 |
صفی طولانی است رو به سوی اوین. دژخیم
پیرمردی است كه با انگشت نشانهاش درِ
نورانی بهشت را نشان میدهد.
آن كه از برابر دژخیم میگذرد،
شادی را سالهاست گم كرده است. گاه
خاطرهی دژخیم با خاطرهی قربانی تصادم
میكند.
دستهی موزیك یك لحظه از زدن باز
نمیماند. موزیكچی ـ كه كمانچه در دست
دارد ـ صورت ندارد. در چهرهاش به جای
چهره، كمانچه كاشتهاند.
مردی با تنبك همراهیاش میكند. زن
بدهیكلی روی سنِ كافه شكوفه نو میرقصد.
دژخیم آنجا است. در كنارش زن جوانی را
نشانده است كه آمده بود هنرپیشه بشود.
زنی كه دارد به سوی چوبهی دار
میرود، خود را در گرداگرد یك عشق پیچیده
است.
شب است. آسمان سیاه است. چند كوسه
خودشان را از آب، به هوا پرتاب میكنند.
چهرهی كوسهها آشناست. بعضیشان عمامه
دارند.
بعضیها فكلیاند. بعضی هم از «نور» میآیند.
بعضیها وجودشان را در تمسخرِ دیگران
جستجو میكنند: «مگر میشود تو بهتر از من بفهمی؟
آلتٍ لای پای من، دلیلِ فهمِ بیشترِ من است؛ حتا
اگر پنچر باشد!»
|
صفٍ طولانیِ رو به سوی اوین همچنان
ادامه دارد.
حاجی رئیس جمهور نگرانِ اسلام عزیز با
انگشت شستش، به مردم حواله میدهد. همانها كه در
صف ِ نان و گوشت و قبرستانند، براش سوت میزنند و
هورا میكشند.
حاجی
ـ با آن خبرنگار نیمه وطنی كه گپ میزند ـ دندانش
را نشسته است، تا به غربزدگی متهم نشود.
من تمام شب را در پیكرم تجربه كردهام.
شب، روی سرِ من میچرخد.
دستهی موزیك هم چنان مینوازد. سرودِ
مرگ از سرودِ اینها قشنگتر است. در میدان
فوتبال، قهرمانان به جای ترنمِ مارش وطن، زوزه
میكشند.
چند مجله در جهنم منتشر میشود. آتشِ
جهنم هیچگاه بر ما گلستان نشده است.
این ها دریوریهای كتابهای كهنهی مذهبی
است. آتش، داغ است و میسوزاند؛ حتا اگر به خدای
ندیده ایمان داشته باشی.
مجلههای جهنم پراست از راستهای چندشآور.
در سانسور، دروغهایی به خوشمزگی جوك ِ
ملانصیرالدین چاپ میشود. همهجا امن و امان
است. فقط دانشگاه ساخته میشود، دانشگاه ساخته
میشد كه مردم را با دگنك مسلمان كند، كه ملت ِ
مسلمان را مسلمانتر كند.
دستهی موزیك در مسیرِ اوین ایستاده است.
شجریان چهچه میزند. شجریان در وصف ِ
عرفانیت ِ امام، شعرِ یك شاعرِ پلاسیدهی عهدٍ بوق
را توی بوقِ شعار میدمد. دستهی موزیك، گوشِ همه
را كر كرده است. كسی نیست كه دستش باز باشد، تا
گوشش بگیرد.
من مشقم را مینویسم. سرمشق این است.
هزار بار بنویس:
«جنگ، جنگ، تا پیروزی»
 |
مشقم را باید بنویسم، والا مادرم را به
مدرسه خواهند خواست. پدرم، علیل شدهاست.
برادرم، دستش را از دست داده است.
داییام كور است. خواهرم را ملای محل صیغه
كرده است. اینها هدایای خدا ـ برای امت
حزب الله ـ است. خدا را صد هزار مرتبه
شكر! قرار است وقتی دوازده سالم شد، به
بسیج بروم.
دختر همسایه را كه لو دادم،
شبانه به خانهشان ریختند. هفت پاسدارِ
ریشو. یعنی میشود كه یك روز، ریش منهم
مثل اینها بلند شود؟
دستهی موزیك همچنان مینوازد.
كسی نمیتواند بپرسد
كه چطور جعبهی شیرینی به در خانهی دختر همسایه
آمد؟
|
زَنَكی بد هیبت، چادر سیاهی به خودش پیچیده است.
دستش تا آرنج پر از جرینگ جرینگٍ طلای زرد است.
وقتی در خانهاش را میكوبی، دستٍ كثیفش را ـ تا
مرفق ـ در دهانش میكند. حاج آقا میگوید:
«هنوز بالغ نشده است. لازم نیست
حاجیهخانم رو بگیرد!»
خانم، از خروسها هم رو میگیرد؛ اما نه
از جوجهخروسها.
پیرمرد، هیچگاه دهانش را نمیشوید. وقتی
غذا میخورد، خردههای غذا، لای سبیلِ بدهیبتش گیر
میكند.
دستهی موزیك همچنان مینوازد. این بار
سنفونی است كه از پشتٍ درِ اوین به گوش میرسد.
روی این آهنگٍ بدكردار، شعری در وصف قصاب
سرودهاند. آهنگران، در وصفٍ قصاب، ترانه
میخواند. اعضای كُرِ موزیك از دستهی توابانند.
عفریتهای لباس سبز پوشیده است. گروه
مارش نظامی، نظام جمع میكند. عیال ـ از ذوق
شعارهای زنانهی عیالش ـ خوش خوشانش میشود.
همه حرفِ خودشان را میزنند. كسی را
نباید محكوم كرد، حتا اگر دلال محبت باشد.
كف پام درد میكند. كمرم صاف نمیشود.
پردهی گوشم را ـ در نوازشی! ـ پاره كردهاند.
دستهی موزیك مارش میزند. رئیس جمهور،
دستور مرگ صادر میكند. چادر از سر رئیس جمهور
افتاده است. چادرِ فریب را تروریست ها از سرش
كشیدهاند.
مادرم همچنان در صف است. به برادرم عنوان
«آزاده» دادهاند. بعد از این كه ماشین حملِ گوشت،
به قبرستان اعزامش كرد. آخر شش ماه هم سلول
لاجوردی بود.
زنی با ماسكی بر چهره هر روز به رئیس
جمهور لبخند میزند. از زیر چادرش، قانونِ زنانه
/مردانه كردن لبپر میزند.
 |
دیواری
سیمانی وسط شهر كشیدهاند. توی خانهها
دیوار كشیدهاند. اتوبوسها نردهی آهنی
دارند. بیمارستان ها نرده سفارش دادهاند.
سرِ پیچِ جاده دل من از تفنگی
میترسد كه آمادهی شلیك است.
دستهی موزیك در بیابان است. زنی
با موهای سپید، خاطرهی پنجاه سال دوست
داشتن را میفروشد، به مفت.
حاج جلال،
برای جوانیِ من مجلسِ ختم میگیرد.
كفتارِ یك دست كمیسیون مرگ راه انداخته
است.
كوسه، هشت سال پراگماتیست است.
|
امنیتیهای سابق مدرنهای امروزیاند.
پاسدارها فیلم میسازند. بسیجیها نویسندهاند.
آخوندها تئوریسینِ آزادیِ زنان.
خط قرمز جابجا شده است. مردم در یك سمتٍ
خط، چپانده
شدهاند.
دستهی موزیك همچنان مینوازد. هنگامه
برای زنان میخواند. تیمسار الله كرم ـ زن در مجلس
زنانه را ـ تاب نمیآورد. مردان همیشه به زنان
شبیخون زدهاند.
حاجی ده نمكی نمایندهی مردانِ با نمكٍ
ایرانی است!
رئیس جمهور هنرمند است. امام، شاعر و
عارف است. سالن دارزنی با شعرهای امام آذین شده
است. روی ماشینِ حملِ گوشتٍ اوین، آگهیِ رفیق
دوست و رفسنجانی چاپ شدهاست. بر در و دیوار
دانشگاه هیاهوی شعارِ دیواری گوشم را كر میكند.
دستم را باز نمیكنند تا گوشم را بگیرم. چشم بندم
خفهام میكند.
زنی دستش را در كمری پیچانده و میرقصد.
آنكه با زن میرقصد با «برلین» هم
رابطهای دارد. چه تفاوت میكند؟ از آقا باید
حمایت كرد!
چنارهای پاركینگٍ بغلی یك شكلند، مثل
دختربچههایی كه لچكٍ سیاه سركردهاند.
درخت سبز است. این ها سیاه میپوشند.
رنگها را كشتهاند. فقط رنگ سیاه جواز
عبور دارد.
 |
در دكانِ كتاب فروشی، آگهی فروشِ خانههای
كرج چاپ شدهاست. برنج فروش، دلال
معاملاتی هست. نمیشود این همه گریخته از
میهن را در حسرت زمینهای داخل محدوده
منتظر نگه داشت.
جلال سه خانه خریده است.
پاسپورتش چند بار سوراخ شده است. در جیب
بغلش پاسپورت آبی هم هست.
خبرنگاری كه به ایران رفته بود،
به كناری كشیده میشود. فرودگاه همهی
زنها را چك میكند.
دستهی موزیك به پاریس رفته است.
بانوی آوازِ لچك به سر چهچه میزند.
بلیط ورودی ده هزار فلان است. ردیف اول را
ریشوها قرق كردهاند. |
باغچهی خانهام پر از شكوفه است، پر از
گل یاس، گل بنفشه، گل بوسه، گل دوست داشتن. گلِ
یادم تو را فراموش.
سالنِ دار زنی پر است از شكوفه. پر است
از گل یاس. پر است از گل بوسه. پر است از
انگشتریهایی كه رفیق برام فرستاد.
 |
وقتی دستهای مهربانش از حركت ایستاد،
انگشتر من هم افتاد. آن روز نوبت اسدالله بود كه
ساعت ها و انگشتری ها را جمع كند. طلا فروش محل
همهی یادگاریها را به مفت خرید.
ساك رفیق توی مشت مادر تكان تكان میخورد.
باغچه پر است از بوسه. پر است از شكوفه.
پراست از تمنای دوست داشتن. پر است از
گرمای تنی كه آن زمانها ـ قرنها پیش ـ
در من پیچیده بود. سالنِ دار زنی حرارت
قلب محبوب را سرد كرد. لاجوردی دلِ محبوب
مرا در ماشینِ حملِ گوشت منجمد كرد.
كیسههای پلاستیكیِ حملِ محبوب
را سگها در حلبی آباد به نیش كشیده اند.
دل محبوبم هنوز در ترنم ترانهی
عشق جاری است. باغچهام پر است از عشق، پر
است از تو، پر است از شكوفه، پر است از
انگشتریِ یادبودِ تو.
صف طولانی اوین همچنان جریان
دارد. حاجی شعار میدهد. دستهی موزیك،
آهنگ پینك فلوید میزند. مردی كه موسیقی
را تعریف میكند، چهره ندارد.
سگها
دلدارم را در كفرآباد پاره كردهاند؛ بعد
از آنكه كفتارها قلبِ خوش آهنگش را به سیخ
كشیدند
قلب محبوبم را پای سپیدار
كاشتهام. |
تاریخ نگارش: سال
1998