|
با
دخترها هم قرار چهل درصد پورسانتاژ را
میگذاشت. اگر هم دخترکی زیرآبی میرفت،
فورا شبکه، سر دخترک را زیر آب میکرد، یا
با جاسازی مواد مخدر تو بساطش، طرف را به
دست شبکه ی پاسداران اسلامی میسپرد. بعد
از آن دیگر دخترک میرفت آنجا که عرب نی
میاندازد. با چهل درصد زهراخانم شوخی
نمیشد کرد.
حالا نوبت دختر خود زهرا خانم بود. خودش
نمیدانست این دخترک را از کدام صیغه اش
بار گرفته است. برای همه ی «چیز»هاش هم
سند داشت، ولی اسم بابای این یکی را یادش
رفته بود. دخترک مدتی بود تو کار بود و با
حفظ «بکارت» به کاسبی زهرا خانم رونق
میداد.
اصغر که از آلمان رفت ایران برای
خوشگذرانی، جایی گذرش افتاد به «صیغه
خانه» ی زهرا خانم و کرشمه را پسندید.
تو اتاق خواب مبله ی بالای شهری زهراخانم، کرشمه
از خوابیدن «طبیعی» با اصغر سر باز زد و پیشنهاد
یک جور دیگرش را داد. آخر چند ماهی بود که
«بکارت»اش را پیشفروش کرده بود و منتظر بود تا تقی
بیاید و راه را برای پیمودن راه ننه اش باز کند.
هفته ی بعدش تقی راهی ایران میشد و اصغر همان هفته
برمیگشت! |