|
_____________________________________________________
فنومن «روشنفکری» در ترازو!
مهدی بازرگان در مصاحبه ی مطبوعاتی ی 4 بهمن 1357 خود
[دو هفته پیش از انقلاب] با خبرنگاران داخلی و خارجی اعلام كرده بود که:
«الگوی ما برای حكومت اسلامی، دوران رسالت و رهبری ی سیاسی ی
10 ساله ی محمد در مدینه و دوران 5 ساله ی امام
علی در كوفه است.»
همان الگوی حكومتی ای كه خود خمینی سالها و دهه ها رویایش را
در سر پرورانده بود و 30 سال پیش با همدستی ی
روشنفكران ایرانی، جامعه ی عمل پوشید؛ رویای
بازگردادن كشور ایران به 1400 سال پیش و حذف و نفی
ی تمامی دستآوردهای بشریت در تمام تاریخ و به قولی
حكومت در عصر الاغ و شتر، حكومت دلخواه تاریك
فكران روشنفكرنمای ما!![این روزها به خوبی آن
اتوپیا را میبینیم!]

اما این كه ما چه سرفصلی را آغاز نطفه بستن واقعه ی بهمن 1357
ارزیابی میكنیم، نشان دهنده ی زاویه ی نگرش ما
به دنیای نوین، موضوع خشونت، مدرنیته، تمدن،
روشنگری و كاستیهای روشنفكران ما در آماده سازی
ی فاجعه ی تاریخی ی بهمن 1357 است. باقر مومنی
روی جلد یكی از كتابهاش به نام «از موج تا طوفان»
این سرفصل را «موج زلالی كه از جنگلهای سرسبز و
بلند شمال سرازیر شد [و] به صورت طوفانی از لای و
لجن، در شوره زار پست كویری ی قم فرو رفت» ارزیابی
كرده است.
دو سانتیمتر پائین تر از همین دیدگاه، روی جلد همین كتاب،
مومنی انقلاب [اسلامی] ایران طی 8 سال تدارك خود
از 19 بهمن 1349 تا 22 بهمن 1357 را بررسی كرده
است؛ موجی كه به تعبیر او به طوفان بدل شده است!
19 بهمن ماه سال 1349خورشیدی، روزی است كه چند جوان دانشجو به
ژاندارمری ی قصبه ی سیاهكل در شمال ایران حمله
كرده، این حمله را آغاز مبارزه ی مسلحانه ی خود
بر علیه پادشاهی پهلوی دوم قلمداد میكنند.
بازماندگان این گروه نیز بعدها نام چریكهای فدایی
ی خلق را برای خود برمیگزینند.
«جوان دهه ی 50 یعنی رگ های برجسته ی گردن، یعنی دندانهای
سائیده از خشم، یعنی تبلور اراده ی انقلابی خلق
قهرمان ایران در حمله به پاسگاه كوچك و دورافتاده
ی سیاهكل و یعنی اعدام انقلابی ی یك ژاندارم به
جرمی نامعلوم، یعنی تصرف دلاورانه ی یك اتوبوس
روستایی، توزیع اعلامیه میان مسافرانی كه سواد
خواندن ندارند، مسافرانی كه «ذكر قل هوالله»
میگویند. جوان دهه ی 50 یعنی هم او كه 10 سال
بعد، قطار قطار دوستان سابق خود را به گلوله بست و
این گورستان خاوران است كه از اعدام انقلابی ی
فرمانده ی پاسگاه سیاهكل و چند مستشار امریكایی
شاغل در طرح آبیاری ی روستاهای كویری به یادگار
مانده و چه یادگاری تلخ…»
مومنی كتاب «از موج تا طوفان» خود را در سال 1998میلادی توسط
نشر نیما به چاپ سپرده است. از نوشته های تازه ی
او چنین برمیآید كه او همچنان مواضع سال 1998 خود
را قبول دارد و از این زاویه در دیدگاهش تغییر
كیفی ی جهت داری ایجاد نشده است. نوشته ی «از موج
تا طوفان» البته تاریخ 21بهمن ماه 1374 خورشیدی را
دارد. درست این بود كه مومنی با گذشت این همه سال
و به ویژه با پژوهشهایی كه در زمینه ی فنومن
تروریسم، ترورهای صدر اسلام و حاكمیت در قرآن
داشته است، دیدگاهش در رابطه با بنیانگزاران
انقلاب اسلامی كمی تغییر پیدا میكرد. با این همه
با فرض این كه او همچنان مواضع خود را از سال 1374
تغییر نداده است، نگاهی به این نوشته می اندازم.
مومنی سرفصل تدارك انقلاب سال 1357 را حمله ی چریكهای فدائی ی
خلق و قضیه ی ژاندارمری سیاهكل میداند. در نگاه
او «این حركت، موج زلالی بود كه از جنگل های شمال
آغاز شد و در طوفان شنزار قم به گل نشست!»
مومنی اساسا همچون سازمان مجاهدین خلق آغاز كار جریانهای
مسلحانه و چریكی را در ایرانِ دهه ی چهل و پنجاه،
به دستاویز یك دوره فترت و ركود نسبی ی جنبش
دموكراتیكٍ مبارزات قانونی و غیرمسلحانه ی
اپوزیسیون در این دوران ارزیابی میكند كه به باور
او «با غریو سلاح چریكهای فدایی ی خلق در شمال
ایران، آغاز دوران تازه ای را در نبرد ملت و
نیروهای پیشتاز جامعه، علیه استبداد حاكم اعلام
كرد!»
در ادامه، مومنی «برخورد سیاهكل در مقابله ی وسیع و قاطعِ
نیروهای انتظامی ی دستگاه استبداد را آغازی»
ارزیابی میكند كه «با فاصله ی زمانی ی بسیار
كوتاهی از آن، سلاح های دیگری را در نقاط دیگر
كشور و بخصوص در تهران و در قلب حكومت به صدا در
میآورد و جوانان رزمجوی ی دیگری، بینام و گمنام و
یا با نامهای مجاهد و فدائی و آرمان خلق و نامهای
دیگر در برابر استبداد و وابستگی ی «پهلوی دوم»
[به زعم مومنی] قد برمیافرازند و از این تاریخ
تا بهمن 1357 ششصد [600] رزمنده ی چریك به خاك
میافتند!» كه به باور مومنی «به جای هر از پا
افتادهای، چند تن قد برمیافرازند و 400 تن از
نیروهای سركوب را هم به خاك و خون میكشند!»
[فراموش نکنیم که باقر مومنی از آن توده ایهای
استخواندار تمام این دوره ها بوده است.]
واقعیت این است كه هیچ كدام از این جریانهای سیاسی/تروریستی و
عقب مانده ی آن دوران، هیچ درك درستی از آزادی،
از دموكراسی، از حقوق بشر، از مدرنیته و از حقوق
شهروندی نداشته اند. آنان میخواستند به قول
خودشان با تلفیقی كه بین اسلام و سنت و ویژگیهای
غرب میكنند، «انقلاب» بكنند. آنها میخواستند
بدون توجه به دستاوردهای ویژه ی بشریت در طول
قرنها، یك ناكجا آباد و مدینه ی فاضله ای
بسازند که [ساختند و حالا داریم چکیده اش را این
روزها در ایرانمان میبینیم] كه خودشان هم هیچ تصور
درستی ازآن نداشتند. نه اسلامیهاشان میدانستند
واقعا چه میخواهند و نه كمونیستها وچپهاشان
تصویر روشنی از آرمان و بهبود زندگی مردم و حكومت
ایده آلشان داشتند. هر كدام حرفی میزدند و شعاری
میدادند. حتا در گروههای باصطلاح هم عقیده نیز
تصویر روشن و یكدستی از یك جامعه ی ایدهآل وجود
نداشت. به همین دلیل است كه با هر كه با حكومت شاه
«مبارزه» میكرد، همراه وهمپا میشدند، بدون این
كه نقطه عزیمت و دلیل مخالفت و یا دشمنی ی آنها را
با حكومت بدانند و یا اساسا بپرسند. برای آنها
اصل، مخالفت و «مبارزه» با حكومت عرفی ی پادشاهی
در ایران بود. لطف الله میثمی یكی از مجاهدین
اولیه كه در آغاز [به گفته ی خودش] طرفدار محمد
مصدق بود، بعد با نهضت آزادی كار كرد، بعد به
مجاهدین پیوست، هم زمان، هم با محمدعلی رجایی كه
او هم طرفدار مجاهدین بود، پیوند داشت و هم با
خمینی و طالقانی و شریعتی و همه ی مخالفین شاه،
بدون توجه به دلیل «مبارزه»ی اینها! میثمی در
رابطه با از میان بردن امنیت شهروندان ایرانی در
یكی از كتابهاش چنین نوشته است:
 |
«فاز جنگ شهری یك مرحله از استراتژی ی مجاهدین بود و هر مقدار
هم كه زمان میبرد، باید آن را پشت سر
میگذاشتیم. قرار بر این بود كه بچهها 20
گروه خودكفا تشكیل بدهند و هم زمان با
جشنهای 2500 ساله، با انفجار و اشتعال و
همچنین اعدام ِ افراد وابسته و منفور رژیم
و ساواكیها، جوی به وجود بیاورند كه ارتش
به مقابله ی خشونت آمیز با مردم وادار
شود.[سیاست را میبینید؟ به زور میخواستند
ارتش را به مقابله ی خشونت آمیز با مرد
وادار کنند.]پس
از طی مرحله ی «ثبات شكنی» مرحله ی بعدی
این بود كه نیروهای پیشتاز به روستاهای
كردستان بروند و مبارزه ی همه جانبه ای
را آغاز كنند. |
همزمانی ی تاریخ عملیات با آغاز جشنهای 2500 ساله به این
دلیل بود كه «امام» جشنها را تحریم كرده بود و
بچه ها میخواستند این تحریم را تحقق بخشند و به
این ترتیب روحانیت را نیز [به زور] به صحنه
بیاورند.»
همه ی این جریانها هم با هم قرار گذاشته بودند كه «امنیت
شكنی» و «ثبات شكنی» كنند و با اعدام و ترور و
خشونت و به میدان كشاندن ارتش برای اسلحه كشیدن به
روی «ملت» رژیم را براندازند.
«ازاین جهت حق با آقای [طاهر] احمد زاده بود. شعار كلی ی ما
براندازی رژیم سلطنتی [به هر قیمتی] بود، اما این
شعاری نبود كه ما بتوانیم در بازجوییها آن را
مطرح كنیم. بنابراین به ناچار در باره ی فقدان
آزادی و خفقان و…
صحبت میكردیم، اما شعار اثباتی ی مشخصی در این
سطح نداشتیم!!
«در بازجویی های سال 1353 بازجو كمالی از من پرسید كه الگوی
حكومتی ی شما چیست؟ كدام كشور را قبول دارید؟
الگوی لیبی را میپذیرید؟ الجزایر را چطور؟
[الگوها را میبینید؟ اصلا نامی از کشورهای پیشرفته
در میان نیست.]
من در آن لحظات پاسخ روشن و قطعی برای پرسشهای او نداشتم. مثلا
جواب میدادم مورد لیبی كه انقلاب نبود، كودتا
بود. الجزایر هم نه كاملا كه تا حدودی قابل قبول
است. به كمالی گفتم: شاید الگوی ما چیزی شبیه
ویتنام باشد! البته در میان خودمان و در جلسه های
داخلی مشكلی نداشتیم، زیرا میدانستیم كه باید
مبارزه ای طولانی را با رژیم ادامه بدهیم تا
بتوانیم در این سیر [!!] به الگوی مكتبی ی خودمان
دست یابیم!!»
[چون این آقای میثمی با حکومت اسلامی در تمام این
سالها همکاری کرده و برای سریال انتخاباتی ی حکومت
هم همیشه مبلغ بوده است، پس مدینه ی فاضله شان
حتما همین ایران تحت سلطله ی آقای خامنه ای است؛
تا همین حالا و همین حکومت کودتا... ]
جالب این كه «مجاهدین معتقد بودند كه به ویژه پس از قیام 15
خرداد 1342 [كه روح الله خمینی برعلیه حق رای
زنان و اصلاحات ارضی فتوای جهاد با حكومت سلطنتی
داده بود] مردم خودشان آگاه هستند و میدانند كه
رژیم سلطنتی فاسد و ظالم است [فاسد است چون به
زنان حق رای داده است و ظالم است چون خواسته است
پرِ فئودال ها را به نفع دهقانان كمی قیچی كند] و
آن را با حكومت یزید برابر میدانند.»
جالب تر این كه در این «اتحاد عمل استراتژیكی» به قول لطف
الله میثمی: «بنیانگزاران [سازمان مجاهدین خلق]
چنین روحیه ای نداشتند و به شعار «وحدت در میدان
عمل» حتا با ماركسیستها پایبند بودند.»
به همین دلیل هم وقتی «بچه های حزب الله پیش
احمد رضایی آمده بودند كه به آنها آموزش مسلحانه
یاد بدهد، احمد گفته بود: باید ابتدا كادرسازی
بشوید! مثلا اگر مواد انفجاری و اقدامات مسلحانه
یادتان بدهیم، میروید لوله ی گاز شوروی را
میزنید.[ای وای شوروی!!!] در حالی كه در این
شرایط ما نباید با شوروی كاری داشته باشیم. هدف ما
امریكا، اسرائیل، انگلیس و دربار است!!»
و با همین دستاویز است كه یكی از مهم ترین عملیات تروریستی ی
سازمان مجاهدین خلق در این سالها و در دوران اعلام
موجودیتشان، بمب گذاری در دفتر هفته نامه ی «زن
روز» است كه دست اندركاران آن در تلاش بودند كمی
از حقوق زنان را به زنان محروم و عمدتا نا آگاه
ایرانی آموزش دهند!! از كوزه همان برون تراود كه
در اوست!!
اما برای تاكید بیشتر بر این كه این مخالفین نظام پیشین، هیچ
تصویری از آینده نداشتند وخودشان هم نمیدانستند
چه میخواهند، و فقط حامل یك دشمنی ی كور و ناپخته
بودند و برای شكستن وضعیت ثبات و امنیت كشور هم از
هیچ ترفند و تلاشی كوتاه نمیآمدند، بد نیست
اختلافات درونیشان را در رابطه با حكومت اسلامی
كه در همان نشستها و جلساتشان در این رابطه صحبت
میشد، از زبان خودشان بخوانیم:
 |
«در نشست كرج به این نتیجه رسیدیم كه
باید آموزشهای دینی در سازمان مجاهدین
متوقف شود. جالب این است كه این دستاورد
[!] دلسوزانه هم بود؛ اینان همه مومن،
مذهبی، متدین و نمازخوان بودند و میگفتند
كه قرآن محكم و متشابه دارد، ناسخ و منسوخ
دارد، احكام نیز پیچ و خمهای زیادی دارد
كه به راحتی نمیتوان به یك دستاورد مشخصی
رسید. آقای لاهوتی به سید گفته بود: 70%
آیات قرآن متشابه است. متشابه را هم به
قول علامه باید ایمان داشته باشیم، ولی به
آن عمل نكنیم و30% محكم نیز طبق تفسیر
المیزان، هفده نظر مختلف گفته شده و این
قدر اختلاف فهم و قرائت در باره ی آیه ی
هفتم سوره ی آل عمران هست كه حد ندارد.»
|
كسی نیست بپرسد كه آیا این جماعت ـ همه شان ـ حتا یك لحظه فكر
كردند كه سید روح الله خمینی كه همه شان از چپ و
راست و ملی و مذهبی و ملی/مذهبی پشت سرش ایستادند،
فقط یكی از این هفده تفسیر از آن 30% محكمات
است؟!!!
اما در پاراگراف آخر جلد دوم خاطرات لطف الله میثمی، یك تصویر
تئاتری از بازجویی ی او پس از انفجار بمب در دستش
و كور شدن هر دو چشمش داده میشود كه عذاب خواندن
تمام این دو جلد كتاب تاكنون منتشر شده اش را ـ
بقیه هنوز در راه است ـ كمی كم میكند و آن تصویر
این است:
«یك روز دیگر رضا عطاپورـ حسین زاده ـ سربازجوی ساواك ضمن این
كه پاسپورتهایم را ورق میزد كه به چه كشورهایی
سفر كردهام، پرسید: چقدر حقوق میگرفتی؟ گفتم:
آخرین حقوق من در تهران، شركت مهندسی ی جوان، 9
هزار تومان بود و اگر به مناطق جنوب میرفتم،
دوبرابر یا بیشتر هم میشد. از دریافتی ی من در
شركت نفت لاوان هم پرسید. آن روزها قیمت پیكان
[نو] هفده هزار تومان بود، كمی مكث كرد و گفت: اه،
اصفهونی به این خری من تا به حال ندیده بودم!!»
آیا بهتر نیست ما ایرانیان قربانی ی این همه بلاهت باهم
بگوییم: ما هم دانشجو و روشنفكرانی اینگونه در
تاریخ هیچ ملتی ندیده ایم. برای همین هم وضع ما
هنوز هم اینقدر خر تو خر است؟!! [این روزها را
نگاه کنید!]
از کتاب رنسانس وارونه
____________________________________________________
پرسش و پاسخی با
«نادره افشاری»/به
بهانه ی سی امین سالگرد افتضاح تاریخی سال 57

برای شنیدن فایل
صوتی، اینجا را کلیک کنید
|