای سفید
خوشقوارهی ویلا ولو شدند. بفرمائی زدند و مهدی را هم دعوت
به نشستن كردند. مهدی كه هاج و واج مانده بود، نگاهی به
صمد كرد. صمد ابرویی بالا انداخت و به سمت آشپزخانه روان
شد. بوی چای تازه دم كردهی احمد فضای خانه را پر كرده
بود.
خود حاج عباس آمده بود و علیامخدرهای را هم همراه آورده بود
كه همشیره مسئول ضبط نوار ویدئویی هستند. دم و دستگاهشان
را ولو كردند تو اتاق و گفتند آمدهایم با شما گفتوگویی
ترتیب دهیم. میخواهیم خاطراتتان را برای نسلهای فردا و
پس فردا، برای فرزندان به دنیا نیامدهی امام امت و رهبر
عالیقدر جهان اسلام و تشیع منتشر كنیم.
مهدی ذوق زده گفت: من كه هنوز عرق تنم خشك نشده است. گفتند
اشكالی ندارد. روز را تقسیم كردهایم. تا ظهر استراحت
كنید. بعد از ناهار برادران همراه با این همشیره خدمتتان
میرسند و هر چقدر دوست داشتید نوار پر كنید. شب هم
میرویم گردش و جاهای دیدنی مملكت امام زمان را نشانتان
میدهیم. مهدی با خودش فكر كرد شب و گردش، كه حاج عباس
خندید و گفت: نمیدانید مملكت امام زمان را چقدر قشنگ
ساختهایم كه شبش از روزش هم قشنگتر است. حدود دو ساعتی
فیلم گرفتند و رفتند. قرار را هم برای ساعت نه شب گذاشتند
كه بعد از اقامهی نماز مغرب و عشاء سر وقت به سراغش
بیایند و با ماشین مخصوص به گردشش ببرند. تاكید هم كردند
كه بهتر است چیزی نخورد، چون شام مرتبی در كار است. خواهر
زكیه دو ساعت نوار حرفهای پر شدهی مهدی را برداشت و در
كیف دستیاش گذاشت. با یكی از برادرها پچ پچی كرد و برادر
فرمود: متن پیاده شدهی گفتوگوتان را برای تصحیح و تكمیل
برایتان خواهیم آورد.
حرفها البته خیلی جدی نبود. بیشتر برمیگشت به اتوبیوگرافی
مهدی و این كه در شهر مقدس كاشان به دنیا آمده است. دوازده
تا خواهر و برادر و پدری كارگر دارد ـ یا داشت ـ و ننهای
كه همیشهی خدا یا حامله بود، یا زائیده بود، یا داشت بچه
شیر میداد. بار یك عالمه كارِ خانه را هم تنهایی به دوش
میكشید و پدری كه تو خیابان همیشه جلوتر از ننهاش راه
میرفت. و این كه روزی از پدرش پرسیده چرا نمیایستی تا
ننه هم برسد، كه پدر سرش داد زده بود: فضولی موقوف، برو
جلو و به این كارها كاری نداشته باش!! مهدی اضافه كرده
بود كه این اولین جرقه بود برای مبارزهی مسلحانهاش بر
علیه نظام فاسد شاهنشاهی. حاج عباس با این كه خلقش تنگ شده
بود، چون بخش دوم حرفها به شاه خائن برمیگشت، چیزی نگفت،
فقط تاكید كرد كه بخش اول گفتوگو را حذف كنند و بخش ثانی
جمله را در متن پیاده شده بیاورند.
هنوز ساعت نه نشده بود كه اتومبیلی دم در بوق زد. صمد كه انگار
به وظیفهاش خوب وارد بود، وارد اتاق خواب مهدی شد و
پرسید: آقا حاضرید؟ مهدی پرسید: هنوز كه نه نشده، راستی
لباسم خوب است؟ صمد گفت: فرقی نمیكند. هر طور راحتید. فقط
داروهاتان را بردارید، شاید شب جایی اطراق كردید.
تو ماشین سه نفر نشسته بودند. ریششان را بفهمی/نفهمی اصلاح
كرده بودند. پیراهن تمیزتری پوشیده بودند. دوتاشان شلوار
جین ماركدار به پا داشتند كه وقتی مهدی آنها را دید، دلش
برای شلوار جین خودش كه آن را تو آلمان جا گذاشته بود، تنگ
شد. همراهان بلندبلند میخندیدند و با مهدی سر به سر
میگذاشتند. مهدی با تردید پرسید: كجا میرویم، و جاده را
پائیده بود كه ماشینشان تو سربالایی مثل نسیم ملایمی انگار
كه روی ابر پرواز كند، بالا میرفت. همچین آرام كه آب تو
دل مهدی تكان نمیخورد. شهر پر از چراغ بود و هر چه
میگذشت از تعداد چراغها كاسته میشد. بالاخره جلو
دروازهی آهنی جایی مثل یك باغ بزرگ ایستادند. یكی از
برادرها پیاده شد و چیزی در گوش نگهبانی كه آنجا ایستاده
بود، گفت كه نردهها را بالا دادند و اتومبیل مرسدس بنز 97
از جادهای روستایی پیچید و بازهم از سینه كش تپه بالا
رفت. جایی بود مثل یك باغ درندشت پر از گلهای رنگارنگ. با
این كه هوا داشت تاریك میشد، ولی بوی عطر گلها فضا را
حسابی عطرآگین كرده بود. مهدی كه سالها بود عطر گلهای رز
و یاس چمبا و نسترن قشقایی را فراموش كرده بود، نفس عمیقی
كشید و یاد بچگیهاش افتاد تو كاشان و بعد تهران كه برای
قرارهاشان میرفتند پارك فرح یا پارك ساعی و گاه كه دخترك
بانشاطی را میدید كه انگشت كوچكش را به انگشت كوچك جوانك
ژیگولویی گره زده و صفا میكند، حسودیاش میشد. همهشان
حسودیشان میشد. همهشان دسته جمعی این “فجایع” را ثمرهی
حكومت شاه جنایتگر جلاد و امپریالیستهای جهانخوار
میدیدند و برای همین هم تصمیم گرفتند شر این خائن بالفطره
را از سر مملكت اسلامی ایران كوتاه كنند، تا بتوانند حافظ
ناموس زن و دختر مردم باشند.
وارد ساختمان سفید قشن&