|
لباسی نارنجی یقه بازی پوشیده ام... نه...
پیراهن سیاه دکلته ای... که تا روی سینه
ام باز است... و گاه دو انگشت دست راستم
را میکشم میان دوسینه ام که هر دو عرق
کرده اند و بوی یکی از عطرهای کریستیان
دیور را میدهند. بعد انگشتم را میکشم زیر
بینی ام... روی لبم...
روی تختم دراز میکشم و در آئینه
ی بالای سر تختم، خودم را میبینم... روی
شکم دراز کشیده ام... کامپیوترم
همانجاست... و من این بار پیراهن بی در و
پیکرِ ابریشمی زرشکی رنگی به تن کشیده ام
که برجستگی پشتم را چه خوب نمایان کرده
است...
باز دستش را میکشد روی موهاش و
آنها را به عقب میراند... هنوز دارد
مونیتور را نگاه میکند... من که در اتاقش
میچرخم، آزاد آزادم... به دیوار گوشه ی
اتاقش عکس زنی است که میتوانم من
باشم...عکس من باشد. نقاشی است... اما
تمام برجستگیهای بودن ِ تن را برجسته کرده
است... زن، همان لباس ابریشمین جگری را
پوشیده است و سمت چپ دامنش چاکی است که تا
بالای رانش را نشان میدهد... سینه های
تازه اش بدون پستان بند از زیر پیراهنش لب
پر میزنند...
انگار میخواهند پیراهنش را
جر بدهند و بیایند بیرون... همچنان دارد
مونیتور را میپاید... دارد مینویسد... باز
هم عکسی... عکس دیگری...
«مثل قالی کرمونی دختر»... براق تر... شفاف تر...
خوشرنگ و بوتر... تازه ی تازه...
از مردهای کهنه خوشم نمیآید... مردهای کهنه را...
زنهای حسود، کنجکاو و فضول را که به ته ته زندگی
ام سرک میکشند، دوست ندارم... مردهای کهنه را دوست
ندارم... آنهایی که اسم مالکیت را میگذارند عشق...
اسم حسودی را میگذارند دوست داشتن... من... مال
کسی نیستم... مال خودمم... مال خود خودمم... مال
هیچکس نیستم... اصلا «مال» نیستم.... |