صفحه نخست >  داستان>  یک هفته با تو

 

یک هفته با تو

 

  اولش تو نبودی. من تنها بودم. تنهای تنها و مردی بود انگار در زیرزمینی که سگی داشت؛ مرد کوچکی که میخواست سگش را به جان من بیاندازد، اما سگش دندانی نداشت که بتواند گازم بگیرد. پیر شده بود و کوچک... مرد هم پیر شده و مرده بود...

چند مرد دیگر هم آنجا بودند که سر سفره ی فقیرانه ای نشسته بودند. مرد، لباس درازی به تن داشت، مثل مردهای قرون وسطایی ای که در این بازار قرون وسطایی پیش از عید نوئل در شهر بغلی دیدم و خوشم نیامد. ربکا میگفت بیا برویم آنجا شراب گرمی بنوشیم. یکبار رفتم و اصلا از این شراب داغ خوشم نیامد. ولی این مرد پیر با لباسی به بلندی لباس همان مردان قرون وسطایی، هی داد میکشید سر سگش و او را به جان من میانداخت. ولی سگ نمیتوانست گازم بگیرد. لابد دیگر دندانی نداشت.

میگفتم: «تو حرف دیگری بجز نفرت نداری؟ نمیتوانی از چیز دیگری حرف بزنی؟» مرد، خیلی پیر بود، پیر شده و مرده بود، و با آن لباس عربی اش هی کوچکتر میشد و سگش هی پیرتر و کوچکتر. سگش یکبار سعی کرد گازم بگیرد. یادم هست. پیچیده بود به پر و پای من، ولی دندانهاش کنده شده بودند، یا کند... نمیدانم...

بعد تو را دیدم که یک ذره چربی به تنت نبود. قدت بلند بود. ریش خوش ترکیبی داشتی و روی مبل خوش قواره ای نشسته بودی و شش تا بچه داشتی. بچه هات همه شکل من بودند. همه شان قشنگ بودند. حالا را نگاه نکن. مثل وقتی که تو در خیالت مرا زن زیبایی میبینی، یا از نوشته هام زیبا تصورم میکنی.

خانه مان خیلی شلوغ بود، خیلی. من بچه های تو را که شکل من بودند، بغل میکردم و میبوسیدم. زن بلژیکی ای بود که انگار زن تو بود. انگار مادر آن شش بچه ی تو بود.

تو مرا دوست داشتی، ولی باید به شش تا بچه و زن بلژیکی ات که همان جا در همان خانه ی بزرگ بودند، میرسیدی. من تنها بودم. نه این که تنها باشم، آنجا تنها بودم. بچه هم نداشتم. همه ی بچه های تو، همه ی شش بچه ی تو که چشمانی میشی و بوسیدنی داشتند، شکل من بودند. مال من بودند. چشمان من رنگ دیگری داشتند، ولی چشمان شش فرزند تو قشنگ بودند. خیلی قشنگ بودند.

همه میگفتند: «عجیب است. تو موقع زائیده شدن اینها حتا اینجا هم نبودی که زن بلژیکی به تو نگاه کند و بچه هاش شکل تو بشوند، ولی شکل تو هستند.»

من دوستت داشتم. آن زمان دوستت داشتم و داشتم فکر میکردم که اگر بشود یک هفته با هم بودن را تجربه کنیم، چه خوب میشود. ببینیم میشود با هم زندگی کنیم؟ تو جلسه داشتی، نشست داشتی، ولی در این فاصله میآمدی، مرا میبوسیدی و میرفتی. هربار که میرفتی، انگار از عمر یک هفته ای زندگی مشترکمان میدزدیدی. من منتظرت میماندم و تو، هر بار که وقت میکردی بیایی پیش من، هربار که مرا میبوسیدی، هربار که گونه های خوشفرمت را در بناگوشم فرو میبردی، زمان متوقف میشد. آن لحظه ها که مرا میبوسیدی، دستم را و گونه ام را و سینه ام را میبوسیدی، زمان میایستاد. انگار دیگر غر نمیزدی، دیگر کلافه ام نمیکردی. دیگر کار نداشتی، اما باز کسی صدات میکرد، باز میرفتی و من دوباره ساعت را میدیدم که راه افتاده است و میچرخد، آن هم با چه سرعتی! من هیچ نمیگفتم. حالا وقت میکردم و بچه های تو را که شکل خودم بودند، میبوسیدم.  سه تا شان در جشن عروسی ای کنارت روی مبلی نشسته بودند. هر سه شان قشنگ بودند. هر سه شان شکل من بودند. اما تو از همه شان قشتگ تر بودی، از همه مان خوش تیپ تر بودی. قدت بلند بود و ریش خوش ترکیبت که نوازشم میکرد، خیلی خواستنی بود. راستی از کی تا حالا ریش گذاشته ای؟ چرا هروقت میبینمت ریش داری؟ تو عکست که ریش نداشتی. انگار موهایت را باشامپوی خوشبویی شسته بودی که خیلی خوش حالت شده بودند.

 هیچگاه موهایت را این همه خوش حالت تصور نکرده بودم. باید شامپوی گرانقیمتی باشد که موهایت را این همه خوشفرم کرده است.

تو از همه ی ما قشنگ تر بودی. هم از من، هم از شش تا بچه ات که شکل من بودند و انگار بچه های من بودند. حالا ما قرار بود یک هفته امتحانی با هم باشیم که ببینیم میتوانیم با هم زندگی کنیم؟!

زن بلژیکی ات ناراحت بود. میگفت هیچگاه تو را این همه خوشبخت ندیده است. بچه های تو هم که شکل من بودند، خیلی خوشحال بودند. چون راحت میآمدند تو بغل من... البته فقط آن زمان که تو کار داشتی، که جلسه داشتی، که میرفتی و مرا تنها میگذاشتی. همان زمان که ساعت میچرخید، که کره ی زمین میچرخید، که خورشید هم میچرخید و تو نبودی.

 آنها که میآمدند گردش عقربه ها بود، ولی آهسته تر میشد. تو که میآمدی، عقربه ها قفل میشدند. من میخندیدم. تو میخندیدی و لبخندهای تو در گوشم نوای دلپذیری داشتند. جالب این که ساعتها هم میخندیدند. انگار منتظر میماندند که کاری برای تو پیش بیاید. نمیدانم چرا این یک هفته را مرخصی نمیگیری که زمان کلا بایستد و دیگر حرکت نکند و ما بتوانیم برای همیشه با هم باشیم، برای همیشه با من باشی؟ اینها را بعدها یادم میآمد. وقتی که دیگر یک هفته تمام شده بود و از بس تو رفته بودی و برگشته بودی، عقربه ها هم لق شده بودند. من تو را میبوسیدم، ولی میدیدم که عقربه ها لق لق میخورند. با این همه بوسه هات شیرین بودند. خیلی شیرین بودند.

نمیشود تو زن بلژیکی ات را بگذاری همانجا و بیایی تا یک هفته ی دیگر، این بار بدون هیچ کاری با هم باشیم، تا دیگر عقربه های ساعت نتوانند تکان بخورند؟ نمیشود؟...

نگاه کن تمام بچه های تو مثل منند، شکل منند. نگاهشان کن!

 

 

تاریخ نگارش:  28 دسامبر 2008 میلادی