صفحه نخست >  داستان میخواهمت به ناز، به نیاز!

 

میخواهمت به ناز، به نیاز!

 

پرسوناژ اصلی دوست دارد از خوابهای من سر دربیاورد. میخواهد بداند وقتی خواب میبینم آمده است اینجا و من رفته ام فرودگاه پیشوازش... بعدش چه شده است؟! این که وقتی پس از این همه سال خواب دیده ام میآید اینجا و پیش از همه چیز میروم سلمانی و لباس خواب شیکی  میخرم و میچپانم توی کیف دستی ام... و میروم پیشوازش در همین فرودگاه بغلی و از همانجا یکسره میبرمش به هتلی که نزدیک رودخانه ای زیباست، یا شاید کمی آنطرف تر درست لب دریا...

 آخ... چقدر این پرسوناژ اصلی کنجکاو است. وقتی مسیج میزند که لامپت روشن است و با دلبری مینویسد: «سلام عزیزم» و گاه که کمی تاخیر دارم، نیستم، یا دارم چیزی مینویسم و حواسم به او نیست، خودش را لوس میکند که: «دختر جان مگه موتورت هندلیه؟» و من که فقط  ده دقیقه تاخیر دارم، باید کلی نازش را بکشم که: «عیب نداره، هندلیه، ولی هنوز میشه ازش استفاده کرد!!» و پرسوناژ اصلی لوس و ننر ادا درمیاورد که: «مزاحم نمیشم.

حتما داری با هوادارات چت میکنی؟!» و وقتی میگویم: «نه عزیزم. فقط برای تو هستم و تمام هوش و حواسم به توست و اگر تلفن کردند و اگر مسیج زدند و اگر ای میلی آمد، همه را منتظر میگذارم...» باز خودش را لوس میکند که: «حسودی ام میشود. خودخواه نیستم، ولی حسودی ام میشود.» خیلی حسودی اش میشود. و من باید از این همه راه، باز هم ناز این پسر گنده ی ننر را بکشم که این همه برام تاقچه بالا نگذارد. درست همین موقعهاست که مسیج میزند: «هرکس به تمنایی بر خاک درت افتد!» خنده دار نیست؟

  پرسوناژ اصلی همیشه خودش را پرسوناژ اصلی خوابهای من میداند، دست کم پرسوناژ اصلی خوابهایی که در باره ی او میبینم و هر وقت مسیج میزند، لابد منتظر است که در این باره هم چیزی بنویسم و بگویم. اما خودمانیم صدای پرسوناژ اصلی خیلی قشنگ است. عارف مآب است و عاشق پیشه و لامصب وقتی صدای مرا میشنود، همه ی شیطنتهاش یادش میرود و من بیچاره انگار که با دو تا پرسوناژ اصلی روبرو هستم، سعی کنم این پرسوناژ اصلی دومی را که موبایل به دست از خیابان ولیعهد میرود به سمت میدان ونک، هی با آن پرسوناژ اصلی کتبی مطابقت بدهم، که نمیشود. اصلا نمیشود. شجاعت در نوشتن و دستپاچگی در گفتگو با من.

 و تازه مرا هم تو گفتگوی تلفنی دستپاچه میکند و من که گیج میشوم، نمیدانم چه بگویم. و درست وقتی تلفنش قطع میشود، یادم میآید که ای وای... هزارتا حرف داشتم که بگویم و یکیش هم یادم نیامد... و باز فردا و فردا...و فردای فردا...

اما قرار است پرسوناژ اصلی چهره ی سومش را نشان بدهد و سه هفته بعد، درست جمعه ساعت شش بعد از ظهر اینجا باشد. و من از همین حالا دل تو دلم نیست که این پرسوناژ اصلی سومی چگونه پدیده ای است؟ عارف مآب و عاشق پیشه است، شجاع و با نمک و طلبکار است، یا فنومن دیگری است که باید همه ی این سه هفته را صبر کنم و هی با خودم خدا خدا کنم که بیشتر از این گیج و ویجم نکند؟!

 

*  *  *

چند ساعت پیش از نشستن هواپیما در فرودگاه هستم. بارها رنگ رژ لبم را عوض میکنم. شیک ترین لباسی را که دارم، میپوشم و... بدبختی این که از شدت هیجان خیس عرقم، خیس خیس... هوا خنک است، ولی در درون من انگار که شوفاز و بخاری و همه ی چیزهای گرم کننده باهم روشنند. نوشابه ی خنکی میگیرم و میتمرگم روی صندلی ای که درست روبروی در خروجی ترانزیت فرودگاه است و به هر کس و ناکثی چشم میدوزم که ببینم «یار» چگونه است؟! و حالا هموست که آرام... آرام ِ آرام میآید به سمت من... قلبم میزند... و او همچنان آرام... همانگونه که کیف دستی شیکش را یدک میکشد، با کفشهایی از چرم کنیاکی رنگ...به سوی من میآید... کت و شلوار روشنی پوشیده و زیرش - برای هماهنگی با کت و شلوار بژش - تی شرت آبی آسمانی ای که عکسش میافتد تو چشمهاش و برق چشمانش را از همان دور میبینم، نه، حس میکنم...

اصلا لازم نیست حرکتی بکنم. میآید و بدون این که واژه ای بر لب بیاورد، دستش را میکشد روی لبهام و میگوید: «برویم!» کجا؟ «هر جا تو بخواهی، هر جا مرا ببری. من اینجا تسلیم محض توام.» چه سلطنتی؟ یکبار نوشته بود: «همه عمر برندارم سر از این خمار مستی...» و من حالا مست چشمان سبزش هستم.

میرویم به ایستگاه تاکسیها و آدرس همان هتل زیبای کنار رودخانه را میدهم. درست مثل یک جنتلمن در تاکسی را باز میکند... بعد خودش سوار میشود... بدون هیچ پرس و جویی مرا به سمت خودش میکشد، دستش را دور شانه ام حلقه میکند و بناگوشم را میبوسد.

 همین... و من که عطر اگوئیست شانلش بینی ام را نوازش میکند، سرم را روی سینه اش میگذارم و هیچ نمیگویم. اینجور وقتها اگر حرفی بزنی، همه ی سالهای انتظار و دوست داشتن را خراب کرده ای. حرفی نیست. فقط منم و او و این دنیای بزرگ که دیگر فرقی نمیکند که باشد یا نباشد.

 باید تنها من باشم و او... دیگر هیچ... باشند... هستند، ولی به چشم نمیآیند...لازمشان ندارم... همین که محبوب، اینجاست و سر من روی سینه ی مردانه اش و صدای آرام قلبش را میشنوم، کافی است... و این طنین زیبا از زیباترین سنفونیهای جهان هم دلنوازتر است. کجا هستند بتهوون و چایکوفکسی که به این موسیقی موزون عشق گوش کنند و بروند دنبال تخته کردن دکانشان...

تمام نیمساعتی را که راهی آن هتل زیبا هستیم، و آن اتاقی که رزرو کرده ام، به نامه ی عاشقانه ی رندانه اش میاندیشم که با شیطنت نوشته بود: «میخواهمت... به ناز... به نیاز...» نمیدانم این واژه ها چه مفهومی دارند؟ اصلا نمیتوانم این واژه ها را ترجمه کنم. معنی ندارند، فقط بو دارند، رایحه ی دلپذیری که بوی مرا در میان نوازشهاشان بسته بندی میکنند... مرا دستگیر میکنند و به پای چوبه ی دار میبرند... و من اینجا تسلیم این حس دوست داشتنم... چه واژه ای... چه واژه هایی... واژه ها حالا کر و لال و گنگند...

روی تخت هتل دراز کشیده ایم. دست چپش زیر سر من است و من که پشتم را به سینه ی گرمش چسبانده ام، با دستان نوازشگرش بازی میکنم. اینجا دنیا تمام شده است... تمام دوست داشتن در دستان من، در این دوران سلطنت من... دستان مردانه اش را نوازش میکنند.

ساعت میگوید دوساعتی آنجا بودیم... ولی ساعتها هیچ چیز نمیفهمند، درست مثل تلفنها که ماشینی اند و مکانیکی اند و حس ندارند و حسش را به هم میزنند و دستپاچه اش میکنند، ساعتها هم روح ندارند. حس ندارند؛ اصلا نمیفهمند.

گرسنه است. درست مثل من که نمیدانم از کی تا حالا چیزی نخورده ام. بلند میشود: «برویم چیزی بخوریم!» بلند میشوم. حالا که دارد خودش را در آئینه نگاه میکند، از پشت، در آغوشش میگیرم... اینجور وقتها دیگر لازم نیست چیزی بگویی... یا بنویسی... دولت عشق سلطنت خودش را دارد...

 

*  *  *

         تمام این هفته ها را باید لحظه شماری کنم... پس کی این روزها تمام میشوند؟!

 

18 ماه ژوئن 2008 میلادی