نقد در نقد - ازکتاب «واژه را باید شست!»

 

 

اخیرا علی‌ اصغر حاج‌ سید جوادی كتابی منتشر كرده است به نام «[رفسنجانی] خائنی كه از نو باید شناخت». نام كتاب یادآور كتابی است معروف به‌نام «محمد، پیامبری كه از نو باید شناخت» [ویرژیل گئورگیو، ذبیح‌الله منصوری] و هم‌ زمان جیغ‌های بنفش آخوندی در همان دوران در رد ِ نظراتِ طرح شده در آن كتاب و بی‌تردید هرگونه بازبینی در تاریخِ اسلام. اگر اشتباه نكرده باشم همان زمان هم معممی از «نسل خجسته‌ی علی اكبر هاشمی رفسنجانی بهرمانی» در رد ِ نظراتِ طرح شده در آن كتاب به چاپ جزوه‌ای با عنوان «محمد، پیامبر شناخته شده» همت گماشت.

 

چرایی انتخاب این نام از سوی حاج‌ سید جوادی خود سوالی است كه من هنوز پاسخی برای آن نیافته‌ام. شاید ایشان خواسته است با شبیه سازی نام آن دو كتاب در ذهن خرده مذهبی‌های آن دوران ـ كه این روزها دیگر به چندین و چند فرقه تكثیر شده‌اند ـ نقبی هم به تاریخ «هیاهوی بسیار برای هیچِ» علمای شیعی بزند و تاكید كند كه خود «محمد» را هم دوباره باید شناخت، چه برسد به آخوند دست چندمی نظیر رفسنجانی كه تنها با صفت «خیانت» در تاریخ معاصر ایران ثبت شده است! كسی چه می‌داند؟!

 

این كتاب كه به صورت جزوه‌ای كم حجم و تحلیلی منتشر شده است، به نقد و بررسی كتاب «عبور از بحرانِ» رفسنجانی پرداخته است. نویسنده بیشتر به دو نامه‌ی اول كتاب «عبور از بحرانِ» این «خائنِ شناخته شده» نظر داشته، بعضی از خیانت‌های او را از خاطرات خودش سر بزنگاه‌های مختلف تاریخ معاصر ایران نشان داده است.

 

حاج‌ سید جوادی از سویی نگاهی تحلیلی هم به عملكرد آخوندهای غیرمعمم داشته است، تا تفكیكی بین این دو جریانِ مذهبی موسسِ حكومت اسلامی كرده باشد. وزنه‌ی تمایل ایشان هم دوستانه به سمت «گروه دوم» سنگینی می‌كند.

 

«گروه دوم از این دو طیف، عبارت بود از گروه مذهبی‌ای كه نه از حوزه بود و نه در كسوت به اصطلاح روحانیت. این طیف، قبل از انقلاب و هم‌ چنان كه مدت قلیلی پس از انقلاب، ملبس به كت و شلوار و كفش و كراوات بودند، نظیر همه‌ی گروه‌های فن‌ سالار یا تكنوكرات و سایر مردم كوچه بازار مملكت، در سابقه‌ی سیاسی و فعالیت اجتماعی آنها خط و نشانی از تمایل به «ادغام دین و دولت» در یكدیگر و برقراری احكام شریعت و تشكیل جمهوری اسلامی به صورتی كه خمینی در فرمول «نه یك كلمه كم، نه یك كلمه زیادِ» خود مطرح كرده بود، وجود نداشت.» (1)

 

بعد هم با تفكیك شخصیت ِ ویژه‌ای نظیر مهدی بازرگان، به عنوان «برجسته‌ترین» فرد این جریان در كنار کاظم سامی و حبیب الله پیمان به برجسته كردن «نقش استثنائی شادروان طالقانی» پرداخته است كه «با فرهنگ خجسته‌ی تساهل و مدارا طلبی عاری از تعصب… هرچند در ظاهر ملبس به لباس طیف اول بود، اما در باطن به شیوه‌ی تفكر و مشی سیاسی طیف دوم متمایل بود.» (2)

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

ایشان هم‌ چنین در جای دیگری از همین كتاب، تفریق بین این دو طیف را یكی در نوع پوشش ایشان و دیگر در باور یا عدم باورشان به اسلام فقاهتی ارزیابی كرده‌ است. «گروه اول از این دو طیف عبارت بود از گروه آخوندها یا باصطلاح روحانیت كه چه در لباس ظاهر یعنی عبا و عمامه و چه در لباس باطن، یعنی اسلام فقاهتی و اجرای احكام شریعت در قالب دولت و حكومت، با یكدیگر هم‌ رای و هم‌ عنان بودند. فعال‌ترین و نزدیك‌ترین افراد این گروه به خمینی و فرزند او احمد، باند رفسنجانی و بهشتی و خامنه‌ای و اردبیلی و باهنر بود.» (3)

 

در اینكه بین این دو طیف موسس جمهوری اسلامی، چنین زاویه‌ی گشادی وجود دارد یا وضع به «شكل» دیگری است، باید گفت كه متاسفانه نوشته‌ها، گفته‌ها و رفتارِ «طیف یا گروه دوم» اعم از آیت‌ اللهی نظیر سید محمود طالقانی و مهندسانی نظیر مهدی بازرگان و عزت‌الله سحابی و دكترهایی نظیر حبیب‌الله پایدار [پیمان] و علی شریعتی و عبدالكریم سروش و دیگرانِ این طیف، تئوری دیگری را ثابت می‌كند. من در طول این كتاب خواهم كوشید كه تشابه‌های دیدگاهی این دو طیف را ـ علیرغمِ تفاوت‌های ظاهری و فریبنده‌ی آن ـ در مورد موضوع مشخص «اسلام فقاهتی و اجرای احكام شریعت در قالب دولت و حكومت» و شیوه‌ی نگرش ایشان به موضوع انسان و به خصوص دگراندیشان و از همه مهم ‌تر جستجو و پژوهش در پایه‌های دین حكومتی را نشان بدهم. و باز هم متاسفانه اگر برچسب‌های رنگ و روغن‌ دار غیرحوزه‌ای را از نمایش بیرونی حرف‌ها و شعارهای طیف دوم حذف كنیم، در منش، رفتار، نگرش و دیدگاه ِِ این دو طیف موسس جمهوری اسلامی تفاوت چندانی ـ دست‌كم به آن كیفیتی كه سید جوادی مشاهده كرده است ـ نمی‌بینیم.

 

برای ورود به این بحث باید تاكید كنم كه یكی از آثار شوم دخالت علمای دین در جنبش‌های ضداستبدادی و ضداستعماری مردم ایران با هر لباسی، اسلامیزه كردن این مبارزات، در نتیجه تهی كردن تمامیتِ خواست‌های مردمی و ملی از محتوای آزادی‌خواهانه و ضد استثماری این جنبش‌ها بوده است. به این دلیل بسیار واضح كه شهروندان ایرانی هر تلاشی برای رهایی از یوغ حكومتیان و شركاشان كرده است ـ به دلیل فریب موجود در دین حكومتی یا حكومت دینی ـ این جنبش‌ها همواره از سوی شركای حكومتگران [یعنی علمای دینی] مصادره شده و به غارت رفته است.

 

تجربه‌ی جنبش تنباكو [رژی] كه ملایان را بعدها چند ماه پس از گسترش قیام به میدان كشاند، یكی از همین نمونه‌هاست. ما شبیه همین تجربه را به صورتی پیگیرتر از سوی ملایان در دوران انقلاب مشروطه‌ هم داشته‌ایم. در این انقلاب هرجا اثری از ترقی‌خواهی، روشنگری، حتا گاه پهلو زدن به انقلاب كبیر فرانسه به چشم می‌خورد، درست همانجایی است كه فغان تمامی روحانیت «مشروطه‌خواه» را درآورده، به موضع ضدیتشان كشانده است. حال و روز علمای «مشروعه‌خواه» كه از اساس، معلوم و مشخص است.

 

«همین‌قدر كافی است یادآوری شود كه از اعتراضات ضد رژی كه حتا یك هفته قبل از انتشار عهدنامه از سر گرفته شده، به جوشش عظیم تبدیل شده است، تا ورود مجتهد بزرگ [میرزا حسن شیرازی] به صحنه، سه ماه و نیم فاصله است… در این فاصله‌ی سه ماه و نیم شواهد بسیاری در میان است كه اصولا ملایان نمی‌خواهند خود را با حكومت طرف كنند.» (4)

 

و متاسفانه «روایت‌های انحصاری تاریخ‌» نشان‌دهنده‌ی این است كه تاریخ‌ نویسان اسلام ‌زده، كل جنبش تنباكو را به نام [سید حسن] میرزای شیرازی قباله كرده‌اند. این گونه آلودگی جنبش‌های ملی مردم ایران ـ بخصوص در یك قرن اخیر ـ در سرفصل شورش57 به اوج خود رسید، و نتیجه‌ی كار به قدرت رسیدن رادیكال‌‌ترین و خونریزترین بخش متولیان رهبری شیعه بود، و كارنامه‌شان همین است كه به چشم می‌بینیم. به تعریفی دیگر «قیام شكوهمند ملت» ایران در سال 57 كه گفته میشد برای رهایی از «زنجیر استبداد سلطنتی و دخالت خارجیان در امور مملكتی» ظاهرا چهره‌ای ضد استبدادی و ضد استعماری داشت، ماهیتش را خیلی زود نشان داد، و با قدرت گرفتن هر دو طیف مورد گفتگوی سید جوادی، چهره‌ای واژگونه ی ضد انسانی، ضد زن و ضد آزادی و آگاهی اش را به منصه ی ظهور رساند، چرا كه:

 

«حكومت مذهبی [از هر نوع آن] نه فقط حامل عنصر اختناق، بلكه در عین‌حال ـ بنا بر ذات خود ـ پایگاه ارتجاع، كهنه ‌اندیشی و پاسدار جمود و خصم بی‌امان هر گونه نوجویی و نوآوری است.» (5)

 

شركت ملایان هم در شورش 57 به شكلی فراگیر و سرتاسری تقریبا از ماه محرم پائیز 57 ـ درست زمانی كه دیگر مردم تمامی سنگرهای مبارزاتی را تصرف كرده بودند ـ آغاز شد. و این‌ گونه بود كه به ناگاه سیل حضور روحانیون از طریق اطلاعیه‌های مطبوعاتی و آگهی‌های روزنامه‌ای و جوان‌ترهاشان از طریق شركت در مبارزاتی كه دیگر خطری نداشت، با نظامی كه «شاه» آن هم گریخته بود، آغاز شد. و این «انقلاب» به یكباره عبای اسلامی پوشید و با این كه شعارها بیشتر بر دو محور «آزادی و استقلال» می‌چرخید، از سوی رهبری فرصت‌ طلب شیعه به دو واژه‌ی تكمیلی «حكومت اسلامی» نیز آلوده شد، و بعد هم همان شد كه همگی‌مان تجربه كرده‌ایم.

 

به بیان درست سید جوادی «مردم ایران در 100 سال قبل انقلاب برپا كردند تا حكومت و حاكمیت قانون را جایگزین حكومت و استبداد خودكامه‌ی ملا و شاه كنند. در قانون مدنی ایران تا قبل از انقلاب بهمن 1357 حد شرعی و شلاق و تعزیر و سنگسار وجود نداشت. چگونه می‌شود كه همه‌ی مردم جهان در انقلاب‌ها و جنبش‌های خود، طالب ِ حذف ِ نظامِ ارزش‌های كهنه و ایجاد ارزش‌های مبتنی بر نیازهای زمان خود هستند، اما در ایران، مردم با سابقه‌ی 100 سال مبارزه برای آزادی و حاكمیت قانون و طردِ بنیادهای خودكامگی و مطلق‌ گرایی از نظام سیاسی كشور، دست به انقلاب می‌زنند برای این كه قلاده‌ی ولایت قهری آخوند را بر جان و مال خود و هستی و حیات و وطن خود و بر گردن خود بگذارند!؟» (6)

 

من به همین دلیل و هزارها دلیل واضح ِ تاریخی و تجربه شده‌ی دیگر، تنها با این امید كه برای بار پنجم در یك دوره‌ی تقریبا 100ساله ـ نهضت [رژی] تنباكو، انقلاب مشروطه، ملی‌كردن نفت، و قیام 57 ـ این بار جنبش مردم ایران به چنین سرنوشت شومی دچار نشود، سعی می‌كنم آلودگی‌های جنبش فعلی درون ایران را كه نام «اصلاح‌طلبی» به خود گرفته است، با نمونه‌ها و فاكت‌های مشخص تاریخی نشان بدهم، و این را هم نشان بدهم كه اگر این جنبش چنان كه تا كنون نمایانده شده است، با این آلودگی‌ها پیش برود، ما همان تجربه‌ای را تكرار خواهیم كرد كه در تمام این 100 سال تكرار كرده‌ایم.

 

واقعیت این است كه تنها با پالایش جنبش ملی مردم ایران از آلودگی‌های مذهبی است كه ایران و ایرانیان می‌توانند كلیت جنبش فعلی درون ایران را نجات داده، راهی به سوی تمدن، مدنیت، قانون اساسی مبتنی بر بیانیه‌ی جهانی حقوق بشر، استقلال، آزادی، حکومتی ملی و عرفی و حقوق شهروندی باز كنند. هر تلاش دیگری جز این، یاری رساندن به یك چرخه ی كهنه‌ی تاریخی است، و در نهایت به قربانگاه فرستادن نسلی دیگر و مردمی دیگر، آن ‌هم حالا كه هزاره‌ی سوم آغاز شده است.

 

این كار را با بررسی نظرات «طیف یا گروه دوم» آغاز می‌كنم كه شاخص‌های آن به قول حاج ‌سید جوادی، سید محمود طالقانی است و مهدی بازرگان و علی شریعتی و عزت‌الله سحابی و حبیب‌الله پیمان و این روزها هم لابد عبدالكریم سروش!

 

برای بررسی بیشتر نظراتِ «طیف دوم» و موضوع مشخص «عدم تمایل ایشان به ادغام دین در دولت» و «فرهنگ خجسته‌ی تساهل و مدارا طلبی عاری از تعصبِ» این طیف، نگاهی می‌كنیم به گفته‌ها و عمل‌كردهای سران این طیف و این آخوندهای [تقریبا] غیرمعمم، تا ببینیم كه واقعا نظرگاه‌های ایشان در موردِ موضوعِ مشخص «دین در حكومت» چقدر با دریافت حاج سید‌ جوادی زاویه دارد! طیف دومی كه به بیان حاج سید جوادی: «… افرادی مذهبی اما اعتدال ‌گرا و مخالف خشونت و آشنا با قانونمندی مسائل اجتماعی و اقتصادی و سیاسی [بودند] اما برخلاف طیف انحصارگرا، طالب «استفاده‌ی ابزاری از دین» برای رسیدن به قدرت و در انحصار درآوردن آن نبود.» (7)

 

در رابطه با تنها استثنای این طیف ـ در نوع پوشش ـ یعنی سید محمود طالقانی باید گفت كه قرار گرفتن این ملای «مدرن» در كنار فرنگ ‌رفته‌هایی نظیر مهدی بازرگان، اگر اتفاقی استثنایی تنها در فرم لباس نبوده باشد، حتما به دلیل ضرورت ِ زمانی و شرایطی بوده است كه كلیت اسلام در ایران را تهدید به نابودی می‌كرده است، و نه اختلافی دیدگاهی با فهم مجتهدینی نظیر سید روح‌الله خمینی از موضوعِ مشخصِ «حكومت اسلامی» و رابطه‌ی دین و حكومت!

 

شوهای تبلیغاتی ایشان هم در ابتدای دوران به حكومت رسیدن «طیف اول» در سال 57 بیشتر به دلیل جو حاكم بر فضای جامعه بوده است، تا نگرشی اصولی به حق و حقوق شهروندان با همه‌ گونه تنوع در اندیشه و باور، و تعریفی جدی از حكومت ملی و عرفی. معلم و مفتی آن شیوه‌ی رفتار دوگانه هم ـ بجز امثال سید روح‌ الله خمینی در «طیف اول» ـ نوشته‌های بارها و بارها تكثیر و تجدید چاپ شده‌ی علی شریعتی، جدی‌ترین، رادیكال‌ترین و اصول‌گراترین تئوریسین حكومت اسلامی «از طیف دوم» است.

 

به عنوان نمونه شریعتی یكی از همین عناصر طیف دوم در كتاب امت و امامتش می‌نویسد: «امام، در كنار قدرت اجرایی نیست. هم‌ پیمان و هم‌ پیوند با دولت نیست. نوعی هم ‌سازی با سیاست حاكم ندارد. او خود مسئولیت مستقیم سیاست جامعه را داراست و رهبری مستقیمِ اقتصاد، ارتش، فرهنگ، سیاست خارجی و اداره‌ی امور داخلی جامعه با اوست، یعنی امام، هم رئیس دولت است و هم رئیس حكومت…» (8)

 

یا «افراد یك امت از هر رنگ و خون و خاك و نژاد، یك ‌گونه می‌اندیشند و ایمانی یكسان دارند و در عین‌حال در [برابر] یك رهبری مشترك اجتماعی تعهد دارند… رهبری امت [امام] متعهد نیست كه هم‌ چون رئیس جمهور امریكا یا مسئول برنامه‌ی «شما و رادیو» مطابق ذوق و پسند و سلیقه‌ی مشتری‌ها عمل كند و تعهد ندارد كه تنها خوشی و شادی و «برخورداری»… به افراد جامعه‌اش ببخشد، بلكه می‌خواهد و متعهد است كه… جامعه را به سوی «تكامل» رهبری كند، حتا اگر این تكامل به قیمت رنج افراد باشد.» (9)

 

و درست 800 سال پیش از این افاضات «پاپ معصومی» در اوجِ قدرتِ قرونِ وسطایی كلیسای كاتولیك با كلماتی شبیه به همین انشاهای خطرناكِ علی شریعتی، موضوع «ولایت مطلقه ی فقیه و امامتِ» علمای مسیحی را این‌ گونه «فرمان الهی» تفسیر می‌كرد. «پاپ اینوسان سوم [یا پاپ معصوم] (1198 تا 1216 میلادی) كه از او به عنوان یكی از نیرومندترین و در عین ‌حال خشن‌ترین و بی‌رحم‌ترین روسای مسیحیت یاد شده است، جواز قدرت بی‌رقیب خود را در این «آیات» خودساخته اعلام می‌داشت:

 

«ما [پاپ‌ها] را خداوند مامور كرده است، تا بر كلیه‌ی مردمان و كشورهای جهان حكومت كنیم.»

 

«پاپ فقط یك شخصیت روحانی نیست، بلكه وظیفه دارد [كه] بر پادشاهان نیز حكم براند.» (10)

 

در زمینه‌ی مشخصِ عدمِ تعهد ِ رهبری حكومت اسلامی و امام نسبت به موضوع «رفاه» و «شادی» و «برخورداری» یك «ملت» و حتا یك «امت» نیازی به آمار و ارقام نیست، چرا كه حكومت اسلامی ـ یكی به دلیل بی‌لیاقتی و یكی هم به دلیل دزدی‌ها و برداشت‌های نامعقول متولیانش از حساب ملت ـ خود، تجربه‌ی زنده‌ای است و نیازی نیست كه تاریخ را ورق بزنیم، تا از میزان این اختلاس‌ها و چپاول‌ها آگاه شویم. تنور هنوز داغِ داغ است. كافی است نگاهی سطحی به كارنامه‌ی حكومت اسلامی دست‌ پخت ِ این تئوریسین مرحوم بیندازیم تا ببینیم كه رفتار این متولیان حكومت اسلامی «فقط گوشه‌ای از گردباد خونینی» را می‌نماید كه رهبری شیعه در كارنامه‌ی ننگینش ردیف كرده است؛ رفتاری كه فقط از سوی فاتحین یك جنگ خونین تسلط جویانه‌ی مذهبی قابل انتظار است و نه از جماعتی كه متاسفانه گاه مْهرِ تولد در ایران را در شناسنامه‌شان دارند؛ رفتار با كشوری فتح شده، با مردمش و اموالش به عنوان یك غنیمت شگرف جنگی، غنیمتی جنگی در نبردی 1400 ساله.

 

بی‌جهت نیست كه این «فاتحان» اساسا حقی برای این ملت در زمینه‌ی رفاه، شادی و «برخورداری» نمی‌شناسند و هرگونه چپاول و دزدی را نه تنها مشروع می‌‌دانند كه تجویز هم می‌كنند. این وضعیت هم، علاوه برتئوری‌های این تئوریسین مرحوم، به دلیل بافت و مكانیسم حاكم بر سیستم فكری رهبری اسلام و شیعه، چنین شكلی دارد؛ چرا كه این دین از اساس با هر گونه تولید و سازندگی مخالف است و خودش را تنها «گروه‌» انتخاب شده از سوی خدا می‌شناساند كه وظیفه‌اش فقط چپاول ملت به دست «برگزیدگان خدا» است، به هر بهایی. بهانه‌ی آن هم هدایت مردم است به ناكجا آباد تكامل «حتا به قیمت رنج مردم!»

 

«در صدر اسلام، مسلمانان همگی سپاهی بودند. در سال اول هجرت، شماره‌ی مسلمانان و سپاهیان از 100 (نفر) تجاوز نمی‌كرد، ولی پس از آن ‌كه در طی جنگ‌ها پیروزی (هایی) نصیب مسلمانان شد، بر شماره‌ی سپاهیان افزوده شد، بطوری كه در سال نهم هجرت، هنگام جنگ تبوك كه آخرین جنگ پیغمبر بود، شماره‌ی مسلمانان (سپاهیان) به 10هزار سوار و 20هزار پیاده رسید. در اواخر حكومت خلفای راشدین (دوران علی) شماره‌ی سپاهیان به 300 هزار تن رسید. و در اوایل دوره‌ی بنی‌امیه فقط شماره‌ی سپاهیان بصره 80 هزار نفر بود» (11)

 

«بهشت ِ تكامل» اسلام حكومتی هم ـ به حساب ملت ـ در همین گزارش كوتاهِ سردمداران جمهوری اسلامی فعلی ایران به روشنی تصویر شده است:

 

«در گزارشی كه توسط حجت ‌الاسلام «زم» رئیس سازمان فرهنگی و هنری شهر تهران تهیه شده و به جلسه‌ی علنی شورای شهر تهران ارائه گردیده و در روزنامه‌های چاپ تهران منعكس شده، آمده است كه در جمهوری اسلامی ایران:

 

1 ـ 73% از 65 میلیون جمعیت ایران نماز نمی‌خوانند. تعداد نماز نخوان‌ها در بین محصلان جوان 86% است. 17% مردم فقط گاهی نماز می‌خوانند.

 

2ـ در سال گذشته (1378) در تهران 100 هزار دادخواست طلاق به دادگستری تهران تسلیم شده است كه 42 هزار آن به طلاق انجامیده است.

 

3ـ در همین مدت (یك ‌سال) میزان فاحشگی در میان دختران دبیرستانی 635% (یعنی بیش از 6 برابر) افزایش یافته است.

 

4 ـ در همین مدت (همین یك ‌سال) متوسط سن فاحشگی از 27 سال به 20 سال كاهش یافته است.

 

5 ـ ظرف سال گذشته نرخ خودكشی 109% افزایش نشان می‌دهد.

 

6 ـ میزان مصرف تریاك در شهر تهران متجاوز از 5 تن (266 هزار لول) است.

 

7 ـ هر سال 250 تن مواد مخدر توسط نیروهای انتظامی مصادره می‌شود.

 

8 ـ 12 میلیون ایرانی زیر خط فقر [با معیارهای ایران و نه معیارهای جهانی] زندگی می‌كنند.» (12)

 

به این دلیلِ روشن كه: «امروز تمام صادرات و واردات كشور به دست روحانیان انجام می‌گیرد. از واردات گندم و برنج و گوشت گرفته تا سلاح‌های نظامی. تقریبا هیچ‌ گونه كار اقتصادی در ایران انجام نمی‌شود مگر آن كه یك آیت ‌الله یا آیت ‌الله ‌زاده از حق كمیسیون‌های مربوطه برخوردار شود. زندگی روحانیان و حجت‌الاسلام‌های نظام یادآور تجملات و اسراف‌های میلیاردر‌های امریكایی است.» (13)

 

«دكتر سعید شیركوند استاد [فعلی] اقتصاد دانشگاه تهران در گفت‌و‌گویی با خبرنگار اقتصادی ایسنا آقا‌زاده‌ها را مانع ایجاد و شكل‌گیری یك سیستم اقتصادی متناسب با شرایط جامعه‌ی ما دانست و با بیان این مطلب كه پدیده‌ی «آقازاده» مربوط به دوره‌ی پس از پیروزی انقلاب است، اظهار داشت: اقتصاد كشور ما هم‌اكنون مجموعه‌ای از اجزاء نامتجانس و ناهماهنگ با زیرمجموعه‌های نامتقارن است كه به شكل یك كلاف سر در گم درآمده است… «آقازاده‌ها» مانع تحقق انتظارات، خواسته‌ها… در استقرار یك نظام اقتصادی دقیق و منظم شده‌اند.» (14)

 

هم‌ چنین در رابطه با موضوع «بهشت تكامل» محمد برقعی در گزارشی تحت عنوان «سكسی‌ ترین انقلاب جهان» می‌نویسد: «در مقابل هم شورای نگهبان و امامان جمعه هرموقع فرصتی به دست می‌آورند، فریاد وا اسلاما و وا ناموسا سرمی‌دهند و در این مورد قوانین شداد و غلاظ می‌گذرانند. رابطه‌ی دختران و پسران را ولنگاری و بی‌ناموسی می‌خوانند و از عدم كنترل زنان در غرب طوری سخن می‌گویند كه گویی همه‌ی زنان آن بدكاره هستند و همه‌ی دختران جوان آن بچه‌ی نامشروع دارند و فساد جنسی سرتاسر جامعه‌ی غرب را فراگرفته است و وظیفه‌ی این پاسداران عفت جامعه این است كه نگذارند جامعه‌ی ایران در چنین منجلابی بیفتد و آخرین دستآورد شورای نگهبان هم آن كه دو بار لایحه‌ی رفتن دختران برای تحصیل به خارج از كشور را رد می‌كنند، تا مبادا دختران ایرانی به خارج بروند و منحرف شوند.

 

«این در حالی‌است كه برای اولین بار مقامات رسمی كشور صحبت از شیوع وسیع فحشا و خود فروشی و آلودگی جنسی در جامعه می‌كنند و روحانی رئیس دادگاه انقلاب كرج، فاحشه ‌خانه دایر می‌كند. و این فاحشه ‌خانه زیر نظر دولت و دادگاه انقلاب دایر بوده و حال هم كه آن روحانی را دستگیر كرده‌اند، نمی‌گویند كه همكاران او چه كسانی بوده‌اند!؟ یا مشتریان آن، و این كه این امر نمی‌توانسته (یك) كار فردی باشد، بلكه نشانه‌ی رواج فساد در سطح وسیعی در مقامات دولت (اسلامی) و در سطح كشور است.» (15)

 

در سال 1379 «همزمان با سالروز جهانی مبارزه با مواد مخدر در تهران اعلام شد كه میزان مصرف مواد مخدر در كشور به اندازه‌ای بسیار نگران ‌كننده افزایش یافته است. براساس گزارشی كه در روزنامه‌ی انتخاب چاپ شد، تنها در تهران روزانه 5 تن تریاك مصرف می‌شود. این در حالی است كه مصرف حشیش، هروئین، كوكائین و سایر مواد مخدر نیز در پایتخت و دیگر شهرها بسیار بالاست. شمار معتادان در كشور بنا بر آمارهای رسمی حدود 2 میلیون نفر اعلام شده (است) ولی آگاهان تعداد معتادان را بسیار بیشتر از این می‌دانند و حداقل آن را 8 میلیون نفر اعلام كرده‌اند.» (16)

 

و بازهم چند صد سال پیش از این در سال 1495 میلادی در شهر فلورانس حكومت عدل الهی‌ای بر پا شد كه در آن هر گونه برخورداری و شادی و شادمانی مسیحیان ممنوع اعلام شده بود:

 

«قوانین جمهوری «خدایی» فلورانس هر گونه تفریح و مشغولیتی را زیر عنوان «حركات حیوانی» حرام می‌شمرد. زن و مرد وظیفه داشتند بیشترین ایام هفته را روزه بگیرند و زنان موظف بودند با مقنعه‌های سیاه در كوی و برزن ظاهر شوند. هرگونه اثر هنری كه ظن «بی‌عفتی» بر آن می‌رفت، به آتش سپرده می‌شد. چنین بود كه صدها اثر نقاسی و مجسمه‌، كار استادان نامدار ایتالیا كه نماینده‌ی سیما و پیكر زنان زیبا بود، از میان رفت.» (17)

 

و به راستی هم اگر حكومتی مثلا یك حكومت الهی و اسلامی «هیچ تعهدی در قبال رفاه و برخورداری و شادی» مردمش نداشته باشد، سرنوشتی بهتر از این كه در حكومت اسلامی فعلی ایران بر سر ملت ایران آمده است، در انتظار مردم آن كشور نیست! اما مهم‌تر از داستانِ «بهشت تكامل» دریافت علی شریعتی از موضوع امامت و حكومت اسلامی است كه دقیقا یك دریافت فقهی است، به این معنا كه شیعیان بجز سه اصل اساسی مسلمانان ـ یعنی توحید و نبوت و معاد ـ به دو اصل ابتكاری دیگر هم معتقدند كه در هیچ كجای اسناد ِ باقی‌مانده‌ی اسلامی، چه در قرآن و چه سنت و چه روایات اسلام سنتی سخنی از آن‌ها نرفته است. اما بنیانگزاران مذهب شیعه برای نمایش تفریق خودشان از اسلام سنتی، یعنی تسنن، دو اصل عدل و امامت را هم به سه اصل قبلی اسلام افزوده‌اند و به این ترتیب بانی نوعی بدعت در تفسیر از اسلام سنتی شده‌اند.

 

البته من بنا ندارم كه این انواع فرقه‌های مذهبی را بررسی كنم. علمای هر دو فرقه‌ی تشیع و تسنن، حتا دیگر فرقه‌های اسلامی به اندازه‌ی كافی در این مورد صاحب‌ نظرند، تحقیق كرده‌اند و مرتبا هم بر دامنه‌ی «تحقیقاتشان» می‌افزایند. منظور این است كه بگویم دخالت رهبری شیعه [دین] در حكومت، دولت، و سیاست از اصول اساسی این مذهب است و یك مسلمان شیعی، چه مكلا، معمم و محجب(!) نمی‌تواند در اصول مذهبش اما و اگر بیاورد و اصلی از اصول شیعه را «تعطیل» كند. متولیان مذهب شیعه هم هر تفسیری از دینشان داشته باشند، بر سر موضوع مشخص «امامت» اجبارا موضع ‌گیری مشابهی دارند، چرا كه به قول همان تئوریسین مرحوم:

 

«امام در كنار قدرت اجرایی نیست. هم ‌پیمان و هم ‌پیوند با دولت نیست. نوعی هم ‌سازی با سیاست حاكم ندارد. او خود مسئولیت مستقیم سیاست جامعه را داراست و رهبری مستقیمِ اقتصاد، ارتش، فرهنگ، سیاست خارجی و اداره‌ی امور داخلی جامعه با اوست، یعنی امام، هم رئیس دولت است و هم رئیس حكومت!» (18)

 

اگر هم اتفاقا در این میان كسی نظیر مهدی بازرگان پیدا شد كه پس از تجربه‌ی شانزده‌ سال حكومت اسلامی ـ تا زمان درگذشتش ـ تئوری‌های تازه‌ای مبنی بر جدا بودن دین از حكومت یا تخصیص مذهب به مسائل آن جهانی ارائه می‌دهد، در واقع قرائت خاصی از تشیع را مطرح كرده است كه از اساس با دریافت رایج، معمول و سنتی از تشیع تفاوت دارد. به این معنا كه نگرش بازرگان به موضوع اسلام و آخرت ‌گرایی تشیع، خود نوعی بدعت و نوآوری است، یا به زبان اسلامی و شیعی متولیان مذهب، نوعی ارتداد و خروج از دین است.

 

این نوع قرائت تازه از مذهب هم از سوی مهدی بازرگان، پس از تجربه‌ی فاجعه ‌آمیز حكومت اسلامی مطرح شده است و نه در زمانی كه خود او به عنوان رئیس دولت موقت سید ‌روح‌الله خمینی همراه با «طیف اول» در پوزیسیون حكومت اسلامی قرار داشت. این تغییر زاویه و تغییر جهت ِ نگاه هم با این كه از اساس مثبت است، اما در كلیت و اصول تشیع مبنی بر امامت، تغییری ایجاد نمی‌كند و نمی‌توان با استناد به تئوری‌های واپسین مهدی بازرگان، تجربه‌های مادی، حقوقی، عینی و هر روزه‌‌ی اسلام حكومتی را در ایرانِ ِ تحت حاكمیت علمای شیعی و دیگر تجربه‌های 1400 ساله‌ی آن نادیده گرفت و بر این تجربه‌ی خونبار چشم بست. یا مثلا با طرح این گونه تئوری‌ها در قرائت اصلی از اصول مذهب شیعه در حكومت ـ یعنی امامت ـ شك كرد.

 

برای شناختن نظرگاه‌های تئوریسین‌های انقلاب و حكومت اسلامی هم نظیر رفتگانی چون علی شریعتی، مهدی بازرگان، سید محمود طالقانی و ماندگانی چون حبیب‌ الله پیمان، عزت‌ الله سحابی، عبدالكریم سروش و دیگران لازم نیست كه در لابیرنت تو در توی جوسازی‌های باصطلاح اصلاح‌ طلبانه‌ی ایشان در داخل و خارج كشور گم شویم. كافی است فقط نگاهی به دیدگاه‌های ایشان در رابطه با موضوع مشخص حكومت دینی یا دین حكومتی بیندازیم و به‌ طور موازی عملكردهای ایشان را در سر بزنگاه‌های ویژه‌ای كه شاید «باید» در جبهه‌ی مردم حضور می‌یافته‌اند، بررسی كنیم تا ببینیم كه ایشان اصولا چه تكالیفی برای «امت» ساكن ایران با این ‌همه تنوع در دین و مذهب و باور قائل هستند و اساسا برداشتشان از موضوع ملت ایران چیست؟! با این نگاه بی‌گمان آسان‌تر می‌توان نقش ایشان را در مورد «عدم تمایلشان به ادغام دین در دولت» و موضوع مشخص دعوای بین «آزادی و استبداد» وارسید، چرا كه به باور حاج ‌سید جوادی: «دعوای اصلی بین این دو طیف ِ موسسِ جمهوری اسلامی، دعوای بین كفر و دین نبود، بل‌كه اختلاف اساسی بر سر استبداد و آزادی بود.» (19)

 

از سید محمود طالقانی شروع می‌كنم كه یكی از «خوشنام‌ترینِ» روحانیون در هیئت «طیف دوم» است. مرحوم طالقانی برای تاكید برعدم باورش به آزادی و مردم ‌سالاری و تاكید مكررش بر همین اصل اساسی مذهب شیعه، سال‌ها پیش از تاسیس جمهوری اسلامی (در سال1334 خورشیدی) در مقدمه كتاب «تنبیه‌الامه و تنزیه‌المله» علامه محمد حسین نائینی نوشت:

 

«تنها دعوت پیغمبران، توحید در ذات و توحید در عبادت نبود، توحید در ذات و توحید در عبادت، مقدمه و پایه‌ی فكری و عملی‌‌‌‌‌‌‌‌‌ای بود برای توحید در اطاعت. «آزادی و مساوات از همین معنای خداشناسی و توحید سرچشمه می‌گیرد. این همان حقیقت اسلام است كه آئین پیغمبر خاتم به آن نامیده می‌شود، یعنی تسلیم اراده و فكر و عمل و از میان برداشتن هر مقاومت و مانعی.» (20)

 

به تعبیر طالقانی دو اصل شیعه یعنی امامت و عدل كه او آن‌ها را به «آزادی و مساوات» ترجمه كرده است، مفاهیم ویژه‌ای دارند كه تنها با فرهنگ لغت شیعی و اسلامی قابل درك است، نه مفاهیم مستند و همه‌ گیر و جاافتاده‌ی این دو واژه.

 

طالقانی در همین عبارت كوتاه، واژه‌ی آزادی را «تسلیم بودن فكر و عمل و از میان برداشتن هر مقاومت و مانعی» تفسیر می‌كند كه تنها در زیر چترِ حمایت ِ رهبری شیعه و اطاعت از «علمای عادل و عدول» قابل دسترسی است.

 

عدالت هم «توحید در ذات و توحید در عبادت» است، یعنی هماهنگی و یگانگی در اطاعت. به تعریفی دیگر تمام مسلمانان جهان اعم از «استثمار كنندگان و استثمار شوندگان» یك خدا را می‌پرستند، ایمان واحدی دارند، رو به یك قبله نماز می‌گزارند، در یك ماه مشخص روزه می‌گیرند و این‌ها همه یعنی «مساوات» در اسلام!

 

در این تعابیر اساسا از مفاهیم عدالت‌ طلبانه‌ای كه در اثر گسترش ماركسیسم در ایران پیدا شده بود، خبری نیست. كما این‌ كه خود طالقانی ـ چون دلیلی برای مساوات و نفی استثمار در اسلام نمی‌یابد ـ شعارهای ضد طبقاتی ماركسیستی را اولین شعارهای اسلام و آخرین شعارهای ماركسیسم تفسیر و تعبیر می‌كند.

 

«آیت‌الله طالقانی نیز ضمن سوءاستفاده از جمله‌ی معروف ماركس، در باره‌ی مالكیت در اسلام، به مبالغه گویی شگفت انگیزی دست می‌زند و می‌نویسد: «از هركس بقدر استعداد و برای هركس، بقدر احتیاج» این جمله شعار اول اسلام و آخرین شعار سوسیالیستهاست.» (21)

به این دلیلِ روشن، كه در ایران دهه‌ی چهل، موج ماركسیسم و نظریات ضد استثماری آن ، بیشترِ پهنه‌های دانشجویی و روشنفكری ایران را، درنوردیده بود، و طالقانی و یارانش ـ برای عقب نماندن از قافله‌ی شعار ـ ناگزیر از تحریف اسلام و اصول آن بودند. چنانكه دكتر علی شریعتی نیز ـ با همین هدف ـ حضرت علی را، “سوسیالیست خداپرست” لقب می‌داد. به بیانی دیگر، دكتر علی شریعتی و دیگرانِ این طیف، با این بازی‌ها، می‌كوشیدند مفاهیم واقعی مساوات و آزادی را ـ در برابر عدل و امامت ـ اسلامیزه كنند. حتا تا همین اواخر هم، سازمان مجاهدین خلق، از “جامعه‌ی بی‌طبقه‌ی توحیدی” سخن می‌راند؛ منتها این توحید ـ همانطور كه نوشتم ـ تنها به مفهوم رهبری یگانه، شعار یگانه، هدف یگانه، و ایدئولوژی یگانه و واحد است؛ نه به معنا و تفسیر ضد استثماری، از عدالت‌ اجتماعی و تعابیری از این دست.

در مثال دیگری: «دكتر حبیب الله پایدار (پیمان) نیز ضمن تاكید بر این نكته كه “انقلاب محمدی، ازنظر جامعیتٍ اهداف، نظیری در تاریخ ندارد…” می‌نویسد كه: “با ظهور اسلام، همه‌ی انواع مالكیت‌های فئودالی، عملا لغو گردید… اسلام، ثروت‌ها و منابع طبیعی و زمین را از تملك اختصاصی اشراف و سلاطین خارج ساخت و بردگی و استثمار را عملا لغو كرد؛ (زیرا كه) اسلام، هرگز نمی‌توانست و نمی‌تواند با هیچ‌یك از نظام‌های مبتنی بر استثمار؛ یعنی برده‌داری، فئودالیسم و یا سرمایه‌داری و یا هر شكل دیگری از استثمار، در هر عصر و دوره‌ی تاریخی، موافق باشد…» (22) اما متاسفانه، برخلاف نظر این‌گونه متولیان اسلام ـ بخصوص ـ در رابطه با نظام اقتصادی و فلسفی اسلام، تاریخ اسناد دیگری دارد كه به نقل چند نمونه، فقط در رابطه با موضوع برده‌داری و تلقی استثماری اسلام، از انسان، بسنده می‌كنم كه “در خانه اگر كس است، یك حرف بس است!” برای رد نظریات “ضد برداری‌داری، ضد فئودالی و ضد سرمایه داری اسلام” از دیدگاه علمای طیف دوم، من، مخصوصا، این نمونه‌های تاریخی را، از همان زمان حیات پیامبر و حضرت علی، نقل می‌كنم، تا نشان بدهم كه این جماعت (طیف دوم) بیشتر، آرزوها و آرمان‌های خودشان را، در دهان بانیان اسلام گذاشته‌اند؛ تا این‌كه به واقعیتٍ موافقتٍ  اسلام، با هر گونه “برده‌داری، فئودالیسم و یا سرمایه‌داری و یا هر شكل دیگری از استثمار، در هر عصر و دوره‌ی تاریخی” استناد كرده باشند. «در قرآن، به نوبه‌ی خود، بر اصل برده‌داری تاكیدی قاطع گذاشته شده؛ زیرا این سنت، خواست مستقیم خداوند و ناشی از اراده و مشیت خاص او شناخته شده است:

“خود ما چنین خواسته‌ایم كه كسانی را به چندین درجه برتر از دیگران قرار دهیم، تا اینان را به بردگی خویش درآورند.” (زخرف، 31)

“خدا، رزق بعضی از بندگان خود را، بر بعضی دیگر فزونی داده است، اما آنكس كه رزقش افزون شده، زیاده را به غلامان نمی‌دهد، تا با او برابر شوند.”

(نحل، 71)

“آیا بنده‌ای كه هیچ اختیاری از خود ندارد، و مردی آزاد، كه ما به او روزی فراوان عطا كرده‌ایم، و پنهان و آشكارا، هرچه بخواهد از مال خود انفاق می‌كند، با هم یكسانند؟” (نحل، 75)

“دو نفر مرد، یكی بنده‌ای گنگ و ناتوان كه سربار مولای خویش است و از هیچ راه، خیری، به مالك خود نمی‌رساند، و دیگری مردی آزاد كه به عدالت امر می‌كند و در صراط مستقیم است، آیا این دو نفر دارای حقوق متساوی هستند؟” (نحل، 76)

«در “صحاح سته” از خود (حضرت) محمد نقل شده است كه: هر غلامی كه از صاحب خود بگریزد، از برائت خدای تعالی بیرون آمده است، و بنده‌ای كه از نزد ارباب خود گریخته باشد، نمازش از حد شانه‌هایش بالاتر نخواهد رفت؛ زیرا حق‌تعالی، نماز و روزه‌ی غلام و كنیز گریخته پا را نمی‌پذیرد.» (23)

ایلیا پاولوویچ پطروشفسكی، در كتاب “اسلام در ایران” می‌نویسد: «چون اسلام ـ اصولا ـ با بردگی و برده‌داری، مخالفتی نداشت، پس از استقرار اسلام و گسترش آن، اصول برده‌داری، در میان مسلمانان، محفوظ و باقی ماند.» (24)

«به گفته‌ی قرآن، غازیان (سربازان) اسلام كه وارد خاك كفار می‌شوند، حق دارند زنان و مردان غیر نظامی را بكشند، و یا به بردگی بگیرند. زنان و كودكان را بنده سازند…» (25) «در غزوات مسلمین علیه كفار، قتل و غارت و به اسارت و بردگی بردن زن و فرزندٍ مخالفان، امری مباح بود؛ چنان‌كه در سال ششم هجرت (زمانی كه هنوز پیامبر اسلام زنده بود) پس از آن‌كه زید بن حارثه، با پانصد كس، مامور جنگ با طایفه‌ی جذام شدند. هزار شتر و پنج‌هزار گوسفند و صد زن و بچه، اسیر گرفتند. بعد، معلوم شد كه بین بنی‌جذام و حضرت (محمد) پیمان‌نامه‌ای منعقد شده است… در شعبان همان سال، (حضرت) علی، با صد نفر بر سر قبیله‌ی بنی سعد حمله برد؛ چون افراد قبیله گریخته بودند، پانصد شتر و ده‌هزار گوسفند، غنیمت مسلمانان شد.» (26) آنانی كه تاریخ اسلام، هم‌چنین شیوه‌ی نگرش اسلام، به ملل مغلوب را می‌شناسند، حتما این را هم می‌دانند كه گریختن طایفه‌ی “بنی‌سعد” نه برای گذراندن تعطیلات، یا مثلا ییلاق و قشلاق، كه تنها به دلیل خشونت سپاه اسلام، در رابطه با دگراندیشان، هم‌چنین وحشت ایشان، از اسارت و بردگی، بوده است. «تنها  قبیله‌ی معتبری كه از یهود در یثرب مانده بود، بنی‌قریظه بود كه پس از واقعه‌ی خندق، كار آن‌ها نیز ساخته شد. بدین دستاویز كه بنا بود آن‌ها ـ از داخل ـ به یاری قریشیان كه مدینه را محاصره كرده بودند، بشتابند. ولی حضرت محمد ـ با تدبیری ـ در میان آن‌ها نفاق انداخت، و در نتیجه به یاری ابوسفیان نرفتند. معذالك پس از این‌كه ابوسفیان، از فتح مدینه مایوس شد، و حصار را ترك كرد، مسلمانان، نخستین كاری كه كردند، حمله به كوی بنی‌قریظه و محاصره‌ی آن بود. محاصره 25 روز طول كشید. این قبیله نیز حاضر شدند همچون دو قبیله‌ی دیگر، دارایی خود را گذاشته و سالم از مدینه خارج شوند. ولی محمد چنین نمی‌خواست؛ چه، از آن‌ها ـ به واسطه‌ی همداستانی با ابوسفیان ـ كینه‌ای در دل داشت. و نابودی آنان را باعث ازدیاد شوكت اسلام و مرعوب كردن دیگران می‌دانست. «بنی‌قریظه از بیم این تصمیم (به دلیل سابقه‌ی آن) به طایفه‌ی اوس متوسل شد، تا همان رفتاری كه با وساطت روسای خزرج، با دو طایفه‌ی دیگر شده بود، با آنان نیز بكار بسته شود. وقتی آن‌ها از بنی‌قریظه شفاعت كردند، پیغمبر فرمود: “من، یكی از روسای اوس را درین كار حكم می‌كنم. هرچه او گفت، بدان عمل خواهم كرد.” سپس  سعدبن معاذ را حكم قرار دارد؛ چه، می‌دانست (كه) سعدبن معاذ، از بنی‌قریظه، دلی پرخون دارد.

«سعد هم حدس و میل پیغمبر را كاملا تحقق بخشید، و حكم كرد (كه) تمام مردان قریظه را گردن بزنند، و زن و فرزند آنان را به بردگی بگیرند و تمام اموالشان، بین مسلمانان تقسیم شود. «حكم ظالمانه بود. ولی چه می‌شود كرد!؟ زیرا هر دو طرف، به داوری سعدبن معاذ، گردن نهاده بودند. علاوه بر همه‌ی این‌ها، شدت عمل و تدابیر قاطع ـ هرچند مخالف شروط انسانی باشد ـ اما برای بنیانگزاری دولت (درست مثل جمهوری اسلامی) لازم و ضروری می‌شود. در بازار مدینه چندین گودال كنده شد. 700 یهودی تسلیم شده و امان خواسته را، یكی پس از دیگری، گردن زدند. «بعضی، عده‌ی اسیران مقتول را تا 1000 نفر ذكر كرده‌اند. از آن میان، برخلاف حكمیتٍ سعدبن معاذ كه گفته بود زنان را به بردگی ببرند، یك زن را نیز گردن زدند. و آن زن “حسن‌الفرطی” بود كه تا هنگام مرگ، نزد عایشه نشسته (بود و با او) گفت‌و‌گو می كرد. هنگامی كه نام او را بردند، با گشاده‌رویی و خنده، به سوی قتلگاه رفت. جرمش این بود كه هنگام محاصره‌ی كوی بنی‌قریظه، سنگی پرتاب كرده بود. عایشه می‌گوید: تاكنون، زنی بدین خوش‌رویی و خوش‌خویی و نیك‌نفسی ندیده بودم. وقتی برخاست كه به كشتنگاه برود، به او گفتم: می‌خواهند تو را بكشند، با خنده جواب داد: برای من زندگی ارزشی ندارد.» (27)

«شعار “انما‌ المومنون اخوه” یا “لا اكراه فی‌الدین” البته مانع آن نبود كه پیروان مذاهب دیگر (یعنی اهل كتاب) را به جرم نپذیرفتن اسلام، یك‌جا سر نبرند؛ به‌طوری‌كه در مورد بنی‌قریظه، پس از جنگ و تسلیم شدن مردم این قبیله، دستور داده شد تا 900 نفر از جوانان و مردان بنی‌قریظه را سر بریدند، و اموال و دارایی و زنان و كودكان این قبیله را، به عنوان بردگی، بین مسلمانان تقسیم كردند. طبری می‌نویسد: “پیغمبر بگفت تا در زمین، گودال‌ها بكندند و حضرت علی و زبیر، در حضور پیغمبر، گردن آن‌ها را زدند.” در اینگونه جنگ‌ها، اعراب مسلمان، حتا از هم‌خوابگی، با زنان شوهردار (هم) پرهیز نمی‌كردند. و این، البته دستور قرآن بود.» (28) «…در تعلیمات (اسلامی) مزبور، هیچ‌چیز سوسیالیستی وجود نداشته… محمد هرگز مالكیت خصوصی، بردگی و برده‌داری را انكار نفرمود و حتا بنده كردن اسیران جنگی را قانونی و مشروع می‌شمرد.» (29) به همین دلیل، این متولیان شیعه، به دلیل فقر اساسی اندیشه‌شان، از مفاهیم ضد استثماری (ضد برده‌داری، ضد فئودالی و ضد سرمایه‌داری) ناگزیر به دزدیدن این مفاهیم، از سایر اندیشه‌ها و ایدئولوژی‌ها هستند. سرنوشت و وضعیت اسلام در ایران، به عبارت بهتر اسلام حكومتی هم، همین تئوری را ثابت می‌كند. اما سیدمحمود طالقانی، علی شریعتی، حبیب‌الله پیمان و دیگرانِ این طیف، به دلیل خالی بودن دستشان از این مفاهیم ـ در كلیت اسلام ـ بجز چند شعار فقیرپسندانه و گداپرورانه، همچنین برای عقب نماندن از قافله‌ی “شعار” به این گونه “تحریف‌”ها، در تبیین‌های “نوین” از باورهای كهنه‌شان، نیاز دارند. در رابطه با موضوع مشخص آزادی هم، باید گفت كه: اگر طیف دوم، گاه گفت‌و‌گویی هم از واژه‌ی آزادی می‌كند، اساسا به مفهوم آزادی، به گونه‌ای كه در جهان متمدن از آن برداشت می‌شود، نیست؛ بلكه در نهایت آزادی گروه و طیف خودش را در نظر دارد.  به تعریفی دیگر، اگر طیف دوم، مفاهیم شناخته شده‌ای نظیر آزادی، ملت، ملیت، مصدق، آزادی مطبوعات و واژه‌هایی از این دست را، در میان سخن‌پراكنی‌هایش بسته‌بندی می‌كند؛ تنها، برای ربودنِ این گونه شعارها، از دست آزادیخواهان و ملی‌گرایان است؛ در عین این‌كه، هم‌زمان، می‌كوشد ـ با آلوده كردن این مفاهیم به ترجمه‌های عقیدتی ـ این شعارها را هم، به استنباط‌های اسلامی، تقلیل دهد. ما، در انقلاب مشروطه، به روشنی، شاهد آلوده شدن شعارهای مترقی، ملی و عرفی، به مفاهیم اسلامی بوده‌ایم. در واقع این طیف، هیچ‌ نگرانی‌ای در رابطه با فشارهایی كه بر دگراندیشان و كلیت ملت ایران، اعمال می‌شود، ندارد. به همین دلیل هم، تلفیق دو واژه‌ی ملی/ میهنی، به كلیت اصلاح‌طلبان ـ  یا طیف        دوم ـ یك چسبِ ناچسب، بیشتر نیست. به بیانی دیگر، آزادی‌ای كه این جماعت، مدعی‌اش هستند، تنها در دایره‌ی تنگ خودی‌ها، قابل دست‌یابی است، و نه در پهنه‌ای به گستردگی كشور ایران؛ شامل ایرانیانی با این همه تنوع در دین و باور و مذهب و سلیقه. از سوی دیگر، چون ـ متاسفانه ـ هرگونه تفسیر غیرمتعارف، از دو اصل عدل و امامت، با عكس‌العمل جدی روحانیان قشری روبرو می‌شود، این “طیف” می‌كوشد، با گوشزد كردن خطر اساسی در كمینِ اسلام، روحانیان قشری را هم، به خطر تئوری‌های غربی وارداتی ـ كه جوانان وطن را از اسلام، زده و منزجر می‌كند ـ آگاه كرده، ایشان را نیز وادار كند كه برای نجات كلیت اسلام، و عدم حذف آن، از باور جوانان، حساسیت شرایط را دریافته، متوجه باشند كه اگر این طیف ـ گاه ـ حرفِ نامربوطی هم، در رابطه با اصول اساسی اسلام و تشیع بر زبان می‌راند، تنها به دلیل حساسیت شرایط، و احساس مسئولیتی است كه در قبال سرنوشت اسلام و اسلام حكومتی دارد، و نه شكی در اصول دین و مذهب!

باقر مومنی در كتاب “اسلام ایرانی و حاكمیت سیاسی” ـ از قول سیدمحمود طالقانی ـ می‌نویسد:  «طالقانی… به این جوانان نیز كه از طریق اندیشه و راه‌یابی می‌خواهند به حكومت اسلامی برسند، هشدار و اندرز می‌دهد كه “اسلام، زمین بی‌صاحبی” نیست كه هركس دستش رسید “حق دارد نقشه‌ی خود را در آن طرح نماید.” برای رسیدن به حكومت اسلام، كه تسلیم مطلق به اراده‌ی خداوندی است و “درك فیص آزادی، كه بندگی مطلق ذات احدیت اوست”، باید، در زمان حضور، از فرامین حكامِ به حق و اولیاء مطلق ـ یعنی پیامبران و امامان ـ اطاعت كرد، و در زمان غیبتٍ آنان نیز، باید كار اجتماع را به دست علمای عادل و عدول مومنین ـ كه به اصول و فروع دین تسلط دارند ـ سپرد. اراده‌ی خداوند، در وحی‌ها و الهاماتش، به پیامبران و معصومان، به صورت قوانین درآمده و اجرای آن، به دست اولی‌الامر و نواب امام سپرده شده، و “اندیشه و جستجو جز گمراهی” نخواهد بود.» (30) هم‌چنین آیت‌الله سیدمحمود طالقانی، در كتاب چند جلدی “پرتوی از قرآن” لابد با همان “فرهنگ خجسته‌ی تساهل و مدارا طلبی عاری از تعصب” به ویژه در رابطه با كلیمیان و مسیحیان می‌نویسد: «در روایات “مغضوب علیهم” تطبیق بر یهود شده، و “ضالین” بر نصاری. با توجه به وضع روحی و اخلاقی یهود و نصاری، اینان مصداق واضح‌اند. زیرا طرز تفكر عمومی یهود، سرپیچی از حق و كمال است. یهود، از جهت تربیت نژادی و غرور دینی، جهان و مردم جهان را مال و ملك خود می‌داند، و چنین معتقد است كه خدا، خدای یهود و دنیا از آن یهود، و مردم آن، بردگان یهود و سرای جاویدان، برای یهود است.» (31) و در تفسیری دیگر: « (به) راستی، كفر و سرپیچی یهود از اسلام، منشاء پراكندگی و سرگردانی مردم دنیا گردید.» (32) بنابراین، سید محمود طالقانی، چه در دورانی كه نسبتا جوان بود، و در نقش مخالفت با كشف حجاب رضا شاهی (مثلا در سال 1318 خورشیدی) به زندان می‌افتاد، چه بعدها ـ تا زمانی كه هنوز حكومت اسلامی را تجربه نكرده بود ـ و چه در همان مدت كوتاهی كه در دوران “پادشاهی سید‌روح‌الله خمینی” زنده بود، عدم تعهد و باورش، به موضوع حقِ انتخاب، انتخابات، آزادی، آزادی دگراندیشان، عدالت اجتماعی، و مفاهیمی از این دست را با هزار سند و مدرك مشخص كتبی و شفاهی، مثلا “درك فیض آزادی، كه بندگی مطلق ذات احدیت اوست” تاكید و تائید كرده است. مسلما كسی، در این سال‌ها و حتا چند دهه پیش از این، “اندیشه و جستجو نكردن” را “فرهنگ خجسته‌ی تساهل و مدارا طلبی عاری از تعصب” ارزیابی نمی‌كند.

تا اینجا، بحث تئوریك قضیه است. بحث پراتیك آن را هم، می‌توان در رفتار این برجستگانِ طیف دوم ـ در رابطه با میزانِ تعهدشان به موضوع آزادی، آزادی عقیده و بیان، دگراندیشی و دگراندیشان ـ در همان سال 57 مشاهده كرد. مهدی تهرانی، در كتاب “نگاهی از درون به جنبش چپ ایران” این موضوع را چنین بیان می‌كند: «… برمبنای این كه دولت (موقت) و شورای انقلاب، در مراسم احمدآباد (14 اسفند 1357) چه تاكتیكی را بایستی انتخاب كنند… در همان جلسات (مشترك دولت موقت و شورای انقلاب) به این نتیجه رسیدند كه مراسم را نمی‌توان غیرقانونی اعلام كرده، جلوِ آن را گرفت. لذا به پیشنهاد “بازرگان و طالقانی” راه میانه‌ای یافتند. راه حل این بود كه در این مراسم شركت كرده، كوشش كنند جلسه‌(ای كه برای اعلام موجودیت جبهه‌ی دموكراتیك ملی تشكیل شده بود) منحرف نشده (یعنی جبهه نتواند اعلام موجودیت كند) و به نمایش ضد حكومتی یا “ضد شورای انقلاب” بدل نشود.  «در این بین، برگزار كنندگان مراسم احمدآباد هم، از طالقانی دعوت كرده بودند تا در مراسم شركت و سخنرانی كند. دولتی‌ها این مطلب را به فال نیك گرفته، در شب پیش از برگزاری مراسم، به این تصمیم رسیدند كه طالقانی، سخنرانی خود را آنقدر طولانی كند كه وقت برگزاری مراسم، به اتمام برسد، و جریان به خوبی و خوشی، و بدون هیچ گونه تظاهر ضد حكومتی و ضد آخوندی به پایان برسد.

«(سید محمود طالقانی) آنقدر سخن را به درازا كشاند كه دیگر غروب شده، هوا تاریك شد. جمعیت هم خسته شده و عده‌ای مراسم را ترك كردند.» (33)

بعد هم در فرصت كمی كه مانده بود، دكتر متین دفتری، متن منشور جبهه‌ی دموكراتیك ملی را قرائت كرد. اما “دو طیف” كه قبلا اعلام كرده بودند، برنامه را، در دو نوبت از تلویزیون سراسری كشور پخش می‌كنند، تنها به پخش سخنان “آیت‌الله طالقانی” بسنده كرده، فردا شب، مردم را قال گذاشتند. اما مهندس مهدی بازرگان، رئیس دولت موقتٍ سیدروح‌الله خمینی، داستان جالب دیگری هم دارد. او كه قبل از به حكومت رسیدنش در دولت “امام زمانِ” سیدروح‌الله خمینی، “رئیس سازمان حقوق بشر در ایران” بود، هنگام كشتاری كه طیف اول، از سران رژیم سرنگون شده می‌كرد، میزان تعهدش به مبانی حقوق بشر را، چنین نشان می‌داد!«در آغاز انقلاب 57 و در جریان محاكمه و اعدام بسیاری از افسران ارتش و عده‌ای از وزرای رژیم گذشته (مثل امیرعباس هویدا، خانم دكتر فرخ‌رو پارسا و دیگران)… آقای مهندس مهدی بازرگان (به عنوان رئیس كمیته‌ی حقوق بشر در ایران) و آقای… خواهان اعدام سریع‌تر آنان بودند، و بازجویی و محاكمه‌ی این افراد را “نوعی اهمال و مسامحه در سركوبی عوامل رژیم سابق” می‌دانستند.» (34) البته شاید فقط در این دوران است كه ـ به دلیل جنایات بی‌نظیر طیف اول ـ موضوع نقض حقوق بشر، در ایران، به مشغولیت كاری روشنفكران و اپوزیسیون داخل و خارج كشور، تبدیل شده است؛ چرا كه آن زمان، رئیس سازمان حقوق بشر در ایران ـ خود ـ نمی‌دانست كه معنی حقوق انسان‌ها چیست، و مردم مبرا از هر اتهامی هستند، تا خلاف آن ثابت شود. و تنها در یك دادگاه صالحه‌ی بین‌المللی، با حضور وكلای منصفه، به صورتی علنی ـ همچنین با بررسی مكانیسمِ كلیتٍ دستگاهِ اداری نظام سرنگون شده ـ می‌توان “جنایات” خانم دكتر فرخ‌رو پارسا را (كه وزیر آموزش و پرورش پهلوی دوم بود) ارزیابی كرد، و مثلا حكم اعدام، برای ایشان برید. كسانی كه مدعی چنین “عنوان‌های گزافی” می‌شوند، می‌باید در عمل هم، تعهد خودشان را به موضوع حقوق بشر و رعایت عدالت، در باره‌ی زندانیان سیاسی ـ دست‌كم در یك ادعای خشك‌و ‌خالی ـ نشان بدهند. البته، من‌هم این را می‌فهمم كه ملت تحریك شده‌ای كه تنها چند روزی است از زیر تیغ نظام “ولایت مطلقه‌”ی سلطنتی رها شده است، نمی‌تواند همچون یك انسان متمدن، با زندانیان سیاسی‌اش رفتار كند، اما گویا مدعیان ریاست و عضویت در سازمان حقوق بشر در ایران، می‌توانند، فقط كمی، با مردمی كه “رایشان را، به یك دست چلوكباب می‌فروشند” یا با هر هوار ملایی، برای “جهاد” به كوچه و بازار می‌ریزند، تفاوت داشته باشند!؟ بنابراین مهندس مهدی بازرگان؛ چه به عنوان رئیس دولت موقت، و چه به عنوان رئیس سازمان حقوق بشر در ایران، نمی‌تواند ـ همچون عوام ـ عوامانه رفتار كند، و دگراندیشانی را كه به رفراندم غیرقانونی و مبهم سیدروح‌الله خمینی (در تاریخ 12 فروردین ماه 1358) رای منفی “نه” داده‌اند، “یك‌درصدی‌های بی‌حیا” خطاب كند. این رفتار، تنها ناشی از دریافت مذهبی او، از موضوع دگراندیشان است و بس! و باز هم متاسفانه، رفتار كسانی نظیر مهندس بازرگان، یك رفتار خلق‌الساعه و احساساتی، بر اثر دیدن عكس امام، در ماهِ اسلام‌زدگی و ناآگاهی‌‌شان نبود. مهدی بازرگان، سال‌ها قبل ـ دست‌كم 25 سال قبل از این كه رئیسِ دولتٍ امامِ زمانِ سیدروح‌الله خمینی باشد ـ با همین زاویه‌ی ورود و با همین شیوه، با مردم و دگراندیشان رفتار می‌كرد. فریدون آدمیت، در رابطه با میزان تعهد مهندس مهدی بازرگان به آزادی، و نظر دكتر محمد مصدق، نسبت به او می‌نویسد: «وقتی كه دكتر علی شایگان، او (بازرگان) را برای پست وزارت فرهنگ، به دكتر مصدق پیشنهاد كرد، این جواب را شنید كه بازرگان به درد این كار نمی‌خورد و اولین كاری كه بكند، این است كه چادر به سر دختربچه‌های مدرسه بكند… چنین بود استنباط دكتر مصدق كه نسبت به او (بازرگان) اعتقاد سیاسی نداشت. (35) و لابد این “شایعه” هم زیاد دور از ذهن نیست كه زمانی كه مهندس مهدی بازرگان، دكتر علی‌اصغر حاج‌سیدجوادی را، برای پست وزارت آموزش و پرورش، به سیدروح‌الله خمینی پیشنهاد می‌كند، از خمینی می‌شنود كه: ایشان (دكتر حاج‌سیدجوادی) به اندازه‌ی كافی اسلامی نیستند! به بیانی دیگر، سنگر وزارت فرهنگ، برای كسی مثل مهندس مهدی بازرگان (از نظر دكتر محمد مصدق) وسیله‌ای برای اعمال حجاب اجباری بود؛ كما این كه دیدیم وقتی دو طیف موسس حكومت اسلامی، به قدرت رسیدند، در سخنرانی‌ها، گفت‌و‌گوها و موضع‌گیری‌هاشان ـ تقریبا    همگی ـ بر اعمال حجاب اجباری، صحه گذاشته، بر آن پای فشردند؛ اما كسی نظیر دكتر محمد مصدق كه خود را نخست‌وزیر “ملت ایران” می‌دانست، و “ملت” را هم متشكل از چندین و چند دین و مذهب و باور مختلف؛ نمی‌توانست چنین اِعمالِ فشاری را، از سوی یك وزیر فرهنگ شیعی، بر كل ملت ایران ـ با این همه تنوع در باورها ـ در كابینه‌اش تحمل كند. به همین دلیل هم، با گماردن او (مهندس بازرگان) در مقامات دیگری ـ در رابطه با ملی كردن صنعت نفت ـ از “تخصص” او به نفع “ملت ایران” سود جست، و نه از “تشیع” او برعلیه كلیت ملت ایران! متاسفانه دكتر حاج‌سیدجوادی، تمام افتضاحات و جنایاتی را كه بر اثر تاسیس حكومت اسلامی، و در این بیست و چندسال حاكمیت اسلام، در ایران، به وجود آمده است ـ چه در زمینه‌ی سركوب و جنگ، چه در زمینه‌ی اعتیاد، فساد، فحشا و به قهقرا فرستادن كشور و ملت، و چه در زمینه‌ی چپاول “بیت المال” ـ تنها به فساد سیاسی و قدرت طلبی شخص هاشمی رفسنجانی و باند او، نسبت می‌دهد. و نه قرائت خونریز شیعی از اسلام حكومتی. اما باید متوجه بود كه هاشمی رفسنجانی، نه تنها خالق و به وجود آورنده‌ی این شیوه‌ی حكومتی دینی نیست؛ بلكه خود، به نوعی، مخلوقِ قرائتٍ خونریزِ شیعی، از اسلام حكومتی است. تاریخ 1400 ساله‌ی اسلام در ایران، و در دیگر كشورهای مفتوحه، توسط اعراب مسلمان هم، همین تجربه را ثابت می‌كند.

اسلام، از همان دوران حكومت خلفای راشدین، امویان، عباسیان… شیعیان صفوی، تا شاهان اسلام‌پناه قاجار، نمونه‌ی كامل همین دستورات دینی، مبنی بر خشونت، حذف، كشتار دگراندیشان، چپاول، غنیمت گرفتن و تخفیف انسان‌های عاقل و بالغ، به گوسفند و عوام كالانعام است. «ولی واقدی گوید: چند روز از ذیقعده مانده بود كه پیمبر به غزای (جنگ) بنی‌قریظه رفت. و چون تسلیم شدند، بگفت تا در زمین گودال‌ها بكندند و علی و زبیر، در حضور پیمبر، گردن آن‌ها می‌زدند.» (36) در بخشی از نامه‌ی ابوبكر به مرتدان (از دین برگشتگان) آمده است: «ولی هر كس سركشی كند، به او دستور داده‌ام كه در برابر چنین رفتاری، با وی پیكار كند و به سخت‌ترین شیوه‌ی كشتار، بكشد. زنان و فرزندانشان را اسیر گیرد و از هیچ‌كس، جز اسلام نپذیرد… به فرستاده‌ی خویش فرمان داده‌ام كه نوشته‌ی مرا در هر انجمنی، برای شما، بخواند. وسیله‌ی فراخواندن مردم، به اسلام، اذان است. چنانچه مسلمانان اذان گویند و آنان نیز اذان بگویند، از ایشان در گذرید، ولی در صورتی كه به گفتن اذان تن در ندهند… آنچه را كه باید بپردازند، از ایشان بخواهید، چنان‌چه نپذیرفتند، بی‌درنگ بر ایشان بتازید.» (37) و البته تاریخ اسلام در ایران، و همه‌ی پهنه‌ی فتح شده، توسط اعراب مسلمان، پر است از هزارها هزار نمونه‌ی تاریخی دیگرِ همین شیوه‌ی رفتار، با دیگران و دگراندیشان!

مجبورم در این میان، این پرانتز را هم باز كنم كه شاید، به قول دكتر حاج‌سیدجوادی، آیت‌الله مرتضی مطهری “شناسایی عمیقی (نسبت) به معارف اسلامی” (38) داشته است، اما از تاریخ اسلام و بخصوص اسلام در ایران، هیچ چیز نمی‌دانسته است. او، تنها كسی بوده است كه به نوعی، به صورت واسط و رابط بین دو طیف موسس جمهوری اسلامی عمل می‌كرده است.  بی‌اطلاعی او از تاریخ، یا محترمانه‌تر بگویم، تحریف تاریخ از سوی او، در همین چند سطر افاضاتش، در مقدمه‌ی كتاب “دو قرن سكوت” دكتر عبدالحسین زرین‌كوب، ثبت است، و نیازی هم به تاویل و توجیه و ترجمه ندارد. جالب این‌ كه جمهوری اسلامی، در تجدید چاپ كتاب‌های تاریخی مستند، برای این كه زهر واقعیت‌های تاریخی را بگیرد. در ابتدای هر كتابی، مقدمه‌ای می‌افزاید؛ تا هم پاداش مادی این كتاب‌های  تاریخی را به جیب زده باشد، هم دستكاری‌ جدی‌ای، در وقایع تاریخی و ذهن خوانندگان، كرده‌ باشد! تاریخ مشروطه‌ی ایرانِ شادروان احمد كسروی و دو قرن سكوتِ دكتر عبدالحسین زرین‌كوب، از همین نمونه‌ها هستند. «عكس‌العمل ایرانیان، در برابر اسلام، فوق‌العاده نجیبانه(!) و سپاس‌گزارانه(!) بوده، و از یك‌نوع توافق طبیعی، میان روح اسلامی و كالبد ایرانی، حكایت می‌كند. اسلام برای ایران و ایرانی، در حكم غذای مطبوعی بوده كه به حلق گرسنه‌ای فرو رود، یا آب گوارایی كه به كام تشنه‌ای ریخته شود.» (39)  من، در كتاب “پشت دروازه تهران” این رفتار “فوق‌العاده نجیبانه و سپاس‌گزارانه” این “غذای مطبوع” و این “ آب گوارا” را به روشنی بررسیده‌ام. حال، برگردیم به نظرات تبیین شده‌ی مهندس مهدی بازرگان، پس از تجربه‌ی عملی و خونین حكومت اسلامی، و ببینیم كه نظرات اخیر او، چقدر با نظراتش، در دوران زمامداری‌اش و قبل از آن، تفاوت كرده است! مهدی بازرگان، در كتاب “پادشاهی خدا” كه در سال 1377/1998 ـ یعنی چهار سال پس از وفاتش ـ منتشر شده‌ است، در یك سخنرانی یك‌صد صفحه‌ای(!) در انجمن اسلامی مهندسین، برای نمایش چهره‌ای انسانی‌، مردمی و مبتنی بر دموكراسی و مردم‌سالاری از “اسلام حكومتی” می‌نویسد: «هم اكنون كه هشتاد و چند سال، از انقلاب مشروطیت خودمان، با آن همه تائید و توضیحات علمای بزرگی، همچون (علامه محمدحسین) “نائینی” ـ در باره‌ی “آزادی و حاكمیت شورایی مردم” از نظر اسلام ـ می‌گذرد، و فرمان الهی “امرهم شورای بینهم” (سر) لوحه‌ی مجالس گذشته و فعلی شده است، باز هم هستند كسانی از علما و فقها كه می‌گویند: خدا به پیغمبرش دستور “و شاورهم فی‌الامر” داده، ولی به دنبالش با آوردن جمله‌ی “فاذا عزمت فتوكل علی‌الله” به او (پیغمبر و جانشینش) اجازه داده و بلكه توصیه كرده است كه هر طور خودش تشخیص می‌دهد و تصمیم می‌گیرد، عمل نماید. به عقیده‌ی اینان و “مخالفین آزادی و حاكمیت ملی” قصد خدا ـ از مشورت رسول اكرم با مردم ـ تحبیب قلوب آن‌ها و دلگرم ساختنشان بوده است، و نه تسلیم و تبعیت از رای اكثریت؛ یعنی در اصطلاح پوست كنده‌ی عامیانه “شیره مالیدن” به سر مردم(!) همانطور كه شیوه‌ی “رندان سیاسی و دیانت” است،» (40) اما متاسفانه، خود او، با نقل بخشی از آیه‌ی قرآن، و تفسیر نیمه‌ی متن، به روشی “غیرعلمی” هم‌چنان، با همان شیوه‌ی “باصطلاح پوست كنده‌ی عامیانه‌ی شیره مالیدن بر سر مردم” در همان كتاب می‌نویسد: «اگر استثناء ـ و تنها یك‌بار ـ اطاعت از “اولوالامر” به دنبال   “اطیعوا الله و اطیعوا الرسول” آمده است، با اشاره كردن و اجازه دادنِ “فان تنازعتم فی شیء” و با دستور “ فردوه الی الله و الرسول” راه را بر هرگونه ولایت مطلقه و نیابت و حق آمریت و حاكمیت مامورین و مدعیان بسته است. به این ترتیب نخواسته‌اند ـ حتا ـ به بهانه‌ی نزدیكی با خدا و رسول و یا (لابد) منتخب مردم بودن، پای “دیكتاتوری” یا حاكمیت بندگان در میان آید؛ والا گفته می‌شد: اگر تنازع و اختلاف پیش آید، تمكین از رای یا دستور ولی‌امرتان بنمایید!» (41)

در مورد این دروغ تاریخی مهندس بازرگان ـ از قول خدا و      پیغمبر ـ و مخالفت ایشان با موضوع دیكتاتوری، تنها به ذكر یك نمونه، از منابع اساسی اسلام؛ یعنی قرآن، همچنین نگرش اسلام، به موضوع حكومت جانشینان خدا بسنده می‌كنم، تا نشان بدهم كه چگونه یك روشنفكر دینی ـ براساس شرایط ویژه‌ی زمانی ـ در اساس و بدیهیات قرآن هم دست می‌برد، تا تفسیری مدروز و غیر واقعی از اسلام حكومتی، ارائه بدهد. دیگر نمونه‌ها را، در بخش‌های دیگر كتاب، داده‌ام. باقر مومنی در پژوهشی، در متن قرآن می‌نویسد: «در این دین و كتاب آسمانی آن، مساله‌ی نظام اجتماعی و حاكمیت سیاسی، در جامعه‌ی انسانی، هم یكبار برای همیشه، كاملا مشخص و به دقت توضیح داده شده است. و مسلمانان واقعی، بدون هیچ‌ چون و چرا، و اما و اگر، و كم و زیاد، باید این نظام و حاكمیت آن را بپذیرند. به این معنی، در جامعه‌ی اسلامی، دین و دولت و ملت، یا امت، مقوله‌‌ای واحد و تفكیك‌ناپذیر را تشكیل می‌دهند و این خود، یكی از معانی توحید است كه اصل اساسی اسلام است. «بر این اساس، در جامعه‌ی انسانی، فرمانروایی اصلی با خداست كه پیامبر اسلام به نمایندگی و از جانب او عمل می‌كند، و پس از او هم اولی‌الامر یا صالحان جای او را می‌گیرند.» (42)

اما مهدی بازرگان ـ پس از گذشت 16 سال از حكومت اسلامی در ایران ـ درواقع برای نجات جان اسلام، و مبرا نشان دادنِ كلیت اسلام، از انتساب به چنین حكومتی (حكومت اسلامی فعلی ایران ) تاكید می‌كند كه: «به علاوه، رسالت و ماموریت پیغمبران، و هدف از بعثت آنان یا وحی قرآن، تعلیم یا تشریع امور زندگی و دنیایی بشر نبوده است؛ هیچ‌یك از پیغمبران مذكور در قرآن یا تورات، نیامده‌اند (كه) كارهایی از قبیل آشپزی، تدبیر منزل، معماری، كشاورزی، اقتصاد، یا “كشورگشایی و كشورداری” و به طور كلی “سیاست و حكومت” را به مردم یاد  بدهند.» (43) یا «بعضی‌ها تصور و تبلیغ كرده‌اند كه بعثت انبیاء و هدف ادیان، اصلاح و اداره‌ی درستٍ دنیای ما می‌باشد … (اما)  به همین منظور پیغمبران فرستاده شده‌اند … (برای) شناخت خدا، خواست او در باره‌ی ما؛ یعنی توحید و عبادت و دیگر رستاخیز و زندگی آخرت.» (44)

برخلاف نظرات اخیر مهندس مهدی بازرگان ـ به دلیل هزارها سند تاریخی ثبت شده در هزارها كتاب و رساله و دایره‌المعارف … ـ كلیت علمای اسلام و تشیع، وظیفه‌ی اسلامی و  شیعی‌شان را، یافتن راهی برای حكومت بر مردم، به تعبیری دیگر “كشورگشایی و كشورداری و به طور كلی سیاست و حكومت” می‌شناسند. اگر هم، متولیان این مذهب، در دورانی نتوانسته‌اند و قدرتش را نداشته‌اند تا ـ شخصا ـ در راس هرم حكومتی قرار بگیرند، با قرار گرفتن در كنار حاكمان وقت، به نوعی، نقش پادشاهان بدون تاج و تخت را بازی كرده‌اند، و دست‌كم در حد نقشی مشورتی، تقریبا همیشه در حلقه‌ی رهبری و حكومتی قرار داشته‌اند؛ در عین‌ اینكه، هم‌زمان، همین رهبری شیعه، برای دست یافتن به ابزار قدرت، به مبارزه‌ای خزنده و پی‌گیر می‌پرداخته است. به صورت تئوریك هم، با غیرمشروع اعلام كردن حكومت‌های غیرمذهبی و غیردینی، به عنوان “غاصبان حق علی” لزوما، زمینه را برای به قدرت رسیدن خودش ـ به عنوان جانشین خدا و پیغمبر و امامان شیعه ـ آماده و هموار می‌كرده است. البته مهدی بازرگان، از متفكرین اسلامی‌ای بود، كه منافع كلی و اساسی حفظ اعتقادات اسلامی را، وظیفه‌ای اساسی، برای خودش و همسنخان خودش می‌شناخت؛ به همین دلیل هم، از این كه اسلام ـ از اساس ـ از حیطه‌ی باور مردم ایران، حذف شده، به مذهبی متروك (ترك شده) تبدیل شود، نگران بود. او به‌خوبی می‌دانست كه رفتار متولیان حكومت اسلامی ـ در تمام این 1400 سال ـ به دلیل مبارزات پی‌گیر مراجع عالیقدر اسلامی ـ از حافظه‌ی تاریخی مردم (ایران) پاك شده است، و نگرانی از دین حكومتی، به ضدیت با اعرابِ بدوی، و خلفای راشدین، تقلیل یافته است؛ اما “متاسفانه” به چشم می‌دید، كه حداقل برای این نسل، دیگر نمی‌توان جنایات حكومت اسلامی را جعل و تحریف كرد ؛ چرا كه از هر خانواده‌ی ایرانی، دست‌كم، یكی در زندان‌ها كشته شده‌ است، یكی در جنگ سر به نیست، یا معلول شده، یكی هم از وطن گریخته و آواره شده است. به همین دلیل هم طی نامه‌ی سرگشاده‌ای خطاب به خمینی، كه بعد از ارسال دو نامه‌ی بدون پاسخ، منتشر كرده است، فقط در رابطه با موضوع جنگ (و نه سركوبی مردم و كشتار زندانیان سیاسی) نوشت: «اینك بعد از گذشت 8 سال (از) حاكمیت افراطیون و انحصارگری روحانیون (یا طیف اول) در اثر تجربیات تلخ و تشدید و “تحریف انقلاب” و مخصوصا “چهره‌ی سبعانه و جاهلانه‌ای كه به اسلام” داده شده است (!) رفته رفته افراد بیشماری از كلیه‌ی طبقات، هم از انقلاب و متولیان و رهبری آن برگشته‌اند و بد می‌گویند، و هم، با كمال تاسف، نسبت به دیانت و مبانی اعتقادی اسلام و تشیع، سست و متزلزل شده‌اند… به جای “یدخلون فی دین‌الله افواجا” شاهد “یخرجون من دین‌الله افواجا” شده‌ایم.» (45) واقعیت این است كه نمی‌شود مهندس مهدی بازرگان ـ به عنوان یكی از سردمداران طیف دوم ـ نظری كاملا آخرت‌گرایی، نسبت به اسلام و تشیع داشته باشد، و دكتر علی شریعتی، نظری متضاد و متناقض با او را، تاكید و تبلیغ كند. تفاوت، تنها در این است كه دكتر علی شریعتی، قبل از این كه وضعیت “امتٍ” دست‌پخت خودش را و عملكردهای “امام”ش را به چشم ببیند، “رخت به دیار باقی” كشید، و نبود تا ببیند كه تبلیغاتش، در مورد “امت و امامت” چه بلایی بر سر این “ملت” بدبخت آورده است. شاید، او هم اگر زنده می‌ماند، بعد از مشاهده‌ی فاجعه‌ی تاریخی سرنوشت مردم و “تحریف انقلاب” در دست طیف اول، همانند بسیاری از مسلمانان سنتی، در جرگه‌ی“یخرجون من دین‌الله افواجا” به نقد تئوری‌های دیرینش می‌پرداخت. و یا به سرنوشتی نظیر فریدریش نیچه (در باب اصالت ابر مرد و انسان برتر) كه “شاهكاری نظیر آدولف هیتلر” آفرید، كتاب‌هایش را جمع‌آوری می‌كرد و می‌سوزاند.

«… سیاست از حكومت مفهومی دیگر دارد؛ عمل حكومت (اسلامی) در این جا اداره نیست. نگه‌داری مردم نیست كه احساس خوشی و راحتی و آزادی مطلق فردی داشته باشند، همچنین سیاست، هدفش تحقق تمام “حقوق فردی در جامعه” نیست، بلكه… به معنای رنج دادن و رنج بردن، یا تصفیه‌، تزكیه و “رام كردن” و آماده كردن یك “موجود” است، برای هدفی…» (46) این ترهات از قلم همان شریعتی‌ای تراوش شده است كه به قول دكتر علی‌اصغر حاج‌سیدجوادی: «پرانتزی در ایجاد فاصله بین اسلام علوی و اسلام صفوی، علیه سلطه‌آخوندیسم، بر اسلام باز كرد.» (47)  به نظر سیدجوادی، پرانتز شریعتی و تفكیكٍ بین دو “شكل” شیعه صفوی و علوی، تنها علیه سلطه آخوندیسم بر اسلام بود و نه علیه سلطه آخوندیسم (اسلام و شیعه) بر ملت ایران! من، در این مورد مشخص با نظر ‌سیدجوادی كاملا موافقم. طیف دوم ـ در نهایت ـ برای نجاتِ جانِ اسلامِ حكومتی‌اش، به میدان آمده‌ است، و نه نجات جان ملتی كه 1400 سال است زیر یوغ این انواع شریعتمداران، نفله می‌شوند. به این دلیل كه: «به گمان ما، آنچه را كه فی‌المثل شریعتی، در تعارض و تناقض “تشیع علوی” و “تشیع صفوی” نخستین را، با عنوان شیعه‌ی خالص و واقعی، و دومی را نماینده‌ی عدول از اصالت تشیع، مطرح می‌ساخت، تلاشی بود كه به ژرفاها نمی‌رسید. و بالطبع در سطح متوقف می‌ماند؛ به همین دلیل، مواعظ او (شریعتی) پیش از آن‌كه به نوعی پالایش مذهبی بیانجامد، در حد خود، به وسیله‌ای بسود خیزشِ سیاسی مذهبی‌ها (طیف اول) تبدیل شد» (48) و به قول شجاع‌الدین شفاء: «… واقعیت زیربنایی، این است كه با آنكه پیوسته، سخن از تاریخ 1400 ساله‌ی اسلامی ایران، رفته است و می‌رود؛ (ولی) در هیچ مقطع زمانی، از این تاریخ، اسلام، به صورت یك (دین یا) مذهب، به ایرانیان عرضه نشده است؛ تا اصولا امكان ارزیابی آن، از جانب انسان، به میان آمده باشد، و دینداری یا بی‌دینی كسانی از    آنان ـ چه دیروز و چه امروز ـ بتواند به پرسش گرفته شود. آنچه در سراسر این 14 قرن، به نام مذهب، به مردم ایران عرضه شده است، یك چماقداری سیاسی بی‌وقفه بوده است، كه به صورت ابزار فرمانروایی و غارتگری، مورد بهره‌برداری عرب و ترك و تاتار و تركمن، قرار گرفته است؛ بی‌آنكه حتا یك روز ـ در همه‌ی این مدت ـ مفهوم واقعی یك مذهب، مطرح شده باشد. آنچه (كه) 1400 سال پیش بر ایرانیان گذشت، از آغاز تاریخ تمدن‌های بشری، تا آن زمان، بر هیچ كشور و ملت دیگری نگذشته است. زیرا كه اصولا، پیش از آن، هیچ آئین دیگری ـ چه اساطیری و چه توحیدی ـ با شمشیر پا به میدان نگذاشته است!» (49)

برگردیم به افاضات دكتر علی شریعتی، جامعه‌شناس و اسلام‌شناس معروف مسلمان! اما این‌كه چرا به قول شریعتی: “هدف حكومت اسلامی، تحقق تمام حقوق فردی (مردم) جامعه نیست” نگاهی می‌كنیم به مفهوم ویژه‌ی واژه‌ی “حقوق فردی” براساس قوانین شناخته شده‌ی حقوق بشر؛ در همین راستا، نگاهی هم به موضوع “رام كردن انسان‌ها” می‌اندازیم، تا ببینیم كه این مفاهیم، در تبیین‌های بیانیه‌ی جهانی حقوق بشر، چه تعریفی دارند؟!

Taleghani.jpg

برای ساده كردن كار و امكان مراجعه‌ی مستقیم، من، متن بیانیه‌ی جهانی حقوق بشر را، در پایان همین كتاب، كلیشه كرده‌ام، تا نشان بدهم كه اولا انسان، از نظر حقوقی، یك “موجود” تعریف نمی‌شود، و تنها جریان‌های ضد بشری هستند كه به خودشان اجازه می‌دهند “انسان عاقل و بالغ و آزاد” را یك “موجود” تعریف كرده، بكوشند او را “رام” كنند. ثانیا مفاهیم اساسی حقوق بشر، در رابطه با انسان‌ و به ویژه “حقوق فردی” او، در قرن بیستم و بیست‌و‌یكم، شكل، محتوا، تعریف و حتا تفسیر مشخصی دارد، و كسانی كه حقوق انسان‌ها را به روالی دیگر تعریف می‌كنند، یا آنانی كه “هدفشان، تحقق حقوق فردی (مردم) در جامعه نیست” ـ خود ـ از نظر بیانیه‌ی جهانی حقوق بشر، در جرگه‌ی متجاوزین به حقوق انسان‌ها، مجرم تعریف می‌شوند.

پیشنهاد می‌كنم كه قبل از خواندن ادامه‌ی این بحث، نگاهی به بیانیه‌ی جهانی حقوق بشر بیندازیم، تا میزان تفاوتِ دریافتٍ این علمای شیعی را، با مفاهیم شناخته‌ شده‌ی جهانی حقوق بشر دریابیم! حال برگردیم به بررسی وضعیت اندیشه و رفتار “طیف دوم”!

اما اگر آیت‌الله سیدمحمود طالقانی و مهندس مهدی بازرگان، در اوایل انقلاب 57، در توهمی ناشیانه، برای برقرار كردن حكومتٍ اسلامی تبیین شده ـ بر اساس كتاب‌های سیدروح‌الله خمینی و علی شریعتی ـ قلمی و قدمی زده‌اند، یاران دیگر ایشان ـ از همان نهضت (مذهبی) آزادی ـ اكنون و پس از گذشت بیش از دو دهه، با توجه به كارنامه‌ی درخشان(!) طیف اول، هم‌چنان و هنوز هم، بر تئوری‌های پیشینشان ـ مبنی بر همسویی با طیف اول ـ با “اصرار و تاكید” پای می‌فشارند. و با این كه خود ـ به نوعی ـ قربانی همین نظام هستند، تا بن استخوانشان، از ایشان حمایت می‌كنند. عزت‌الله سحابی ـ یكی از همین ابوابِ “طیف دوم” ـ در یكی از سرمقاله‌های نشریه‌ی “ایران فردا” برای دلداری دادن به طیف اول یا جناح راست، و مطمئن كردنشان، از تصورِ “باطل” هرگونه جانشین‌سازی، می‌نویسد: «پس درد آن‌ها (جناح راست) درد دنیاست، درد حكومت، قدرت سیاسی و اقتصادی خودشان است، نه ملت. به این جهت است كه راه رقابت و خصومت و نفرت و خشونت را برگزیده‌اند. اگر چنین نبود به چه دلیل و “مجوز شرعی” و “قانونی” و انسانی و عقلی، “جماعتی را كه ایمان به اسلام و التزام به قانون اساسی” را با “صراحت و تاكید” ابراز می‌دارند، به انواع تهمت‌ها و نسبت‌های ناشایست متهم نمی‌كردند… پس شما انحصارگرایانِ قدرت، داستان خودی و غیرخودی را اختراع كرده‌اید، تا شاید “اصلاح‌طلبان درون حاكمیت” را ـ كه به‌واقع “آخرین فرصت نجات نظام” از انحطاط و فساد و فروپاشی است ـ از نزدیك شدن به جریان ملی/ مذهبی‌ها بترسانید … آن منابع طبیعی (نفت، جنگل و معادن) روی به اتمام و تخریب می‌روند، ولی اسلام تمام نمی‌شود، ولی حضور و نفوذ و “محبوبیت 1300 ساله‌”ی آن در ایران، تمام می‌شود … اصل دعوای ما (با جناح راست) این است كه همه‌ی نحله‌های فكری و سیاسی، جزو این ملت‌اند و همه، حق حیات و برخورداری از “حقوق اساسی مصرح در قانون اساسی” را دارند … (واقعیت این است كه) در روند اصلاح در كشور، هیچ‌كس به دنبال حذف و نابودی جناح راست نیست…» (50)

تئوری مهندس عزت‌الله سحابی، روشن‌تر از آن است كه نیازی به تشریح داشته باشد. همین بس كه نگرانی همه‌ی سران “طیف دوم” نه از سرنوشت رقت‌بار مردم ایران ـ با تمام تنوعی كه در باورها دارند ـ بلكه تنها به عنوان “آخرین فرصت نجات نظام” و برای از دست رفتن “محبوبیت 1300 ساله‌ی اسلام” در ایران، و نجاتِ جانِ محتضرِ نظام ولایت مطلقه‌ی فقیه است. اگر هم حقی برای مردم ایران “از همه‌ی نحله‌های فكری و سیاسی” می‌شناسد، تنها در سایه‌ی “قانون اساسی حكومت اسلامی مبتنی بر ولایت مطلقه‌ی فقیه” متصور است؛ كه سنگسار و قصاص و ترورهای دولتی، سرلوحه‌ی آن است. طیف اول هم “بیهوده می‌ترسد. هیچ‌كس در پی حذف و نابودی جناح راست نیست.” من در ادامه‌ی همین بحث، نگاهی هم به “محبوبیت 1300 ساله‌ی اسلام در ایران” خواهم انداخت. و میزان این محبوبیت و چگونگی مسلمان شدن و شیعه شدن ایرانیان را، در سه سرفصل مختلف؛ حمله‌ی اعراب، تسلط شاهان شیعه‌ی صفوی، چگونگی استمرار حكومت كنونی اسلامی بر ایران را، با آوردن چند نمونه‌ی محكم تاریخی نشان خواهم داد. فعلا برگردیم بر سر “دعوای بین طیف اول و دوم؛ یعنی موضوع استبداد و آزادی!”

از سوی دیگر سیدجوادی معتقد است كه: «اما طیف دوم با گرایشات مذهبی خود، به سابقه‌ی اندیشه‌ی اجتماعی و تجربه‌ی سیاسی خود، با خشونت، تهاجم  و “انحصارگرایی” مخالف بود؛ با فرهنگ گفت‌و‌شنود سیاسی آشنایی داشت… بنابراین، نه این‌كه با ولایت فقیه مخالف بود، بل‌كه اصولا مبارزه‌ی این طیف ـ با همه‌گونه تنوع در سلیقه و نگرش ـ با رژیم شاه، “مبارزه با ولایت مطلقه‌ی او (شاه)” بود.» (51)

در رابطه با مخالفت طیف دوم با “خشونت، تهاجم و انحصارگرایی” و آشنایی ایشان، با “گفت و‌شنود سیاسی” نمونه‌هایی را كه تاكنون، در رابطه با دكتر علی شریعتی و آیت‌الله سیدمحمود طالقانی داده‌ام، كافی است. در راستای شكافتن زمینه‌های نظری و عملی این طیف، همین بس كه ایشان، نه تنها با گفت‌و‌شنود سیاسی، میانه‌ای نداشته‌اند، بلكه “خشونت، تهاجم و انحصارگرایی” را هم، وظیفه‌ی شرعی و دینی‌شان، ارزیابی می‌كرده‌اند. همسویی و همراهی این طیف موسس جمهوری اسلامی، با طیف اول، در رابطه با سركوب دگراندیشان، گواه دقیقی بر این ادعاست. اما در رابطه با مبارزات پی‌گیرِ دو جریانِ موسسِ حكومت اسلامی ـ با ولایت مطلقه‌ی شاه ـ دكتر حسین رزمجو، در كتاب “پوستین وارونه” برای تبرئه كردن دكتر علی شریعتی، از همكاری با ساواك ـ یا موافقت ساواك با مبارزات اسلامی‌ او ـ پس از شرح و بسط‌هایی دلسوز می‌نویسد: «اصل قضیه این است كه در آن زمان كه دكتر شریعتی، همچون دیگر شخصیت‌های شایسته‌ی انقلاب اسلامی‌مان، نظیر شهید دكتر بهشتی و شهید باهنر، كه با سازمان كتاب‌های درسی وزارت آموزش و پرورش، همكاری می‌كردند، و به تالیف كتاب درسی، در زمینه‌ی تعلیمات دینی، برای مدارس كشور مشغول بودند، او (دكتر شریعتی) هم در وزارت فرهنگ، به فراهم كردن طرحی برای باسواد كردن بزرگ‌سالان، و طرح دیگری برای فلسفه‌ی آموزش و پرورش انقلاب آموزشی ایران ـ بر اساس سنت‌های دانشگاهی ایران گذشته (بازگشت به خیش!) در تمدن درخشان اسلامی تهیه كرده است.» (52) و البته، معلوم نیست، وقتی كه این علماء “با سازمان كتاب‌های درسی وزارت آموزش و پرورش، همكاری داشته، به تالیف كتاب درسی، در زمینه‌ی فرهنگ، و فراهم كردن طرحی، برای باسواد كردن بی‌سوادان، و طرح دیگری بر اساس سنت‌های دانشگاهی ایران گذشته” مشغول بوده‌اند، چرا همان اولِ به حكومت رسیدنشان، رئیسشان، خانم دكتر فرخ‌رو پارسا را، كه وزیر همان وزارت آموزش و پرورش، و در واقع رئیس عالیه‌ی همه‌ی ایشان بوده است، به تیغ تیزشان اعدام كرده‌اند؛ اما خود این علما ـ یعنی همكاران و تحت مسئولینِ خانم دكتر فرخ‌رو پارسا ـ جان بدر برده، بر كرسی زعامت پست‌های كلیدی حكومت اسلامی تكیه زده‌اند؟! دكتر حسین رزمجو در ادامه‌ی “افشاگری‌هایش” در رابطه با شیخ مرتضی مطهری می‌نویسد: «… پس باید گفت كه خدای نخواسته، شخصیت‌های مذهبی (ای)، نظیر محمدتقی فلسفی و مرحوم شهید مطهری را كه در آن زمان، سخنرانی‌های رادیویی داشتند، و یا در مجلاتی نظیر زن‌روز، مقالات سیاسی می‌نوشتند، بر این قیاس باید همكار “سی، آی، ا” باشند… (یا) آزادی چاپ كتاب‌ها و نوشته‌های دكتر شریعتی، به واسطه‌ی وابستگی او به ساواك و همكاری‌اش با رژیم (شاه) بوده است… پس براین قیاس نشر مقالات ارزنده‌ی شهید (مرتضی) مطهری را هم كه با عنوان “درباره‌ی مساله‌ی حجاب” در كثیف‌ترین مجله یا رنگین‌نامه‌ی آن روزگار، یعنی “زن‌روز” چاپ و منتشر می‌شد ـ العیاذ‌بالله ـ به این حساب باید گذاشت كه آن شهید فرزانه نیز، همبسته‌ی رژیم و همكار با ساواك بوده است؟!» (53) البته من به سختی مدعی حسین رزمجو قضاوت نمی‌كنم. و اعلام هم نمی‌كنم كه شماری از این دو جماعت (طیف اول و دوم) دعاگویان شاه شیعه، “شاها سپاس گویان” و توابین زندان‌های پهلوی دوم بودند؛ اما بر این باورم كه ایشان، هرچه كرده‌اند، مسلما مبارزه با “ولایت مطلقه‌ی شاه” نبوده است. تهرانی در كتاب “نگاهی از درون به جنبش چپ ایران” در رابطه با مبارزاتِ ضدٍ “ولایت مطلقه‌ی شاهنشاهی” كسی نظیر دكتر سید‌محمدحسین بهشتی، می‌نویسد: «تاكید من، در باره‌ی عدم فعالیت سیاسی این انجمن‌ها (انجمن‌های اسلامی خارج از كشور) از این جهت است كه كسانی مانند بهشتی كه مسئولیت مسجد هامبورگ، در آلمان را بر عهده داشتند، اصولا مانع هرگونه فعالیتی، علیه رژیم شاه بودند. حتا زمانی كه پارسانژاد در ایران دستگیر شده، و كنفدراسیون، قصد برقراری و انجام اعتصاب غذا را ـ به حمایت از زندانیان سیاسی (ایران) در سراسر اروپا ـ برعهده داشت، چندین بار در هامبورگ، به بهشتی مراجعه شد، تا مسجد محل را برای اعتصاب غذا، در اختیار دانشجویان بگذارد، كه او با صراحت رد كرد و اعلام كرد: ما در سیاست دخالت نمی‌كنیم.» (54) و شخص سیدروح‌الله خمینی، “پی‌گیر ترین مبارز ضد ولایت مطلقه‌ی شاه” در رابطه با مبارزات رهبری شیعه، با “ولایت مطلقه‌ی شاه” در كتاب “كشف‌الاسرار”ش می‌نویسد: «اگر فقها و مجتهدین، گاهی با شخص سلطانی مخالفت كردند، مخالفت آن‌ها، با همان شخص بوده، از باب آنكه بودن او را مخالف صلاح كشور تشخیص دادند؛ وگرنه با اصل اساس سلطنت، تا كنون، از این طبقه، مخالفتی ابراز نشده، بلكه بسیاری از علمای بزرگ عالی‌مقام، در تشكیلات مملكتی، با سلاطین، همراهی كردند… هر قدر هم دولت یا سلاطین، با آن‌ها بدسلوكی كردند، و به آن‌ها فشار آوردند؛ باز با اصل سلطنت و حكومت، مخالفتی از آن‌ها بروز نكرده، و تواریخ، همه در دست است و پشتیبانی‌هایی كه مجتهدین از سلاطین كردند در تواریخ مذكور است.» (55)

این از مبارزات پی‌گیرِ دو طیف موسس جمهوری اسلامی، با ولایت مطلقه‌ی شاه! واقعیت این است كه “اگر” این دو طیف، در دوران شاه، مبارزه‌ای هم كرده‌اند، نه به دلیل عدم باورشان به موضوع ولایت مطلقه‌ی شاه، كه دقیقا به دلیل مخالفتشان با حكومت غیردینی شاه بوده است، و تلاش پی‌گیرشان، برای رسیدن خودشان به قدرت. به تعبیری دیگر، این دو طیف، حكومت شاه را، به این دلیل نامشروع می‌شناخته‌اند كه در باورشان، هر حاكمی ـ بجز رهبری شیعه ـ “غاصب حق علی” تفسیر می‌شود. این باور هم از آن جا ناشی می‌شود كه شیعه، اساسا حضرت علی را شایسته برای خلافت و جانشینی حضرت محمد می‌شناسد، و خلفای راشدین ـ یعنی ابوبكر و عمر و عثمان ـ را هم، همگی غاصبان حق این جانشین “واقعی” پیامبر تفسیر می‌كند. در تفسیر این تئوری هم، همه‌ی حاكمان غیرمذهبی ـ كه به نام اسلام حكومت نكرده‌اند یا عمامه نداشته‌اند ـ همین تعریف را داشته، “ظلمه” تعریف می‌شوند. بر همین اساس، از نظر ایشان، كسانی هم كه در ادارات دولتی، به كار و فعالیت ـ برای نوسازی كشور و یا گذران زندگی‌شان ـ مشغول بوده‌اند، همگی “عمله‌ی ظلم و ظلمه” شناخته می‌شده‌اند! در این رابطه می‌توان در پیرامون‌مان، از كسانی یاد كرد، كه با این كه كارمند دولت بوده‌اند، اما به دلیل همین “اكراه” و این دستور دینی، حقوق ماهانه‌شان را به ملایی می‌داده‌اند؛ تا از كارمزدشان “رد مظالم” كرده، درصدی از آن را برای خودش برداشته، باقی‌مانده‌ی آن را “طیب و طاهر” در اختیار ایشان قرار دهد. تا این شیعیان، بدون نگرانی از موضوعی به نام “نیم‌سوز” در جهان باقی، با خیال راحت، به مصرف باقی‌مانده‌ی حلال‌شده‌ی كارمزدشان بپردازند. خوشبختانه علی میرفطروس در دو جلد كتاب “مقدمه‌ای بر اسلام شناسی” با استناد به اسناد تاریخی بسیار مستند و جالب ـ بر این تئوری شیعه كه خلفای راشدین، غاصب حق علی هستند، خط بطلان می‌كشد، و با نشان دادن شیوه‌ی به حكومت رسیدن علی، میزان محبوبیت او ، هم‌چنین نقش مشورتی حضرت علی، در تمام دوران 25 سال حكومت خلفای راشدین، او را به نوعی، همراه، همكار و مشاور ایشان، در موضع حكومت اسلامی نشان می‌دهد. حتا زمانی كه مردم مصر و دیگر سرزمین‌های مفتوحه، بر عثمان ـ به دلیل گماردن اقوامش در پست‌های كلیدی حكومتی و فساد او و والیانش ـ می‌شورند، علی، دو پسرش را به عنوان “بادیگارد” بر درِ خانه‌ی عثمان می‌گمارد، و پس از كشته شدن عثمان هم ـ به دست مردم ـ هر دو پسرش (حسن و حسین) را مورد مواخذه‌ی شدید قرار می‌دهد و ایشان را كتك می‌زند. «امام حسن و امام حسین نیز، برای دفاع از عثمان، با توده‌های شورشی به سختی جنگیدند، تا جایی كه عثمان از آنان خواهش كرد، تا دست از جنگ بردارند. اما امام حسن و امام حسین “همچنان جنگ می‌كردند و به خاطر عثمان، فداكاری می‌نمودند.”

«وقتی عثمان كشته شد، امام حسن و امام حسین، داخل خانه‌ی او شدند، و “عثمان را دیدند كه جان داده‌است، پس بگریستند.” چون خبر قتل عثمان، به حضرت علی رسید، سراسیمه و شتابان، به خانه‌ی عثمان رفت و آشفته و غمین، به امام حسن و امام حسین، فریاد  كرد: “چطور شما دم در خانه بودید و امیر مومنان (یعنی عثمان) كشته شد؟” پس سیلی محكمی به صورت امام حسن نواخت، و مشتی به سینه‌ی امام حسین كوبید. در جنگ با توده‌های شورشی، امام حسین، مجروح شد و سر قنبر (غلام حضرت علی) نیز شكست» (56)

«از این نامه كه در نهج‌البلاغه و دیگر منابع تاریخی، موجود است، بخوبی برمی‌آید كه در صدر اسلام ـ برخلاف تصور شیعیان تند رو ـ مناسبات حضرت امیر با ابوبكر، عمر و عثمان، تا حدی دوستانه بود. و چنانكه مدارك تاریخی نشان می‌دهد، غالبا سه خلیفه‌ی نخست ـ در معضلات امور ـ با علی (ع) مشورت می‌كردند. و تعالیم و راهنمایی‌های آن مرد خیرخواه را به كار می‌بستند. دوستی حضرت علی، با عمر به حدی بود كه عمر، دختر دوازده ساله‌ی حضرت امیر را به زنی خواست، و علی با این درخواست موافقت فرمود.» (57) متاسفانه هیچ‌یك از متولیان اسلام حكومتی و حكومت شیعی، در تاریخ 1400 ساله‌ی خونریز اسلام ـ نه فقط برایران، كه در همه‌ی پهنه‌ی گسترده‌ی تصرف شده، توسط اعراب مسلمان ـ نمی‌تواند نمونه‌ای از یك حكومت اسلامی مردم‌سالار، ضد استثمار، و در راستای بهبود زندگی مسلمانان (دگراندیشان پیش‌كش)  نشان بدهد. آنچه را كه متولیان اسلام راستین، یا جمهوری دموكراتیك اسلامی، یا تشیع علوی، یا اسلام ناب محمدی ـ به عنوان مدینه‌ی فاضله‌شان ـ نقل كرده‌اند، در واقع آرزوها و تخیلات خودشان است كه به محمد و علی و دیگران، نسبت داده‌اند. به همین دلیل، و به دلیل عدم وجود یك دولت مردمی، انسانی، غیرخشونت طلب و نافی استثمار در حكومت‌های اسلامی و شیعی، این متولیان، به اسطوره سازی پرداخته، به تئوری مهدی موعود آویخته‌اند. در رابطه با حكومت اسطوره‌ای علی هم، تمام این متولیان شیعه، تنها با شعار  سر كرده‌اند تا با مراجعه به واقعیت‌های تاریخی. به همین‌دلیل هم، با این حاكم اسلامی (علی) بیشتر عقیدتی و متعصبانه برخورد كرده‌اند؛ تا بر مبنای مستندات تاریخی. و برای این كه “فضولی” تاریخ نویسان بی‌نظر را درز بگیرند، “اندیشه و جستجو” در تاریخ را “گمراهی” تعبیر و تفسیر كرده‌اند، و به جستجوگران هم، اتهاماتی نظیر مرتد و كافر و مشرك و یاغی و باغی و مفسد فی‌الارض … زده‌اند. در یك نمونه‌ی تاریخی دیگر، مبارزات هماهنگ و “نسبتا مشابه” همه‌ی روحانیون، در دوران رضا شاه، در رابطه با داستانِ كشف حجاب هم، به همین دلیل بوده است. من در ادامه‌ی همین كتاب، نگاهی فانتزی به “مبارزات نسبتا مشابه همه‌ی علمای شیعه” در رابطه با داستان ”كشف حجاب رضا شاهی” می‌اندازم، تا نشان بدهم كه: رفتار همگون همه‌ی این متولیان تشیع، تنها به دلیل خاستگاه و ریشه‌ی نظرگاه‌های ایشان، چنین تشابهی دارد. فعلا برگردیم بر سر مبارزات طیف دوم و دعوای بین استبداد و آزادی!

واقعیت این است كه در این‌روزها، پافشاری‌ چندجانبه‌ی جناحِ محكوم (طیف دوم) و تذكرهای دوستانه‌اش به حكومت اسلامی ـ برای حفظ كیان و بیضه‌ی اسلام ـ تنها به این دلیل است كه حكومت كنونی حاكم بر ایران را، اسلامی و مشروع می‌شناسد. اختلافی هم اگر هست، خرده حسابی با شخص علی اكبر هاشمی رفسنجانی و سیدعلی خامنه‌ای است، نه موضوع اساسی و محوری حكومت اسلامی و ولایت فقیه. این موضوع هم به دلیل خصلت “ملوك‌الطوایفی” رهبری شیعه و تنوع مجتهدین مختلف، در این مذهب، چنین شكلی دارد. موضوع جدیدی هم نیست. اگر هر فقیه دیگری هم، در جایگاه سیدعلی خامنه‌ای قرار می‌گرفت، كسانی پیدا می‌شدند كه او را به رسمیت نشناسند، و جانشین دیگری را، برای پست ولایت فقیهی، در نظر داشته باشند.

به تعبیری دیگر، “برخی” از ایشان، با استبداد مذهبی شاهان پهلوی مخالف بوده‌اند، اما اتوپیا و مدینه‌ی فاضله‌شان، خود، تبلور نوعی استبداد دینی است، كه در لوایح شیخ فضل‌الله نوری، دقیقا تبیین شده است. به همین دلیل هم، بنا بر باور و دریافتشان، از موضوع مرجعیت و حكومت اسلامی، به “سادگی، و به دلایل شرعی، منزلت سیاسی، اجتماعی و اخلاقی‌شان را، زیر پای ولایت مطلقه‌ی سیدروح‌الله خمینی و دستیارانش، قربانی كردند” و باز هم می‌كنند. به قول سیدجوادی: «و این همان غفلتی است كه هرگز بر مهندس بازرگان و دوستان او، در نهضت آزادی و دولت موقت، یا به قول خود آن‌ها، طیف ملی/ مذهبی‌هایی كه “به عنوان تكلیف شرعی!” صلاحیت و منزلت سیاسی و اجتماعی و اخلاقی خود را، وسیله‌ی استقرار و تحكیم استبداد مطلقه‌ی خمینی و باند بهشتی و رفسنجانی قرار دادند، قابل بخشایش نیست.» (58) اما این رفتار نه تنها ناشی از ساده لوحی و ساده‌اندیشی “طیف دوم” نبود؛ بلكه ایشان، با این‌كه اكثرا در غرب تحصیل كرده، با فرهنگ، تمدن و مدنیت ـ در سال‌های اقامتشان در غرب ـ آشنا شده‌اند، اما بنا بر باورهای دگم و مذهبی‌شان، به نوعی، محللِ مشروعیت تراشیدن، برای طیف اول و در راس ایشان، شخص سیدروح‌الله خمینی بوده‌اند. به قول خود ‌سید‌جوادی: «به عبارت دیگر، طیف مهندس بازرگان و مذهبی‌های طرفدار حكومت “قانون” ساده‌لوحانه و دور از هرگونه تعقل و تفكر منطقی و عینی سیاسی و تاریخی، به صورت ابزار و وسیله‌ی انتقال نظام سیاسی كشور ـ از یك استبداد مطلقه به استبداد مطلقه‌‌‌ی دیگر ـ درآمدند» (59) و البته می‌توان از طرفداران “قانون” در حكومت اسلامی، پرسید كه مقصودشان از “قانون” زیر چتر حكومت اسلامی، چیست؟ و ایشان اساسا چه قانونی را در نظر دارند؟ آیا منظورشان قوانین اسلام است؟ قوانین جمهوری اسلامی است؟ قوانین انقلاب كبیر فرانسه است؟ قوانین ناشی از انقلاب مشروطه است؟ برای من، به عنوان یك ایرانی، قواعدی را كه این طیف از واژه‌ی “قانون” در نظر دارد، اساسا مفهوم نیست. آنچه كه از رفتار خود ایشان، مستفاد می‌شود، نظر ایشان، به قوانین اسلامی قرآن و حكومت اسلامی است، كه 180 درجه با قوانین شناخته شده‌ی حقوق بشر و بیانیه‌ی جهانی حقوق بشر، زاویه دارد. به همین دلیل هم، طیف دوم، بیش از آن كه یك تعریف جدی، اساسی، اصولی و واقعی، از قانون و حقوق شهروندی، جامعه‌ی مدنی، آزادی، حقوق دگراندیشان و مفاهیمی از این دست بدهد، با مخلوط كردن مفاهیم اسلامی و مفاهیم شناخته شده‌ی جهانی از قانون و حقوق انسان‌ها، اساسا وارد بحث مفهوم قانون نشده، واژه‌ی “قانون” را مبهم می‌گذارد.

اما به طور مشخص، طیف اول، در این رابطه، دقیق‌تر و بر اساس موازین دینی‌اش عمل می‌كند، و استنادش به قوانین اسلامی، برای كسی كه “از بیرون در این حكومت دینی، نظر می‌كند” مشخص و روشن است؛ اما طیف دوم، به دلیل قرار گرفتنش مابین دو صندلی لرزان، از جریان ملی/مذهبی‌ها، تصاویری مبهم و نامشخص ارائه می‌دهد، كه به هیچ‌وجه قابل سرمایه‌گزاری و توجه نیست. در رابطه با موضوع ساده‌اندیشی و ساده‌لوحی طیف دوم هم، باید تاكید كرد كه طیف مهندس مهدی بازرگان و یاران دور و نزدیك او، نه تنها ساده‌لوح و ساده‌اندیش نبودند، بلكه بنا بر باورها و اعتقادات مذهبی‌شان، چاره‌ی دیگری ـ بجز همان كاری كه كرده‌اند ـ نداشته‌اند، و با تمام تخصص و گرایش‌های بظاهر ملی‌شان ـ به دلیل حضور باور خطرناك شیعی به امام، رهبر و مجتهد ـ خود را وسیله‌ی به قدرت رساندن باند جنایتكار استبداد مذهبی قرار داده‌اند. اگر هم تلاش نافرجامی، زیر پوشش ملی‌گرایی و حكومت قانون كرده‌اند، پوزیسیونی توخالی بیشتر نبوده است. به بیانی دیگر “طیف دوم” با خالی كردن پشت مردم، از حضورش در صحنه‌ی سیاسی كشور ـ چه اجباری و چه اختیاری ـ تنها از رهبر مذهبی‌اش اطاعت كرده است، و به همین دلیل هم، هیچ  حرجی بر ایشان نیست. و اگر ایشان “منزلت سیاسی” خود را وسیله‌ی تحكیم پایه‌های قدرت حكومت و ولایت مطلقه‌ی باند بهشتی و رفسنجانی و خامنه‌ای قرار داده‌اند، همان كاری را كرده‌اند كه تكلیف شرعی و واجب كفایی مذهبی‌شان بوده است. كسانی نظیر آیت‌الله سیدمحمود طالقانی، مهندس عزت‌الله سحابی، دكتر علی شریعتی و مهندس مهدی بازرگان ـ كه به عنوان شاخص‌های اسلام معتدل معرفی می‌شوند ـ اگر تلاشی كرده‌اند، یا دست ‌و پایی هم زده‌اند، تنها در دعوای مشخص و شخصی با رفسنجانی‌ها و خامنه‌ای‌ها بوده است و نه تفاوتی در تعبیر ولایت فقیهی از اسلام و شیعه‌ی حكومتی. در همین راستا، نگاهی بكنیم به تعبیر علی شریعتی، از موضوع “اختلاف سلیقه” با علمای شیعه! شریعتی در كتاب “مذهب علیه مذهب” می‌نویسد: «پس این شایعه از كجا پا گرفته كه من، مخالف علماء و حوزه‌ی علمیه هستم؟!… مساله‌ی دیگری كه بسیار مهم است این است كه می‌كوشند تا به انواع حیله‌ها، ما را به عنوان عده‌ای یا فرد و یا افرادی كه با روحانیت مخالفند، جلوه دهند. به این عنوان حمله می‌كنند و هدفشان این است كه ما را وادارند ـ تا به عنوان دفاع از خود ـ به روحانیت حمله كنیم، و این حمله در جامعه، به این شكل تجلی كند كه گروهی یا قشری یا عده‌ای از روشنفكرانِ (مذهبی) این جامعه با روحانیت مخالفند… (ممكن است این روشنفكرانِ مذهبی) انتقاداتی، به شیوه‌ی “تبلیغ مذهبی” یا شیوه‌ی تحلیل بعضی از مسائل اعتقادی داشته باشد. ممكن است با روحانی یا روحانیت ـ در بعضی از مسائل ـ اختلاف سلیقه داشته باشد، و ممكن است (كه) با فلان عالم مذهبی ـ روحانی‌ای كه عالم جدی مذهبی است و روحانیت واقعی دینی ـ اختلاف فراوانی داشته باشم، و او به شدت به من بتازد، و من به شدت به او حمله كنم؛ اما اختلاف من با او، اختلاف پسر و پدری است در داخل خانواده، و وقتی كه به همسایه و بیگانه (مردم و غیرخودی‌ها) می‌رسد، ما یك خانواده هستیم.» (60) هم چنین، نظرگاه علی شریعتی نسبت به روحانیت شیعه، در گفت‌و‌گویی ـ در تاریخ 23 آذرماه 1350 در حسینیه‌ی ارشاد ـ به خوبی، تبیین، تشریح و تاكید شده است: «… اما راجع به علمای اسلامی، این را می‌خواهم ادعا كنم، و ده‌ها قرینه و نمونه‌ی عینی، بر اثبات آن دارم، كه از میان نویسندگان و سخنرانان و فضلای اسلامی معاصر، هیچ كس ـ البته در حد امكانات و نوع كار و كاراكتر خودش ـ به اندازه‌ی من، “افتخار دفاع جدی و موثر عملی و فكری”، از این جامعه‌ی گرانقدری كه امید بزرگ و سرمایه‌ی عزیز ماست (یعنی روحانیت شیعه) را نداشته است.» (61) گره‌ی اصلی بحث هم، همین جاست. تمام كسانی كه به عنوان سران طیف دوم معرفی شده‌اند، به دلیل مخدوش كردن مرز بین دین و حكومت، و همچنین باورشان به شیوه‌های سنتی حكومت اسلامی ـ با هر شكلی ـ ناگزیر از تن دادن به سرنوشت محتومشان هستند. كما این كه دیگرانی، از همین “طیف دوم” در سال‌های تغییر هزاره‌، با “سا‌ل‌ها احتیاط و تاخیر و شرمندگی” با دزدیدن شعارهای انقلاب كبیر فرانسه، مبانی حقوق بشر… و تعابیری از این دست، می‌كوشند كه كلیت “اسلام در حكومت” را نجات بدهند، و نه مردمی را كه این همه سال، زیر تیغ رهبری شیعه، به فلاكت افتاده‌اند. «‌‌اندیشه‌های آقای سروش هم، همان تشیع علوی و اسلام نبوی دكتر علی شریعتی و مجاهدین است؛ با این تازگی كه پس از تجربه‌ی خونین 17 ساله‌ی حكومت اسلامی (تا زمان نوشتن كتاب گفتگوها) آقای سروش، اینك، با احتیاط و شرمندگی و تاخیر، از جدایی دین و سیاست، حرف می‌زند؛ با این‌حال باید بدانیم كه این موضع‌گیری ـ اساسا ـ برای حفظ و نجات اسلام است، و نه برای استقرار آزادی و دموكراسی در ایران. متفكرانی مانند آقای سروش؛ اگر بخواهند روزی بین اسلام و آزادی، یكی را انتخاب كنند، آن یكی حتما اسلام خواهد بود و نه        آزادی.» (62) به این دلیل‌‌‌‌‌‌‌‌‌ ‌‌‌‌ِروشن و با این بندبازی كه اصولا: «او (سروش) ابتدا موضع‌گیری طرفداران حكومت عرفی را ـ كه می‌گویند با ترویجِ تسامح، كنار گذاشتن جنگ ایمان‌ها و واگزاری امر دین “به حیات درونی” افراد، حكومت‌ها باید كار خود را به “تدبیر در امور جامعه” و حفظ حقوق مشترك آدمیان” منحصر كنند، ناشی از “بی‌یقینی” معرفی می‌كند، و به آنها حمله می‌برد؛ كه با كار خودشان، رضای خالق را فدای رضای مخلوق می‌كنند. و ادله‌شان برای آن‌هایی مفید است كه “از بیرون در دین نظر می‌كنند” و به درد انسانِ دینی و جامعه‌ی دینی نمی‌خورد. و “شعار بی‌معنی جدایی دین از سیاست” اصل مسلم “یكی بودن دیانت و سیاست” را نقض می‌كند، و حال آنكه “در یك جامعه‌ی دیندار”… سیاست نمی‌تواند دینی نباشد.» (63)

اما داستانِ “محبوبیت 1300 ساله‌ی اسلام در ایران!”

من، در كتاب “پشت دروازه تهران” به روشنی “محبوبیت” 1300 (1400) ساله‌ی اسلام در ایران و چگونگی به حكومت رسیدن اسلام و تشیع را تشریح كرده‌ام، با این‌حال، برای كسانی كه به آن كتاب دسترسی ندارند، با آوردن چند سند و مدرك تاریخی، میزان این “محبوبیت 1300 ساله‌ی اسلام در ایران را” ـ كه مهندس عزت‌الله سحابی، سخت نگران پایان یافتن آن است ـ بار دیگر، و با اسنادی دیگر، نشان می‌دهم. «دهقانان پارسی، مقاومت دلیرانه و ممتدی در مقابل اعراب ابراز داشتند. اعراب، لشكر دهقانان را كه شهرك، مرزبان پارسی، در راس ایشان قرار داشت، در طی پیكاری خونین، در ریشهر نزدیك توج، شكست دادند. استخر به موجب عهدنامه‌ای كه در سال 648 میلادی (28 هجری) با ابوموسی اشعری منعقد نمود، سر به فرمان تازیان نهاد. ولی سال بعد ساكنان آن شورش كرده، افراد پادگان عرب را به قتل رساندند. اعراب بی‌درنگ استخر را محاصره كرده، تسخیر نمودند و ویران ساختند و قریب به 40 هزار تن از مردان را به هلاكت رسانده، زنان و كودكان  را به بردگی بردند (649 میلادی/29 هجری) پیشوایان عرب به هنگام تسخیر پارس، اراضی بسیاری را به تصرف خویش در آورده، غصب كردند … در جریان تسخیر ایران، نواحی بسیار زیان دیدند و اسیران فراوان، از ذكور و اناث و “مردم صلح‌جوی شهرها و دهات” به ویژه از عراق و خوزستان و پارس، به بردگی برده شدند … تسخیر ایران به دست اعراب، و ورود آن كشور در قلمرو خلافت، عواقب چندی به دنبال داشت. نخست آنكه تازیان ـ اعم از اسكان یافته یا چادر نشین ـ به صورت قبایل كامل، به ایران، نقل مكان كردند. به طوری كه “و. و. بارتولد” خاطر نشان كرده، مهاجرت اعراب “اولا به شكل احداث اردوگاه‌های نظامی، كه مسكن حاكم منصوب از طرف خلیفه نیز بوده، صورت گرفت، و ثانیا بدویان، اراضی معینی را تصاحب و تصرف كردند…” حتا در قرن دهم میلادی (چهارم هجری) در بسیاری از شهرهای ایران، مثلا در قم، اعراب، اكثریت ساكنان را تشكیل می‌دادند و زبان عربی در بلاد حكمفرما بود.» (64) «از درون چنین مكتبی بود كه دین‌سالاری مطلقه‌ی روحانیت شیعه، عصر صفوی و عصر قاجار، و در سال‌های پایانی قرن بیستم، دین‌سالاری مطلقه‌ی روحانیت فقیه، سر برآورد؛ روحانیتی كه اكثر قریب به اتفاق كارگردانان آن ـ در زمان شاه اسماعیل و بخصوص شاه طهماسب اول ـ بر اثر كمبود فقهای شیعه، در خود ایران، به صورت كالایی وارداتی، از جبل‌عامل لبنان، شام، عراق عرب و بحرین، به ایران آورده شدند. ولی با آنكه در ایران، به مال و مقامی فراوان، دست یافتند، (اما) هیچ‌وقت، نه خود را واقعا ایرانی دانستند، و نه از ذم و تحقیر “اعاجم” (ایرانی‌ها) در همه‌ی شرایط، خودداری كردند.» (65)

«در این ایام، ملای باسوادی در ایران داشتیم كه كتاب‌های بسیار، خود او و پدرش، به زبان فارسی و عربی نوشته‌اند. و اساس تشیع، در ایران، به سعی این دو نفر، محكم‌تر شد، و بدین سبب، مردم متعصب، به آن دو نفر، بسیار معتقدند و نمی‌شود به كفش آن‌ها، كفشك گفت! ولی از لحاظ وضع مملكت و حتا از لحاظ خود مذهب شیعه هم كه به مساله بنگریم، بقدری این دو نفر خرافات وارد این مذهب كردند، و ایجاد تعصب در میان مردم كردند، و آخوند و اهل دین را بر همه‌ی امور مملكت، مسلط ساختند، و دستگاه دولت را ضعیف و سست كردند؛ كه شاید در هیچ‌دوره‌ای، هیچ دو نفری نتوانسته بودند عشر آن‌ها، از این قبیل زیان‌ها، به ملت ایران برسانند. ملا محمد باقر مجلسی، پسر ملا محمد تقی مجلسی، شاید برای مال دنیا و به حرص سیم و زر نبود كه دست به خون مخالفان تشیع دراز می‌كرد. و همه نوع آزار و شكنجه را در حق هركس ـ از سنی و صوفی و درویش و زردشتی و یهودی وعیسوی ـ بلااستثناء جایز می دانست.» (66)

مهدی اصلانی ـ یكی از جان‌بدر بردگان كشتار تابستان 67 ـ در رابطه با میزان این محبوبیت، و همدستی ضمنی طیف دوم، با این كشتار می‌نویسد: «قتل عام و تسویه‌ی فیزیكی تابستان 67 كه به نظر من، با “توافق تمام پوزیسیون حكومتی” در مقطع خاتمه‌ی جنگ، به اجرا در آمد، امروزه ابعادی فراتر از مرزهای ملی و گستره‌ی جغرافیایی وطنمان یافته… است… داستان تابستان 67، داستان به صلابه كشیدن یك نسل ظاهرا بی‌تقصیر و ویران شده است… داستان مرتد ملی و فطری، ملحد بودن و ایمان آوردن، اتاق‌های تمشیت، دوربین‌های منتظر و فرم‌های انزجار، برای آنكه بگویی خود نیستم، داستان به نوبت ایستادگان مرگ، در كریدور رجایی‌شهر، داستان به نزد “هیئت” رفتن و پاسخِ “مسلمانی یا نه؟” دادن. داستان… “چشم‌بندهای بی‌صاحب و دمپائی‌های پلاستیكی”. عوعوی سگ‌ها و جست وجوی برادران نایافته در لعنت‌‌آباد. گورهای دسته جمعی و ناشناخته، سینه خراشیدن و لب گزیدن خواهران و “داغ بر دل پر خون نهادن” و رفتن. داستان خون و فریاد، تسلیم و مقاومت، پنهان‌كاری و بی‌تكلیفی، شكم‌دریدن و رگ‌زدن، تازیانه خوردن و تعزیر شدن، مرگ خودآگاهی و بر سرِ دارِ بلند ایستادن، داستان همه‌ی پایمال شده‌ها و سركوب شدگان میهن، داستان تابستان تلخ 67… «… تمام كانال‌های ارتباطی ما با خارج، توسط مدیریت زندان قطع شد… تا یكشنبه‌ی موعود در شهریور ماه 67 كه نوبت بند ما ـ بند 8 زندان گوهردشت ـ رسید…» (67) دكتر رضا غفاری، در كتاب خاطرات یك زندانی، از زندان‌های جمهوری اسلامی می‌نویسد: «سرانجام از بند فرعی 20 در طبقه‌ی هم‌كف، خبرهایی دایر بر تائید نهایی اعدام‌های دسته‌جمعی دریافت كردیم. بندیان آنجا، رو به محوطه‌ی زندان بودند و از پنجره‌ای، آمد و رفتٍ تریلی‌های بزرگ حمل گوشت را دیده بودند. گاهی در شبانه‌روز، چندین تریلی گوشت، از آنجا خارج می‌شد. آن‌ها در مورد این آمد و شدها، كنجكاو شده، و با توجه به شایعه‌‌ها، 24 ساعته كشیك داده بودند. روزی، یك تریلی، در میدان دیدشان می‌ایستد. درش باز می‌شود. پر از بسته‌های بلند بود. پاسدارها، به بالای بسته‌های بزرگ پلاستیكی رفته، بسته‌های مشابهی را روی آن، جای می‌داده‌اند، تا ظرفیت تكمیل شود. هر بسته، در یك كفن پلاستیكی، پوشیده شده، سر و تهش را بسته بودند. با توجه به حالتٍ لغزانِ زیرِ پای پاسداران، می‌فهمند كه محموله‌ها، چیزی جز اجساد اعدام شدگان نیست. كامیون‌های حمل گوشت، مدام، نعش‌های اعدامی‌ها را، به گورستان‌های گمنام می‌بردند. حمل اجساد، در فاصله‌ی دوماه مرداد و شهریور ادامه داشت.«هنوز گورستان‌های جمعی جنوب تهران، كشف نشده بود. جسدها را صدتا صدتا، در چاله‌ها می‌ریختند و با عجله، با بولدوزر، رویشان را می‌پوشاندند. «باران سنگینی كه به دنبال آن باریده بود، خاك‌ها را شست و اجساد قربانیان نمایان شد. سگ‌ها طعمه‌ی خوبی پیدا كرده بودند. به دنبال یك طوفان شدید، ساكنان حلبی‌آبادهای اطراف گورستان‌های جمعی، متوجه می‌شوند كه سگ‌های ولگرد، در نقطه‌ای جمع شده‌اند. بدین ترتیب بود كه اجساد زندانیان، شناسایی و قبرستان‌های مخفی، كشف شد. خبر به سرعت همه‌جا پیچید. پاسداران ولایت‌ مطلقه‌ی فقیه، به سرعت دست به كار شدند. و منطقه را قرق كردند و با بولدوزر، به سرعت روی اجساد را پوشاندند. اما مردم حالا دیگر گورستان را شناخته بودند. «خانواده‌های هزاران زندانی اعدام شده، هنوز هم هر جمعه، بر سر مزار جمعی، گردهم می‌آیند و برای عزیزانشان ـ كه در اسارت و مظلومیت، قهرمانامه جان داده‌اند ـ مویه می‌كنند. اینان غالبا برای افراد حلبی آبادها غذا می‌برند.» (68) یرواند آبراهامیان در مقاله‌ای با عنوان كشتار تابستان 1367 در بخش “تفتیش عقاید” می‌نویسد: «در نخستین ساعات روز جمعه، 28 تیرماه 1367 (19 ژوئیه 1988) حصارهای آهنینی بر گرد زندان‌های اصلی سرتاسری ایران، كشیده شد. دروازه‌ها بسته و تلفن‌ها قطع شد. تلویزیون‌‌ها را از برق بیرون كشیدند، و از توزیع نامه‌ها، روزنامه‌ها و بسته‌های دارویی (در زندان‌ها) خودداری ورزیدند. ساعات ملاقات، منحل شد، و بستگان زندانیان را، از حول و حوش زندان‌ها پراكنده ساختند. به زندانیان دستور داده شد كه در سلول‌های خود باقی بمانند. و از صحبت با نگهبانان و كارگران افغانی خودداری كنند. رفت و‌ آمد به مكان‌های عمومی ـ مانند درمانگاه‌ها، كارگاه‌ها، قرائت‌خانه‌ها، تالارهای تدریس و حیاط‌ها ـ ممنوع شد. از آنجایی كه زندانیان ـ هركدام ـ مامورِ مهار كردن دسته‌های مشابهی از زندانیان بودند، این امر باعث شد كه زندانیان سیاسی؛ چپی‌ها از مجاهدین، سلطنت‌طلبان از غیر سلطنت‌طلبان، توابین (كسانی كه توبه كرده و به صورت خبرچینان دستگاه درآمده بودند) از غیر توابین، مردان از زنان، كسانی كه به زندان‌های طولانی محكوم شده بودند، از كسانی كه محكومیت كوتاه‌مدت داشتند، كسانی كه تازه محكوم شده بودند، از كسانی كه مدت‌ها قبل، دوره‌ی محكومیت خود را گذرانده بودند، جدا شوند… «درست قبل از آغاز شدت عمل، در زندان‌ها، فرمان مخفیانه‌ای از طرف خمینی صادر شد، كه تاریخ دقیق آن مشخص نیست. بعضی‌ها احتمال می‌دهند كه این فرمان، یك فتوای رسمی بود و طی آن، به یك كمیسیون ویژه اختیار داده شد، كه اعضای سازمان مجاهدین خلق را ـ به عنوان “محارب” و افراد وابسته به سازمان‌های چپ را به عنوان       “مرتد” ـ اعدام كنند. در كمیسیون تهران، كه اعضای آن به 16 نفر می‌رسید، نمایندگانی از جانب شخص امام، رئیس جمهورِ (وقت سیدعلی خامنه‌ای) دادستان كل، دادگاه‌های انقلاب، وزارت‌خانه‌های دادگستری و اطلاعات، همچنین اداره‌های دو زندان اصلی ویژه‌ی زندانیان سیاسی، یعنی اوین و گوهردشت، عضویت داشتند. «آیت‌الله اشراقی، رئیس این كمیسیون، دو دستیار مخصوص داشت كه یكی حجت‌الاسلام نیری بود و دیگری حجت‌الاسلام مبشری. در جریان 5 ماه بعدی، اعضای این كمیسیون، با هلی‌كوپتر، بین زندان‌های اوین و گوهردشت، در رفت‌و‌آمد بودند. به همین سبب، نام آن‌ها، به “كمیسیون هوابرد مرگ” شهرت پیدا كرد. كمیسیون‌های مشابهی نیز در شهرستان‌ها تشكیل شد…

«یك كارگر افغانی كه غذا به زندان می‌آورد، علامت آگاهی دهنده‌ای، به دور گردن خود ترسیم كرد؛ اما زندانیان بازهم تا مدتی بعد، معنی آن را درنیافتند. برخی گمان بردند كه او می‌خواهد بفهماند كه خمینی مرده است. برای آن‌ها، تصور اعدام جمعی ـ آن‌هم در هنگام شادی و سرور عمومی ـ دشوار بود؛ چون در روز 29 تیرماه (20 ژوئیه1988) یعنی درست یك روز بعد از شروع شدت عمل در زندان‌ها، خمینی سرانجام، با پذیرفتنِ آتش بسِ پیشنهادی سازمان ملل، به جنگ با عراق پایان داد.» (69) «غروب روز بعد، من و سعید و مامان، 5 دقیقه فرصت داشتیم جنازه را ببینیم. یك شلوار سربازی تنت بود، و یك بلوز ماشی‌رنگ كه لكه‌ی بزرگ و سیاه خون، از سینه‌ات شروع می‌شد و تا زانوهات ادامه می‌یافت. جای دو تیر هم در ران‌هات بود، یكی چپ، یكی راست. مامان بلوزت را پس زد، و به جای زخم نگاه كرد. من، حال تهوع داشتم. صورتم را برگرداندم. دوتا نفس عمیق كشیدم كه طاقت بیاورم. كف پاهات، از خون‌مردگی و زخمِ روی زخم، كبود و سیاه می‌زد. انگار پاهات را توی كوره گذاشته‌اند و پخته‌اند، ذغال شده بود و بوی عفونت می‌داد. مامان زیر لب دعا خواند و گفت: پیام اسلام شما همین بود؟!» (70) «‌در سال 1367 وقتی حكم محاكمه‌ی دوباره زندانیانِ سرِ موضع را از خمینی گرفتند، سه حاكم‌شرع برای اینكار درنظر ‌گرفته‌ شدند. یكی از این سه قاضی‌شرع، رازینی بود. دو نفر دیگر، یكی حجت‌الاسلام رئیسی، رئیس كنونی بازرسی كل كشور و دیگری حجت‌الاسلام نیری بود كه اكنون بر سرِ گنج قارون كمیته‌ی امداد امام‌خمینی نشسته‌ است! او نماینده‌ی عسكر‌اولادی در این بنیاد است؛ یعنی عسكر‌اولادی نماینده‌ی ولی‌فقیه در این كمیته‌ است و نیری هم نماینده‌ی او. «این سه‌نفر ـ پس از دریافت حكمِ اعدامِ زندانیانِ سرموضع از  خمینی ـ با هلی‌كوپتر روی زندان‌ها پرواز كردند و در عرض دو‌هفته، چند‌هزار زندانی سیاسی را كشتند. محاكمه‌ای در كار نبود. سر‌موضع و غیر‌سر‌موضع هم مطرح نبود! تنها با این حكم خمینی، دست به قتل‌عام زدند. بعضی زندانیان جان‌بدر‌برده، برای من تعریف كردند كه در زیرزمین‌های زندان اوین و شوفاژخانه‌ی بزرگ زندان اوین، به لوله‌های آبگرم، طناب وصل كردند و هرشب ده‌ها نفر را در این شوفاژخانه بدار كشیدند.    «رازینی، با موافقت اسدالله لاجوردی، صد‌ها نفر را دریك ساختمان متروكه، در یكی از قسمت‌های متروكه‌ی زندان اوین كه قرار بود خرابش كنند، جمع كرد و كشت. «‌حدود دویست زندانی را، در این ساختمان كه درزِ پنجره‌هایش را پیشتر با سیمان تیغه كشیده‌ بودند، جمع كردند. ابتدا چند كپسول بزرگ گازِ مایع را كه شیرهای كنترلشان را شكسته‌ بودند، برای خفه‌كردن زندانیان، به داخل ساختمان انداختند. نیم‌ساعت بعد ساختمان را كه از قبل مین‌گذاری شده‌ بود، منفجر كردند و همه‌ی این دویست زندانی را زیر آوار دفن كردند. این فقط گوشه‌ای…» (71)

برای شناخت شرایطی كه مهدی اصلانی، دكتر رضا غفاری، یرواند آبراهامیان، شهرنوش پارسی‌پور، منیره‌ی برادران، و دیگرانی كه خیلی‌هاشان از قربانیان، در عین‌حال، جان‌بدربردگان این كشتار هستند، نگاهی می‌كنیم به متن حكم اعدام فوری و غیرقابل برگشتٍ زندانیان ایران، از سوی شخص خمینی، در سرفصل آتش بس؛ تا در همین رابطه، میزان “اختلاف فكری” دو طیف، و عملكردهای ایشان، در سرفصل‌های  مشخص ـ بخصوص این كشتار تاریخی ـ را محك زده باشیم! «از آن‌جا كه منافقین (سازمان مجاهدین خلق) خائن، به هیچ‌وجه به اسلام معتقد نبوده، و هرچه می‌گویند از روی حیله و نفاق آن‌‌هاست… كسانی كه در زندان‌های سراسر كشور، بر سر موضع نفاق خود، پافشاری كرده و می‌كنند، محارب و محكوم به اعدام می‌باشند، و تشخیص موضوع نیز در تهران، با رای اكثریت آقایان “حجت‌الاسلام نیری” دامت افاضاته (قاضی شرع) جناب “آقای اشراقی” (دادستان تهران) و نماینده‌‌ای از وزارت اطلاعات می‌باشد، اگرچه احتیاط در اجماع است، و همینطور در زندان‌های مراكز استان كشور، رای اكثریت آقایان قاضی شرع، دادستان انقلاب و یا دادیار و نماینده‌ی وزارت اطلاعات، لازم‌الاتباع می‌باشد، رحم بر محاربین، “ساده‌اندیشی” است. قاطعیت اسلام در برابر دشمنان خدا، از اصول تردید ناپذیر نظام اسلامی است. امیدوارم با “خشم و كینه‌ی انقلابی” نسبت به دشمنان اسلام، رضایت خداوند متعال را جلب نمایید. آقایانی كه تشخیص موضوع به عهده‌ی آنان است، “وسوسه و شك و تردید نكنند” و سعی كنند “اشداء علی‌الكفار” باشند. تردید در مسائل قضایی اسلام انقلابی، نادیده گرفتن خون پاك مطهر شهدا می‌باشد. والسلام… روح‌الله موسوی خمینی» (72) بعد هم همین امام و ولی مطلقه‌ی فقیه، برای تكمیل و تاكید بر حكم قبلی‌اش نوشت: «در تمام موارد فوق، هركس، در هر مرحله، اگر بر سر نفاق باشد، حكمش اعدام است. “سریعا دشمنان اسلام را نابود كنید!” در مورد رسیدگی به پرونده‌ها، در هر صورت كه حكم سریع‌تر انجام می‌گردد، همان مورد نظر است،» (73) در یك رابطه‌ی دیگر، همین “امام خمینی” به مناسبت سالگرد تولد پیامبر اسلام، در سال 1982 افاضات فرمود كه: «یوم‌الله واقعی روزی است كه امیرالمومنین علیه السلام، شمشیرش را كشید و خوارج را از اول تا به آخر، درو كرد، و تمامشان را كشت. ایام‌الله روزهایی است كه خداوند تبارك و تعالی، یك زلزله‌ای وارد می‌كند، یك سیلی را وارد می‌كند، یك طوفانی را وارد می‌كند، به این مردم “شلاق” می‌زند كه “آدم” بشوید! امیرالمومنین اگر بنا بود مسامحه بكند، شمشیرش را نمی‌كشید تا 700 نفر را یك‌دفعه بكشد. در حبس‌های ما هم، بیشتر این اشخاصی كه هستند، مقصرند، اگر ما آن‌ها را نكشیم، هریكی‌شان كه بیرون بروند آدم می‌كشند. آدم نمی‌شوند این‌ها… شما آقایان علماء (و لابد طیف دومی‌ها) چرا فقط سراغ احكام نماز و روزه می‌روید؟ چرا هی آیات رحمت را در قرآن می‌خوانید، و آیات قتال را نمی‌خوانید؟! قرآن می‌گوید بكشید، بزنید، حبس كنید! چرا شما همان طرفش را گرفته‌اید كه صحبت از رحمت می كند؟ رحمت، مخالفت با خداست… محراب، یعنی مكان حرب، یعنی مكان جنگ. از محراب‌ها باید جنگ پیدا شود. چنان‌كه بیشتر جنگ‌های اسلام، از محراب‌ها پیدا می‌شد… پیغمبر شمشیر دارد تا آدم بكشد. ائمه‌ی ما علیهم‌السلام، همگی جندی (نظامی) بودند. همگی جنگی بودند. شمشیر می‌كشیدند. آدم می‌كشتند… ما خلیفه می‌خواهیم كه دست ببرد، حد بزند، رجم بكند، همان‌طور كه رسول‌الله صلی‌الله علیه دست می‌برید، حد می‌زد، رجم می‌كرد. و همانطور كه یهود بنی‌قریظه را ـ چون جماعتی ناراضی بودند ـ قتل عام كرد. اگر رسول الله فرمان داد كه فلان محل را بگیرید، فلان خانه را آتش بزنید، فلان طایفه را از بین ببرید، حكم به عدل فرموده است… زندگی بشر را باید به قصاص تامین كرد؛ زیرا (كه) حیات توده، زیر این قتل‌ قصاص خوابیده است. با چندسال زندان كار درست نمی‌شود. این عواطف كودكانه را كنار بگذارید!» (74) و هیچ‌كس، از تمام كسانی كه این روزها، در هیئت “طیف دوم” به میدان آمده‌اند، تا بر جنایات “طیف اول” رنگ بپاشند، چیزی نگفت. نه از خاتمی خبری بود, نه از موسوی خوئینی‌ها، نه عبدالله نوری، نه سعیدزاده، نه اشكوری، نه مهاجرانی، نه كدیور، نه سحابی، نه سازگارا، نه پیمان، نه گنجی، نه حجاریان، نه باقی، نه ابراهیم یزدی، نه رئیس دانا و نه از هیچ‌كس و هیچ‌كس دیگر. از هیچ‌كس و هیچ‌كس، صدایی برنخاست. هیچ‌كس به دفاع از این سوختگان یك فاجعه‌ی تاریخی برنخاست. هیچ كس هیچ چیز نگفت. همه، سرهاشان را به زیر عبای خمینی كرده بودند تا گرم شوند. كسی نگفت كه این همه جوان مملكت، چرا این چنین پرپر شدند؟! همان زمان هم همه‌شان ـ همین طیف دومی‌ها ـ در این اندیشه بودند كه راهی برای پاك كردن این جنایات، از خاطره‌ی تاریخی مردم پیدا كنند. تنها یك نفر ـ كه خیلی‌ها به ساده‌لوحی‌اش اذعان دارند ـ به میدان آمد؛ حسین‌علی منتظری كه عنوان ولایتعهدی‌اش را هم “ساده‌لوحانه” بر سر این “ساده‌اندیشی‌‌”‌اش داو گذاشت، و باخت، و هنوز هم دارد تاوانِ مثلا اعتراضش را می‌پردازد. تمام “طیف دومی‌ها” در تدارك بودند كه محبوبیت 1300 ساله‌ی اسلامشان را حفظ كنند. برای همین‌هم فقط سكوت كردند و سكوت. بعد كه آب‌ها از آسیاب افتاد. بعد كه همان جنایات می‌رفت تا كلیت نظام را ـ و محبوبیت 1300 ساله‌ی تئوری آن را ـ زیر علامت سوال ببرد، همه‌شان، به یكباره، از سوراخ‌هاشان بیرون ریختند. همه‌شان به صدا درآمدند. همه‌شان باهم. یكهو. نمی‌دانستی چه خبر است. آب در خوابگه مورچگان افتاده بود.

دكتر محمد ملكی اولین رئیس دانشگاه تهران، پس از قیام 57، كه از سال 1360 تا 1365 در زندان‌های حكومت اسلامی، تحت تعلیمات عالیه‌ی مدرسین حوزه‌ی علمیه‌ی قم و مدرسه‌ی حقانی، طعم گس “تركه‌های آلبالو” و “تازیانه‌های تعزیر” را چشیده است، در نامه‌ای به اكبر گنجی، مغضوب فعلی حكومت اسلامی (پس از داستان كنفرانس برلین) كه در نشریه‌ی “امید زنجان” چاپ شده است، مطالبی را یادآوری می‌كند كه خواندنش، خالی از لطف نیست. البته “امید زنجان” هم در تداوم اجرای فتوای “ولی مطلقه‌ی فقیهٍ” حكومت اسلامی، از نقشه‌ی جغرافیای مطبوعات داخل كشور ـ احتمالا به دلیل این ناپرهیزی و ناپرهیزی‌هایی از این دست ـ پاك شد و به تاریخ پیوست!!!

«اوین، اكبر گنجی،

«… من رنجت را می‌شناسم و احساست را می‌فهمم؛ زیرا سال‌ها در این دانشگاه (عنوانی كه مسئولین وقت، روی زندان اوین گذاشته بودند) به كسب علوم و فنون در “مكتب دیكتاتورها” دچار بودم. و از احكام علمای “عالی مقام” در برخورد با مخالفان و دگراندیشان، بهره‌ها برده‌ام، و می‌دانم و شاهد بوده‌ام كه چگونه می‌توان “تواب” سازی كرد، شكنجه را “تعزیر”  نام نهاد، و ایمان را از كف پا، به دل راه داد، و دادگاه و محاكمه‌ی آنچنانی راه انداخت.»‌ (75)

و بعد هم دكتر ملكی، بعضی تفاوت‌ها را بین زندانی سیاسی دهه‌ی 60 با زندانی سیاسی اواخر دهه 70 را ـ كه الزاما نه زندانی سیاسی كه نهایتا مغضوبین درگاه ولایت‌ مطلقه‌ی فقیهند ـ تشریح می‌كند. تفاوت در رفتار، بین مخالفین حكومت اسلامی، با كسانی كه در تمام آن دو دهه، در اعمال فشار بر روی مردم و زندانیان سیاسی، همراه و همكار  با كلیت نظام، كار تئوریك و پراتیك می‌كرده‌اند! متاسفانه ـ حتا داستان ترورهای برلین هم كه پیش آمد ـ هیچ‌كدامِ این‌ها، هیچ‌چیز نگفت. هنوز سرهاشان به زیر عبای جانشین خمینی بود. و همچنان و بازهم، در تداركِ رفع‌و رجوع محبوبیت 1300 ساله‌ی اسلامشان بودند كه ناگهان… نوری در تاریكی عبای “طیف اول” به تكانشان آورد. اتفاقی افتاده بود. اینجا دیگر مساله‌‌‌ی كلیت نظام اسلامی مطرح بود. دادگاه میكونوس و افتضاح محكومیت سران رژیم اسلامی، همه‌شان را ـ همه‌ی طیف دومی‌ها را ـ به تكاپو واداشت. دیگر نمی‌شد كه بیش از این ـ در رابطه با برباد رفتن محبوبیت 1300 ساله‌ی اسلامشان ـ سكوت كنند. دیگر نمی‌شد. و یكباره به میدان ریختند، و رئیس جمهوری را كه در تمام آن سال‌ها، با كتاب‌هایش سرگرم بود، و برای حذف زبان فارسی، از نقشه‌ی جغرافیای جهان اسلامی، نقشه‌ها می‌ریخت، و در سمینارهای بین المللی شركت می‌كرد، به میدان آوردند. وضع خیلی خراب شده بود. ممكن بود خراب‌تر هم بشود. «این شخصیت بزرگ اسلامی (سیدمحمد خاتمی) در ماه آوریل 1984 كه تازه وزیر ارشاد اسلامی شده بود، در اولین سمینار نمایندگان فرهنگی جمهوری اسلامی در خارج از كشور ـ كه به دلیل همدلی و دوستی میان علماء و غلامان  سفارت، در شهر لندن برگزار شد ـ در “تعیین اولویت‌های استراتژیك فرهنگی” تصمیم گرفت كه “زبان عربی را به عنوان زبان بین‌المللی” جمهوری اسلامی معرفی نماید. و با تاكید بر “اشاعه‌ی زبان عربی، به عنوان زبان بین‌المللی اسلامی، در تحكیم پایه‌های اسلام” زمینه را برای اعلام زبان عربی، به عنوان زبان رسمی مردم ایران فراهم آورند.» (76)

به قول استاد مجتبی مینوی: «اولیای وزارت آموزش و پرورش، نیز در نصب و تعیین دبیران زبان و ادبیات (یا مثلا وزرای ارشاد یا روسای جمهور) بیشتر دقت كنند، و از برای دانستن زبان فارسی، ارج و مقام بیشتری قائل شوند، چونكه ارجمندترین میراثی كه برای ما مانده است، فرهنگ و ادبیات ملی ماست و بستگی این ادبیات و فرهنگ گرانقدر، به زبان فارسی، محل تردید نیست.» (77) و درست، به شیوه‌ی همین وزیر ارشاد و رئیس جمهور سیدمحمد خاتمی: «اعراب مسلمان، با حمله به ایران، كوشیدند، هم، شكل حكومتی ایران را عوض كنند، و هم باورها و اعتقادات ملی و مذهبی مردم را تغییر دهند، و هم ـ خصوصا ـ زبان عربی را جایگزین زبان فارسی كنند.» (78) بعد هم همین عرب مسلمان، سید محمد خاتمی، همین دشمن زبان و فرهنگ پارسی، شد شهزاده‌ی تسامح، تساهل، گفت‌و گوی فرهنگ‌ها، جامعه‌ی مدنی، اصلاح‌طلبی، آزادیخواهی و ملی‌گرایی… و تا بحال هم، چهارسال دیگر، بر سر مردم كلاه رفته است، و باصطلاح روشنفكران ما، این بار چهره‌ی این امام تازه را در ماهِ ناآگاهی‌شان دیدند، و … هنوز هم معلوم نیست كه چه خواهد شد؟! تا اینان، این‌بار، چه ماری را از آستینِ جادویی‌شان بیرون بكشند؛ تا باز هم، بر محبوبیت 130و این امام‌زاده‌ی تازه، تئوریسین زبان بین‌المللی عربی برای جهان اسلامی، افاضات دیگری هم دارد كه خواندنش، خالی از لطف نیست: «كسانی در ایران حق فعالیت و حیات سیاسی دارند كه به اسلام و رهبری، اعتقاد داشته باشند (تكلیف دگراندیشان معلوم است)… با كسی كه نظام را قبول ندارد و در فكر براندازی است، با زبان امنیتی و تنبیهی باید برخورد كرد.» (79)

«اگر منظور از آزادی این باشد كه با مبنای انقلاب اسلامی و اسلام برخورد شود، این آزادی را به هیچ وجه، مردم انقلابی ایران نمی‌تواند (قبول كند) و اجازه هم نمی‌دهد… “آزادی در وسایل ارتباط جمعی و رسانه‌های گروهی” این است كه همگام با مردم باشند و حرف مردم را بزنند.» (80)

«هوشیار باشیم كه در عین‌حالی كه بر آزادی و نهادی شدن آزادی، پای می‌فشاریم، و برای آن “فداكاری” می‌كنیم، به هیچ‌وجه همسوی دشمنان نشویم…» (81)  و بالاخره:«سلمان رشدی نویسنده‌ی كتاب آیات شیطانی، باید بر اساس حكم شرعی حضرت امام خمینی اعدام شود، و هیچ راهی برای گریز وی، از اجرای این حكم نیست…» (82) اما در ادامه‌ی همان روش همیشگی خشونت، ترور، مرگ، زندان، تعزیر ـ در همین چهارسال حكومت این امام‌زاده‌ی تازه هم ـ یك سلسله از فرهنگ‌سازان ایران را، كه در توهم این “رئیس جمهور آزادیخواه اصلاح‌طلبِ” تازه‌نفس (با تمام سوابق درخشانش) آفتابی شده بودند، به زنجیر قتل‌های زنجیره‌ای، به صلابه كشیدند، و در خوابگاه دانشجویان تهران و تبریز، چنان جنایتی كردند كه روی تمام اصلاح‌طلبان را سفید كرد؛ اما بازهم از ایشان (پرزیدنت سیدمحمدخاتمی) بجز قرائت چند انشای دبستانی، صدایی برنخاست. فقط روشنفكرانی كه به این شهزاده‌ی اصلاح طلبی و راه‌گشایی‌های او، امید بسته بودند، آرزوهای خودشان را در دهان او گذاشته، برایش شعرها سرودند. و تنی چند ـ به اشتباه ـ سر و صدایی كردند، و در كنفرانس برلین، حرف‌هایی بر زبان راندند؛ ولی دیگر ماموریتشان تمام شده بود. و همگی‌شان را، همه‌ی اصلاح طلبان، روزنامه‌نگاران متوهم و سیاست‌بازان “طیف دوم” را، همچون ابومسلم خراسانی، به زنجیر كشیدند. و این شیوه‌ ـ در استمرار حفظ آبرو و محبوبیت 1300 ساله‌ی اسلام ـ هم‌چنان ادامه دارد. ماموریت “طیف دوم” پایان یافته بود. عصر روشنگری ـ كه در ایران آن‌گونه آغاز شده بود ـ  این‌گونه هم به محاق رفت!

حسین‌علی منتظری در نامه‌ای كه در تاریخ 17 مهرماه 1365 برای سیدروح‌الله خمینی ارسال داشت ـ با ساده اندیشی تمام ـ وضعیت زندانیان را چنین تبیین كرد: «آیا می‌دانید كه عده‌ی زیادی، زیر شكنجه‌ی بازجوها مرده‌اند؟ آیا می‌دانید كه در زندان مشهد، در اثر نبودن پزشك و نرسیدن به زندانی‌های دختر جوان، بعدا ناچار شدند حدود 25 دختر را با اخراج تخمدان و یا رحم، ناقص كنند؟ آیا می‌دانید كه در زندان شیراز، دختری روزه‌دار را ـ با جرمی مختصر ـ بلافاصله پس از افطار اعدام كردند؟ آیا می‌دانید كه در بعضی از زندان‌های جمهوری اسلامی، دختران جوان را به زور تصرف كردند… آیا می‌دانید كه چه بسیارند زندانیانی كه در اثر شكنجه‌های بی‌رویه، كور یا كر یا فلج یا مبتلا به دردهای مزمن شده‌اند و كسی (هم) به داد آنها نمی‌رسد… آیا می‌دانید كه در بعضی زندان‌ها، حتا از نور روز هم، برای زندانی دریغ داشتند، آنهم نه یك روز و دو روز، بلكه ماه‌ها…» (83) و مهدی بازرگان، در دوران جنگ 8 ساله‌ی ایران و عراق؛ یكماه قبل از پایان جنگ؛ درست همان زمانی كه اوضاع خیلی خراب شده بود، و می‌رفت كه كلیت نظام را، زیر بار توحش جنگ ایران و عراق، از اساس نفی كند، در نامه‌ای به سیدروح‌الله خمینی ـ با ساده‌اندیشی تمام ـ نوشت:

«جنابعالی اگر عقیده و علاقه دارید كه باید هستی و حقوق انسان‌ها را، فدای صدور جنگی و اجرای اجباری اسلام و از بین بردن فتنه و فساد نموده و این، یك كار عملی موفق و ماجور می‌باشد، عقیده در دنیا آزاد و محترم است. شخصا و پیروان این طرز تفكر مختارند مبادرت به چنین رسالت انتخابی بنمایند؛ ولی “نه به هزینه و حیات كسان دیگری كه چنین، اعتقاد و الزام ندارند” و نگفته‌اند كه حاضرند تا آخرین نفر و آخرین خانه، در زیر بمب و موشك و سلاح‌های جهنمی شیمیایی آتش‌زا و اتمی نابود شده، شعار جنگ جنگ تا پیروزی بدهند… پیروزی مورد نظر، آنطور كه از شعارها و اعلامیه‌ها و اظهارات مقامات و مسئولین (جمهوری اسلامی) فهمیده شده است، شامل خواسته‌های ذیل است: «مرگ صدام، انحلال حزب بعث، فتح كربلا تا سقوط بغداد، استقرار یك جمهوری اسلامی متحد یا تابع ایران در عراق، اضمحلال دولت‌های ارتجاعی عرب یا تمكین به انقلاب اسلامی ایران، كفرستیزی خصمانه و امحاء قاهرانه‌ی الحاد و استكبار و امپریالیسم در جهان و بالاخره رفع كامل فتنه در عالم.» (84)

لابد “طیف دوم” و دوستدارانش، معتقدند كه این حرف‌ها دیگر كهنه شده است، و ضرورتی، برای پرداختن به آنها نیست! شاید هم پرداختن به جنایات دو طیف موسس جمهوری اسلامی، یك “تابو”ی ممنوعه و عبور ناكردنی است، و اصلا نباید راجع به اتفاقاتی كه در دوران حكومت شخص سیدروح‌الله خمینی افتاده‌ است، سخنی گفت. پیرمرد سید رفته است و “خدایش بیامرزد!” از خیلی از كسانی كه این‌روزها در حكومتند، لیبرال‌تر و مهربان‌تر بود! فضولی موقوف! جیزه! واقعیت این است كه تنها ساده‌اندیشانی نظیر مهندس مهدی بازرگان و شیخ حسین‌علی منتظری، توهمی ناشیانه، نسبت به ماهیت اسلامشان دارند، و این اعمال را “فقط” ناشی از جنایات “طیف اول” ارزیابی می‌كنند، و نه جوهر و ماهیتٍ كلِ اسلامِ در حكومت. با این كه به چشم دیده‌اند، كه تا در نقش “اصلاح طلب” و “طیف دوم” به صحنه آمده‌اند، همان بلایی را بر سرشان آوردند، كه جانشینان پیامبر اسلام ـ یا خلفای راشدین ـ  بر سر “اهل رده” آوردند. و اگر این جماعتٍ متوهمِ طیف دوم، خطایی بكند، و زبانش را زیادی دراز كند، و از خط قرمز ممنوعه‌ای كه طیف اول (و بالطبع اسلام) كشیده است، پایش را بیرون بگذارد، همان بلایی، بر سرش خواهد آمد كه بر سر ناراضیان دیگر آمد… و حالا دارند همان بلا را، بر سر همه‌ی ساده‌اندیشان تازه بدوران رسیده‌ی فعلی ـ یا مثلا جناح اصلاح‌طلب ـ می‌آورند، و آب هم از آب تكان نمی‌خورد.

تاریخ در رابطه با “اهل رده” اسناد عجیبی دارد، به عنوان مثال: بعد از مرگ پیامبر، خیلی از طوایف عرب، “ردت آوردند” یعنی از دین برگشتند. و خیلی‌هاشان كه به ضرب شمشیر، كشتار و خشونتٍ سپاه اسلام، مجبور شده بودند مسلمان شوند، شادمانی‌ها كردند. زن‌هاشان حنا بستند… اما متاسفانه، شیوه‌ی رفتار جانشینان پیامبر (خلفای راشدین) با این مردم، بخشی از تاریخ خونبار مسلمان كردن جهان پهناور اسلام را به نمایش می‌گذارد.

«“عربان از دین بگشتند. بعضی كافر شدند. و بعضی زكات ندادند.” سران اسلام، از این جماعت می‌خواستند كه توبه كنند، تا مشمول مقررات اسلامی قرار بگیرند، هرگاه امتناع می‌كردند، قتل آن‌ها واجب بود: یعنی با آن‌ها می‌جنگیدند و آن‌ها را می‌كشتند و زن و فرزندانشان را اسیر می‌كردند. «در دوران زمامداری ابوبكر، آشفتگی‌های گوناگون، در عالم اسلام، پیش آمد. عده‌ای با قبول اسلام و خواندن نماز، از دادن زكات خودداری كردند و جمعی كه ایمانی نداشتند، در حال تردید و انتظار زندگی می‌كردند. «ابوبكر، پس از آن كه به كمك سردار خود “اسامه” تا حدی سرو صدای مخالفان را خاموش كرد، برآن شد كه كلیه‌ی دشمنان اسلام را سركوب كند. برای اجرای نیت خود، طی بخشنامه‌ای، به كلیه‌ی قبایل عرب، اعلام كرد كه: “این لشكر را مامور كردم كه هر كه را از دین برگشته باشد، با شمشیر بكشد و به آتش بسوزاند و زن و بچه‌اش را اسیر كند؛ مگر آن كه توبه كند…”» (85)

و بازهم تاریخ پر است از هزارها و هزارها سند و مدرك مستند تاریخی، در رابطه با كشتن و سوزاندن این جماعت بدبختٍ از دین برگشته! رامین احمدی، در مطلبی كه با عنوان “پرونده‌ی ترور سعید حجاریان” در نشریه‌ی “پر” شماره‌ی 174، تیرماه 1379 چاپ شده است، در رابطه با این قربانی جنگ‌های قدرت، بین دو طیف حكومت اسلامی، و نقش حجاریان در تاسیس حكومت جمهوری اسلامی، می‌نویسد: «حجاریان به راستی كیست؟ و آیا آن‌گونه كه برخی چهره‌های مافیای قدرت ادعا كرده‌اند، نقشی آنقدر كلیدی در جنبش اصلاح‌طلبی دارد؟ اگر چنین است چگونه چنین نقشی را یافته است؟ اگر روزگاری، در هرم قدرت بوده، چگونه امروز مغضوب و هدف گلوله‌ی جوان‌های بیست و چندساله قرار گرفته است؟ در جواب به (این) سوالات، پرونده‌ی ترور حجاریان، به ساختار و عملكرد وزارت اطلاعات جمهوری اسلامی، پیوند می‌یابد… «با انحلال ساواك از سوی (دكتر شاهپور) بختیار، و پس از آن، پیروزی انقلاب و اعلام دولت موقت، ایران از نظر اطلاعات… در موقعیت دشواری قرار گرفته بود… اما پس از انقلاب بهمن، همان سازمان اطلاعاتی فاسد نیز وجود نداشت… مشكلی كه بازرگان و امیرانتظام (دولت موقت) با آن دست به گریبان بودند، در اولین ماه‌های بعد از انقلاب، هرگز احساس همدردی در كسانی نظیر محسن میردامادی، ابراهیم اصغرزاده، عباس عبدی، سعیدحجاریان ایجاد نكرد… سعید حجاریان در این باره می‌گوید: “خدمت شما عرض شود كه ما بعد از انقلاب، چشممان را باز كردیم و دیدیم كه ساواك منحل شده و هفده هجده جریان اطلاعاتی در كشور به وجود آمده است…” (حجاریان) در دوره‌ای كه رادیكالیسم حرف اول را می‌زد، كرسی‌های قدرت را از آن خود كرد. از اشغال سفارت و سقوط دولت بازرگان، حجاریان به “دفتر تحقیقات و اطلاعات” نخست‌وزیری رسید. در این دفتر كه خسرو تهرانی رئیس آن بود، سعید حجاریان معاون و نفر دوم بود… «اما حجاریان استدلالی می‌كند كه تا حدودی خمینی و مخالفان “وزارت‌خانه شدن” اطلاعات را قانع می‌كند. او (حجاریان) به خمینی یادآوری می‌كند كه چه بسا كه اطلاعات، مجبور به شكنجه و اعدام باشد، آیا رهبری حاضر است مسئولیت چنین كارهایی را بر عهده بگیرد؟ و آیا بهتر نیست كه فاصله‌ای بین رهبری و سازمانی كه گاه ناچار است دست‌هایش را آلوده كند، حفظ گردد؟ “امام” نكته را درك می‌كند و با راه حل چهارم (تشكیل وزارت‌خانه‌ای برای این منظور) موافقت می‌شود.» رامین احمدی، در ادامه‌ی همین مطلب، قرار داشتن سعید حجاریان، در پست‌های كلیدی وزارت اطلاعات را، تا دوران وزارت علی فلاحیان نشان می‌دهد. بعد هم علی فلاحیان، به دلیل دعواهای درون‌گروهی، حجاریان را تصفیه می‌كند و «حجاریان چاره‌ای جز استعفا و ترك وزارت‌خانه (اطلاعات) ندارد و به “ریاست جمهوری” باز می‌گردد و به كار تدوین دو نهاد تازه، شورای امنیت ملی و مركز تحقیقات استراتژیك می‌پردازد.» (همانجا) این كه سعید حجاریان، چگونه از وزارت اطلاعات، به پست مشاورت رئیس جمهور اصلاح‌طلب، سیدمحمد خاتمی، اسباب‌كشی كرده است، خود نشانه‌ی همدستی آشكار و نهان دو طیف حكومت اسلامی است. و اگر یكی از بنیانگزاران اصلی وزارت اطلاعات، با علم به این كه این وزارت‌خانه گاه مجبور است شكنجه و اعدام كند و بهتر است كه دست‌های امام سیدروح‌الله خمینی و جانشینانش، از این آلودگی، ظاهرا پاك باشد، خود، نشان‌دهنده‌ی شیوه‌ی پرش این نماینده‌ی با ارج جناح اصلاح‌طلبی ـ از وازرت اطلاعات ـ به كابینه‌ی سیدمحمد خاتمی است. از سویی، این كه چگونه و به چه منظور، چنین جنایتكارانی، اصلاح طلب، شناخته می‌شوند، خود نشانه‌ی فلاكت تاریخی ملت بدبختی است كه از چند سو، در منگنه‌ی این دو طیف حكومت اسلامی ـ با انواع و اقسام شعارها و عملكردها ـ فشرده و تفاله می‌شود. 

موضوع عجیب دیگری كه در كتاب دسیدجوادی، بر آن تاكید شده است، نیاز “طیف اول” به استفاده از تخصص تكنیكی “طیف دوم” برای اداره كشور است. ایشان، دلیل همكاری‌های اولیه‌ی دو طیف را، ناشی از عدم تخصص باند اول، ارزیابی می‌كند، و این كه باند طیف اول، زمانی لازم داشت تا تمام نهادها را، با استفاده از تخصص طیف دوم (و نه زور) متصرف شود. «نكته‌ی تاریخی مهم، در مرحله‌ی آغاز تاسیس نظام جمهوری (اسلامی) این است كه طیف باصطلاح روحانیت یا آخوندها، و در راس آن‌ها خمینی، برای اداره‌ی امور درهم گسسته‌ی دولت، و چرخاندن دستگاه‌های اداری مملكت، به طیف مذهبی‌های غیرآخوند محتاج بودند. زیرا قشر آخوند، نسبت به سیاست اداری گردشِ امورِ مملكت، بی‌اطلاع و بیگانه بود، و جز درس‌های حوزوی، و اداره‌ی مجالسِ روضه‌خوانی، و عزاداری، تجربه‌ی دیگری نداشت.» (86)

واقعیت این است كه اداره كردن ایران ـ با شیوه‌ای كه طیف اول در پیش گرفته است ـ نه تنها به تخصص فن‌سالارانی از تیپ مهندس مهدی بازرگان و دیگران، نیازی نداشته و ندارد؛ كه تنها و تنها با به خدمت گرفتن گروه‌های فشاری ـ از نوع ماشاالله قصاب و حسن آیت ـ امكان‌پذیر بود؛ كما این كه همین گروه‌های فشار، در جریان تكاملی خود، برای تداوم بخشیدن به این حكومت ولایت فقیهی، به وزارت اطلاعات و امنیت، انواع سیستم‌های اطلاعاتی رهبر و رئیس مجمع تشخیص مصلحت نظام، شلمچه، جبهه، حسین الله كرم، مسعود ده‌نمكی، حاجی بخشی و علی فلاحیان، ری‌شهری و دیگران بالیدند، و با همین شیوه، و شیوه‌های تكمیلی صدور تروریسم دولتی، قتل‌های زنجیره‌ای و كمك به جریان‌های حزب‌الله خارجی، موضوع تخصص را ـ از اساس ـ در حكومتشان درز گرفتند. لابد فراموش نكرده‌ایم كه تئوریسین ناكام “جمهوری اسلامی” شهید سید محمدحسین بهشتی، نه تنها از اساس با مبارزه ـ با ولایت مطلقه‌ی شاه ـ مخالف بود؛ كه به تخصص هم بهایی نمی‌داد، و عنصر مكتبی را، در راس هرم حكومتی، بر هر متخصصی ـ حتا یارانی نظیر مهندس مهدی بازرگان و دیگرانِ این طیف ـ ترجیح می‌داد. خوب است ـ در رابطه با موضوع مشخص تخصص ـ به متن سخنرانی محمدحسین بهشتی، رئیس دیوان عالی كشورِ (آن زمان)، در حسینیه‌ی احمدیه، 30 آبان 1359 مراجعه كنیم؛ تا ببینیم كه حضرتش، چگونه، آب پاكی را روی دست “طیف دوم” ریخته و گفته است: «در جامعه‌‌ی ولایت فقیه، كه در آن تمام ساخته‌های مدیریت، شعبه‌های “امامت” هستند، تخصصِ علمی، بهای درجه دوم را دارد. بهای درجه اول و بخش اصلی را می‌دهیم به مكتب. در جامعه‌هایی كه مكتب الهی، شكل و جهت آن‌ها را تعیین می‌كند، در انتخاب افراد ـ برای مشاغل ـ باید سوال اول، درجه‌ی پای‌بندی این افراد، به اصول مكتبی باشد، و سوال دوم درجه‌ی تخصص آنها،» (87) و در نمونه‌ای دیگر، در استمرار همین شیوه، سیدعلی خامنه‌ای (رئیس جمهور آن زمانِ حكومت اسلامی) در دیدار با طلاب فیضیه‌ی قم، در تاریخ 26 شهریور 1363 گفت: «یكی از خاصیت‌هایی كه در كار شما (اعضای بنیاد اسلامی خدمات پزشكی امام خمینی) وجود دارد، این است كه ما را به خودكفایی نزدیك می‌كند؛ زیرا طبیب ایرانی، از درونِ اسلامی خودش می‌جوشد، و وجود پزشكان مومن و متعهد به اسلام ـ برای حل كلیه‌ی مشكلات پزشكی مملكت ـ كافی است!» (88) به بیانی دیگر: «دانشگاه، جای تربیت متخصص نیست. هدف نظام آموزشی ما، فقط پرورش خلیفه‌الله است.» (89)  یا مثلا «من به عنوان یك شهروند جمهوری اسلامی، عقیده دارم كه دانشگاه محل یك متخصص نیست؛ بلكه محل یك فرد مكتبی است كه در ضمن، تخصص را هم در آنجا فرا می‌گیرد. ما مساله‌ی مكتبی بودن دانشگاه‌ها را نمی‌توانیم فدای هیچ چیز دیگری بكنیم. نمی‌توانیم ارزش‌های غربی را، به خاطر این كه متخصص كم داریم، یا اصلا نداریم، در دانشگاه‌ها احیاء بكنیم.» (90) به این دلیل و صدها و هزارها فاكت و نمونه‌ی تاریخی و غیرتاریخی دیگر، طیف اول، نیازی به  تخصص‌ امثال بازرگان و دوستانش نداشت. حتما توجه داریم كه جریانِ مثلا ماركسیستی حزب توده ـ كه دقیقا همان دیدگاه طیف اول را نمایندگی می‌كرد ـ همان اول كار، به خدمت جناح راست، كمر بست، و “طیف اول” را از تخصصِ افرادی نظیر مهندس مهدی  بازرگان و یارانش، بی‌نیاز ساخت. اگر طیف دوم و الزاما هم طیف سوم ـ بنی‌صدر و یارانش ـ از حلقه‌ی سلطنت ولایت فقیهی طیف اول، به بیرون پرتاب شدند، به این دلیل بود كه طیف اول توانست ـ با تمام خصلت‌هایی كه دكتر حاج‌سیدجوادی، برای علی اكبر هاشمی رفسنجانی و باندش ردیف كرده‌ است ـ مرحله‌به‌مرحله، تمام اهرم‌های قدرت را تصرف كرده، سر بقیه‌ی قرائت‌های شیعی، از موضوع حكومت را زیرِ آب كند.

ما همین تجربه را چندبار دیگر هم در تاریخ اسلام داشته‌ایم. به عنوان مثال، مگر به حكومت رسیدن خلفای راشدین، تصاحب و تصرف نیمی از دنیای متمدن 1400 سال پیش، تحمیل آپارتاید نژادی و دینی، به تخصص نیاز داشت؟ مگر خلیفه‌ی دوم مسلمین ـ كه همه بر “ساده اندیشی” او متفق‌القول هستند ـ تكنوكرات بود؟ اساسا مگر حكم  راندن ـ با قرائت ولایت فقیهی از اسلام ـ تخصص می‌خواهد؟«اما وحشی طبعی و تندخویی فاتحان (مسلمان) وقتی بیشتر معلوم گشت كه زمام قدرت را در كشور فتح شده به دست گرفتند. ضمن فرمانروایی و كارگزاری در بلاد مفتوح بود كه زبونی و ناتوانی و در عین‌حال بهانه‌جویی و درنده‌خویی عربان آشكار گشت… از همه‌ی این‌ها بخوبی برمی‌آید كه عرب، برای اداره‌ی كشوری كه گشوده بود، تا چه اندازه عاجز بود…» (91) « ناگفته نماند كه در اكثر جنگ‌های صدر اسلام، نیز هدف اكثر جنگجویان، مال‌اندوزی بود. و غالبا بین آن‌ها بر سر غنایم، جنگ در می‌گرفت. و دستگاه خلافت و سازمان اداری آن، آنقدر ضعیف و ابتدایی بود كه قادر به حل اختلاف و ایجاد روش معقولی، برای گردآوری و تقسیم غنایم نبود. تا جایی كه در عصر عمر و دیگران، گاه قالی‌های زربفت و مصنوعات گران‌بهای دیگر را ـ كه مولود نبوغ هنرمندان بود ـ قطعه‌ قطعه، بین خود تقسیم می‌كردند. » (92)  موضوع دیگر، شیوه‌ی رفتار این دو طیف، با دگراندیشان و حق و حقوق ایشان است. احتمالا، كسی نظیر مرحوم صادق‌ قطب‌زاده را نمی‌توان از جریان طیف اول به حساب آورد؛ اما نگاهی به رفتار او ـ در رابطه با موضوع زندانیان سیاسی دگراندیش در زندان‌های شاه ـ خود دلیل محكمی بر عدم تفكیك باورهای این انواع متولیان حكومت مذهبی و شیعی است. با این‌كه قطب‌زاده، متاسفانه ـ خود ـ قربانی قرائتٍ رسمی تمامیت‌طلب (توتالیتاریست) طیف اول، از اسلام حكومتی است؛ اما موضع‌گیری‌هایش ـ دقیقا ـ ناشی از همان تفكر توحیدی مسلمانان؛ یعنی حذف و نفی دگراندیشان است. مهدی تهرانی، در مورد “نقش عجیب صادق قطب‌زاده” قبل از به قدرت رسیدن سید‌روح‌الله خمینی، در كنگره‌ای كه سازمان عفو بین‌الملل، در سال 1975 برای رسیدگی به موضوع حقوق بشر، در ایرانِ دوران پهلوی دوم، در شهر آمستردام تشكیل داده بود، می‌نویسد: «قطب‌زاده نقش عجیبی داشت. او در كمیسیونی كه (شادروان دكتر عبدالرحمان) قاسملو هم در آن شركت داشت، سعی می‌كرد به اثبات رساند كه در زندان‌های ایران، فقط زندانیان مسلمان وجود دارند. خاطرم هست كه همراه با محمود راسخ و بهمن نیرومند، در راهرو  برگزاری كنگره ایستاده بودیم كه قاسملو آمد و گفت: “این مرتیكه كیه؟ من هرچه در كمیسیون تكرار می‌كنم كه در زندان‌های ایران، كردها، كمونیست‌ها، دموكرات‌ها و مذهبی‌ها زندانی هستند، می‌گوید: اصلا چنین چیزی نیست. ملت ایران همگی مسلمان هستند و فقط مسلمان‌ها زندانی هستند.” قاسملو در آن زمان قطب‌زاده را نمی‌شناخت…» (93) به همین دلیل هم، آیت‌الله علی اكبر هاشمی بهرمانی رفسنجانی، آیت‌الله سیدعلی موسوی خامنه‌ای، آیت‌الله خلخالی، اسدالله لاجوردی، آیت‌الله محمد یزدی، آیت‌الله واعظ طبسی، آیت‌الله مصباح یزدی، آیت‌الله جنتی، آیت‌الله خزعلی، آیت‌الله مهدوی كنی، محسن و مرتضی رفیق‌دوست، حتا خود آیت‌الله امام سیدروح‌الله خمینی و دیگرانِ این طیف هم، پیش از آنكه خالق “تزِ ولایت مطلقه‌ی فقیه” باشند، محصول قرائت ولایت فقیهی، از موضوع مذهب شیعه و موضوع اصل شیعی امامت هستند؛ كه تئوریسین‌هایی نظیر علی شریعتی، محمدتقی شریعتی، سید محمود طالقانی، مرتضی مطهری و دیگرانِ این طیف ـ چندسالی قبل از به حكومت رسیدن ایشان ـ زمینه‌ساز آن بوده‌اند. فراموش نكنیم كه جریانی مثل سازمان مجاهدین خلق هم، از بطن همان نهضت (مذهبی) آزادی بازرگان و كانون نشر حقایق اسلامی استاد محمدتقی شریعتی، متولد شده است، و به دلیل همان ماهیت شیعه، اكنون و در آستانه‌ی هزاره‌ی سوم ـ در روند تكامل قهقرایی خود ـ به اصل خویش بازگشته، همان قرائت ولایت فقیهی را نمایندگی می‌كنند. من، در كتاب “زن در دولت خیال” نمونه‌های تجربی‌خودم را، از نگرش ولایت‌فقیهی این امام‌زاده‌ی بی‌عمامه (یعنی مسعود رجوی) نشان داده‌ام؛ كه نیازی به تكرارش نیست، چرا كه حرف‌های مهم‌تری بر زمین مانده است.  در جمع‌بندی نهایی “طیف دوم” بارها به زبان گویای خودش، صریحا، شفاها، كتبا، با تمام امكاناتی كه در اختیار داشته‌ است، به تعریف ویژه از موضوع رهبر، امام، چوپان و ولی فقیه پرداخته‌، هرگونه مردم‌سالاری را نفی كرده، دموكراسی را نافی تحقق آرمان‌های امامت شیعه ـ برای استمرار حكومت اسلامی ـ ارزیابی كرده است. متاسفانه واقعیت این است كه حركتی كه در ایران، در اعتراض به كلیت اسلام حكومتی در حال تكوین است، اگر قرار باشد یك‌بار دیگر هم ـ هم‌چون جنبش تنباكو، انقلاب مشروطه و قیام ضد                سلطنتی ـ اسلامیزه شده، با این آلودگی، رشد یابد، هیچ آینده‌ای برایش متصور نیست. جنبش در ایران، تنها در صورتی به موفقیت خواهد انجامید كه از اساس نافی هر دین، مسلك و مذهبی در حكومت باشد؛ بجز این تكرار چند صد باره‌ی تاریخ ایران است، و الزاما دستآوردی ـ بجز یك سلسله نافهمی‌ها و كج‌اندیشی‌ها و توهم‌پراكنی‌ها ـ نخواهد داشت. به همین دلیل، مرز بین متعهدین به حاكمیت مردم، و “پادشاهی جانشینان خدا” از میان “كفر و دین” نمی‌گذرد. این تقسیم ‌بندی، بین كسانی كه در جبهه‌ی باصطلاح “اصلاح‌طلبی” درون ایران، به مبارزه برخاسته‌اند، الزاما، به شكل لباس هم نیست. هستند “مكلا‌”هایی كه از هر معممی “مشروعه‌خواه” ترند، و بر “اصالت امام” و موضوع “ولایت مطلقه‌ی فقیه” پای می‌فشارند. و لابد هستند معممین (ناشناخته‌ای!) كه دست‌كم ـ به دلیل تجربیات حكومت اسلامی فعلی ایران ـ به این باور رسیده‌اند كه دین باید از حكومت جدا باشد. و دیگر نمی‌توان، در قرن بیست و یكم، قانون اساسی یك كشور را، با تعبیر “سفاهت” از انسان و الزاما نیازش به “امام” و “ولی‌فقیه” آلوده كرد. و لابد هستند علمای دینی‌ای هم كه، به دلیل این همه تجربه‌ی تاریخی، جرات می‌كنند در كنار مردم و ملی‌گرایان ایستاده، موافق نوعی حكومت عرفی باشند. بنابراین، تفكیك بین این افراد، تنها با شناخت نوع نگرش ایشان، به موضوع جدایی دین از حكومت، و حاكمیت مردمی، قابل تعریف است، و نه تفاوت‌هاشان در فرم و شكل لباس. به همین دلیل، علی شریعتی، جلال آل‌احمد، عبدالكریم سروش، مسعود رجوی و خیلی‌های دیگر، كه مبلغ نوعی حكومت دینی هستند، در نهایت، از هر “مشروعه خواهی” مرتجع‌ترند. و مثلا مهدی بازرگان (البته فقط در واپسین سال‌های عمرش) و دیگرانی كه خواهان تفكیك نقش دین از حكومت هستند، از همراهان و یاران مردم ـ در مبارزه برای استقرار مردم‌سالاری ـ شناخته می‌شوند. به همین دلیل هم، باید به مبارزات این دسته از ایرانیان ـ با تمام كاستی‌هایی كه ممكن است به دلیل آلودگی‌های قبلی فكری داشته باشند ـ یاری رساند، تا بتوانند زمینه‌ساز فاصله گرفتن از حكومت دینی، و استقرار حكومتی مردم‌سالار و عرفی بشوند.

پانویس ها:

1 ـ خائنی كه از نو باید شناخت، علی‌اصغر حاج‌سید‌جوادی، ص4

2 ـ همانجا صص 5 و 6

3 ـ همانجا، ص4

4 ـ شیعه‌گری و ترقی خواهی، مهدی قاسمی، ص 104

5 ـ همانجا، ص11

6 ـ  خائنی كه از نو باید شناخت، ص43

7 ـ  همانجا، ص 11 تا 12

8 ـ امت و امامت، علی شریعتی، ص592، به نقل از ملاحظاتی در تاریخ ایران، ص 128

9 ـ امت و امامت، علی شریعتی، مجموعه آثار، صص 402 تا 403

10 ـ به نقل از شیعه‌گری و ترقی‌خواهی، ص12

11 ـ تاریخ اجتماعی ایران، مرتضی راوندی، جلد دوم، صص 162 تا 163

12 ـ سایه‌روشن، نشریه‌ی پر، 175، مردادماه 1379

13 ـ سایه‌روشن، نشریه‌ی پر، 167، آذرماه 1378

14 ـ به نقل از نشریه‌ی اینترنتی ایران امروز، 22 مارس 2001

15 ـ سكسی‌ترین انقلاب جهان! دكتر محمد برقعی، به نقل از نشریه‌ی اینترنتی ایران امروز، چهارم فروردین‌ماه 1380

16 ـ نگاهی به رویدادهای سال 1379، تیرماه، نقل از كیهان چاپ لندن، شماره‌ی 849، 25 اسفند 1379

17 ـ شیعی گری و ترقی خواهی، ص 14

18 ـ امت و امامت، ص592

19 ـ خائنی كه از نو باید شناخت، ص12

20 ـ تنبیه‌الامه و تنزیه‌المله، علامه محمدحسین نائینی، با مقدمه‌ی آیت‌الله طالقانی، ص8

21 ـ اسلام و مالكیت، آیت‌الله طالقانی صص 223 و 224، نقل از اسلام شناسی جلد 2، ص77

22 ـ مالكیت، كار و سرمایه از دیدگاه اسلام، حبیب‌الله پایدار، صص97،217، 231،232، 261 تا 264،
به نقل از مقدمه‌ای بر اسلام‌شناسی، جلد دوم، صص76 تا 77

23 ـ به نقل از تولدی دیگر، شجاع‌الدین شفا، ص 346

24 ـ اسلام در ایران، ایلیاپاولوویچ پطروشفسكی، كریم كشاورز، ص14 ببعد

25 ـ تاریخ ایران از دوران باستان تا پایان سده‌ی هیجدهم، پیگولوسكایا و دیگران، ص 165

26 ـ تاریخ اسلام، دكتر علی‌اكبر فیاض، ص102 به بعد، نقل از تاریخ اجتماعی ایران، جلد دوم، صص 20 تا 21

27 ـ بیست و سه سال رسالت، علی دشتی، ویرایش بهرام چوبینه، صص 201 تا 202

28 ـ مقدمه‌ای بر اسلام‌شناسی، جلد اول، به نقل از تاریخ طبری و روضه‌الصفا

29 ـ تاریخ اجتماعی ایران، مرتضی راوندی، جلد دوم

30 ـ اسلام ایرانی و حاكمیت سیاسی، باقر مومنی، ص403

31 ـ پرتوی از قرآن، جلد اول، آیت‌الله سید محمود طالقانی، ص 42

32 ـ همانجا، ص 140

33 ـ نگاهی از درون به جنبش چپ ایران، مهدی خانبابا تهرانی، جلد دوم، صص 409 تا 410

34 ـ رو در رو با تاریخ، علی میرفطروس، صص37 تا 38

35 ـ آشفتگی در فكر تاریخی، فریدون آدمیت، مهرگان، سال چهارم، پائیز و زمستان 1374، ص 221

36 ـ تاریخ طبری، جلد سوم، ابوالقاسم پاینده، ص 1093

37 ـ بخشی از نامه‌ی ابوبكر، به  مرتدان، نامه‌ها و پیمان‌های سیاسی حضرت محمد (ص) و اسناد صدر اسلام، ص 405

38 ـ خائنی كه از نو باید شناخت، ص 6

39 ـ دو قرن سكوت، چاپ نهم، با مقدمه‌ی مرتضی مطهری

40 ـ پادشاهی خدا، مهندس مهدی بازرگان، ص 78

41 ـ همانجا، ص 74

42 ـ حاكمیت در قرآن، باقر مومنی، آرش، مهر و آبان 1378، ص 44

43 ـ پادشاهی خدا، یاد شده، ص 51

44 ـ همانجا، ص 52

45 ـ  نامه‌ی نهضت آزادی به آیت‌الله خمینی، نقل از نشریه‌ی پر، تیرماه 1367

46 ـ امت و امامت، علی شریعتی، مجموعه آثار 26، صص403 تا 404

47 ـ خائنی كه از نو باید شناخت، ص6

48 ـ شیعی گری و ترقی‌خواهی، ص 50

49 ـ گفت‌و‌گوی بین‌المللی فرهنگ‌ها… شجاع‌الدین شفا، كیهان چاپ لندن، شماره‌ی 800، 11 فروردین 1379

50 ـ جناح راست بیهوده می‌ترسد، سرمقاله‌، ایران فردا، شماره‌ی 60      (28 مهرماه 1378) مهندس عزت‌الله سحابی

51 ـ خائنی كه از نو باید شناخت، ص 5

52 ـ پوستین وارونه، دكتر حسین رزمجو، ص 122

53 ـ همانجا، صص109 و 214

54 ـ نگاهی ازدرون به جنبش چپ ایران، ص334

55 ـ كشف‌الاسرار،سید روح‌الله خمینی، صص 186 تا 187

56 ـ مقدمه‌ای بر اسلام‌شناسی، جلد دوم، ص 69، به نقل از تاریخ فخری، این طقطقی، تاریخ طبری، مروج‌الذهب و روضه‌الصفا

57 ـ تاریخ اجتماعی ایران، جلد دوم، ص72

58 ـ خائنی كه از نو باید شناخت، ص 4

59 ـ همانجا، ص 19

60 ـ مذهب علیه مذهب، علی شریعتی، صص 318 تا 322

61 ـ  نقل از پوستین وارونه، دكتر حسین رزمجو، ص39

62 ـ گفتگوها، علی میرفطروس، صص 49 تا50

63 ـ اسلام ایرانی و حاكمیت سیاسی، باقر مومنی، صص 20 تا 21

64 ـ اسلام در ایران، پطروشفسكی. كریم كشاورز

65 ـ گفت‌و‌گوی بین‌المللی فرهنگ‌ها، كیهان چاپ لندن، شماره 800

66 ـ تاریخ و فرهنگ، استاد مجتبی مینوی، صص285 تا 286

67 ـ به نوبت ایستادگان مرگ، مهدی اصلانی، آرش 72، مهر و آبان 1378

68 ـ خاطرات یك زندانی، از زندان‌های جمهوری اسلامی، دكتر رضا غفاری، ترجمه  الف سامان،
نقل از نشریه‌ی پیوند، هلند، سال دوم، شماره‌ی سوم، شهریور 1377

69 ـ كشتار تابستان 1367، یرواند آبراهامیان، نقل از نشریه‌ی پیوند چاپ هلند، سال سوم، شماره‌ی 23، شهریور 1378

70 ـ فریدون سه پسر داشت، عباس معروفی، ص237

71 ـ چهره‌ها و گفته‌ها، مهدی خانبابا تهرانی، صص 185 تا186

72 ـ متن فتواهای سیدروح‌الله خمینی، برای قتل عام زندانیان، از خاطرات آیت‌الله حسین‌علی منتظری، نقل از نشریه “پر” شماره 182، اسفندماه 1379

73 ـ همانجا

74 ـ نقل از مجله‌ی اینترنتی “گلشن” صفحه خمینی

75 ـ نامه‌ی دكتر محمد ملكی (اولین رئیس دانشگاه تهران، پس از انقلاب) به اكبر گنجی، نشریه‌ی امید زنجان،
به نقل از نشریه‌ی پیوند، چاپ هلند، سال چهارم، دی‌ماه 1379

76 ـ سعید میرمطهری، نفخات‌الانس، پژوهشی در “نقص” ذاتی زبان فارسی، پر 174، تیرماه 1379

77 ـ تاریخ و فرهنگ، استاد مجتبی مینوی، ص 8

78 ـ دیدگاه‌ها، علی میرفطروس، ص 67

79 ـ سید محمد خاتمی، تلویزیون حكومت اسلامی، 18 نوامبر 1997، به نقل از روزنامه‌ی اینترنتی گلشن

80 ـ سید محمد خاتمی، كیهان چاپ تهران، 10 ژوئن 1986، همانجا

81 ـ سیدمحمد خاتمی، تلویزیون حكومت اسلامی، 23 ماه مه 1998، همانجا

82 ـ سیدمحمد خاتمی، كیهان چاپ تهران، 16 اسفند 1367، همانجا

83 ـ خاطرات 1600 صفحه‌ای آیت‌الله حسین‌علی منتظری، به نقل از نشریه‌ی پر 181

84 ـ نامه‌ی نهضت آزادی به آیت‌الله خمینی، به نقل از نشریه‌ی پر شماره 30، تیرماه 1367

85 ـ تاریخ اجتماعی ایران، جلد دوم، ص 42، به نقل از التنبیه والاشراف مسعودی و تاریخ اسلام دكتر علی‌اكبر فیاض

86 ـ خائنی كه از نو باید شناخت، صص 7 تا8

87 ـ محمدحسین بهشتی، رئیس دیوان عالی كشور، سخنرانی در حسینیه‌ی احمدیه، 30 آبان 1359، نقل از “تولدی دیگر” شجاع‌الدین شفا، ص 421

88 ـ سیدعلی خامنه‌ای (رئیس جمهور آن زمان جمهوری اسلامی) در دیدار با طلاب فیضیه‌ی قم، 26 شهریور 1363، همانجا، ص 422

89 ـ كاظم اكرمی، وزیر آموزش و پرورش، در مصاحبه‌‌ی رادیو تلویزیونی، 23 آبان 1363، همانجا، ص 422

90 ـ سید حسین موسوی، نخست‌وزیرِ (آن زمان حكومت اسلامی)، در مصاحبه با روزنامه‌ی كیهان، 26 شهریور 1363، همانجا، ص 422

91 ـ دو قرن سكوت، عبدالحسین زرین كوب، ص 90

92 ـ  تاریخ اجتماعی ایران، جلد دوم، ص 110

93 ـ نگاهی از درون به جنبش چپ ایران، ص 385

94 ـ روند كشف حجاب و واكنش روحانیان، حمید بصیرت منش، مهرگان سال هشتم، شماره 1، بهار 1378

95 ـ رگ تاك، دلارام مشهوری، جلد اول، ص127

96 ـ تاریخ اجتماعی و سیاسی ایران، در دوره‌ی معاصر، سعید نفیسی، جلد 2، ص 38، نقل از رگ تاك

97 ـ همانجا، ص 39

98 ـ تاریخ اجتماعی ایران، جلد دوم، صص61 تا 62

99 ـ به نقل از تولدی دیگر، شجاع‌الدین شفاء