صفحه نخست >  داستان پیشفروش سکس

 

پیشفروش سکس

  

از امریکا سفارش کرد برایش یک فقره «پرده»ی بکارت بخرند. پولش را هم با «مانی اردر» پیش پیش داد و همه ی آن چند ماه را به عشق ازاله ی بکارت آن دخترک سیزده ساله، دل تو دلش نبود. مهم نبود بعدها چه بلایی سرش میآمد. پولش را داده بود و شب اولش مال تقی بود که پنجاه سال را شیرین داشت و بعد از دوبار ازدواج ناموفق، آن هم به دلیل هرزگی، حالا هوس تازه و باکره اش را کرده بود.

         شبکه ی فروش این گونه مخلفات، تو آمریکای جهانخوار هم شعبه داشت. سر و تهش را که میزدی، میرسیدی به لابی «انرژی هستی، حق مسلم ماست» که در کنار خرید و فروش خیلی چیزها دستی هم تو معامله ی «بکارت» داشت و چه خوب. همه جورش را داشت.

ابواب شرعی اش را هم تو «تحریر الوسیله» ی امام راحلشان پیدا کرده بودند که گفته بود با نوزاد هم میشود عیش کرد و دستور همه جور دستمالی را شرعا داده بود؛ انگار خود اکبیری اش در این «باب» کلی تجربه داشت.

کلی هم تخفیف داد که به سیزده ساله راضی شد. ده/یازده ساله اش گران تر بود و زورش نمیرسید. اما این سیزده ساله هم بد نبود. خوشگل بود و تو دل برو و به خیالش تازه ی تازه.

 عکسش را هم با حجاب و بی حجاب فرستاده بودند؛ لخت و عورش را هم فرستاده بودند.

رفیقش که خبر «پرده های بکارت» وارداتی از چین جهانخوار را شنید، وارد لابی افریقایی معامله ی بکارت شد و دخترکی شش ساله را با پوستی شکلاتی و چشمانی سبز پیش خرید کرد، تا به سن «بلوغ» اسلامی برسد و بکشاندش به امریکا. هنوز «بکارت چینی» پا به افریقای فلک زده نگذاشته بود.

رفیق سومشان که از آن جوجه کمونیستهای سابق بود، نوع روسی اش را میپسندید. ننه ی «کرشمه» خودش این کاره بود و بیست سالی شرعا خیلیها را از لای لنگ و پاچه اش رد کرده بود.

 لابی اش هم  سلمانی «آتش» بود، تو شهرک اکباتان که حالا دیگر ننه ی کرشمه میرفت آنجا و در نقش واسطه برای آقایونای دور از وطن «بکارت» جفت و جور میکرد.

 با دخترها هم قرار چهل درصد پورسانتاژ را میگذاشت. اگر هم دخترکی زیرآبی میرفت، فورا شبکه، سر دخترک را زیر آب میکرد، یا با جاسازی مواد مخدر تو بساطش، طرف را به دست شبکه ی پاسداران اسلامی میسپرد. بعد از آن دیگر دخترک میرفت آنجا که عرب نی میاندازد. با چهل درصد زهراخانم شوخی نمیشد کرد.

حالا نوبت دختر خود زهرا خانم بود. خودش نمیدانست این دخترک را از کدام صیغه اش بار گرفته است. برای همه ی «چیز»هاش هم سند داشت، ولی اسم بابای این یکی را یادش  رفته بود. دخترک مدتی بود تو کار بود و با حفظ «بکارت» به کاسبی زهرا خانم رونق میداد.

اصغر که از آلمان رفت ایران برای خوشگذرانی، جایی گذرش افتاد به «صیغه خانه» ی زهرا خانم و کرشمه را پسندید.

تو اتاق خواب مبله ی بالای شهری  زهراخانم، کرشمه از خوابیدن «طبیعی» با اصغر سر باز زد و پیشنهاد یک جور دیگرش را داد. آخر چند ماهی بود که «بکارت»اش را پیشفروش کرده بود و منتظر بود تا تقی بیاید و راه را برای پیمودن راه ننه اش باز کند. هفته ی بعدش تقی راهی ایران میشد و اصغر همان هفته برمیگشت!

 

 

9 آوریل 2010 میلادی