 |
خواب دیدن جالب است؛ مخصوصا وقتی مثل
خوابهای من سینمایی هم باشند؛ گاه اشکم را
درآورند، گاه ترسی... و گاه هم...
البته... کیفی...
آدمهایی هستند که فانتزی جالبی دارند و
وقتی فانتزی شان را مینویسند، خیال میکنند
شاهکار کرده اند. همین علی شریعتی چاخان
گو را ببینید. خب، فانتزیهای جالبی داشت.
والا چطور ممکن است که همه چیز را عوضی
بگوید و عوضی به بچه های چشم و گوش بسته ی
مردم حقنه کند. بیخود نبود که «علما»یی
مثل این آشیخ مرتضا اصلا ازش خوششان
نمیآمد. رفته بود نامه هم برای «سازمان
چیز» نوشته بود که جلو چاخانگویی های علی
چاخان را بگیرند، اما محلش نگذاشته بودند.
لابد اینطوری بیشتر خوششان میآمد، یا مثلا
اینطوری، همان طوری بود که لازمش داشتند!
من هم از این چاخان ها بلدم، خیلی بلدم. گاه خواب
میبینم. یا مثلا تو خواب خیال میکنم پیغمبری،
امامی، امامزاده ای... چیزی شده ام. فرقش فقط این
است که بعدش کلی به خودم میخندم و میروم شرابی
میزنم که مستی و رخوت آن خوابهای چرت و پرت از سرم
بپرد و حالم جا بیاید.
|
همین چند روز پیش، بعد از این که تلفنی با این
رفیق تازه ام کلی گپ زدم، شروع کردم به نوشتن ِ
این که... بعله...
در صحرایی بی آب و علف جنگیده و جنگیده ام و حالا
خسته و مرده، با دستهایی از خون شتک زده، در چادری
که رفقا و «حواریون» همان وسط ِ کار برام برپا
کرده اند، لم داده ام به یک پشتی دلچسب از خار
بیابان ِ بسته بندی شده و دارم شیر بز مینوشم و
کیف عالم را میبرم. خب میشود خواب دید، یا مثلا
تصور کرد. نمیشود؟
خسته بودم، خسته ی خسته و دیدن آن همه جنازه و
نیمه جنازه، خسته ترم کرده بود که یکهو بیهوا زنی
خودش را انداخت وسط چادر و عدل چادرش را زد بالا و
جای کبودیها را روی تنش نشانم داد. تازه گریه هم
میکرد. اصلا از من با آن همه ید بیضا هم نمیترسید.
اول کمی پا به پا شدم. بعد پرسیدم:
«کدام نامردی این شکر را خورده است؟»
گفت: «خودت گفتی. خودت یادشان دادی و حالا همچین
زده که دستم از کار افتاده است. ببین... ببین!»
و جای کبودیها را روی تن قشنگش نشانم داد. چشم غره
ای به یکی که آنجا بود و داشت زنک را دید میزد،
رفتم که چشمش را درویش کند... بعد... به فکر
افتادم. درست است که من [حالا بگیر توی خواب]
پیغمبر خدا بودم... گفتم که دارم تصور میکنم و
خیالات میبافم...
 |
درست است که من پیامبر خدا شده ام و هر چه
بگویم، وحی منزل است و همه باید گوش به
فرمانم باشند، ولی این مرتیکه همچین زده و
زنک را ناکار کرده که بفهمی/نفهمی دارم از
خودم خجالت میکشم. آخر این زنهای بدبخت،
این ضعیفه ها هم بنده های خدا هستند و
مریدان من. بعد نگاهی از سر استیصال به زن
میکنم و میگویم:
«[البته زیر لبی] من که نگفته بودم، یعنی
خدا نگفته بود که زنهاتان را اینطوری
بزنید. منظورم این بود که اگر نافرمانی
کردند، اگر گوش به حرفتان ندادند، اگر با
یکی دیگر روی هم ریختند و شما دیدید و
مچشان را در همان «حال» گرفتید، اگر...
اگر... اگر... آن وقت با مسواک تنبیهشان
کنید که گوش به فرمانتان باشند.»
اه... چرا این مردان، زبان ِ آدمیزاد
سرشان نمیشود؟!
بعد هم زن را راه میاندازم که برود، با این خروس
قندی که:
«اگر به حرف شوهرت که در واقع خدای تست، گوش کنی،
صاف میروی تو بهشت و میچپی بغل دست همه ی معصومین
و انسانهای برگزیده ی خدا به عسل خوردن و شیر شتر
نوشیدن.»
|
تازه همانجا، تو خواب یادم آمد که اینجا، یعنی تو
اروپا، این همه شیر و عسل تو فروشگاههاشان ریخته،
پس این بیچاره ها چرا باید حالا کتک بخورند که
بعدها شیر و عسل کوفت کنند. خب بروند همینجا هرجور
شیر و هر جور عسل که دوست دارند، برای خودشان
بخرند و نوش جان کنند... کارد بخورد به شکم زنی که
حاضر است اینجا اینطوری کتک بخورد، تا در هپروت
شیر و عسل به نافش ببندد!
خب داشتم خواب میدیدم... و تو خواب هم هیچی معلوم
نیست. اصلا هیچی به هیچی نیست. همه چیز خر تو خر
است. گاه آدم ِِ کلغوزی مثل من میشود پیغمبر خدا و
سر مردم را کلاه میگذارد... خلاصه...
شب بعدش دعوت بودم خانه ی دامادم، همان مرد خشنی
که در راه خدا خیلی خشونت میکرد، ولی جاش ته ته
بهشت بود که در راه خدا جهاد میکرد، در راه من
خشونت میکرد و... از این حرفها...
البته توجه دارید که هنوز دارم ادامه ی خوابم را
میبینم... یا داشتم بخش دوم سریال خوابم را
میدیدم... سکانس دوم... از خواب پیغمبری... و ...
خب... خواب که دست آدم نیست... کات...
 |
میشود آدم تو خواب تصور کند که رفته است خانه ی
دامادش و بعد ببیند که دامادش لامصب یک چوب گنده ی
چوپانی را گرفته و دارد هی میکشد به دندانش...
دخترم میپرسد: «علی جان این چه کاری است؟
چرا ادا درمیاوری؟ برو از این مسواکهای
دکتر «بست» بخر و بیخودی دندانهات را خراب
نکن!»
دامادم در حالی که زیر لبی میخندد،
میگوید:
«تو کاری به این کارها نداشته باش زن!
خودم میدانم چه کار کنم!»
و بعد که آن چوب چوپانی، نقش خودش را به
عنوان «مسواک» یافت، من ِ بدبخت ِ
پیغمبرنما از ترس از خواب بیدار میشوم.
|
بعد... همانجا یادم میآید که این «علی» ی ذلیل
مرده، برنامه ریخته که مرا با مسواکش، با همان
مسواک گردن کلفتش یک فصل حسابی کتک بزند، لابد
ناخودآگاهم اینطوری داشت مرا برای کتک خوردن
احتمالی از سوی پیغمبر خدا و دامادش آماده میکرد.
بدبختی این که ناسلامتی نه پیغمبری ای در کار بود
و نه دامادی... و من حالا تو بیداری باید از این
«علی ی دیوونه» کتک بخورم... چون تازگیها
قران/شرعیاتش خیلی خوب شده... لامصب...
اینطوری رویای پیامبری ام دود میشود و میرود
هوا... وای...
10 مارس 2009 میلادی