صفحه نخست >  داستان یادداشت‌های جهنمی زركش!!

 

!!یادداشت‌های جهنمی زركش

 

 بالاخره تو هم آمدی. پانزده سال طول كشید، اما آمدی. آمدی تا با هم درددل كنیم و از آن خانه‌ی خیابان بهار بگوییم و از محمد آقا. از او كه قرآنش را خودش ترجمه می‌‌كرد و دوست نداشت واسطه‌ای بین او و خدایش باشد. راست می‌گویی از آن سال‌ها، سال‌ها گذشته است. من و تو پیر شده‌ایم و مرده‌ایم. نه، تو مرا كشتی و خودت را سرطان كشت. همین چند روز پیش بود كه جسد بیمارت را در «پرلاشز» خاك كردند و تو در سرازیری قبر حتما منتظر من بودی كه ببینی‌ام!

من از تو دلگیر نیستم. اگر مریم به تو نگفته بود كه مرا بكشی،  حتما یكی دیگر را مامور می‌‌كرد. دست كم به دست تو كشته شدن برام دلپذیرتر بود؛ یا نه بگوییم پذیرفته‌تر! خوب می‌فهمم. آدم عاقل كه یك بمب ساعتی را به جنگ نمی‌برد. لابد می‌ترسیدند. اگر من در همان جنگ لعنتی فروغ اسیر می‌شدم و گیر خمینی می‌افتادم، چه دستك و دنبكی برام راه می‌انداختند. یا مثلا زخمی می‌شدم. تا بیایند بفهمند چه بلایی سرم آمده، كلی گرفتاری داشتند. سعید را یادت هست، یا همین مرجان را كه خیال می‌‌كردند، كشته شده‌اند؛ با این فرق كه من دیگر انگیزه‌ای هم نداشتم. نفر دوم یك جریان باشی و بعد درست مثل ولیعهد شاه عباس بیایند و به چشم‌هات میل بكشند؛ چرا كه ازت می‌ترسند. ندیدی، خمینی هم از ولیعهدش می‌ترسید. زنش هم می‌ترسید. بعد زنك به تو گفت كه از پشت بزنی‌ام. تو هم زدی. اگر نمی‌زدی، یكی دیگر تو را می‌زد. چه فرقی می‌كرد؟ تقصیر خودمان بود. خودمان بزرگش كردیم. خودمان بردیمش تو ماه و حالا پایین بیا نبود. همان بالا مانده بود و برامان لغز می‌خواند. من از همینش می‌ترسیدم. از نفله شدن كه شدیم. تو هم نفله شدی. حالا وضع من از تو بهتر بود. خیال نكن. همه تو را یك جوری آدمكش می‌بینند. خیلی‌ها از این كه مردی، خوشحال شدند. همانطوری كه از خلع سلاح خوشحال شدند. بهش گفتم به عراق نرویم. گفت خائن شده‌ام. تغییر موضع داده‌ام. بعد هم منو تو «بقایی» زندانی كرد. دست كسی نیست. قدرت، مكانیسم خودش را دارد. تا بیایی بجنبی، می‌شوی خمینی، می‌شوی استالین، می‌شوی هیتلر و برای خودت هم كلی توجیه می‌تراشی.

بالاخره آمدی. حالا بیا. دیگر كاری نداری و ما می‌توانیم تا قیامت با هم گپ بزنیم. از كسی هم نترسیم. راستی فرشته به من گفت؛ همان فرشته كه به كشتنش دادند، همان كه یك دفعه بریده بود و لچكش را برداشته بود. بعد رفتند آنقدر دوباره تو گوشش خواندند كه كشاندنش به عراق و بعد هم سر به نیست شد. یادت هست تو آن پارك قشنگ تو كلن، بهش می‌گفتی: خواهر، مشتاق دیدار. ای گه بزند به این تشكیلاتی كه زن را به ما حرام كرد و تو و امثال تو    له له می‌زدید برای یك بوسه، برای یك دست گرم كه دور گردنتان قفل شود. برای یك لحظه لخت شدن و تنتان را به یك تن گرم و عرق كرده‌ی دیگر مالیدن. آخ چه صفایی دارد زنده بودن و زندگی كردن. و ما زندگی را جهنم كردیم. حالا بیا این جا با هم منتظر خودش بمانیم. ببینیم خودش از خودش خنده‌اش نمی‌گیرد كه این همه آدم را منتر خودش كرده است؟!

چرا خیال می‌كنی من خیانت كرده‌ام. من فقط فكر كرده بودم كه با عراق رفتن می‌سوزیم. و سوختیم. حالا بگیر یك خورده دیرتر از آن كه من حساب كرده بودم. اما اصلش كه اشتباه نبود، بود؟! خودت بگو! من از تو خوشم می‌آمد. با این كه تو تیر خلاص را بهم زدی. چه فرقی می‌كرد؟ من كه باید می‌مردم. نمی‌توانستند آن همه اطلاعات را مفتی ول كنند تو اروپا. شاید می‌آمدم و همان كارهایی را كه كرده بودیم، همان‌هایی را كه بیخودی كشته بودیم و به كشتن داده بودیم، همان‌هایی كه می‌توانستند در بروند و ما تو هچل انداخته بودیمشان، لو می‌دادم. منم بودم همین كار را می‌كردم. من هم بودم اگر همین مسعود جای من بود و من جای او بودم همین كار را می‌كردم. اگر خیلی با انصاف بودم، دكانم را تخته می‌كردم و می‌رفتم تو اروپا پیتزا كار می‌كردم، یا تاكسی. دور سیاست را خط می‌‌كشیدم.

هر چند وقت به چند وقت هم جلسه‌ای می‌رفتم و اطلاعیه‌ای امضا می‌كردم و تمام. راستش من اگر زنده می‌ماندم كه نماندم، اگر مهین هم زنده می‌ماند كه نماند، خیلی‌ كارها می‌كردم كه وقت نشد بكنم. به این باقری می‌گفتم: ول كن این سیاست كثیف را! همین كه این همه از خانواده‌ات نفله شدند، برات بس نیست؟ ول كن بابا! حالا می‌خواهی رئیس جمهور بشوی كه چه بشود؟! چه می‌شود؟ گوش كه نمی‌‌كند. باید گوششان را بگیری و بگویی: هللللوووو، ول كن بابا اسدالله!! سیاست كشك است. مخصوصا كه این‌طوری با وطنفروشی  كوك شده باشد. با مذهب، با ملا، با صدام، با استالین. نمی‌فهمند كه. بخیالشان تخم دو رزده می‌كنند، تخم دو زرده‌ی طلایی. ای دل غافل! اصلا ولش كن. اقلا من و تو این جا خیلی وقت داریم با هم گپ بزنیم. هی حرف بزنیم. از خودمان انتقاد كنیم. از بقیه و بگوییم: از ما كه گذشت، اما اگر وقت داشتیم، اول از همه زندگی می‌كردیم. اول از همه دوست داشتن را یاد می‌گرفتیم و من حالا برای همین است كه می‌توانم با تو، تو یك جوال بروم. بنشینم و باهات حرف بزنم. می‌دانی این جا محمد آقا هم هست. خیلی دلش گرفته. از خودش، از ما، از بقیه، حتا از همین مسعود. بیشتر از اونم از مریم. بیا، این جا ایستگاه آخر است. همه بالاخره پاشان به این جا می‌رسد، گذرشان به همین جا می‌افتد و من این جا، درست همین جا ایستاده‌ام تا ببینم دیگر  چه كسانی قرار است بیایند این جا؟! 

نه بابا، این كه نشد كار، ببین اگر آدم جسم نداشته باشد، تن نداشته باشد، قوانین براش فرق می‌كند. تن است كه می‌خواهد، تن است كه برای رسیدن به قدرت، از بقیه پله درست می‌كند و ما چه كار كردیم؟!

دست رو دلم نگذار. تقصیر من بود. اصلا تقصیر خودم بود. اگر كوتاه می‌آمدم، اگر توبه می‌كردم و اطلاعیه می‌دادم و خودم را درست مثل مریم، دربست ذوب می‌كردم، حالا حالاها زنده بودم. خیال می‌كنی من چند سالمه؟ یا چند سالم بود كه تو خلاصم كردی؟ حالا پانزده سال گذشته و تو با تن مریضت آمده‌ای این جا. فرقی نمی‌كند. این جا هیچی با هیچی فرقی نمی‌كند. همه با هم برابرند. قاتل‌ها با مقتول‌ها، شهیدها با یزیدها همه با هم تو یك جوال می‌روند.  نگاه كن همین امام حسین كه ما آنقدر نانش را می‌خوردیم، این جا با یزید تخته بازی می‌كند. خب، چكار كنند؟ حوصله‌شان سر می‌رود. اولش یك خورده می‌روند تو نخ هم و هر كی برای آن یكی شاخ و شانه می‌كشد. بعد پشم و پیلی همه‌شان می‌ریزد. تو هم تازه آمده‌ای، بیا ببین چه خبر است! همه دارند عرق می‌خورند و تریاك می‌كشند. برای هیچ كس هم تخمی نمانده كه خرج این حوری‌های ماشینی    بی احساس كند. آدم احساس می‌خواهد. آدم، تن گرم می‌خواهد، آدم، آدمیت می‌خواهد و دیدی كه ما چطور از آدمیت درآمدیم؟!

اولش خیلی خجالت می‌كشیدم. خجالت هم داشت، بعد گفتم به تخمم؟ چه می‌خواهد بشود؟ آدمی كه جسم ندارد، تن ندارد، حس ندارد، غیرتش هم یواش یواش كرخ می‌شود. ولی من دلم برای آن دنیا تنگ شده. دل همه‌مان تنگ می‌شود. ببین این جا هیچ خبری نیست. می‌توانی تا قیامت با این دخترهای ماشینی بخوابی، اما هیچ طوری‌ات نشود. برای عشق ورزیدن باید تن داشت. باید حس داشت و ما برای چه مزحزفاتی، دنیامان را از دست دادیم و این همه هم تف و لعنت. راستی این جا خمینی هم هست. نگاه كن، نه عمامه‌ای دارد و نه عرق‌چینی. عبا و قباش را هم گرفته‌اند و لخت و عور نشسته است این جا. آره، همان پیرمرد اكبیری كه می‌بینی، آن گوشه چرت می‌زند، خمینی‌ است. ولش كن، می‌خواهی بروی چكارش بكنی؟ ای داد بیداد! هنوز نفهمیده‌ای كه این حرف‌‌ها این جا یك جو  ارزش ندارد؟! اقلا نشسته است و چرتش را  می‌زند. محمد آقا كه از خودش خجالت می‌كشد، از زنش هم خجالت می‌كشد و همه‌اش منتظرِ تراب است كه بپرسد چرا زنش را تور زده است! چه فرقی می‌كند؟ حالا این نشد، یكی دیگر. می‌دانی این محمد آقا خوشگل هم بوده. خبر داری؟ همانطور، خوشگل هم مانده. این جا خاصیتش این است كه تو هر جوری مردی، همانطور این جا می‌مانی. مثلا تو با همان ریخت و قیافه‌ی بیمارستانی‌ات اینجایی. رمق هم نداری. برای همین هم خیلی نمی‌توانی خیز ورداری. خمینی را ببین. ببین چه جوری پشمش ریخته، عوضش بهشتی همانطور خوشگل و تو دل بروست كه بود. آخر بیچاره را كشتند. راستی هیچ فكر كرده‌ای كه اگر تقسیم بندی‌های آن دنیایی را كنار بگذاریم، چه دنیای عجیب و غریبی می‌شد؟!

زیاد سخت نگیر. این جا دیگر كسی نیست جاسوسی‌ات را بكند. كسی نیست كه زندانی‌ات بكند. كسی نیست مواظبت باشد كه مبادا به آدمیت ناخنك بزنی. ولی چه فایده؟ چه فایده، وقتی حسی نمانده است كه بشود باهاش حال كرد، حالی نمانده كه بشود باهاش عاشق شد و رفت تو نخ یك دختر خوشگل چادری توی راه مدرسه. چه فایده‌ای دارد؟ همان دختری كه تا نزدیك تو می‌رسید، چادرش را تمام قد باز می‌كرد، تا دلت را آب كند. اصلا فكر كرده‌ای چرا این طور چیزها این جا یاد آدم می‌آید؟ یا تو تخت بیمارستان. و تو درست همان زمانی كه همه خیال می‌كنند داری نفس‌های آخر را می‌كشی و برات آبغوره می‌گیرند، تو راه مدرسه دنبال چند تا دختر خوشگل راه می‌افتی و  بهشان متلك می‌گویی: الهی ورببپری! و دختره دست‌هاش را كه مثل آینه سفید و نازك است، به گونه‌هاش می‌زند و می‌گوید: وای خفه شو، ذلیل مرده!

و تو وقت می‌كنی سیر نگاش كنی. سیر سیر. بعد شب‌، روی مهتابی پشت بام خانه‌تان خوابش را می‌بینی و ملافه را از روت پس می‌زنی. آنوقت صبح كه می‌شود، می‌بینی ای داد بیداد، داماد شده‌ای! و مادرت، زن بیچاره‌ كه از تو هم خجالت می‌كشد، برای این كه شاشت كف كرده و پشت لبت سبز شده، كفر می‌گوید. زورش هم نمی‌رسد به بابات بگوید: آقا دستی بالا كنید، وگر نه این پسره كار دستمان می‌دهد.

بابات تو كار خودش است. صبح تا شب جان می‌كند. یك قرمساقی را هم می‌شناسد كه بعضی شب جمعه‌ها براش صیغه جور می‌كند و مادرت كه كلی خودش را بزك كرده و منتظر حاجی نشسته، همان نشستنكی خوابش می‌برد. بعد می‌آید خانه. یواشكی زیر لحاف را بالا می‌زند و صبح كله‌ی سحر هم بقچه‌ی حمامش را برمی‌دارد و راه می‌افتد به سمت حمامی حقیقت. همان كه سر سه راه سیروس است. و مادرت هاج و واج، از این كه چطوری حاجی به حمام احتیاج پیدا كرده، لابد تو دلش آن قرمساق واسطه را نفرین می‌كند، یا خیال می‌كند: نه بابا، بابات هم مثل تو محتلم شده. و تو باید همه‌ی این دری وری‌ها را بعدها چهل/پنجاه سال بعد، توی نشست‌های رهبری، به عنوان پائین گذاشتن بار تناقض، تو جمع برای حضار نمایش بدهی. بعضی‌ها هری می‌زنند زیر خنده و تو عوض این كه این خاطره‌ها را به باد سپرده باشی، مثل همه‌ی مردم عادی كه هر روز برای داشتن یك خاطره‌ی نو تلاش می‌كنند و كیفش را می‌برند، مجبوری با همان خاطرات عتیقه‌ات كه حالا دیگر مثل خودت عتیقه شده‌اند، حال كنی. نه نه، خودت را افشا كنی و بگویی كه: بعله برادر، ما وقتی كه به تن عیالمان تو تاریكی دست می‌زدیم، از سفتی پستان‌هاش كیف می‌كردیم. كو حالا آن عیال مربوطه؟!!! رهبری گوزید به همه‌ی خاطراتت و به كشتننش داد! كجاست آن خاطرات رنگ و وارنگ جوانی؟ آن دوست داشتن‌ها و تو مجبور شدی تو نشست رهبری به صورتش تف بیاندازی و بهش بگویی: عفریته، او هم به تو بگوید: جاكش. تا از هم بدتان بیاید و بتوانید بر اساس رهنمودهای رهبری خودتان را برای سه طلاقه شدن آماده كنید!

راستی خجالت نمی‌كشیدید؟ این هیستری جنسیت را از كجا تو عقایدتان جا كرده بودید؟ كی محمد آقا این حرف‌ها را زده بود؟ كی خود محمد این كارها را كرده بود؟ مگر محمد خودش بیست تا زن نداشت؟ مگر خود علی آن همه زن و صیغه و كنیز نداشت؟ پس چهل و هشت تا بچه‌اش ازكجا آمده‌ بودند؟ بیا ببین همین امام حسنی كه این قدر خرجش می‌كنید، با تمام سیصد و پنجاه تا زنش همان دور و برها كز كرده و نمی‌تواند از دستشان سرش را بخاراند. 

مدتی تو “اور” نگهم داشتند. در را قفل می‌كردند و شهرزاد را گذاشته بودند كه مواظبم باشد. اسمم را گذاشته بودند “تحت الحفظ”. بعد هر وقت این مردك عشقش می‌كشید، با دوربین می‌آمد تو همان اتاق و می‌گفت ازم فیلم بگیرند. چند روز ازم فیلم گرفتند. چند ده ساعت فیلم گرفتند و بعد صبح‌ها كه دیگر كاری نداشت، می‌نشست به نگاه كردن. چكار كنم، دلم برای همه‌مان می‌سوخت. داشت همه را به باد می‌داد و به باد هم داد و من دوباره تو همان اتاق رفته بودم تو نخ همان دختره‌ی تو راه مدرسه. بعد یاد ننه‌ام افتادم. بیچاره، همه‌اش جارو دستش بود. آقام كه زورش می‌رسید براش كلفت بگیرد، ازش دریغ می‌كرد و شب‌های جمعه همه‌ی فامیل جمع می‌شدیم تو خانه‌مان. دخترها می‌رفتند تو اندرونی و ما پسرا تو حیاط. یا همان حیاط درندشت كه آقاجون فقط واسه‌ی روضه و سفره خریده بودش. اتاق‌هاش به هم راه داشتند و زن‌ها را می‌فرستادند پشت بام تا از آن بالا عزاداری كنند. و حالا شماها تو همان اشرف، بساط حاجی را تكرار كرده‌اید.

خوشت نمی‌آید، نیاید. من كه نمی‌توانم حرف نزنم. به همین محمد آقا گفتم. باورش نمی‌شد. می‌گفت: حیا هم خوب چیزی است. اما چكار می‌توانست بكند؟ كاری از دستش برنمی‌آمد. آدم وقتی می‌تواند كاری بكند كه زنده باشد. وقتی مردی، مردی. هی، نگاه كن، عماد هم آمد. چطورید حاج آقا؟ نه نه كربلایی عماد جان. چقدر اون بابا دوستتان داشت. اصلا می‌دونی چیه، من فكر می‌كنم تو دنیا یك مرض افتاده، آخر مگر می‌شود كه در همین چند ساعتی كه ما حرف می‌زنیم، این همه نفله بیندازند پائین. می‌بینی كه می‌اندازند پائین و هیچكس هم كاری نمی‌تواند بكند.

         ببین حالا آن دو تا احمقی كه خودشان را واسه‌ی این زنك سوزانده‌اند، آمده‌اند این جا. با همان قیافه‌ها‌ی بدتركیب سوخته و جزغاله‌شده‌شان آمده‌اند. آخر چرا؟ چون بانو را تو هتل چهار ستاره‌ی فرانسه، زندانش كرده‌اند. خنده دار نیست. اون همه كس شعر ببافی، بعد تو غرب بهت بگویند تروریست و هزار و چهار صد نفر بریزند، هزار و چهارصد پلیس ضد شورش بریزند و دستگیرت كنند.

اگر من بودم، اگر زنده بودم، اگر به حرف‌هام گوش می‌دادند، می‌گفتم: بابا همین حالا كه تو خط قرمزید، چرا مردم را تهدید می‌كنید؟ گذشت آن دوره‌ها كه یواشكی حساب همه را می‌رسیدیم. گذشت آن دوره كه مردم را دستگیر می‌كردیم و می‌بردیمشان تو خیابان بهار شكنجه‌شان می‌كردیم. این مهدی را نگاه كن، او هم تو خط رفتنه. او هم دارد آماده می‌شود  بیاید این جا. بیچاره‌ها را سوزانده بودند. با سیگار. بعد هم سیانور را رقیق كردند و به خوردشون دادند. بعد هم بردندشون تو بیابان، جنازه‌هاشان را سوزاندند. خب، دنیا عوض شده. اگر تو عوض نشی، همین كاری را می‌كنند كه كردند. می‌گویند تروریستی. دیدی گفتند. دیدی دیگر بازی موش و گربه را تمام كردند و كنارتان گذاشتند. حالا هر چقدر هم شعار بدهید: ایران، زهرمار، زهرمار ایران.