صفحه نخست >  داستان>  تصور ناشناس کامی!

 

تصور ناشناس کامی!

 

       امروز بالاخره این دوربین لامصب را وصل کردم و نشستم خودم را تماشا کردن. از این زاویه، از آن گوشه و اصلا خوشم نیامد. معلوم نیست چرا وقتی خودم را تو آئینه میبینم، به نظرم بهترم. خب، اینجا که مینشینی جلو مونیتور، زاویه ی دید یک جورهایی است که خودت را آنطور نمیشناسی، یا نمیخواهی اینطوری باشی. بعد عصبانی شدم و رفتم کپه ی مرگم را گذاشتم.

      اول چند دست لباس عوض کردم با رنگهای مختلف، ولی باز از خودم خوشم نیامد. برای همین هم خاموشش کردم و رفتم پی یک کار دیگر، به مرتب کردن کمدها و شستن ظرفها و از اینجور کارها. یکی هم بود تو مسنجر که مثل گدای سامره هرروز میایستاد به گدایی چند تا مسیج که از بس حوصله ام را سر برده بود، ولش کردم به امان خدا. اصلا این گدای سامره از آن گداهای سمج ننری است که کمک هم میخواهد، باید با «افتخار» به او «پرداخت». اولش از این کار بدم نمیآمد، ولی بعد حوصله ام سر رفت.

      اصلا من زود حوصله ام سر میرود. کسی باید خیلی حرفهای تازه و خوب و ناب داشته باشد که حوصله ام را سر نبرد. آدمهای کهنه با حرفهای کهنه شان زود دلم را میزنند. برای همین هم مسنجر را خاموش کردم و رفتم کپه ی مرگم را گذاشتم. صدایم هم خوب نبود و آنطور نبود که بشود با آن چیزی ضبط کرد، هرچند که قرار بود همین یکشنبه ای سر ظهر چیزکی بخوانم و ضبط کنم، مخصوصا که این روزها، سالگرد بخصوصی است، اما برای خودم امتحانی چند خطی خواندم و دیدم بدجوری خرخر میکنم.

صورتم هم شده است عینهو بادکنک باد کرده ی تو هوا ول شده، از دست این داروهای لعنتی. بیخود نیست که از خودم خوشم نمیآید. خب، بعد رفتم کپه ی مرگم را گذاشتم.

هوا تاریک بود، هر چند که نزدیک ظهر روز یکشنبه بود، ولی تاریک ِ تاریک بود. این آپارتمان قزمیت یک وجبی زیر شیروانی هم که تاریک تر است و در این هوای تاریک، تنها چیزی که میچسبید این بود که بروم روی همین کاناپه ی قزمیت اتاق نشیمن و کپه ی مرگم را بگذارم.

ملافه ی لحاف را هم عوض کردم که بوی خوش این پاک کننده های خوشبوی تبلیغاتی را بدهد؛ بعد کشیدمش تا زیر چانه ام و شوفاز هم گرم گرم. خلاصه نه این که کپه ی مرگ نبود که کلی هم صفا داشت. همین موقع کامی زنگ زد. صدایش را شناختم، ولی اصلا به روم نیاوردم.

«نمیشناسمتان؛ شما؟ نه، آقای کامی ایکس نمیشناسمتان.»

بعد در باز شد و آمد تو. انگار از تو همان راه پله ها زنگ میزد. نفهمیدم چه کسی در را برایش باز کرد. اما سرش را انداخت پائین و یک راست آمد تو. حالا تو یک حیاط گنده ی شیک و پیک بودم. مامان هم آنجا بود. خیلیهای دیگر هم بودند. یکی دیگر هم آنجا بود که تو روزنامه ها چیز مینوشت. اسمش ابراهیم بود و بهش میگفتند «ابی فضول».

هیچوقت ندیده بودمش، ولی آمده بود آنجا. یک خانه ی شلوغ و پر از گرفتاری و رفت و آمد. تو روزنامه فروشی سر کوچه مان هم همان ابی چیزهایی نوشته بود که تو روزنامه ای چاپ شده بود.

ولی من بیشتر از بستنی روزنامه فروش خوشم میآمد، تا از نوشته های این ابی فضول بیمزه. نمیدانم چرا خیلی به نظرم فضول میآمد. کامی هم از همین فضولی اش خوشش نمیآمد. روزنامه فروش هم تعطیل کرده و داشت میرفت سمت خانه اش. من فقط گفتم:

«چه بستنیهای خوشمزه ای دارین!»

مرد گفت: «به خاطر شما دو نفر حاضرم مغازه را دوباره باز کنم.» گفتم: «لازم نیست. فقط دو تا بستنی خوشمزه بدین تا با این کامی لوس ِ بیمزه بخوریم!»

بعد با کامی آمدیم تو همان خانه ای که خیلی شلوغ/پلوغ بود. کامی میترسید. میگفت: «مردم نگامون میکنن.»

میگفتم: «به جهنم که نگاه میکنن.»

میگفت: «همین ابی رو ببین، فردا میره تو روزنامه اش مینویسه که من تو را بوسیدم.»

گفتم: «اولا که من تو را بوسیدم و نه تو؛ بعد هم بگذار بنویسه، از چی میترسی؟»

بعد نشستیم یک جایی و من بوسیدمش. آن گدای سامره هم که گردنش را کج کرده بود و داشت عشقبازی الکی ما را تماشا میکرد، از رو نمیرفت. نمیکرد مسنجر را خاموش کند و برود پی کارش. به او هم نگاه نمیکردم. قبلا چرا، ولی حالا دیگر          حوصله اش را نداشتم. حوصله ام را سر برده بود. کامی پرسید من که اول نمیشناختمش، چرا حالا این همه دوستش دارم؟ سوال جالبی بود. جالبی اش بیشتر این بود که اصلا نمیدانست سرش را کلاه گذاشته ام، ولی همان اول که تلفن کرد، شناختمش.

صدایش گرم بود. این فقط نظر من نبود. تمام آن چند سالی که با هم کار میکردیم، صدایش را دوست داشتم. همو بود که دلش میخواست از روی من صد تا فتوکپی بگیرد که لابد یکی اش هم به خودش برسد؛ ولی من از فتوکپی خوشم نمیآمد. برای همین هم از این اظهار عشقهای الکی گدایان سامره هم خوشم نمیآمد.

لامصبها هیچ چیزشان جدی نیست. آدم باید حرفش حساب داشته باشد. باید دوست داشتنش جدی باشد، دوست نداشتنش هم جدی باشد. مواظب حرف دهانش باشد. اگر بیعرضه است، بیخود گردنش را کج نکند. آدم یا چیزی را میخواهد، یا نمیخواهد. اگر خواست، یا علی؛ راه میافتد. اگر هم نخواست، یا نمیخواهد، دمش را میگذارد روی کولش و میرود پی کارش.

شاید من آدم تند و تیزی هستم. خب، هستم؛ که چی؟ وقتی آدم سفت و محکم میگوید که دیگر سر به سرت نمیگذارد، دوباره نمیآید ببیند چه میکنی؟! خب، همینش حرصم را درمیآورد؛ والا صد تا از این آدمهای بیکار ریخته است اینجا.

وقتی میروم قدم بزنم، یکی هست که هر روز دارد سگ میچراند، میآید به بهانه هایی بیخودی خودش را لوس میکند که حرفی زده باشد. تازه این که خوب است. یکی هم بود که زن بود و هی خودش را لوس میکرد. بعد که با هم دو/سه بار قهوه کوفت کردیم، رسید به عشق و عاشقی. گفتم:

«زن حسابی، من که همجنس گرا نیستم.»

ول نمیکرد. آخرش تو خیابان بهش گفتم:

«دست از سرم بردار و راحتم بگذار!»

خیال میکنند اگر آدم چهره ی خندانی دارد و سلامی را پاسخ میگوید، لابد آماده است برای هرگونه گه کاری. ولی من هیچکدام ِ اینها را نمیخواستم. خب، دست خودم نبود. خوش اخلاق بودم و به سلامها پاسخ میدادم. کامی میگفت: «تو زیادی مهربونی. برای همین مردمو به اشتباه میاندازی.»

شاید راست میگفت. نمیدانم. بعد فکر کردم نکند خودش هم به اشتباه افتاده باشد؟! بعد گفت: «بیا با من زندگی کن!»

گفتم: «او.کی. ولی بگذار اول تکلیف این مرد را روشن کنم!»

گفت: «مگر زنش هستی؟»

گفتم: «نه، ولی بالاخره چند وقت با هم زیر یک سقف سر کرده ایم. همینطوری که نمیتونم بگذارمش بیایم پیش تو.»

ولی کامی همچنان از ابی میترسید.

گفتم: «ببین آقاجان، من از آدمهای ترسو خوشم نمیآید. باید سرت را بالا بگیری و از این که من هواتو دارم، خوشحال باشی. اصلا باید افتخار کنی. من که علف هرز نیستم، آدمم. یک آدم درسته و کامل و با احساس. تا وقتی دوستت دارم، باهاتم، وقتی هم که نداشتم، محترمانه عذرتو میخوام.»

میگفت: «حالا میآیی برویم سوئد باهم زندگی کنیم؟»

گفتم: «باید صبر کنی. باید تکلیف این بابا را معلوم کنم، بیخودی که نمیشه مردمو علاف کرد.»

ولی حالا از کامی هم خوشم نمیآید. آدمهای ترسو که ملاحظه ی این و آن را میکنند، حوصله ام را سر میبرند. اصلا تنهایی بهتر است از زندگی با ترسوها و گدایان سامره و آدمهای فضولی که جز فضولی و دخالت تو کار و زندگی مردم، کار دیگری بلد نیستند.

حالا دوباره دوربین را روشن میکنم. از بس پاچه ی این و آن را گرفته ام، همه شان گورشان را گم کرده و رفته اند. هم کامی رفته است، هم آن گدای سامره و هم این مرد بیچاره ای که همینطوری وبال گردن من است، یعنی بود.

شاید تنهایی و بی نیازی بهتر از این همه هیاهوی پوچ برای هیچ است. دست کم ابی دیگر نمیتواند فضولی کند.

 

 تاریخ نگارش: 24 اکتبر 2009 میلادی