صفحه نخست > داستان >  تولدت مبارک عزیزم

 

تولدت مبارک عزیزم

 

                                                اشاره

                                                این روزها سالگرد تولد من است.

این کار را که سالها پیش و برای تولد دخترم نوشته ام، اینجا میاورم؛ که فرزند، تداوم انسان است در هیئتی زیباتر و تازه تر و دوست داشتنی تر؛ و لابد من نیز برای پدری که دیگر نیست و برای مادری که هر روز منتظرم دیگر نباشد که نزدیک به ربع قرنی است هیچکدام را ندیده ام. و البته بسیاری دیگر را، و آن سرزمین ِ آزرده را، و آن همه خاطرات ِ دل انگیز ِ دوست داشتن را...

همین!

عاشق می‌شوی. پیكر تازه‌ ات را به تنش گره می‌زنی. بوی طراوت و عشق به درونت نقب می‌زند. می‌لرزی، می‌سوزی، داغ می‌شوی.

سیراب كه شدی، بلند می‌شوی، تنت را نوازش می‌كنی، ستایشش می‌كنی كه این همه عشق و لذت را ارزانی ‌ات كرده‌ است. چشم‌ها را می‌بندی، انگار محو شده ‌ای.

چند روزی كه گذشت، لرزشی را در تنت تجربه می‌كنی. انگار كن كه پیچیدنِ نسیم در ساقه ‌ی شكوفه‌ ای تازه! انگار كن كه تپش قلبی پس از اولین تجربه‌ ی بوسه. انگار كن كه

عشقی كه به درونی‌ ترین بخش تنت، نقب زده ‌بود، بارور می‌شود. تنت گرم می‌شود. دیگر تنها نیستی. دیگر مرد، كاره‌ای نیست. تحملش نمی‌كنی. نمی‌شود. یكی دیگر دارد می‌آید. یكی دیگر باید بیاید. دیگر جا برای عشق كهنه تنگ است. عشق كهنه، دور می‌شود. دور ِ دور. بدل به خاطره می‌شود. تو می‌مانی و عشقی كه در درونت به بار می‌نشیند.

هر روز تپش تمنا را در تنت حس می‌كنی. با او حرف می‌زنی. به او پناه می‌بری. خدای كوچكت را كه زیرآب همه‌ ی خدایان دیگر را زده‌ است، عاشقانه در عشق و بوسه غسل می‌دهی.

نه ماه تمام، نه ماهی كه هر لحظه‌ اش دنیایی است، كه در هر لحظه ‌اش آتشِ درونت شعله‌ ورتر و داغ ‌تر می‌شود. عاشق می‌شوی. این‌ بار دیگر تمنای تن نیست. این بار، تنی است كه از تنِ تو می‌روید، در تو رشد می‌كند، در تو شكوفه می‌زند، در تو قد می‌كشد، بلند بالا می‌شود و تو را زیر چتر حمایتش می‌گیرد.

نه ماه، لحظه به لحظه سجده می‌كنی. لحظه به لحظه، عشق و طراوت را - كه گاه پلید و دكان است ـ تجربه می‌كنی. با شكفتن ِ عشق، قد می‌كشی، بزرگ می‌شوی، در محبوب نادیده تحلیل می‌روی. ثانیه‌ ها را می‌شماری.

چقدر دیگر مانده‌ است؟ دكتر می‌گوید: چهار ماه!

آخ، چه بزرگ شده‌ ای!

آه، چقدر می‌جنبی!

وای... چقدر گرمی!

 سه ماه مانده‌ است، دو ماه، یك ماه... و عشق كهنه را دیگر تحمل نمی‌كنی. قرار است نوروز متولد شوی.

بروید كنار، فصل‌ های دیگر! بزنید به جدول! نه، نه! شما هم بیاید خدای كوچك مرا ستایش كنید! بیایید در عشق من شریك شوید! كور شوم اگر حسودی كنم. بیایید! همه‌ تان. دستتان را بگذارید روی تنم. ببینید كه می‌تپد!

 ببینید كه با من حرف می‌زند! بكس بازی می‌كند. خودش را مثل گربه‌ ای ملوس پهن می‌كند. خمیازه می‌كشد. لگد می‌زند و منتظر است كه بیاید:

«آه چقدر این جا تنگ است!»

نگران نباش خدای كوچولوی من، متولد می‌شوی. من می‌دانم، حتما متولد می‌شوی.

سكینه می‌گوید: «كاش پسر باشد!»

صغرا می‌گوید: «ترشی نخوری، حتما پسر می‌شود!»

كبرا می‌گوید: «پسر اسمی دارد والله. اگر بچه‌ ی اول آدم، پسر باشد، دیگر اجاقش كور نیست. آدم پیش سر‌ و‌ همسر، سرش بلند است!»

عزیزم، این احمق‌ ها را می‌بینی؟ خیال می‌كنند مهم است كه تو چه جنسیتی داری؟ تو خدای كوچك من، عشق منی. بروید گم شوید دیوهای بند باز، بگذارید باد بیاید! فضای خدای مرا آلوده نكنید!

نه ماه گذشته‌ است. دیگر بزرگ شده‌ ای، قد كشیده‌ای، شده‌ ای نیم ‌متر، شده ‌ای سه كیلو. دیگر می‌توانی از دنیای درون من بیایی بیرون. دیگر به حمایت تنِ من نیازی نداری. آنقدر قد كشیده‌ای كه بتوانی از خودت، در این دنیای وحشی دفاع كنی. خوش آمدی خدای كوچولوی من!

از درد نمی‌گویم. ما یاد گرفته‌ایم كه بدی‌ ها را ببینیم، یاد گرفته‌ایم چشممان را بر خوبی‌ها ببندیم. تولد درد دارد. معلوم است كه درد دارد! تغییر كردن دردناك است، خیلی هم دردناك؛ اما چه باك!

تو را گرم ِ گرم از تنم می‌كشند بیرون. تن ِ داغت را می‌اندازند روی تنِ سردم، كه هنوز از فشار و درد، سرد است. پاهای لختم یخ كرده ‌است. تنم می‌لرزد.

 تمام انرژی ‌ام را به كار زده‌ام، آخر در كار تدوین تو بوده‌ ام. نه ‌ماه رویت كار كرده‌ام. نه ماه، هر روز و هر لحظه. و حالا تنِ گرم تو، مماس بر تنِ سرد من است، گرمم می‌كند. متولد می‌شوی. متولد شده‌ای. دكتر -  كه پیرزنی است ـ آلتت را نشانم می‌دهد كه:

«ببین! قبلا نخواسته‌ بودی بدانی چیست!»

چه فرقی می‌كرد؟!

من در آفرینش شریك شده‌ ام. من انسانی را متولد كرده‌ام. از تنم به او خورانده‌ ام، به او نوشانده ‌ام. و تو پا به دنیایی می‌گذاری كه برای هر لحظه نفس كشیدنت، جنگی تن به تن باید! چه باك!

         ما پشت‌ به پشت هم، پشت همه را به خاك می‌مالیم!

تولدت مبارك عزیزم!!!

 

از کتاب تازه ی «مردانی که دوست داشته ام»

نشر نیما، آلمان

 

Nima verlag

Lindenallee 75

45127 Essen

Germany

Tel: +49(0)20120868

Fax:+49(0)20120869

nimabook@gmx.de

www.nimabook.de