صفحه نخست >  داستان نيچه و پری خانم

 

نيچه و پری خانم

 

خدا كه مرد، نیچه خواب‌نما شد. ملكِ مقربی یواشكی درِ گوشش داستان پیر شدن و فوت ناگهانی و احتمالی خدا را زمزمه كرد. وقتی نیچه رسید، خدا داشت نفس‌های آخر را می‌كشید. نیچه فقط دستمالی جلوِ دهانش گرفت تا نفس خدا بند بیاید. تصرفی كوتاه در زمان نباید جریمه‌ای داشته‌ باشد! خدا بالاخره می‌مرد.                                    خدا سال‌ها بود ازدست رفته‌ بود. نیچه چراغش را برداشت و راه افتاد توی شهر، تا این خبر بهجت‌اثر را به گوش مردم بی‌خبر برساند. كسی باورش نمی‌شد. زنی پارچه‌ی سبزی را از گوشه‌ی لباس پسرك بیمارش بریده بود و آورده‌ بود امامزاده قوچان.

امامزاده قوچان كه معلوم نبود چگونه امامزاده شده‌ بود و فرزند خلف و ناخلفٍ كدام امامِ زنده یا مرده‌ای بود، شفا می‌داد

. نرده‌های آهنی دور‌ِ ضریحش پر بود از تكه‌های لباس بریده شده‌ی سبز و سیاهِ زنانی كه تنها امیدٍ زنده بودنشان همین تكه‌های پارچه‌ای بود. مهم نبود كه سواد دارند یا ندارند، از خانواده‌ی متمكنی هستند یا نیستند، امامزاده قوچان تبعیض سرش نمی‌شد. هرچه را هر كه می‌خواست، برآورده می‌كرد؛ اینطور خیال می‌كردند.

وقتی نذر می‌كردند چهار كیلو گوشت بره‌ی قربانی را ببرند و به متولی امامزاده قوچان بدهند، اگر مننژیت بچه‌شان خوب شود، دیگر خیالشان راحت بود. پسرك بیمار تو تب و چرك می‌سوخت و مادر، دمِ در از معجزات و كرامات امامزاده قوچان داستان می‌بافت. قبلا هم بچه را به خدا سپرده‌ بود!

هرچه نیچه داد می‌زد كه این خدا تنبانش را هم نمی‌تواند بالا بكشد، به خرج كسی نمی‌رفت. كسی نمی‌شنید. لازم نبود بشنوند. بشنوند كه چه بشود؟ گوشِ بسته، درصد پرسش را تخفیف می‌دهد. كسی كه نمی‌شنود، سوالی براش پیش نمی‌آید.

این طرف‌ها پری خانمی بود كه چند سالی بود “فرنگ‌زی” شده‌ بود، اتفاقاتی افتاده‌ بود و سرتان را درد نیاورم، به جای این‌كه در همان قوچان خودمان به خانه‌ی بخت برود، پرتاب شده‌ بود به فرنگ. نیمی‌از سالِ همه‌ی این پانزده سال را فرنگ می‌ماند و بقیه‌ی سال را كه گاه هفت‌/هشت ماه نازنین طول می‌كشید، به وطن برمی‌گشت، تا زیر سایه‌ی خدای متولی امام‌زاده قوچان به زندگی‌‌اش رنگ و لعابی بدهد.

از هفده‌ سالگی كه با استخاره شوهر كرده‌ بود و بی‌استخاره طلاقش داده‌ بودند، مانده‌ بود ورِ دلِ مادرش. بعدها هم كه مادر جان عمرش را داده‌ بود به شما، شده‌ بود گیس سفید‌ِ خانه و گیس سفید‌‌‌‌‌‌‌‌‌ِمحله. كلی می‌گشت تا زن/كلفتی برای پدر بیوه‌اش پیدا كند كه نمی‌شد. پیرمرد نود ساله به بیشتر از سی/چهل ساله رضایت نمی‌داد كه لامصب پیدا هم نمی‌شد. زن‌ها همان اول كار امنیت و اطمینان می‌خواستند كه اگر حاجی سرش را  گذاشت زمین، از خانه‌ بیرونشان نكنند.

كار پری خانم شده‌ بود خواستگاری رفتن برای مردی كه زن می‌خواست. خوبش را هم می‌خواست. برای همین هم پری خانم شده‌ بود مثلِ اعلای زنِ فداكاری كه زندگی‌اش را وقف مردهای دور و برش می‌كند؛ مثل خیلی‌های دیگر، مثل همه‌ی ما!

مادر شوهر، زن فرنگی را قبول نداشت. حق هم داشت! زن فرنگی كه زن ایرانی نمی‌شود. تا شب عروسی هزار و یك بی‌ناموسی كرده است. هزار و یك نفر را پرو كرده است. البته اشكالی نداشت كه گاه رختخواب شاه داماد را گرم می‌كردند؛ اما عروس وای خدای من، زبانم لال!!!

مادر داماد می‌خواست مشكل پسرش را از قوچان حل كند. می‌خواست دخترِ باكره‌ی خوبی براش پیدا كند

مگر دختر باكره خوب و بد دارد!؟ باكرگی اوج شرافت است. باكره، نمادِ مریم مقدس است، نمادِ فاطمه‌ی زهراست. نمادِ هر زنی است كه پا از گلیمِ اصالت و نجابت بیرون نگذاشته است. زن اگر خراب می‌شود بعد از پاره شدن آن پوسته مقدس است كه خراب می‌شود. اخلاقِ بد از همین سوراخ به تنش رخنه می‌كند. قبل از آن تن و مغز و قلبِ زن قفل است، بسته است. معصومیت با بكارت گره خورده است. بعدهاست كه زن بدجنس می‌شود. بعدهاست كه زن به جهنم می‌رود. بعدهاست كه جرات می‌كند طلاق بگیرد، كه جرات می‌كند زن یكی دیگر بشود.

قرار شده بود دخترِ خوبی براش پیدا كنند. قرار شده بود همان سال كه درسِ شاه داماد تمام شد، فورا بیاید تهران. می‌خواستند محل خوبی پیدا كنند تا مطبش را علم كند. آن‌ زمان‌ها مردم به دكترهای تحصیل كرده‌ی خارج احتیاج داشتند. كلی دكتر هم از هند و پاكستان آورده بودند؟!

بعد از آن طلاق كذایی، دیگر پری خانم همه كاره شده بود. جیك و پیك همه دستش بود. پرونده‌ی همه‌ی فامیل، همسایه‌ها و دور و بری‌ها زیر بغلش بود. هرجا هم كم می‌آورد، داستان می‌ساخت. داستان‌سرای خوبی بود. اگر غیبت‌ها را با نذر و نیاز نمی‌شست، جاش تهٍ جهنم بود. درست ته تهٍ جهنم، كمركش همانجایی كه غیبت‌كن‌های بی‌پارتی لم می‌دهند. همانجایی كه جهنمی‌ها بافتنی می‌بافند.

آنجا دیگر احتیاجی به غیبت نیست. چیزی مخفی نیست. زیر و روی همه روی دایره است. غیبت‌كن‌ها سماق می‌مكند و بافتنی می‌بافند. برای خودشان كه نه، می‌گویند جهنم گرم است، برای آن‌هایی كه در سرمای زمهریر گیركرده‌اند.

         پری خانم با استخاره عروس شده بود. نذر كرده بود كه:

ـ خدایا خوب است زن این مردِ فرنگی بشوم؟

خوب آمده بود. سه/چهار هزار تومان نذر را هم داده بود به متولی امامزاده قوچان. متولی هم كه نرخ‌ها را براساس تورم حساب می‌كرد، چشم‌ها را تفتیده و با عشوه‌ای خركی گفته بود:

ـ همشیره، قدر و قیمت آقا خیلی بیشتر از این‌هاست، ها!

بعد از آن قرار شده بود كه پری خانم نذرهای چرب و چیلی‌تری بكند.

با استخاره عروسی كرده بود. با استخاره آمده بود فرنگ. با استخاره هم می‌خواست شوهر پیر و عنینش را بچه‌دار كند كه لامصب نمی‌شد. سالی هشت ماه می‌رفت وطن، دم در امامزاده قوچان گوسفند قربانی می‌كرد و می‌داد به ملاهای كون گشادی كه پیزی مدرسه رفتن ندارند و كار نمی‌كنند.

“دورِ پرواری عمامه و قطر شكم بود.” هنوز هم هست!

شوهرِ خواهر پری خانم، سرِ خواهرِ پری خانم ـ حالا بگیر زری خانم ـ هوو آورده بود. بعد از این ازدواجِ چند باره، نانِ متولی امامزاده قوچان تو روغن بود. آقای شوهر خواهر لبخند می‌زد، یك نذر تو دامن متولی بود، چشم‌ غره می‌رفت، یك نذر، دیر می‌آمد، یك نذر، زود می‌آمد، یك نذر. خلاصه پولِ بی‌صاحبِ كار نكرده این طور زیردست و پای متولی حیف و میل می‌شد.

كسی به خرجش نمی‌رفت. نیچه موهای پریشانش را پریشان‌تر می‌كرد كه: ای مردم! از این امامزاده كاری برنمی‌آید! این متولی حقه‌باز است نان شما را با این كلك‌ها می‌دزدد هیچ كاری هم برایتان نمی‌كند

 كه متولی داد زد: این ولد الزنا، این كافرِ حربی، این فرنگی را بگیرید! ببینید اصلا ختنه كرده است یا نه!؟

كه طلاب ریختند و تنبان قزمیت نیچه را پایین كشیدند و هو كنان، البته از ترس روابطشان با دولت آلمان، راهی‌اش كردند به تركیه و از آنجا هم به آلمان.

 نیچه دوباره آمد آلمان تا زیر دست و پا و ضربات تسمه‌ی آن گاریچی معروف سقط شود. “چنین گفت زرتشتٍ” نیچه هم یادگار همین سفرش به ایران است. باور كنید!

نیچه اولین كسی بود كه جرات كرد علنا و عملا مرگ خدا را اعلام كند. امامزاده قوچان و امامزاده قوچان‌های دیگر كه نانشان با مرگ خدا آجر می‌شد، به بی‌خدایی رضایت نمی‌دادند. هی دلیل و برهان برای زنده‌ بودن خدای نامرعی و نامرئی‌شان می‌تراشیدند؛ تا از نان خوردن نیفتند. برای همین هم متولی‌ها اینقدر با نیچه‌ی مرحوم بدند. شاید اصل و نسبشان یك‌جوری به آن گاریچی بدجنسِ قاتل می‌رسد!

گاریچی هر روز می‌رفت سر راه نیچه، می‌ایستاد به سوسه دواندن و اطوار آمدن. خیال می‌كرد شاید نیچه همجنس بازی، چیزی باشد و دلش برای دندان‌های اكبیری و كثیف حضرتش لك زده باشد. ماتحت مردنی‌اش را می‌چپاند تو یك شلوار پاچه گشادِ بالا تنگ كه به بقول اسدالله بنا با آن نمی‌شد درست و حسابی تو مستراح‌های وطنی سر پا نشست و صفا كرد. خط چشم می‌كشید، وسمه می‌كرد، سرخاب سفیداب می‌كرد تا كمی شبیه بچه خوشگل‌های خیابان جمشید شود. نمی‌شد. بلانسبت شما كه می‌شنوید هیچ گهی نمی‌شد. آخر اینكاره بودن حتا برای انجام ماموریت‌های سیاسی الزاماتی دارد. هركس كه نمی‌تواند همه‌كاره باشد؛ هر چقدر هم در جوانی تجربه اندوخته باشد. لابد تجربه هم مثل سن و سال مشمول مرور زمان می‌شود!

همین دور و برها محمدعلی‌خانی بود كه سلام و علیكی با پری خانم داشت. سلام و علیك را از قدیم داشتند. گویا ننه‌هاشان دم حرم با هم دوست شده بودند. گویا جانماز سفید سر عقدشان را یكجا سفارش داده بودند. گویا هر دوشان را پدر همین متولی عقد كرده بود، یا مثلا هر دوشان اربعین‌ها یك جور نذر داشتند، یا هر دوشان گوشه‌ی دنجی تو حرم داشتند كه با متولی به راز و نیاز می‌پرداختند. چه می‌دانم؟! بالاخره یكجوری همدیگر را می‌شناختند. دایی محمد علی خان به آوای دهل، پاسپورتش را گذاشته بود تو جیب كت و شلوار فاستونی‌اش و از ناف قوچان پریده بود اینجا. با این‌همه زن بی‌حیا و پاچه لخت، چند ساعت اول فرنگ بد نبود. برای همین هم قرار شد ماندگار شود. اما مشكلِ دایی محمدعلی كه آمده بود فرنگ پناهندگی بگیرد، خیلی اساسی بود.  شایع كرده بودند كه دستشویی كه می‌رفت، چندك می‌زد روی توالت فرنگی. تقصیر خودش نبود. اینطوری یادش داده بودند. نمی‌توانست به سرعت غربزده شود. چند روزی هم كه آمده بود فرنگ، هوایی شده بود. به دلش نمی‌چسبید. كلافه می‌شد. به محمدعلی بد و بیراه می‌گفت: این جماعتی كه می‌روند فرنگ، همه‌شان

چند تا فحشِ چارواداری نثار ما می‌شد، چند تا هم نثار محمد علی.

دایی‌جان نمی‌دانست كه فرهنگش اسلامی است یا ایرانی؛ اما دلش برای آفتابه‌اش و تازگی‌ها شیر پر آب لوله كشی‌اش ـ كه آدم را حسابی طیب وطاهر می‌كرد ـ تنگ می‌شد. خیلی تنگ می‌شد، مخصوصا وقتی تنگش می‌گرفت!

پری خانم هم كه آمده بود اینجا، تا با نگارنده دیداری تازه كند،

كلی دستورات فنی در باب وجوب طهارت اسلامی صادر می‌كرد:مهم نیست آدم نماز می‌خواند یا نه، طهارتش باید بجا باشد!

دایی محمد علی قرابتی با پری خانم داشت. بعد از كشف و شهود فرنگی مآبی، دیگر مشكل دایی‌جان پناهندگی نبود. چندك می‌زد روی توالت فرنگی و عینهو كلاغ می‌نشست آن بالا. شایعه‌ سازها می‌گفتند: خب، آدم نانِ اسلامی كه بخورد، آبی زیر پوستش می‌رود. هیكلی به هم می‌زند لابد اگر آدم درست بنشیند، وزنش سرشكن می‌شود  تا اینكه بالاخره دستشویی آپارتمانِ محمدعلی بیچاره شكست. محمدعلی كه به خانه آمد، دایی‌جان را غوطه‌ور در آتش و خون دید. دست و بال دایی جان شكسته بود و ناپاكی‌ها وای كه این نگارنده چقدر بی‌تربیت است؟ دایی‌جان تقاضای پناهندگی‌اش را پس گرفت و برگشت وطن. در وطن، هر چه نبود، مستراحش خوب بود. خیلی خوب بود.

نیچه تو لاك خودش بود. زن ارنعوتش بیرونش كرده بود و شب‌ها را زیر پل رود راین می‌خوابید. آن وقت‌ها پل راین مثل این روزها مدرن و شیك نبود. پل گاه‌گلی زهوار در رفته‌ای بود كه شب‌ها چند تا از این كتك خورده‌های تاریخی زیرش بیتوته می‌كردند. هر كسی از هر جا روزنامه و كتاب كهنه‌ای پیدا می‌كرد، می‌آورد زیر پل به آتش كردن و صفا كردن. نیچه‌ی فیلسوف با این همدم‌ها هم صفا نمی‌كرد. فكر و خیالش دوروبر امامزاده بود و جانشینان خدا. احساس مسئولیت می‌كرد، مسئولیت در قبال مردمی كه به دراكولا باور داشتند، در قبال مردمی كه پشت سر دراكولا نماز می‌خواندند.

گاریچی بعد از عدم موفقیت در طرح اولیه‌اش با اسم شب “بچه مزلف” یك آبجی را كه برای انجام ماموریت‌های صیغه‌ای حواله شده بود، نشاند توی گاری‌اش. حالا دیگر هسته‌ی عملیاتی‌شان تكمیل شده بود. آبجی هم شده بود نفر تیم. قرار شده بود نیچه را حذف شخصیتی و حیثیتی بكنند؛ اگر هم نشد حذف فیزیكی. برای خریدن نیچه هم یك برنامه‌ی جنبی عملیاتی داشتند. 

آبجی را می‌بردند سلمانی تا شپش‌هایی را كه از جوار حوزه با خودش آورده بود، بجورند. موهای بدقواره‌اش كه زیر لچك و چادر و مقنعه، از فرم در آمده بود، باید به ضرب ژل و تافت و واكس و انواع روغن‌های تقویتی رو فرم می‌آمد. بالاخره نیچه آدم حسابی بود. نوشته‌هاش كلی ایدئولوژی هیتلری‌ها را تقویت كرده بود. همین طوری كه نمی‌آمد با این آبجی مچاله‌های ما كه زیر دست و پای هر پاسدار قزمیتی وول می‌خورند، هم نفس شود. كلی كار باید می‌شد. به این آسانی كه نمی‌شد با جماعت فرنگستان مراوده داشت. هر رابطه‌ای الزامات خودش را داشت!

گاریچی هر روز خط و خطوط جدید را از سفارت می‌گرفت. یك مشاور زیبایی هم استخدام كرده بود كه هر روز می‌آمد خانه‌ی امن گاریچی تا ریخت و قیافه‌ی نفر واحد عملیاتی را به فرم جدید مادونایی متحول كند. روغن و ماساژ و لباس‌های رنگ و وارنگ بود كه به تن بانو پرو می‌شد.

نیچه اما تو عالم خودش بود. سقف خیالی خدای مالیخولیایی‌اش ترك برداشته بود و بدجوری به وحشت افتاده بود. از وقتی خدا را كشته بود، ترس برش داشته بود. دیگر زمین زیر پاش سفت نبود. هر جا پا می‌گذاشت، خلاء بود. برهوت بود. بفهمی/نفهمی بیست قرن به همین خدای فزرتی عادت كرده بود. هرچه بود، بود. بودن از نبودن بهتر بود. بعد از همین قتل نفس بود كه تصمیم گرفت یك ابرمرد اختراع كند. می‌خواست ابرمردش را جای خالی خدا بنشاند. می‌خواست ابرمردش را جای خالی خدایی كه خودش با دست خودش خاكش كرده بود، بكارد. شاید سبز شود. چند صباحی هم سبز شد. بیچاره چندین سال تو همین آلمان ممنوع‌الچاپ شده بود. یادتان نیست؟! همین دوروبرها نویسنده‌ای بود كه با نیچه مرواده داشت. بعد از فوت نیچه كلی شبِ یاد بود براش گذاشتند. بعد از مرگ نیچه، كار این بابا شده بود نقد دیالكتیكی فلسفه‌ی نیچه. آخر به نیچه چه مربوط بود كه حضرت هیتلر كتابش را صفحه به صفحه پیاده می‌كرد. شاید یارو می‌خواست زیر نام نیچه برای خودش دم و دستگاهی علم كند.

 بهتر از هیتلر چه كسی می‌توانست جای خدا بنشیند؟! هم جهنم درست كرده بود، هم بهشت. با یك فتوا به تمام دنیا لشكر می‌كشید كه مردم را مسلمان كند. اگر هم مسلمان نمی‌شدند، جزیه به نافشان می‌بست. باور كنید جناب هیتلر هموطن خود ما بود. اصلش كرمانی بود. كرمان هم زیاد فاصله‌ای با خمین و رفسنجان و گرمسار ندارد. دارد؟ نمی‌دانم. كسی از رمز و اصطرلاب این جماعت برای رسیدن به قدرت و شهرت خبر ندارد.

برای همین هم نیچه بعد از دادگاه نورنبرگ، تا‌ سال‌ها در آلمانستان ممنوع‌الطرح بود. زنده كه نبود تا تبعیدش كنند و به دادگاه و زندانش بكشانند. چاپش نمی‌كردند. هر كه هم چاپش می‌كرد، یك تیم عملیاتی “بالاتر از خطر” تعقیبش می‌كرد.

رفیقی از جزیره‌ی كرت براش نوشته بود كه:

ـ دیدی ابرمردت چه كرد؟

ـ نیچه جان حالا خوشحالی؟

نیچه سرش را تكان می‌داد و می‌رفت خودش را گم  و گور كند. عدل، همان زمان هم آن بانوی صیغه‌ای سوارِ گاری جلوش سبز می‌شد. نیچه كه چند جور از این زن‌ها را دمِ درِ امامزاده قوچان پرو كرده بود، دیگر حوصله‌شان را نداشت. دم در امامزاده قوچان باندهایی بودند كه صیغه می‌دادند. باندهایی بودند كه صیغه می‌رفتند. با دو تومان برای یك ساعت. هیچ جا هم ثبت نمی‌شد. یك جور میهمانخانه‌های غیررسمی در خانه‌های مردم برپا بود. مافیای صیغه از این خانه‌ها زیاد داشت. اگر كسی عضو این باند نبود و اشتباهی چادرش را پشت و رو سرش می‌كرد، فورا خبرچین‌ها حالی‌اش می‌كردند كه یا باید پورسانتی به ارباب، كه معمولا متولی امامزاده بود، بپردازد، یا این كه خشتكش را سرش می‌كشیدند. نیچه خودش یكی از این دعواها را دم حرم دیده و لبش را گاز گرفته بود.

بانو كه باید هر طور شده در ماموریت سازمانی‌اش موفق می‌شد، به پری خانم گفته بود كه می‌رود كلیسای محل تا نذر و نیازی بكند. اما این بار رفته بود كلیسای “دم” تا به نیت امامزاده قوچان نذر كند كه: اگر بتوانم دل نیچه را به دست آورم، تا مزدم را بگیرم، حتما با گاریچی سفری به كربلا می‌روم و حتما “صیغه‌ی نذری” متولی امامزاده می‌شوم.

آخر هربار كه خاك توسری‌اش را می‌كرد، از ترس، یاد خدا و پل صراط می‌افتاد. بعد هم نذر پشت نذر بود كه برای متولی امامزاده قوچان از طریق فاكس و نمابر و رایانه ارسال می‌شد.

متولی كه می‌دانست تا چندماه دیگر چقدر مداخل دارد، دیگر برای خودش دفتر و دستك و حساب و كتابی به هم زده بود. یك لیسانسیه‌ی حسابداری قبلا بیكار را استخدام كرده بود، تا دخل و خرجش را بنویسد، تا مالیاتش را، اگر شد ماستمالی كند. از وقتی حكومت، اسلامی شده بود، كار متولی شبیه به شركت‌های بزرگ چندملیتی دم ودستگاهی پیدا كرده بود. لابد اگر مالیاتش را درست و حسابی می‌پرداخت، دیگر چیزی برای لفت و لیسش باقی نمی‌ماند. می‌ماند؟

برادر پری خانم چهل سال پیش رفته بود، یا آمده بود فرنگ. چند سال یكبار هم برای گذراندن وكانس می‌رفت، یا می‌آمد وطن. كلی خرت و پرت هم از خارج با خودش می‌برد ایران. آن زمان‌ها می‌شد اتومبیل بنزی خرید و اجناس دست دوم بارش كرد و از راه تركیه به ایران برد، به تجارت! بعدها كه مرزها بسته شد و داستان شیطان بزرگ و شیاطین كوچك مد شد، این كاسبی هم از كار افتاد. همین زمان‌ها بود كه  پری خانم داشت تو خانه می‌پوسید. اینطور می‌گفتند.

پری خانم تمام روز كارش مدیریت خانه‌ای بود كه متعلق به پدرِ كارخانه دارش بود. كار بدنی نمی‌كرد، اما زن/كلفت‌های خانه را باید راه می‌برد، كارشان را چك می‌كرد، خرید هم بود، روضه و سفره و ختم و مسجد و تكیه و نذر و حلوای شب جمعه و بقیه‌ی مخلفات ریز و درشت هم بود. دیگرِ كور و كچل‌های فامیل را هم باید راه می‌برد! باید حواسش می‌بود كه زنِ داداشش زیادی سوار آقا داداشش نشود! باید مواظب بندٍ تنبان دختر حاجیه خانم، شریك آقا جانش هم باشد، كه چیزی دستش باشد! باید نشان می‌داد كه در مدیریت خانه و كار خانه كم و كسری ندارد! كم و كسری هم نداشت. برنامه‌ی هفتگی و ماهیانه و سالیانه‌اش پر و پیمان بود.

قسمت بود كه محمد آقا، آقا داداشِ پری خانم، چهل سال آلمان بماند. قسمت بود كه بعد از چهل سال هوس كند با رفیقی آلمانی شركتی انترناسیونالیستی علم كند. قسمت بود كه پری خانم تا همین اواخر بیوه بماند. قسمت بود كه چند روز قبل از سفرِ مسیو هلموت به ایران، عیال فرنگی‌اش با تیپا از خانه بیرونش انداخته باشد. همه‌ی اسباب كار جور شده بود كه بخت پری خانم باز شود، و باز هم شد.

هلموت مولر آلمانی اشهد ان لااله الا الله گویان پای سفره‌ی عقد نشست؛ البته بعد از اینكه هر دو بند را آب داده بودند.

پری خانم تو فرنگ حوصله‌اش سر می‌رفت. درس كه نمی‌خواند، كار هم نمی‌كرد، سینما نمی‌رفت، رادیو گوش نمی‌كرد، تلویزیون نگاه نمی‌كرد، كتاب نمی‌خواند، خیلی كارهای دیگر هم نمی‌كرد. دكان مسجد و تكیه و حرم و بعله برون و شیرینی خوران و ختنه سوران و خواستگاری و استخاره و دستمال خونی شب زفاف هم كه این طرف‌ها تعطیل بود. سالی 360 روز خدا، اگر اینجا بود، می‌رفت سفارت تا بوی وطن را استشمام كند. بیچاره دلش هوای وطن می‌كرد. بوی شاش وطن به همه‌ی آزادی‌ها در آلمان می‌ارزید! شوهرش آلمانی بود، اما آلمان‌ها را قبول نداشت.

از سگ‌های آلمانی خیلی شیكار بود. سگ هلموت را كه در زمان‌های ماضی گردشكی می‌رفت، غضب كرده بود. چشم نداشت حیوان را ببیند. هر روز با شیلنگٍ آب تمام حیاط را آب می‌كشید، سگ بیچاره را هم آب می‌كشید، زمستان و تابستان. آنقدر حیوان بینوا را آب كشید، تا بدبخت سینه پهلو كرد و مرد. مادر هلموت گریه می‌كرد، ولی زورش به نجس/پاكی‌های پری خانم نمی‌رسید. پری خانم خانه و حیاط و زیرزمین و همه جا را آب می‌كشید. در و دیوار و پنجره و باغچه را آب می‌كشید. لباس‌های از اتوشویی برگشته را هم آب می‌كشید.

نیچه اطلاعاتی را كه در باره‌ی فنومنی به نام “متولی” كشف كرده بود، در یك رساله‌ی فلسفی دانشگاهی برای استادان كرسی اسلام‌ شناسی دانشگاه شهر كلن فرستاد. پس از دعوت از نیچه برای دفاع از تزش، متولیان بخش اسلام‌ شناسی تصمیم گرفتند یك فروند “متولی” از ایران وارد كنند، تا بتوانند تركیبات مغزی‌اش را ـ اگر مغزی در كار باشد ـ زیر میكروسكوپ بررسی كنند. تو همین رابطه بود كه با نگارنده تماس گرفتند كه: تو هموطنانت را بهتر می‌شناسی. خوب است یك متولی به دانشگاه ما پیشنهاد كنی!

البته اگر بشود من و متولی را هموطن فرض كرد!

متولی در وطن دم و دستگاهی به هم زده بود، دم و دستگاهی كه در اداره‌ی كارِ اینجا در هیچ رده بندی شغلی جا نمی‌گرفت. به عنوان یك آدمِ علافِ بیكار كه كارش چاپیدن و گاییدنِ زن‌های مردم است، قرار شده بود بیاورندش اینجا و بسپارندش به دست یك لابراتوارِ معروف دانشگاهی. دعوت نامه را هم چند قبضه و سفارشی كردند. یكی از دعوت‌نامه‌ها را گاریچی فرستاد، یكی را شوهر پری خانم و یكی را هم خود موسسین طرحِ به لابراتوار بردنِ این جماعت.

موش  سر از پا نمی‌شناخت. نامه‌هایی سفارشی به عنوان دعوت نامه دستش رسیده بود كه به زبان از ما بهتران بود. متولی كه داشت از خوشحالی پس می‌افتاد، نامه‌ها را برد پیش برادرِ پری خانم كه اتفاقا رفته بود وكانسش را در ام‌القراء اسلامی ایران سر كند. به متولی فهماندند كه برای پروژه‌ی عظیم و عجیبی نامزد شده است و بهتر است هرچه زودتر با دردست داشتنِ دعوت نامه‌ها به سفارتِ آلمان در وطن مراجعه كند! سفارت كه از قبل در جریانِ ماجرای لابراتوار بود، از متولی حتا نخواست چند هزار دلاری را به پاسپورتش میخكوب كند. می‌دانست كه این جماعت با جیب پر می‌روند و پس از صفاهای آنچنانی با جیب خالی برمی‌گردند، اما مگر جیبِ این‌ها خالی هم می‌شد؟ پولشان بركت داشت. از زمین و آسمان براشان می‌بارید. نوش جانشان، حقشان بود!

متولی كه وارد فرودگاه شد، وحشتش گرفت. دفعه‌ی اولش بود. تازه كار بود. بجز زن‌ها و مادرش، زنی را لخت ندیده بود. زن‌هاش كه لخت می‌شدند، مقنعه از سرشان نمی‌افتاد. با مقنعه به رختخواب رفتن، علامتٍ نجابتشان بود. متولی ذوق می‌كرد. جانش در می‌رفت برای زن‌های وطنی. با این همه لا اله الا اللهی گفت و دورِ خودش فوت كرد.

متولی را به هتلی پنج ستاره بردند. اتاقی دو تخته، با مبلی تخت‌شو، یخچال كوچكی در گوشه‌ی اتاق پر از مشروبات نجس و غیرنجس، نیم دست مبل خوشقواره‌ی چرمی، تلفن و فاكس و كامپیوتر و ماشین حساب. بقیه‌ی اسباب تمدن را هم روی میز كار چیده بودند. صندلی چرخان خوشرنگی هم تزئین میز كارش بود. گاه كه متولی حوصله‌اش سر می‌رفت، روی این صندلی می‌نشست و می‌چرخید. می‌چرخید و می‌چرخید. یك بار آنقدر چرخید تا صندلی از بالای محور حایلش در رفت. مترجم كه سر رسید، متولی دمر افتاده بود روی زمین و داشت به زمین و زمان بد و بیراه می‌گفت. مترجم خیال كرد متولی دارد دعا می‌خواند.

از پنجره‌ی هتل دریاچه‌ی قشنگی پیدا بود كه شب‌ها با نور آبی چراغان می‌شد. كمی پائین‌تر مقابل در خروجی، استخر خوشقواره‌ای بود كه محتویاتش كار متولی را زار كرده بود. متولی به سختی به مترجمش فهماند كه اتاقش را عوض كند. دم به دم كه نمی‌توانست غسل كند. تازه این جا آب كر سه وجب در سه وجب در سه وجب هم پیدا نمی شد. متولی نمی‌دانست مردهای فرنگی چه كار می‌كنند، روزی چند بار غسل می‌كنند، اصلا غسل می‌كنند، یا فرضا چیزی‌شان می‌شود كه به غسل احتیاجشان بیافتد؟

پری خانم از سال‌ها پیش مشتری متولی بود. چشم های سیاه و رفتار