عصر كه آمد، دیرتر از همیشه، چای را آماده كرده بودم. بساط
شام هم به راه بود. آبی كه اولین روز زندگیاش را در
كودكستان گذرانده بود، خسته و كوفته روی كاناپهی اتاق
نشیمن ولو شده بود. من هم خسته بودم. خسته از روزی كه
گذرانده بودم، خسته از مراسم نخستین روز كودكستان؛ با این
همه “وظیفه”ی همیشگیام را انجام داده بودم. كاسهی توالت
را، حمام را، آشپزخانه را، همه و همه را شسته بودم. همان
چهار ساعتی كه آبی در كودكستان بود، همهی این كارها را
كرده بودم. لباس شیكی هم پوشیده بودم و منتظر كه احمد
بیاید. احمد از امروز هیچ چیز نمیدانست. چندبار سعی كرده
بودم به او بگویم كه امروز برای آبی روز مهمی است، اما
جدیام نگرفته بود. حتا یك بار گفته بود كه: والله ما هر
كاری میكردیم، برای پدر و مادرمان مهم نبود. فقط
میخواستند زودتر بزرگ شویم تا از شرمان خلاص شوند و حالا
تو میخواهی من برای این فسقلی كه دارد به كودكستان
میرود، فیل هوا كنم. نمیخواستم فیل هوا كند. میخواستم
دست كم چشمش را از آن روزنامهی كذاییاش بردارد و نگاهی
كمی محبت آمیز به این بچه بیاندازد.
حالا دیگر پنج سالی میشود كه با او در همین غربت كوفتی
مثلا ازدواج كردهام. درس میخواندم كه تو یك مهمانی با
مادرش آشنا شدم و مادرش هم فورا مرا برای یك دانه پسرش
لقمه گرفت. برای این كه مادر خودم این همه نگران پائین
تنهام نباشد، قبول كردم. مرد بدی نبود، ولی مرد بود دیگر.
مردی مثل بقیهی ایرانیها، خودخواه، دماغ سربالا،
بفهمی/نفهمی مشنگ. تا عاشقند، حوصلهات را سر میبرند و تا
فارغ میشوند كلافهات میكنند. و من حالا داشتم دوران
كلافگیام را میگذراندم. این پنج سال را خانه نشسته بودم
تا وظیفهی مادریام را درست انجام بدهم و حالا دیگر كافی
بود. حوصله نداشتم بیشتر از این عین مادربزرگم باشم. نه
بچهی جدید میخواستم و نه میخواستم این تئاتر كمدی بیش
از این كش پیدا كند. باید كاری میكردم و بدون این كه احمد
بداند، چند فرم درخواست كار نوشته و رد كرده بودم. برای
كسی كه پرستاری خوانده باشد، كار كم نیست و من باید كاری
پیدا میكردم كه همین حوالی باشد، ساعت كارش با ساعت
كودكستان رفتن آبی هماهنگ باشد، شیفت شب نداشته باشد، یا
كمتر داشته باشد و درآمدش آنقدر باشد كه اگر نتوانستم با
احمد ادامه بدهم، بتواند من و آبی را تامین كند.
از همان روزی كه شروع كردم آگهیهای استخدام را زیر و رو
كردن، موضوع جدایی هم تو كلهام بود. احمد میگفت اگر كمی
صرفهجویی كنم و وسائل آرامش و آسایشش را فراهم كنم،
درآمدش برای هر سهمان كافی است و نیازی نیست من كون
مریضها را پاك كنم و شبها را تا بوق سگ برای پیرزنها و
پیرمردهایی كه از پیری كرم گذاشتهاند، پاسداری بدهم. اما
من كارم را دوست دارم. هم تامین میشوم و هم با مردم رابطه
دارم. قمارهای هفتگی با شهین و مهین، فروشگاه رفتن و خرید
كردن، ختنه سوران و عروسی و مهمانی رفتنهایی كه تنها
سرگرمی زنهای خانهدارند، دیگر حوصلهام را سر میبرند.
امروز باید حرفم را میزدم. با این كه از این كارم راضی
نبودم، با این همه لباس شیكی پوشیدم، موهام را برس كشیدم،
روژ خوش رنگی هم حرام كردم، تا شاید احتمال دعوا/مرافعه را
پائین بیاورم. با این كه میدانستم آخرش كار به جاهای
باریكی میكشد، نمیخواستم تنها به قاضی بروم و امروز همان
دوشنبهای بود كه از شش ماه پیش منتظرش بودم. نه، از
پارسال، از وقتی كه شیده تو بیمارستان كار گرفت، این هوس
تو دل من هم افتاد كه چرا من نه؟ شیده بهیاری خوانده بود و
من نرسینگ را تمام كرده بودم. برای من كار بهتر پیدا
میشد. از همان موقع كه تو “هایم” پناهنگی بودم، كه هنوز
زبان نمیدانستم، مسئول ادارهی اجتماعی این جا حالیام
كرد كه اگر بخواهم میتوانم كار كنم. دلم میخواست یك
دورهی شش ماهه ببینم، تا مدركم تائید شود، در همین مدت
زبان هم یاد بگیرم و كار كنم. و داشتم این دوره را
میگذراندم كه احمد و مادرش را تو مهمانی بتول خانم دیدم.
مامان یواشكی مرا به بتول خانم سپرده بود و سپرده بود كه
مواظبم باشد، و تا دخترگیام را در اروپا حراج نكردهام،
فكری برام بكند و بتول خانم از همان موقع هر چه مرد عزب
ایرانی میشناخت و نمیشناخت را به مهمانیهاش دعوت
میكرد. نه بچه بودم و نه فكر این حرفها، اما مامان این
چیزها حالیاش نبود. حالا كه بالاخره راضی شده بود به خارج
بیایم، باز هم نگرانم بود و این را از صورت حساب تلفنهاش
كه گاه از زیر زبانش در میرفت، میفهمیدم. بتول خانم
مامور و دلال شوهر پیدا كردن برای من شده بود و مامان هم
فصل به فصل براش سوغاتی حواله میكرد. بالاخره هم كار خودش
را كرد. من هنوز دورهی شش ماهه را تمام نكرده بودم كه پای
سفرهی عقد نشستم و یك سال هم كار كردم. تا نزدیك زایمان
هنوز كار میكردم، ولی بالاخره تسلیم حرف خاله/خانباجیها
شدم. باید مینشستم و مثل یك مادر خوب بچهام را بزرگ
میكردم و من، با فقط یك سال سابقهی كار، پنج سال مرخصی
برای بچهداری گرفتم و این پنجسال داشت تمام میشد. در
همان بیمارستان قبلی دیگر نمیشد كار كنم. راهش دور بود و
شیفت كارها هم زیاد با وقت آزاد فعلی من جور نمیشد. باید
جای دیگری پیدا میكردم و باید همین حالا، همین امشب به
احمد میگفتم. خیال میكرد از صرافت افتادهام. مادرش هی
نق میزد كه چرا دوباره بچهدار نمیشوم و یك دختر كم است
و باید پسری هم به خانهمان اضافه كنم، تا جنسم جور باشد.
من اما از همین جنس ناجورم هم كلافه بودم. باید یك كاری
میكردم. بیكاری و فقط در و دیوار را شستن و دست دراز كردن
پیش مردی كه احساس میكند تنها نان آور خانه است، خفت آور
است. باید این خفت برای ما، برای من و آبی تمام میشد.
سر میز شام همهی چیزهایی كه دوست داشت، فراهم بود.
چلوكباب، ماست و موسیر، سالاد و شراب شیرازی كه هر وقت
كیفش كوك بود، آن را هرت میكشید و من باید حالا حرفم را
میزدم. آخ چقدر باید با خودم كلنجار میرفتم. چقدر سخت
است آدم حق خودش را بخواهد پس بگیرد و نداند كه طرف چه كار
خواهد كرد؛ حقی را كه به بهانهای واهی از دست دادهای و
حالا كه خسته شدهای، طلب مال خود كردن، كم از گدایی نیست.
هنوز داشت روزنامه میخواند. صداش كردم. گفت “هوم” و نگاهی
هم به این سمت نیانداخت. باید با روزنامه حرف میزدم.
ـ غذا خوشمزه بود؟
ـ هوم!
ـ میخوام باهات حرف برنم.
ـ هوم؟
ـ میدانی امروز چه روزی است؟
ـ هوم؟
چند سوال احمقانهی دیگر كردم كه همهاش همین جواب را
داشت: هوم! چاقو را برداشتم و روزنامه را در قسمت روی
چهرهاش پاره كردم. داد زد:
ـ چه كار میكنی؟
ـ هوم!
ـ مطلب مهمی بود. چرا روزنامه را پاره میكنی؟
ـ هوم؟
حالا دیگر باید حرفم را بزنم.
ـ میدانی امروز چه روزی است؟
ـ به جهنم، هر روزی است، باشد. شاشیدم به مناسبتهایی كه
برای تو مهمند.
ـ هوم!
تكلیفم را فهمیده بودم. نمیخواستم این طوری بشود، ولی شده
بود. آبی را برداشتم و به اتاق خوابش بردم. ساعتی بعد آمد.
پای كامپیوتر بودم. ظرفها هنوز روی میز مانده بودند. شام
سرد شده بود و من و آبی گرسنه از سر میز رفته بودیم. لباسش
را پوشید و با بیاعتنایی گفت: امشب با اكبر و اصغر قرار
دارم، تو همان كافهی “وان حمام” و در را به هم زد و رفت.
بعد هم گفت كه منتظرش نمانم، شاید دیر برگردد.
دوشنبهها با چند تا از رانندهتاكسیها دوره داشتند. با
این كه درس خوانده بود، ولی چون كار گیرش نیامده بود،
رانندهی تاكسی شده بود. به نظرم بیشتر برای این رانندگی
میكرد، چون اختیارش دست خودش بود. از دیسیپلین خوشش
نمیآمد. برای همین هم تاكسی براش خوب بود. لابد شیطنتهاش
هم زیر چتر تاكسی راحتتر انجام میشد.
كلافه بودم. شاید كار خوبی نكرده بودم. احساس خوبی نداشتم.
حتا نگذاشت بگویم امروز چه روزی است. آبی چشمش را باز كرد.
دستش را دور گردنم حلقه كرد و بعد تو عالم خواب گفت:
ـ به بابا گفتی؟
ـ نه عزیزم، بابات كار داشت.
ـ او همیشه كار دارد!
ـ ولی من همیشه برات وقت دارم.
میدانست و خودم هم میدانستم. كهنه شده بودم، چون نق
میزدم. چون لابد زنهایی بودند كه همه جور سرویس میدادند
و نق هم نمیزدند و لابد من در سی سالگی بیات شده بودم.
شب كه برگشت، مست بود. لابد برای اكبر و اصغر و تقی و نقی
تعریف كرده بود كه روزنامهاش را پاره كردهام و آنها هم
یادش داده بودند كه نسقم را بگیرد. فورا یك بچهی دیگر تو
شكمم بكارد و بعد هم سفت بگیرد. این زنهایی را كه كار
كردهاند، یا چند كلاس سواد دارند، باید بیشتر پائید!
مست آمد. دستش را از زیر لحاف به شلوار خوابم كشید و تو
همان مستی گفت: نمیشد یك پیراهن خواب بپوشی؟ بعد هم خوابش
برد. صبح آبی را آماده میكردم كه بیدار شد. صبحانه هنوز
روی میز بود. كودكستان پانصد متر دورتر از آپارتمانمان
بود. میخواستیم قدم زنان برویم. هوا خوب بود و آبی با این
كه با تنبلی از خواب بیدار شده بود، اما شوق كودكستان راهش
انداخته بود.
حرفی نداشتم. نگاهش هم نكردم. امروز قرار داشتم. ساعت نه
صبح، باید به بیمارستان “ فرشتهها” میرفتم. مصاحبه بد
نبود. كار را نیمه وقت نوشتم. فعلا نیمه وقت، تا ببینم
تكلیفم چه میشود. به چند بنگاهی هم سر زدم، تا یك
آپارتمان كوچك برام پیدا كنند. مقداری پس انداز دارم كه با
آن میشود پول ودیعه را داد. حالا كه كارم دارد جور
میشود، باید فكر همه چیز را بكنم.
به خانه كه برگشتم، اصغر زنگ زد. اصغر هم از آن “عزب”هایی
بود كه قبل از احمد، بتول خانم برام لقمه گرفته بود. منتها
چون قبلا زن داشت، قبول نكرده بودم. با احمد دوست بود. رفت
و آمدی نداشتیم، ولی گاه میدیدمش. یك بار تو یك مراسم عید
گفته بود: بخشكی شانس! و بتول خانم گفته بود كه اصغر خیلی
خاطرتو میخواست. حیف شد. و حالا تلفن كرده بود.
ـ سلام، خانم یوسفی.
ـ جنابعالی؟
ـ اصغر هستم، اصغر دولتیان
ـ حال شما؟
كمی احوالپرسیهای احمقانه كرد، تا بالاخره گفت:
ـ احمد میگفت شما دوست دارید كار كنید.
ـ جدی؟
ـ من فكر كردم، تو همان مطبی كه صفیه ـ خواهرمو میگم ـ
كار میكنه، یك جا خالیه. اگر خواستید میتوانید خبر
بدهید. جای خوبیه. صفیه هم از محیطش راضیه. بعد هم گفت:
ـ دلتان میخواهد یك قهوه با هم بخوریم؟
ـ خیلی ممنون، سلام مرا به صفیه خانم برسانید. خودم با
ایشان صحبت میكنم.
كار تو مطب راحتتر بود. شیفت شب هم نداشت. نمیدانم چرا
اصغر این همه مهربان شده بود. لابد احمد كه مست كرده بود،
داستان بگو/مگوها را براش گفته بود و لابد اصغر هم فكر
كرده بود، سنگ مفت، گنجشگ مفت، میزنیم، خورد، خورد،
نخورد، نخورد!!
و حالا دستش را مشت كرده بود تا سنگش را بزند. لابد فكر
كرده بود كه اگر من با صفیه نزدیكتر بشوم، خودش میتواند
جایی این وسطها پیدا كند. آخ…
چقدر این مردهای ایرانی…
نمیدانم…
بد هم نیست…
اما ازش خوشم نمیآید…
قدش كوتاه است. موهاش هم بفهنی/نفهمی جو/گندمی شده است. اه…
چقدر لیچار نشخوار میكنم!
بالاخره اصغر را دیدم. خیال میكنم زاغ سیاهم را چوب
میزد. به احمد گفتم این اصغر این طرفها بود. فورا پرسید؛
كجا؟ گفتم: تو همین خیابان. نگفتم تلفن كرده بود. همین
براش كافی بود. فرداش باز اصغر را دیدم. این دفعه سرش را
بسته بود. احمد هم حسابی فحش میداد. خوب به هم میآیند.
نمیتوانند مثل دو تا آدم با هم حرف بزنند. یكی برای “مال”
آن یكی دندان تیز كرده، حالا مزدش را گرفته بود. لابد اگر
بپرسم همین را میگوید. ولش كن. چند روز دیگر هم صبر
میكنم، ببینم كی جوابم میآید. خانم “آسیابان” تلفن سری
“خانهی زنان” را برام نوشت. شاید به دردم بخورد. اگر باز
هم حشر كشید، اگر باز هم ظرفها را ریخت و شكست، كه چرا
شام درست نكردی، چرا نیمرو رو میزه، بچه را برمیدارم و
وقتی مست خوابه، میزنم بیرون. دیشب هم میخواست سوارم
بشود. گفتم پریودم، تا دست از سرم بردارد. همین چند ماه
پیش بود كه رفتم دادم تخمدانهام را بستند. پولش را هم
خودم دادم. نمیخواستم بچهدار بشوم. دست كم حالا نه. چند
شب است دیگر غذا درست نمیكنم. خودم را به مریضی میزنم.
كمر درد میگیرم. پا درد میگیرم. حوصله ندارم. دلم برای
مادرم تنگ میشود. هی آبغوره میگیرم، تا ولم كند. حالا كه
نگاش میكنم، چقدر ازش بدم میآید. چقدر از خر و پفش بدم
میآید. دیشب هم تو اتاق آبی خوابیدم. اگر میپرسید،
میگفتم: بچه كابوس دیده، بیدارم كرده. اه…
چقدر باید نقش بازی كنم، تا این چند ماه تمام بشود.
آپارتمانی را كه تو خیابان جمهوری دیدهام، بد نیست. قرار
است دو ماه دیگر خالی شود. آخ…
اگر تو همین دو ماه كارم جور شود، همین آپارتمان را
میگیرم. رفتم شهرداری كه ببینم میشود آدرسم را مخفی
نگهدارم؟ باید تقاضا بنویسم. تلفن هم نمیگیرم. همان تلفن
دستی كافی است. كارتش را عوض میكنم، تا شمارهاش هم عوض
شود.
امروز صبح بازهم اصغر را دیدم. سماجتش حوصلهام را سر
میبرد. نگاهش هم نكردم. اصلا ندیدهاش گرفتم. هنوز جای
كتكهاش خوب نشده، دوباره راه افتاده. لابد یك چیزهایی از
صفیه شنیده. میترسم بزند، ناقصش كند، آن وقت تقصیر من
باشد. این دفعه نمیگویم بازهم اینطرفها آفتابی شده. ولش
كن، مامور امنیتی كه نیستم. خیابان هم عمومی است. فقط
امثال احمد میتوانند خیابان را قرنطینه كنند و یقهی مردم
را بچسبند.
5 آوریل 2006 میلادی