 |
وقتی «آدم» ریشش را اصلاح نمیکند، سلمانی
نمیرود، موها را کوتاه نمیکند، یا مدل
ترکی کوتاه میکند، تازه دوزاری اش میافتد
که - ای بابا - شناسنامه اش دارد سه رقمی
میشود که اصلا عین خیالش نیست. جواد از
چندتا از این بروبچه های «شجاع» دهان به
دهان میشنود که قدرت خدا «مملکت امام
زمان» حساب و کتاب دارد. همانطور که زنها
«قانونا» باید قوانین کشور را رعایت کنند
و چیزکی - برای خالی نبودن عریضه – رو
سرشان بیاندازند که دهان مجریان قانون را
ببندند، جواد هم با ریش پانزده روزه میرود
سفارت.
حالا دیگر میداند که تو سفارت، باید دست
راستش را بگذارد روی سینه ی چپش و از
دربان دم در تا خود سفیر به همه بگوید:
«حاج آقا، مخلصیم. حاج آقا، کوچیکیم. حاج
آقا، چاکریم» |
|
این یک کد است. تمام آنهایی که میروند
ایران، یا میخواهند بروند، این را
میدانند. زنها کدشان فرق دارد. آرایش
نمیکنند. اگر دستشان برسد زردچوبه به
صورتشان میمالند که رنگ و روشان زردنبو
باشد. موها را رنگ نمیکنند و با گلگیرهای
فلفل/نمکی راهی سفارت میشوند. آرایشگاه
نمیروند و با ابروهایی مثل پاچه ی بز،
چیزکی رو سرشان میاندازند و میروند آن تو
که چی چی و چی چی شان را به ثبت قانونی
«مملکت امام زمان» برسانند. اما همین زنها
موقع بیرون آمدن از سفارت، از همان
آسانسور یا پله ها، حالا دیگر بدون واهمه
از جناب حاجی آقای دربان، ماتیکها و سایه
چشمها را از تو کیف ساک مانندشان بیرون
میکشند و... از همانجا...د... بمال... از
بالا تا پائین... بعد آن چیزک زهرماری را
مچاله، میچپانند تو ساک خریدشان، یا اگر
دیگر نخواهند راهی این اداره ی وطنی شوند،
همان دم در سفارت میاندازندش تو سطل ذباله
ی آن حوالی... و مدرن و متمدن راه میافتند
تو کوچه/پس کوچه های تمدن و مدرنیته...
آقایون وضعشان فرق میکند. کراوات/مراوات
که هیچی، با پیراهن چرک و یقه ی چروک، با
کتی که موقع باغبانی تنشان میکنند یا
اسباب کشی و کارگری، که مثلا چاک آستینش
وا شده، یا دگمه هاش افتاده، و البته و
البته بدون استعمال عطر و ادوکلن راهی
میشوند به سوی کعبه ی آمالشان، وطن
اسلامیزه شده... نه... اول به سمت سفارت.
طفلکها همه شان که گلاب قمصر و عطر
شاهچراغی به گل و گردنشان نمیمالند.
بعضیشان حتا عطر مردانه ی اگوئیست شانل را
دوست دارند. |
 |
با تمام این دگردیسیها دل تو دل جواد
نیست. خب، میخواهد برود ایران. مردک چند
ماه پیش از سفر اولش به ایران، نامه ای
دریافت میکند که رو پاکتش مهر سفارت خورده
است. طفلک با دیدن نامه، چهار ستون بدنش
به لرزه میافتد. یعنی چه؟ چه میتواند
باشد؟ بلافاصله زنگ میزند به بشیر که نامه
ای اینطوری دریافت کرده است. بشیر لبخندی
میزند و میگوید: «خب بازش کن، مرد حسابی!
بعد خبرش را به من بده!» و با خودش
میگوید: «این هم پرید. چه اطواری هم درمی
آورد. انگار همین خودش نبوده که تقاضای
پاسپورت ایرانی کرده! من که میدانستم.
مدتهاست میدانم.
حالا برای من ادا هم درمی آورد که مثلا از
هیچی خبر ندارد!»
بالاخره
جواد با خواندن چند بار «وان یکاد» و فوت
کردنش به خودش «جن نامه» را باز میکند.
بازش میکند و میبیند که نامه ای است چاپی،
با سر نسخه ی وزارت خارجه ی جمهوری
اسلامی. |
خیلی خوشگل. عکس پرچم شاخدار آن بالاست و مهر
سفارت... که پس از سلام و تحیات فراوان، دعوتش
کرده اند برود ایران، آن هم با چه عزت و
احترامی... تازه نوشته اند که مدارک کار در «صدا و
سیما»ی دوران قبل از انقلابش را پیدا کند که براش
حقوق بازنشستگی تعیین کنند.
باورش نمیشود. این همه مهربانی و لطف را در هیچ حکومتی
سراغ ندارد! حتا دررفته های حکومت فاشیستی/راسیستی هیتلر
هم اینجوری نوازش نشده اند... آدم سیاسی باشد، تو دوران
شاه و دوران همینها – آن اوایل - زندان رفته باشد، خودش و
زنش کارمند دون پایه ی رادیو/تلویزیون باشند، تازه مثل
خودش کلی هم پرونده ی سکسی داشته باشد، ولی حکومتیها با
این همه مهربانی براش بنویسند که:
«برادر گرامی، جناب آقای جواد... مد ظله... با تحیات
فراوان... ما همه در زندگیمان اشتباه میکنیم که فقط باید
از خداوند منان طلب رحمت داشته باشیم. رحمت باریتعالی
بسیار زیاد است. شما که در راه به ثمر رساندن حکومت الله
در کشورتان این همه زحمت کشیده اید، چرا نمیآئید از مواهب
زندگی در میهن اسلامیتان استفاده کنید... به شما اطلاع
داده میشود که پرونده های قبلی همه ی هموطنان مقیم خارج که
قبل از هفت سال پیش جلای وطن کرده و در کشورهای بیگانه
اقامت گزیده اند، مشمول مرور زمان شده است. بیایید و از
همه ی مواهب وطن استفاده کنید... تنها آنهایی که مرتکب قتل
شده اند... یا شاکی خصوصی دارند...»
جواد که آدم نکشته است. شاکی خصوصی هم احتمالا ندارد، یا
خودش خبر ندارد... البته موقع شلوغ/پلوغیهای انقلابی چند
تا سنگ به سمت ارتشیها پرتاب کرده است، اما این که آدمکشی
نیست... حالا باز این آدمهای بیکار بنشینند اینطرف و آنطرف
و پشت سر حکومت اسلامی صفحه بگذارند و لغز بخوانند!
جواد با سابقه ی ذهنی خرابی که داشت، نمیتوانست باور کند.
باور کردنی نبود! دفعه ی دوم دیگر ترسش ریخته بود. البته
او مثل محمد نیست که بگیرند و فلان و بهمانش کنند. اصلا
معلوم نیست در مورد محمد هم راست گفته باشند و شایعه
نباشد؛ شایعه ای ساخت کارخانه ی اضداد و مخالفین، همانهایی
که آنطرف گود نشسته اند و هی دریوری پشت سر رژیم میبافند.
این ها را شده باید با دگنگ فرستاد که خودشان بروند و با
چشمهای چهارتا شده شان وطن را ببینند. با چشم بصیرتی که
ندارند، ببیند. ببینند تهران چه محشری است! ببینند چه
تغییراتی در میهن ایجاد شده...
خیلی دلش میخواست برود و حقوق بازنشستگی اش را بگیرد، یا
مثلا خانه اش را که مصادره شده بود، دوباره پس بگیرد. با
خودش فکر میکرد: «حالا ایران نه، بنده ی خدا چرا نمیروی
سفارت که ارث و میراث پدر خدا بیامرزت ملاخور نشود؟» البته
آن اوایل خیال میکرد: «خود کرده را تدبیر نیست! اینها
بلاهایی هستند که خودش، با دست خودش، سر خودش آورده است،
والا اگر یک خورده پاشنه ی دهانش را میکشید و اینقدر به
خادمان مملکت افترا نمیبست، حالا از آن آپارتمان تنگ دو
اتاقه اش رفته بود ایران و جاش اون بالا/بالاها بود. مجبور
هم نبود برای سی شاهی/صنار اینقدر حساب و کتاب کند.»
بعد در ادامه ی خیالات فرمودنش، به کله اش میزد که:
«ای بابا... حقوق بازنشستگی که حق خودم است. 20 سال براش
کار کرده ام. خانه ام هم که مال خودم است و آن اوایل
انقلاب که هنوز تنور داغ بود، چند تا از این بچه جقله های
دهاتی جنوب شهری نفهم مصادره اش کرده اند، که این ها اصلا
ربطی به دولت آقای رئیس جمهور ندارد.» و بعد...
«آخر پدر آمرزیده، بد میکنند این همه پناهنده ی بدبخت را
که تو همه ی دنیا پخش و پلا شده اند، و خیلیهاشان آه
ندارند با ناله سودا کنند، جمع میکنند و با عزت و آبرو
برشان میگردانند ایران و میگذارندشان سرکار... که بیشتر از
این مایه ی آبروریزی نشوند؟ حالا این اضداد بنشینند اینجا
و هی سوزن به تخم چشمشان بزنند. بنشینند و هی مقاله
بنویسند و سمینار و سخنرانی مرتکب شوند. بروند هی امضا رو
امضا جمع کنند!» بعد هم با لبخند که: «خیال میکنند کسی به
تخمش هست؟ آنها که میخواهند بروند، میروند. هیچ طوری هم
نمیشود.»...
طفلک جواد اگر نمیدانست، حالا دیگر خوب میداند. خودش رفته
است و با همین چشمهای باباغوری اش دیده است. از نزدیک دیده
است و دیده است که آنجا چه محشری است!
برای سپاسگزاری و در ضمن ایجاد رابطه ای بهتر و «محشرتر»
جواد در سفر دومش به ایران - و البته بعد از ریختن ترسش -
به ارشادیها پیشنهاد میکند که فیلمی در مورد آمدن امام به
ایران بسازد. موضوعش را خودش «انتخاب» کرده و کلی برای این
انتخاب به خودش دسته گل داده است. ارشادیها از این
پیشنهادش استقبال میکنند.... کلی هم خوشحال میشوند. جواد
را هم خوشحال میکنند!!
حالا این بابا اسباب و اثاثیه اش را جمع کرده است. قرار
است آپارتمان فسقلی دو اتاقه ی زیر شیروانی پناهندگی اش
را تحویل دهد و برای همیشه از اروپا برود. سالهاست اینجاست
و این اواخر بدجوری دلتنگ است. وقت زیادی ندارد. باید از
همه چیز ِ این سالها – این سالهای دربدری و
بیهویتی – دل بکند. میخواهد برود. باید برود.
دلش برای بقالی سرکوچه شان تنگ است، برای بچه های کوچه،
برای چنار وسط حیاط خانه ی پدری، پدری که دیگر نیست که
موقع مردنش رو قوز افتاد و نرفت برای آخرین بار ببیندش: چه
خریتی؟!
 |
دلش هوای دختری را کرده است که اولین بار عاشقش
شد. اصلا همانجا بود که اولین بار عاشق شد... زیر
همان چنار گردن کلفتی که روی تنه اش، هر دوشان دو
قلب تودرتو کشیدند و تیری که از وسط نصفش کرده
بود. برای کوه البرز، برای ترافیک تهران، برای
عربده ها و «گل کوچیک» تو کوچه/پس کوچه های خاکی
جنوب تهران، برای کفتربازیها، الک/دولک... تیله
بازی... دختربازیها... بازیها و بازیها... چه
سالهایی!
تهران همان است. همان است که این جماعت بازگشته
میگویند. محشر است. معرکه است. پر از خوشی است، پر
از آبگوشت سرا، پر از کافه هایی که میشود آنجا لم
داد و قلیان با طعم سیب کشید. پر از گذرهایی که
میشود آنجاها ایستاد و چشم چرانی کرد. سیر چشم
چرانی کرد. ای گه بزند این زنهای خسیس فرنگی را...
سالهاست حسرت یک بوسه ی واقعی به دلش مانده است.
یک بوسه ی دلچسب و از ته دل و داغ... یک زن
حسابی... از وقتی زنش ولش کرد و رفت... اه...
همانطور که با خودش فکر میکند، نامه ای را که برای
بشیر – بعد از بازگشت از ایران - نوشته بود، چند
ماه پیش نوشته بود، پاره میکند.
آن
زمان هنوز تصمیمش جدی نبود. هنوز نمیخواست برگردد
و برای همیشه برود آنجا... هنوز لب پرتگاه بود.
هنوز خودش را اینطرفی میدانست و هنوز کمی تردید در
جانش ریشه داشت... |
چه چیزها که تو این نامه برای بشیر ننوشته بود! چه قولها
که نداده بود. چه دروغها که نبافته بود... همین پارسال بود
که مقاله ی بشیر نظرش را عوض کرد. اه... چرا اینقدر مردد
است؟ چرا سست میشود؟ اصلا چه اجباری دارد به بشیر جواب
بدهد؟ مگر بشیر چه کاره ی مملکت است؟!
نامه را که در میان کاغذها به ریشخندش گرفته است،
برمیدارد، از وسط پاره اش میکند. بعد تکه/تکه اش...
تکه/پاره اش... میکند... خرده های کاغذ تا سطل ذباله رقص
کنان همه ی آنچه را با دوستانش، با بشیر سالها زندگی کرده
است، به سطل آشغال سرازیر میکند. آینده از آن اوست. آینده
ی اسلامی از آن اوست. همین چند روز دیگر فستیوال دهه ی فجر
است. باید عجله کند... لابد بشیر باز دارد مقاله مینویسد.
لابد دارد پته اش را میریزد روی آب... به جهنم! ولش کن!
فردا پرواز دارد. این بار برای آخرین بار...
16 ژانویه 2008میلادی