صفحه نخست >  داستان>  چیزی مثل تئاتر ملانصیرالدین!

 

چیزی مثل تئاتر ملانصیرالدین!

 

هنرپیشگان بدونِ ترتیب اجرای نقش: كریم، هادی، مهدی، بهمن، نادره، زبیده.

          مهدی تلفنی گفت كه مجاهدین برای چندمین بار علنا و از طریق نشریه‌شان ما را به قتل تهدید كرده‌اند. بعد هم با خنده گفت كه هنرپیشگان [یعنی محكوم به مرگ‌ها] به ترتیب اجرای نقش ما هستیم؛ همان‌ها را كه در بالا نوشتم.

         كپی فحش نامه را كه فرستاد، پشتش نوشته‌ بود:

         این هم كپی نشریه‌ی مجاهد. خوردی؟! آدم زن باشد، فمینیست باشد، این همه فعال باشد، بعد به او نمره‌ی آخر بدهند! بجنب تا دیر نشده و قطار حركت نكرده! باید كاری كنی! نمی‌دانم چطور، كاری كن كه خودت را به دیگران [یعنی نفرات مذكر] برسانی.

          این تهدید به ترور بهانه‌ای شد برای این نمایشنامه‌ی كمدی. نمایشنامه‌ای از یك نمایشنامه‌ نویس آماتور كه در همه‌ی زمینه‌ها آماتور است. انگاری در زنده‌ بودن هم آماتور است و مردن و ماندنش به فرامین رهبر شوخ طبع زیر ابرو برداشته‌ی ساكن بغداد بستگی دارد! 

          صحنه: در شش اتاق شش در چهار. در چهارگوشه‌ی اروپا. هفت نفر گوشی تلفن بگوش دارند با هم حرف می‌زنند. یكی از آن‌ها ضبط جیبی‌اش را گذاشته كنار بلندگوی تلفن و دارد ضبط می‌كند. هادی از همان اول خودش را كنار می‌كشد. او معتقد است كه دیكتاتورها را باید ریشه‌ای زد، با اطلاعیه و بیانیه طوریشان نمی‌شود.

         نام‌ها همه اصلی‌اند، چون مدت‌هاست لو رفته‌اند. هیچ هنرپیشه‌ای اسم مستعار ندارد.

         كریم همیشه جز می‌زند مطلب جدیدی برای نشریه‌اش پیدا كند. این تهدید به قتل برای كریم دستاویز تهیه‌ی یك مطلب جدید است. كریم جر هم زیاد می‌زند. قبل از این كه گوشی به دستش بیاید، مادرش می‌‌گوید كه:

         دخترجان، كریم رفته میهمانی.

         مهدی هیچ وقت نیست و پسرش جواب تلفن را می‌دهد. حتما دارد كارِ گل می‌كند. مهدی از همه بیشتر حرص‌ و‌ جوش می‌خورد.

         بهمن  مثل همیشه خونسرد است و با پنبه سرمی‌برد. او تلفن دستی به دست از این اتاق به آن اتاق می‌رود. گاهی هم سری به بالكن می‌زند. پسرش مرتبا دستش را می‌كشد و با صدای ریزی كه چندان واضح هم نیست، می‌گوید: بابا فوتبال داره. بیا نگاه كن!

         وسط تماس نیمروی من روی اجاق می‌سوزد. صدای زنگی كه می‌شنوید از همسایه‌ی آن طرفی است كه از بوی سوختگی خفقان گرفته‌ است.

         بهمن خیال می‌كند من فمینیستم؛ برای همین‌هم آشپزی بلد نیستم.  

         مهدی قبل از تماس چند ساعتی با اینترنت مشغول بود. تلفنش مرتب اشغال می‌زد.

         كریم مركز خبر است. سردسته‌ی اشرار. حكم او یازده سال است بریده‌ شده.

         هادی دوست دارد كار تئوریك بكند؛ با این همه بندٍ برادر را بدجوری آب می‌دهد. من هم گوشی به دست منتظرِ فرمانِ مردهای نشریه‌ام كه چه كار كنم! ضعیفه‌ها كه قدرت تصمیم گیری ندارند. ضعیفه‌ها فقط عامل اجرایی‌اند. رهبر بالای سرماست. ما در رهبر ذوب می‌شویم؛ البته اگر لیاقتش را داشته باشیم!

         مهدی باید بداند كه در دنیای مردانه‌ی آنها ما زن‌ها فقط می‌توانیم از مردها اطاعت كنیم. در اطاعت محض است كه به جانشینی رهبر منصوب[!] می‌شویم.

         فكرهای بد‌ بد نكنید! دیگر نمی‌شود روی دست مریم، مهر تابان بلند شد و انقلاب ایدئولوژیك كرد. باید كار تازه‌ای كرد. این جور زن و شوهر به هم پاس دادن از مد افتاده‌. باید سقف بالا بلندتری در فدا ایجاد كرد! باید سقف شكست؛ حتا اگر سقفٍ مستراح باشد!

 نادره: بچه‌ها كنفرانس كارِ تلفنی، برای چاپ در نشریه، كریم هلند، هادی هلند، بهمن آلمان، مهدی آلمان.

حاضر

حاضر

حاضر

غایب

نادره: كی گفت مصاحبه نمی‌كند؟

هادی: من بودم. من حوصله‌ی این قرتی‌ بازی‌ها را ندارم. [و تق، گوشی تلفن را می‌گذارد.]

دوباره شماره‌ی هادی را می‌گیرم.

هادی: بله؟

نادره: می‌دانی كه مجاهدین ترا تهدید به قتل كرده‌اند؟

هادی: بگذار هر غلطی می‌خواهند بكنند!

 و دوباره گوشی را می‌گذارد.

كریم : ولش كن! چی می‌خواستی بگی؟

مهدی: سعید شاهسوندی را در هامبورگ كتك زده‌اند.

بهمن : خُب كه چی؟

نادره : كتبی هم حكم قتل ما را برای چندمین بار داده‌اند.

كریم: ای بابا. خُب دیگه چه خبر؟

نادره: یكی از امریكا زنگ زده كه شاهسوندی بعد از كتك خوردن با رادیو لس‌آنجلس مصاحبه كرده.

بهمن: كتكش را این جا می‌زنند، صداش آنجا در می‌آید؟

مهدی: اطلاعیه بدهیم محكومش كنیم!

كریم: كی را؟ سعید شاهسوندی را؟

 لهجه‌ی آذری كریم شنیدنی است.

مهدی: ممكن است ما را هم بزنند.

بهمن: به زن‌ها كاری ندارند.

نادره: از ماشین كشیدنش بیرون و زدنش.

مهدی: با زن و بچه‌اش بوده.

كریم: خوب كه چی؟ بالاخره كه را محكوم كنیم؟ این را یا آن را؟

مهدی: نادره! گفته‌ بودم اینقدر به پروپای اینها نپیچ! بالاخره كار دستمان دادی.

كریم: ای بابا چكار می‌خواهند بكنند؟ اطلاعیه می‌دهیم. محكومشان می‌كنیم.

نادره: بعد از كتك خوردن یا قبل از كتك خوردن؟

بهمن: قصاص قبل از جنایت كه نمی‌شود كرد.

مهدی: تهدید به قتل كرده‌اند.

كریم: كجا؟ در كدام نشریه؟ از این حرف‌ها زیاد می‌زنند.

بهمن: می‌خواهند بقیه را بترسانند.

كریم: ای بابا! فوقش می‌رویم بیمارستان.

مهدی: عجب گیری كردیم ها؟

نادره: بالاخره چه‌كار می‌كنید؟ اطلاعیه؟ اطلاع به پلیس؟ یا گازی چیزی توی جیب؟

كریم: ای بابا ولش كن! خوب دیگه چه‌ خبر؟

مهدی: من هم می‌آیم كلن.

بهمن: تو كلن كه بیشترند.

نادره : بچه‌ها جمع‌بندی كنیم!

كریم: چی را؟ چیزی پهن نكردیم كه جمع كنیم. خوب دیگه چه‌ خبر؟

زبیده: چرا نمی‌گذارید من حرف بزنم؟

بهمن: تو دیگه حرف نزن! اسم تو كه نبود.

زبیده: چشم نداشتی اسم مرا ببینی؟

بهمن: من از اول با استخدام زبیده مخالف بودم.

زبیده: من هم با استخدام تو مخالف بودم.

مهدی: كی، كی را استخدام كرده؟

زبیده: كریم مرا استخدام كرده.

مهدی: پول هم می‌گیری؟

كریم: می‌شه تو كار مدیر مسئول دخالت نكنی؟

مهدی: پول‌ها را یواشكی می‌گیری؟

زبیده: تا كور شود

كریم: خوب بچه‌ها دیگه چه خبر؟ خبر مبری نیست؟

مهدی: این همه‌ خبر، خبر نیست؟

كریم: خوب بچه‌ها دیگه چه خبر؟

بهمن: من از اول با استخدام زبیده مخالف بودم.

زبیده: من هم با استخدام تو مخالف بودم.

مهدی: هیچ معلوم هست كی، كی را استخدام كرده؟

نادره: كریم، زبیده را استخدام كرده.

مهدی: حالا چقدر می‌گیرد؟

كریم: فضولی موقوف!

مهدی: من استعفا می‌دهم.

بهمن: سر خودت كلاه می‌رود.

نادره: چه كلاهی؟

كریم: كلاه نمدی.

بهمن: خلایق هرچه لایق.

نادره: كی، لایق چی؟

كریم: سعید شاهسوندی لایق كتك!

مهدی: چرا از ترور حمایت می‌كنی؟

نادره: جنگ مسلحانه هم استراتژی هم تاكتیك.

بهمن: تو هامبورگ

مهدی: از نشریه به ما فقط فحش می‌رسه؟

كریم: سقف فدا را شكستی.

مهدی: سقف جیبم هم شكسته.

كریم: درِ ورودی نشریه تنگ است، در خروجی، گشادِ گشاد.

مهدی: یعنی چی؟

بهمن: یعنی بفرما!

مهدی: اگر انشعاب كنم كی با من می‌آید؟

نادره: ما همه مدعی انشعابیم، منتها از راه آب.

 

                                                   تابستان 1377