با مامان رفتیم جلسه ی انتخاب بهترین شاعر
دهه ی هشتاد. کلی خبرنگار آمده بود. ایسنا،
ایرنا، میرنا، پیرنا، همه آمده بودند. مامان چادر
سرش نکرد. گفته بودند چادر سرش نکند. قرار بود عکس
و پوستر جلسه را برای خارجه نشینهای لوس و بیمزه
بفرستند و تبلیغش را در چند تا از این مجلات
اینترنتی و کاغذی – با پول – چاپ کنند. من نفهمیدم
با پول یعنی چی؟ مامان داشت تند و تند برای بابا
جریان را تعریف میکرد و با خودش استغفرالله میگفت.
بابا گفت: «خوب خودتو بپوشون زن، فهمیدی؟» مامان
زیر لب گفت: «لازم نیست تو یادم بدی!» بعد با صدای
بلند گفت: «چشم حاج آقا! مطمئن باشین!» من نمیفهمم
چرا مامان که اینقدر از بابا بدش میاید، مجیزش را
میگوید؟!
بعضی وقتها که بعضی سوالهام را بلند بلند میگویم،
هر دوشان میزنند تو ذوقم: «این فضولیها به تو
نیومده، بچه، دهنتو ببند دختر!»
البته من خیلی هم بچه نیستم. امسال میروم تو
دهسال. کلاس چهارم هستم. ولی مامان میگوید پام را
گذاشته ام تو یازده سالگی. بابا میگوید: «اگر بچه
داشتی، بچه ات قد من بود!» بابا خیلی بیمزه است.
مامان هم این را میداند، ولی نمیدانم چرا ولش
نمیکند؟!
من باید لباس رنگی بپوشم. بابا رفته برای من – به
خاطر این جلسه – روسری رنگی خریده است. این روسری
با مقنعه هایی که باید تو مدرسه سرم کنم، خیلی فرق
دارد. من اصلا از روسری بدم میاید. ولی بابا
میگوید: «دختر باید نجیب باشد!» نمیدانم نجیب چیست
که فقط من باید باشم و داداش تقی لازم نیست باشد؟!
روسری را که با ناراحتی دستم میدهد، میپرسم:
«بابا، چطور شده که دیگر لازم نیست نجیب باشم؟!»
بابا نه میگذارد و نه ورمیدارد، عربده میکشد که:
«این فضولیها به تو نیامده!» میگویم: «بابا ولی
این روسری و مقنعه را من باید سرم کنم، چی چی رو
به من مربوط نیست؟!» دوباره هوار میکشد که: «خفه!
آدم برای نون خوردن گاهی جاکش هم میشود!» چون
اوقاتش خیلی تلخ است، میروم سراغ مامان که دارد
جلو آینه هی به خودش ور میرود و هی استفرالله
میگوید. میگویم: «مامان، جاکش چیه؟» میگوید: «خفه
شو ورپریده!» میگویم: «ولی بابا روسری منو که
خریده، جاکش شده!» که بابا از پشت محکم میزند تو
سرم و میگوید: «مگه نگفتم خفه!»
چقدر هر دوشان لوسند. حرف حساب سرشان نمیشود.
اه... گاه حالم ازشان به هم میخورد. بالاخره راه
میافتیم. گریه ام گرفته است. نمیدانم نان خوردن
بابا چه ربطی به این روسری بیمزه ی دهاتی رنگ و
وارنگ من دارد و چرا بابا باید احساس جاکشی کند و
چرا من با همین لچک دیگر نجیب نیستم؟ سوالهای
احمقانه ای است. کاش میتوانستم شعر بنویسم و همه ی
این دردها را تو شعرهام منتشر کنم و بعد بشوم شاعر
دهه ی نود و دهه ی صد. هاهاها. خنده دار نیست؟
شاعر دهه ی هفتاد ما هم آمده است. تو اطلاعیه ی شب
شعر نوشته اند که شاعر بزرگی است. شعرش را که
خواندم، فهمیدم بابا شاعر بزرگتری است. باور کنید
راست میگویم:
شگون ندارد ناحن بجوی دختر
نیشت را ببند
این قدر هم زیر باران نرو
حرف درمیآورند دختر
...
کچلي که عيب نيست
باید آدم دلش پرمو باشد!
...
اگر اینها شعر باشند، بابا هم شاعر دهه ی هفتاد
است، هم شاعر دهه ی هشتاد. ولی بابا همیشه یک تلفن
تو دستش است و دارد آن پشت/مشتها با یکی حرف
میزند. میدوم و میگویم: «بابا بیا، شاعر دهه ی
هفتاد آمده!» بابا میگوید: «برو دختر/برو کار
دارم/ خجالت بکش/ نیشتو ببند...» اینها هم شعر
است. میروم به رئیس جلسه میگویم: «میشود من هم
شعری بخوانم. شعرهای بابا را؟ بابا کار دارد و
نمیتواند شعرش را بخواند. من دوست دارم بابای من
شاعر دهه ی هشتاد بشود.» رئیس جلسه بی آن که سرش
را بالا بگیرد، میپرسد: «تو دختر کی هستی؟»
میگویم: «دختر حاج آقا قلاده!» میگوید: «وای خاک
بر سرم. سلام عرض شد حاج آقا! مرحمت عالی زیاد!»
میگویم: «آقای رئیس شمام شاعرین!؟» زیر لبی
میگوید: «برو دختر بگیر بشین! مادرت کجاست؟»
میگویم: «مامان تو دستشویی دارد چادرش را برمیدارد
که با مانتو و روسری بیاید!» و میخندم. رئیس جلسه
داد میکشد: «نیشتو ببند دختر!» میگویم: «ای داد،
شمام شاعرین که!»
ما اولین نفرها هستیم. از خیلی جاها آمده اند. چند
تا زن و مرد هم آمده اند که روسریهاشان با بقیه
فرق دارد. زنها، هم چادر سرشان است و هم مقنعه.
گردن زنها را نمیبینم، از بس که خودشان را تو این
هوای گند و خفه پوشانده اند، ولی مردها کراوات
ندارند، و خط سیاهی مثل جای طناب دار دور گردنشان
است. ته ریش هم دارند. بابا امروز ریشش را زده،
اما یقه ی پیراهن مردانه اش را همچین سفت بسته که
آن طوق دور گردنش پیدا نباشد. چند بار از بابا
پرسیدم: «بابا این خط دور گردنتان ارثی است؟» که
محکم زد پس گردنم و گفت: «خفه شو دختر، چقدر ور
میزنی بچه؟!» بابا که داشت ریشش را میزد، هی
استفرالله میگفت.
قیافه های اینها خیلی عجیب است. تو خیابان که
میآمدند – از پنجره دیدمشان – ایستادند تا چراغ
سبز شد. خیلی عجیب بود. مامان داشت میآمد که گوش
مرا بکشد و ببرد و بنشاند. همانطور هم میگفت:
«زهرماریها این خارجه نشینهای الدنگ!» من نمیفهمم
الدنگ چیست. لابد چیزی است که فقط خارجیها هستند و
ما نیستیم. ولی خودمانیم مامان هم اگر ترشی نخورد،
شاید شاعر دهه ی هشتاد و پنج بشود! شاعرهای خارجی
از هیچی حرف نمیزنند. از هیچی. انگار تو غرب
تخمشان را کشیده اند. این را بابا به یکی از
دوستانش میگفت. دوستش، همین فرج آقای دلال میگفت:
«من خیال کردم شاعرهای خارجه چیزی بارشان است، اما
هیچی بارشان نیست. باز شاعرهای دهه ی هفتاد و
هشتاد خودمان!»
مامان میگوید: «خاک بر سرها میخواهند هم
از توبره بخورند، هم از آخور...» مامان راستی
راستی شاعر دهه ی هشتاد و پنج است. قربانش بروم...
بی چادر کلی خوش قیافه شده است. من اما عین دلقکها
رنگ و وارنگ هستم.
اه... چقدر این بابا بی سلیقه است. هم بی سلیقه
است، هم جاکش... الان است که یک پس گردنی دیگر پس
گردنم بخورد. من نمیخواهم خودم را سانسور کنم.
خارج هم نمیخواهم بروم. همینجا میمانم تا نترسم،
تا شاعر دهه ی نود بشوم. چقدر این شعرهای دهه ی
هفتاد کهنه است. دهه ی هشتاد هم چنگی به دل
نمیزند. من از این خط سیاه دور گردن اینها بدم
میآید. تو کتاب فارسیمان نوشته اند: «چ... مثل
چرند...» همان که شاعر دهه ی هفتاد میگوید.
قار قار قار قار ...
اما باور کنید کلاغ نیستم من
تنها گاهی صدایم میگیرد
و میبینم پریده ام
و یک تکه صابون خوشبو به منقار دارم .
قار قار قار قار ...
من هم اضافه میکنم: «قار... مثل قلاده...» که خانم
معلم با خط کش میزند پس گردنم، همچین محکم که خط
دور گردنش را میبینم. من گردنم هنوز صاف است...
یعنی تا حالا صاف مانده است...