صفحه نخست >  داستان یک عاشقانه سفت و سخت!

 

یک عاشقانه سفت و سخت!

 

  درست یادم نیست از کجا شروع شد. یادم هست، اما این که این تکه گوشت لخم صاحب مرده از کی شروع به تپیدن کرد، را نمیدانم، خب، نمیدانم دیگر. قدش بلند بود. هنوز هم هست. چهارشانه بود و صدای  قشنگی داشت. انگار بیشتر عاشق صداش بودم. صداش گرم بود و دوست داشتنی. دوست داشتم حرف بزند. آن سمت میز تو کافه بنشیند و حرف بزند. تلفن کند و حرف بزند. تو پیام گیر تلفنم حرف بزند و حرف بزند. آنقدر حرف بزند که نوار تمام شود. بعد که آمدم، بنشینم و صداش را گوش کنم. چشمها را ببندم و گوش کنم که این صدا... مهم نیست چه میگوید. فقط حرف بزند تا من لرزه های دلم را تو آهنگ صداش بشنوم. همین. عکسش را که دیدم، ازش خوشم نیامد. اما وقتی دوباره صداش را شنیدم، یادم رفت که کمی زمخت است.

 نامه که براش نوشتم، بالاش نوشتم: «اشکنه جان!» لابد هم خندید و هم حرصش گرفت. گفتم: «اگر همه ی کارهات مثل صدات باشند، هزارتا خاطرخواه پیدا میکنی.» خودش را لوس کرد که: «خوشگله، باید همه چیز و همه جامو با هم دوست داشته باشی. من که گاو نیستم، بعضی جاهامو دوست داشته باشی!»

 و من که: «نه گاو نیستی. اما من اینجوری ام. بعضی چیزاتو دوست دارم. صداتو. نوشتنتو. صداتو. صداتو. صداتو...» و او خندید که: «یعنی زبونمو دوست داری؟ کله پاچه امو دوست نداری؟ ولی من تک تک نمیفروشم. باید همه رو با هم ببری خانوم جون!» اه... بیمزه... شوخی سرش نمیشه...

بعد دوباره صداش را لوند کرد و سربه سرم گذاشت.

          فکر کنم آن یکشنبه ای که منتظر تلفنش بودم و تلفن نکرد، یا کرد و من خوابم برد، فهمیدم چیزی در من به وجد آمده. صبح که پا شدم، کبکم خروس میخواند. خوابش را دیده بودم که جلو چند نفر میبوسمش. از بس عصا قورت داده بود، روش نمیشد جلو بقیه ببوسدم. دوست هم نداشت از بوسیدنم محروم شود. رفته بودم بلژیک که ببینمش. همانجا بود. آنقدر خاطرش را میخواستم که رفته بودم تا خود بروکسل. تو خواب رفته بودم بروکسل. تو بیداری که آنجا نبود. بعد که برام تاقچه بالا گذاشت که: «چرا جلو بقیه؟ مگه ما خونه نداریم؟ مگه اتاق نداریم؟» باهاش قهر کردم. چرا خودش را لوس میکرد؟ آدم هرجا که احساسش گل کرد، باید بهش جواب بدهد!

«حالا همینجا، تو کافه، تو همین راه سینما، میخوام ببوسمت و تو خودتو لوس میکنی. اه... بدجنس...»

          باهاش قهر کردم. چند روز باهاش قهر کردم. چند هفته قهر کردم. نه به نامه هاش جواب دادم، نه به تلفنش. بعد برام شعر نوشت. اه... چقدر بدجنسم. هر روز تا میآمدم، ای میلها را چک میکردم. پیامگیر را گوش میدادم، اما بدجنسی میکردم. باید میخ را محکم میکوبیدم: «هرچی من بخوام باید همون بشه، فهمیدی؟» حتما نفهمیده، والا اینقدر خودش را لوس نمیکرد، این اشکنه ی ننر.

براش یادداشتی نوشتم که: «او.کی. اجازه داری حرف آخر را بزنی!» بعد تو دلم خندیدم که: «میتونی بگی چشم! باید بگی چشم! حرف آخرت همینه، حالا فهمیدی؟!» هنوز جوابی نداده! این بار حرف آخر را من زدم....

11 دسامبر 2007 میلادی