صفحه نخست >  داستان>  زندگی مامانی اینترنتی!

 

زندگی مامانی اینترنتی!

 

 گفتی فعل «بودن» را صرف کنم! او.کی. من هستم، تو هم هستی، من و تو یا با هم هستیم، یا با هم نیستیم، یعنی بدون هم هستیم، که وقتی نیستیم، چه دنیای سرد و خالی ای است و اگر هستیم، یا تو باید اینجا باشی، یا من آنجا که تو هستی، و چون هیچکداممان هیچ کدام ِ این جاها که میخواهیم نیستیم، پس معلوم میشود که اصلا با هم نیستیم و فقط دلمان خواسته است که با هم باشیم و بیخودی داریم سر خودمان را کلاه میگذاریم و... از این حرفها... خب... حالا چه را صرف کنم؟ آهان... فعل «خواستن» را؟ من تو را میخواهم، تو مرا میخواهی، ولی تو بعضی وقتها مرا بیشتر میخواهی، یعنی وقتی بیشتر میخواهی که من آن طور باشم که تو میخواهی و من خیلی وقتها نمیخواهم آنطور باشم که تو میخواهی.

  برای همین هم بدون این که بخواهم با تو دعوا میکنم و تو بدون این که واقعا بخواهی، قهر میکنی و میروی، ولی پس از چند روز دوباره دلت برای من تنگ میشود، چون مرا میخواهی، و نمیخواهی و اصلا نمیتوانی بدون من زندگی کنی که میدانی زندگی بدون من برای تو زندگی دلچسبی نیست، و درست مثل همین زندگی ای است که تا حالا داشته ای و نمیخواهی به آن ادامه بدهی... بعد، بعد از کلی کشمکش... ما، یعنی من و تو، باز هر دو دلمان میخواهد با هم باشیم، اما این وسط یک عالمه مشکل و مساله و مزاحم و غل و زنجیر هست که نمیگذارد ما با هم فعل خواستن را صرف کنیم. از دستمان میرود و نمیتوانیم بخواهیم، چون کسان دیگری هم هستند که خواسته اند و ما را به خودشان دوخته اند و با این بخیه زدنشان، ما را از هم جدا میخواهند، چون اگر فقط خواست من و تو مطرح باشد، آن وقت آنها دیگر چه کاره اند؟ رقاص پای نقاره  که نیستند که بروند کشکشان را بسابند! برای همین هم به این سادگیها دست بر نمیدارند و نمیروند و نمیخواهند بروند، چون آنها هم دوست دارند همین فعل «خواستن» را به ضرر من و تو و به سود خودشان صرف کنند.

حالا تو میخواهی فعل «داشتن» را صرف کنی، برای همین  میگویی مرا خیلی دوست داری... و من هم مینویسم که تو را دوست دارم... ولی با این همه داشتن... این همه دوست داشتن یا هر اسم دیگری، نمیایی دست کم همین فعل «داشتن» را بچسبیم که شاید بعدها بتوانیم یک جور دیگری صرفش کنیم... اما باز چیزی میشود، یعنی حرفی رد و بدل میشود که تو دوباره ناراحت میشوی و باز نمیخواهی و باز قهر میکنی و باز میروی... حالا این جا میشود صرف فعل خواستن، اما منفی. من اما نظر دیگری دارم و آن این است که آدم نمیتواند همه چیز را با هم بخواهد. اگر همه چیز را با هم خواستیم، همان چیزهای اندکی را هم که داریم، از دست میدهیم و گرفتار صرف فعل نداشتن و نتوانستن میشویم و کلی ضرر میکنیم و این خیلی بد است. حالا دوباره برویم سر فعل «خواستن»! تو میخواهی بیایی اینجا، ولی در عین حال میخواهی همانجا بمانی، چون کلی خشت روی خشت برای خودت ساخته ای.کار و زندگی و دوست و فامیل و از همه مهمتر وطن... که لابد ته ته ذهنت خیال میکنی من که از آنجا در رفته ام، یک قلم بیوطنم و هیچی ام نیست و اصلا دلم برای آنجا تنگ نمیشود و اصلا ریشه ای دیگر آنجا ندارم... و... خب... حالا من عصبانی میشوم که این دیگر  چه جور همدردی ای است... بعد، باز بعد از کلی کشمکش دیگر...

حالا من میخواهم تو بیایی اینجا و همینجا با من بمانی و همه چیز را ول کنی و از همه چیز بگذری و به خاطر خودخواهی من همه ی زندگی ات را به باد بدهی... چون خیلی خودخواهم، چون آزادی را دوست دارم و چون از سر برهنه و پای بی جوراب گشتن خوشم میاید و تازه اینجا شده است وطن دوم من و کلی اینجا آزادم و کلی  امنیت دارم... چون اینجا به جرثقیلشان کسی آویزان نیست... و چون کسی به کارم کاری ندارد و پاسدار نیست و فاطمه کماندو نیست که دستگیرم کنند و به زندانم بیاندازند که چرا ماتیک زده ام و چرا و چرا و چرا که هیچکدامش به آنها مربوط نیست... تازه میخواهم تو یک دفعه همانجوری باشی که من دوست دارم و همه ی تجربه هایی را که من در این بیست و چند سال کرده ام، یک دفعه در چشم به هم زدنی بکنی و یک دفعه بشوی یک سوپرمن فیمینیست و همه ی حق و حقوق مرا – یک زن را – به رسمیت بشناسی که نمیشود و نمیشود که تو از این همه راه حسودی نکنی و سوء ظن نداشته باشی و بی اعتماد نباشی و مرا هم آدم حساب کنی مثل خودت که بالاخره زندگی کرده ام و زندگی ای داشته ام و... خیلی چیزهای دیگر... که باز نمیشود، یعنی نمیشوی و همین وسط/مسطها فعل شدن بدجوری منفی صرف میشود و باز من و تو دعوامان میشود و باز تو قهر میکنی و باز چند روز گم وگور میشوی، هر چند که میدانم ششدانگ حواست به من است و داری مرا میبینی و همه جوره حواست جمع است که چه کار میکنم و چه کار نمیکنم.

 حالا که باز بعد از کلی کشمکش دوباره آشتی کرده ایم، حالا باید فعل نکردن را طوری صرف کنم که تو دوست داری و به تو قول بدهم که فلان کار را دیگر نمیکنم، و فلان چیز را دیگر نمینویسم و خودم را سانسور میکنم و کل «جنس زمخت» را در نوشته هام قیچی میکنم که تازه تو نمیتوانی باور کنی که  زیر حرفم نزنم... چون میترسی حرف مرا باور کنی و بعد ببینی که آواره شده ای، و به خاک سیاه نشسته ای... و بعد... باز... هزار باره دست از پا درازتر قهر میکنی و برمیگردی به همانجا که از آنجا آمده ای و حالا دیگر معلوم نیست آنهایی که قبلا، پیش از من دوستت داشته اند، دوباره تو را بخواهند و دوباره تو را بین خودشان بپذیرند و... خیلی چیزهای دیگر...

          تازه تو از این همه فاصله دلت نمیخواهد فقط خوراک قصه های من باشی و دنبال جایگاه محکمی میگردی که تو را دوست داشته باشم و بزنم زیر هر چه تا به حال ساخته ام و برای تو که هنوز نتوانسته ای یک تصمیم قزمیت بگیری و دست کم یک سر بیایی اینجا، همه چیز را خراب کنم و فعل کردن این بار باز هم منفی صرف میشود و تازه بدت نمیاید که من همه چیز را خراب کنم و بیایم آنجا که خودت خوب میدانی کجا زندگی میکنی و میدانی که آنجا جایی است که خر با بارش گم میشود... و باز من و تو دعوامان میشود و باز مثل سگ و گربه میپریم به هم که بعدش دوباره هر دومان دلمان برای خودمان میسوزد که چرا اینقدر سد و مانع بینمان است که خیلی از آنها را خودمان بین خودمان و تو کله هامان ساخته ایم و جرات نمیکنیم یک قلم سوار هواپیما بشویم و دست کم یک سر برویم یکبار هم که شده آن یکی را ببینیم... چون میخواهیم قدم اول را آن دیگری بردارد... و خب... از این جور حرفها...

به این میگویند «زندگی مامانی اینترنتی»... مگر نه؟!!

 

14 اوت 2008 میلادی