صفحه نخست >  داستان> پیشنهادات نانجیبانه!

 

!پیشنهادات نانجیبانه

 

کلافه است، حوصله هیچ کس را ندارد. انگار صبح از دنده چپ بلند شده، با همه قهر است. با خودش هم. هنوز بساط قهوه را علم نکرده، که درررر...زنگ در.... آپارتمانش را میزنند. چه زر زر نچسبی! با بی حوصلگی در را باز میکند، به این امید که پسرش باشد؛ پسرش که مدتی است با بابا قهر است. شاید یکی از دلایل بی حوصلگی اش همین است. دلش برای «شازده» تنگ است.

     در را باز میکند. پشت در دو زن خندان را با کاتالوگهایی در دست میبیند. هنوز در کاملا باز نشده که زنها «روز خوش» کشداری میگویند و با قیافه های ننری هرهر میخندند. انگار اگر چیزی نگویند، کلاغه میخوردشان. اصلا امان نمیدهند و شروع میکنند به وراجی و امیر ِ مات زده را به دین تازه شان دعوت میکنند. حتا فرصت نمیدهند طفلک نفسی تازه کند. یکی شان پیر است، ولی آن دیگری جوان است.

امیر در حالی که با تلخی در را میبنند، میگوید: «ببخشید. علاقه ای به این چیزها ندارم...» و پشت در انگشتی حواله شان میکند: «چه آدمهای بیکاری... ما از دین در رفته ایم و حالا....اه... اه...» در را میبنند. دو روز پیش هم همینها بودند که کله ی سحر مزاحمش شدند و اوقاتش را همچین تلخ کردند، که نمیشد با یک من عسل هم شیرینش کرد. اصلا صبحها دیدن این جور آدمها کلافه اش میکند. تمام روز اخلاقش سگی میشود.

با بیحوصلگی سر کار میرود و میکوشد هنگام بازگشت با اینجور آدمهای نچسب برخورد نکند، ولی مگر میشود؟!  

 دم در فروشگاه بزرگی، مردی ایستاده است که حیوانی بین بز و گوزن را به جایی بسته است و تابلویی روی زمین گذاشته که: «به این گدای مفلس – یعنی این بزغاله – کمک کنید!»   تمام روز را این مردک بیکاره دم در فروشگاهها میایستد، تا از ِقبل بزک - بزک نمیر بهار میاد – گدایی کند. مردم گاه هویجی،  کلم و کاهویی و گاه هم چند سنتی در کلاه دریوزگی مردک میاندازند. این مردک هم هر روز مزاحمش میشود که: «شما هم کمک کنید!» اما امروز که امیر کیفش کوک نیست، و مردک با پررویی پولی ازش طلب میکند، میرود جلو و آهسته میگوید:

   «ببین آقاجان، من مسلمانم. هیچ احساسی هم به این بزغاله ی انتر تو ندارم. امروز عید قربان مسلمانهاست. من اگر میتوانستم پخ... گردن این جانور تو را خرت... تا... خرت... میبریدم، بعد به سیخ میکشیدمش و هیمممم... آن را کباب شده، همراه با گوجه ی کبابی و پلوی باسماتی پری براند بالا میانداختم. یک بطر ودکا هم روش با دوغ و ماست و خیار... روی برنج هم روغن داغ و زعفران میدادم و زرده تخم مرغی که بیشتر تقویتم کند... این دکانت را ببر برای همان آلمانیها پهن کن... او.کی؟ شب بخیر...»

مردک که دارد از ترس میمیرد، عقب عقب میرود و امیر با تلخی میخندد. آخ... حالا میداند اگر دوباره سر و کله ی آن زنهای  مزاحم پیدا شد، چه بلایی سرشان بیاورد. چند روز بعد نزدیک اداره ی پست مردی ایستاده است که بساط همان زنها را پهن کرده است. مرد میخواهد امیر را هم – مثل بقیه ی رهگذران -  به دین جدیدش دعوت کند. امیر جلو میرود و سلام و علیکی میکند. هنوز کمی از تلاش داعی نگذشته است که امیر با قیافه ی متاثری میگوید: «میدانم. میدانم و دین خوب شما را میشناسم. ولی متاسفانه من مسلمانم و نمیتوانم از دینم برگردم. اگر دینم را عوض کنم و این مسلمانها بفهمند، به عنوان "مرتد" مرا میکشند... اعدامم میکنند... خرت... تا...  خرت... سرم را میبرند... از پشت بام میاندازنم پائین... باور کنید. این کار برای من خیلی خطر دارد. خیلی خطرناک است... باور کنید... ببخشید... مسلمانها نمیتوانند دعوت شما را قبول کنند... متاسفم... موفق باشید...» و در حالی که میخندد، با خودش میگوید: «خب، این هم دومی... حالا ببینیم با این زنها چه باید کرد؟!» و راه میافتد به سمت خانه اش...

تا در آپارتمانش را باز میکند، میبیند «شازده» در پیامگیر پیغام گذاشته است که: «دلش برای باباجونش تنگ شده و اگر بابا جون براش  بساط قورمه سبزی را علم کند، حتما با دوست دخترش به دیدنش میآید.» تازه از باباجون برای تندی اش عذرخواهی هم کرده است. حالا دیگر حسابی کبک امیر خروس میخواند... تا میرود کپه ی مرگش را بگذارد و حلاوت تلفن «شازده» را مزمزه کند، باز همان آخر شبی زنگ در آپارتمانش را میزنند... دررر... اه... با خستگی بلند میشود که در را باز کند و بدبختی همان زنها را پشت در میبیند.

این بار با مهربانی به چای دعوتشان میکند. هر دو زن خندان و شادان، از این که بالاخره دل این آدم بدقلق را نرم کرده اند، پا به آپارتمانش میگذارند. امیر ربدوشامبر مخمل شیکش را میپوشد که نشان بدهد زنها چه خروسهای بیمحلی هستند. بعد سماور را روشن میکند. ظرف کریستال لب طلایی گران قیمت حاوی گز و سوهان و شیرینی وطنی اش را روی میز پذیرایی اتاق نشیمنش میگذارد. پیشدستیها را میآورد. قندان و لیمو ترش را ضمیمه ی پذیرایی اش میکند و لبخندکی هم تحویلشان میدهد. زنها نگاهی به هم میاندازند و از این که این همه با محبت پذیرایی میشوند، قند تو دلشان آب میشود.

بساط چای دیشلمه ی احمد در استکانهای کمر باریک لب طلایی وارد اتاق پذیرایی میشود. بوی عطر چای، زنها را گیج میکند. امیر مینشیند و ظرف کریستال حاوی شیرینیها را تعارفشان  میکند. استکانهای بانمک چای را جلو هرکدامشان روی میز میگذارد. بعد چای خودش را دستش میگیرد و به پشتی کاناپه اش تکیه میدهد.

تا زنها میآیند دهان باز کنند، اشاره میکند که اول چایشان را بنوشند و دهانشان را شیرین کنند، فرصت برای حرف زدن هست. بعد... همانطور که چای مینوشد، نگاه خریداری به زن جوان میاندازد و میپرسد: «شما دوست پسر دارید؟» تا زن مسن میآید دهان باز کند، رو به زن اولی میکند و میگوید: «خودتان جواب بدهید!» زن میگوید: «بله، دوست پسر دارم.» امیر بدون آن که به زن سالخورده نگاهی بکند، میگوید: «لطفا همین حالا این تلفن را بردارید و از همینجا به دوست پسرتان خبر دهید که دیگر نمیخواهید دوستیتان ادامه پیدا کند. بعد با من دوست شوید. امشب را هم همینجا با من سر کنید! شما هم خانم محترم همینجا بمانید و در اتاق نشیمن بخوابید. فردا صبح هم برای من و این خانم همکارتان بساط صبحانه را خیلی مفصل آماده کنید. رختخواب و ملافه به اندازه ی کافی است و مشکلی برایتان پیش نخواهد آمد.... دستشویی هم... همینجاست... »

که زنها یکباره بلند میشوند و شروع میکنند به داد و بیداد کردن که: «شما چه فکر کرده اید؟ فکر کرده اید ما چه کاره هستیم؟...» و به سمت در ورودی آپارتمان حرکت میکنند. امیر که همانطور راحت روی کاناپه اش لم داده است، میگوید: «شما چه فکر کرده اید که هر روز، صبح و شب مزاحمم میشوید، پتیاره ها؟!» بعد که زنها گورشان را گم میکنند، با تانی بلند میشود، در را میبندد و چفت آن را میاندازد. حالا میتواند با آرامش دراز بکشد و لالا کند: «امروز روز خوبی بود... هاهاها» امشب صدای خروپفش تا چهار تا خانه آنطرفتر هم میرود...

24 دسامبر 2007 میلادی