یادداشتهای دیمی: 7 نوامبر 2007 میلادی

 

 

 

چندی پیش که با مترو در شهر بن از جایی به جایی میرفتم، یکی از این فرقانیهای بازنشسته را دیدم - که مدتها دلال جریان مذهبی مجاهدین هم بود - و تازه بلانسبت «هنرمند» است و تئاتر مرتکب میشود. الدنگ به جای هر حرفی، بی رودربایستی افاضه فرمود که: «اینجا زمین خداست. کسی که خدا را قبول ندارد، نمیتوانند زمین خدا را غصب کنند و اینجا زندگی کنند.» داشتم از خنده میمردم. بدبخت داشت مساله میگفت که لابد زمین غصبی نماز ندارد... طفلک آخوندک... این تازه ترین مدل حکم اعدام است، به دلیل عقیده، آنهم از سوی یک فرقانی بدبخت فراری که خودش و باندش از اولین گروههای تروریست اسلامی پس از افتضاح تاریخی سال 1357 هستند. جالب این که زن این حاجی که او هم فرقانی بوده، از خود این بابا فالانژتر است.

 

زنک در یکی از نشستهای مجاهدین به ابراهیم ذاکری «شهید راه سرطان» که مسئول کمیسیون تروریسم این جریان بود و دیگر نیست، با اصرار رهنمود میداد که چرا مرا نمیکشند تا از شر انتقادهایم خلاص شوند.از دیگر شکر میل کردنهای این بانو یکی هم این است که هر وقت خبر میشود زن و مردی بدون کاغذ باهم هستند، شلوار کردی اش را میکشد به پاش و میرود دم در خانه ی مردم به حشر کشیدن و آبروریزی کردن. اینها بلا نسبت بلا نسبت شما «اپوزیسیون» حکومت اسلامی هستند!!

 

خواب عجیبی دیدم. خانه ای که در آن زندگی میکردم، بدون اطلاعم تخلیه شده بود و به جایی دیگر منتقلش کرده بودند که هم به محل کارم دور بود و هم هیچ چیز درست و حسابی نداشت. تازه خانه ی بابا و مامان را هم جابجا کرده بودند. اما خانه خاصیتی داشت که این دخترک آتشپاره نمیدانم چه میکرد که همزمان از خودش عکس و فیلم میگرفت و عکسهاش روی پنجره ها میافتاد. اگر کمی حوصله داشتم، یا اصلا بلد بودم، این ایده میتوانست «انقلابی» در تکنیک ایجاد کند و مرا از این بی پولی و پیسی درآورد. حیف.

 

بعضی وقتها که حوصله دارم و دلم تنگ میشود، اسمم را که تنها یادگار بابا جان نازنینم است، میزنم تو یکی از این جستجوگرها مثل گوگل و یاهو و... تا ببینم تا کجای این دنیای گل و گشاد مجازی اینترنتی را فتح کرده ام، و تا کجاها را نوازش و یا گاه زخمی کرده ام. این هم مرضی است. درست مثل مرض شمردن خواننده ها در شمارشگر سایتم. ولی مرض بدی نیست. یک کمی «خود شیفتگی» توش هست، ولی چون به کسی آزاری نمیرساند، اجازه میدهم بدون سانسور و سرکوب در خودآگاه و ناخودآگاهم عمل کند.

 

همین چندی پیش زدم تو گوگل و یک دفعه دیدم در صفحه ی اول سایتی به نام ... – بهتر است اسمش را نیاورم که معروف نشود – اصلا لابد پاچه ی مرا گرفته است که اسمش را ببرم و معروفش کنم. فوتینا!

 

نوشته بود فلان کسک مرا طلاق داده چون روابط مشکوکی با وزارت اطلاعات جمهوری اسلامی داشته ام... یا کس دیگری زیر یکی از داستانهایم کامنت داده و پرسیده است: «خانم فلانی از وزارت اطلاعات چه خبر؟» بعد مثل این که دلش خنک نشده باشد، دوباره نوشته بود: «آمده ای اینجا این سایت را هم وزارت اطلاعاتی کنی؟» در مورد وزارت اطلاعات حکومت اسلامی چیزی نمینویسم. لازم نیست. کارهام خودشان گواه «ارتباط»م با این آدمکشان هستند، مگر این که مثل آن دیوانه ی کبیر مجاهد سابق معتقد باشیم که وزارت اطلاعات در تقسیم کار اداری اش، بخش نقد اسلام و نقد مردسالاری را به من واگزار کرده است؟! هاهاها

 

در مورد طلاق اما باید بگویم که والله در تمام عمرم فقط و فقط دوبار ازدواج کرده ام. یکبار هم عیال اولی یا همان پدر بچه ها را طلاق داده ام – چون من تقاضای طلاق کرده ام – و آن درست 20 سال پیش بود، پس از این که دخترم به دنیا آمد؛ که مردی بود خوش قیافه، با موهایی بسیار بسیار پرپشت و مشکی که فقط دو سال از من بزرگتر بود [یا هست] و الان با همسر و دو پسر نازش در کشور برژیت باردو و ژولیت پینوش زندگی میکند و بچه ها مرتب به دیدنش میروند. ازدواج دومم همچنان برپاست و هنوز به طلاق نکشیده است – زبونت را گاز بگیر دختر! – بنابراین کدام الاغی مدعی شده است عیال من بوده که طلاقم داده است؟! نکند «چیز»ها از این گه های زیادی میخورند؟! این هم دومین فوتینا! اما این که چرا هر فصل، کتاب تازه ای منتشر میکنم، دارندگی است و برازندگی. لابد آن پروفسور [!] عمله که بلد نیست چهار تا کلمه فارسی بنویسد و کارهای «پژوهشی» اش هم کپی برداری از کارهای من است، خواننده ندارد که ناشری کتابش را چاپ کند. حسود هرگز...!

 

این از سایت ننری که عمله ها را پروفسور جا میزند و میخواهد با گرفتن پاچه ی من معروف شود! تازه یکبار از همین پروفسور نمکی، تلفنی پرسیدم: «آقاجان یادتان هست فلان جا و فلان جا و فلان جا، فلان شکر را علیه من میل فرمودید؟!» بالکل زد زیرش و گفت: «راست میگی دخترجون؟ من اصلا یادم نیست دختر جون! جدی میگی دختر جون! چطور اصلا یادم نیست دخترجون!» جالب این که آثار شکر میل کردنهای این پروفسور بیمزه هنوز تو اینترنت هست. این هم از آن عالیجناب پروفسور...

 

جای دیگری یکی نوشته بود: «خانم فلانی، شما اسم کوچکتان هیتلر نبود؟!» اولندش عرض کنم «هیتلر» اسم نیست و اسم خانوادگی است. اسم حاج آقا سید هیتلر نازنین، آدولف بود. اما اسم من – به دلیل تانیث – سید میرآدولف هیتلر موسوی الطباطبایی الحسینی نیست که نیست. نه سبیلم چخماقی است، نه گوبلزی تو آستینم دارم، نه کوره آدمسوزی راه انداخته ام و نه دنیا را به آتش کشیده ام. نه خاتمی را به میدان فرستاده ام. تازه نه فاشیستم و نه راسیست. البته بعضی وقتها با قزوینیها و رشتیها و آذریها و شیرازیها و مشهدیها و یزدیها و... شوخی میکنم، اما فاشیست و راسیست نیستم. البته نفهمیدم چه مطلب فاشیستی ای نوشته ام که متهم شده ام به این که «اسم کوچکم هیتلر» است! این «شکر میل فرمودن» در اینترنت بود، ولی مطلبی که این آدم ابوالبشر عهد دقیانوس را به جنبش واداشته بود تا چنین کامنتی بدهد، نبود. این دومین نوازش اینترنتی!

 

خانمی نوشته بود که خوشحال است همجنس من است و پیشنهاد کرده بود که جوانان به جای چت کردن و وقت گذرانی بیخودی، اسمم را بزنند تو گوگل و کارهای مرا بخوانند. خوشحالم که چنین طرفدار نازنینی دارم. یک ماچ آبدار از همینجا براش میفرستم که اگر بهش رسید و دیگران این وسط/مسطها نفله اش نکردند، جوابش را برام بفرستد. قربون هرچی آدم چیز فهم و بامعرفت.

 

جوانکی لابد در جواب همین خانم نوشته بود که: «بابا این که خیلی خیکی است. شکل هایده است!» راستش از این اظهار نظر فاضلانه و تخصصی کلی کیف کردم. وقتی جوانتر بودم دور از حالا، دور از حالا خاله جان میگفتند شکل «شهناز تهرانی» هستم. هایده و شهناز تهرانی. یکی از یکی خوشگلتر. خاصیت تپل بودن همین است دیگر!! یکی دیگر نوشته بود که نه تنها خوشگلم که خیلی هم سکسی هستم. این را دیگر نفهمیدم که چطور میشود این همه گوشت و چربی – که با هیچ ترفندی جمع و جور نمیشوند - سکسی باشند؟! حتما این آقا مرلین مونرو و کلودیا شیفر و کایلی مینوک را ندیده – که نمیشود – حتما نپسندیده که مرا «سکسی» تعریف کرده است. مرسی، ولی خودمانیم بدم نمیآید کمی از چربیهای دور و بر کمر و شکمم فاکتور بگیرم، اما این شکم دله ی صاحبمرده نمیگذارد! خواننده ی دیگری کامنت داده است که: «این خانم فلانی کارش خیلی درسته. انگار مترجم هم هست. خیلی با استعداده.» و از بازچاپ داستان «قورباغه ی دون ژوان» در آن سایت تشکر کرده است.

 

نامه ها و اظهار لطفها فراوانند. اظهار لطفهای تهمت و توهین هم در هیئت کامنت کم نیستند. اما یکی از این کارها که کمی به فکرم واداشت، نامه ای بود از آقایی که داستانی نوشته بود به نام «علی استالین» و در نقش علی استالین داستان عایشه ی من قصه ای پرداخته بود که خواندنی است. از نویسنده اش اجازه گرفته ام آن را در بخش «از دیگران» بگذارم.

 

من اما خودم داستان «عایشه» را دوست ندارم. دوست ندارم چون واقعی است. چون توش طنز نیست. چون نمیتوان از کسی کاریکاتور ساخت و به ریشش خندید. چون داستان زندگی روزمره ی همه ماست. خیلیها از آن خوششان آمد. مهستی عزیزم نوشت: «به این میگویند ادبیات زنان!» دکتر تورج پارسی نوشت: «خواندن این داستان را به قول حافظ جزو عمرم حساب کردم.» دکتر سیروس آموزگار تلفنی کلی تشویقم کرد که آن را تبدیل به رمان کنم. دست کم سه آدم گردن کلفت در باره اش نقد نوشتند که دیدم. و حالا خواننده ی مردی که سال گذشته آن را در وب سایت گویا نیوز خوانده بود، در هیئت علی استالین داستانی قلمی کرده است.

 

من اما آنجا ننوشتم که علی استالینی که من میشناسم «پدوفیل» بود و به هیچ بچه ای رحم نمیکرد. ننوشتم که وقتی دخترش کوچک بود، مینشاندش کنار دستش تو اتومبیل و همانجا با فلان دخترش بازی میکرد و اسم فلان دخترش را گذاشته بود: «دنده لوکس» ننوشتم که وقتی پسرش را ناز میداد، آن زمان که کوچولو بود، بهش میگفت: «جاکش کوچولو» ننوشتم که به همین «دنده لوکس»ش میگفت: «جنده کوچولو». ننوشتم که این علی استالین سیاسی کار مارکسیست/لنینیست مداح مذهبیها وقتی دخترش کلاس هشت بود و عاشق پسرکی شده بود، از مدرسه بیرونش کشید و نگذاشت دیگر مدرسه برود. و حالا همین دخترک سواد ابتدایی خواندن و نوشتن ندارد. طفلک حتی بلد نیست یک نامه ی چهار خطی بنویسد. ننوشتم که از تصدق سر بابای «غیرتی» بی غیرتش وقتی میخواست در همین اروپا دوره ی آرایشگری ببیند، برای شرکت در امتحان ورودی، مسائل ساده ی نسبت و تناسب را تلفنی از دیگران میپرسید. باید به او میگفتند: «وقتی دو کیلو گوجه فرنگی چهار مارک میشود، سه کیلو حتما شش مارک میشود!» و تازه آن را هم نمیفهمید.

 

همین علی استالین پیر که هم الکلی است و هم تریاکی، این جا که همین دخترش دوست پسر گرفت، ایستاد تو راهرو یک ساختمان بلند چند طبقه که کلی ایرانی هم آنجا بودند و عربده کشید که: «جنده، جنده، تو مثل مادرت میدهی. اصلا آمده ای آلمان که هی بدهی و هی بدهی!» لیس زدن فلان دختربچه ی دوسال و نیمه ی فلان زن بدبخت را نمینویسم که بچه را میترساند که: «اگر به مادرت بگویی، او را میکشم و تو را برای همیشه پیش خودم نگه میدارم.» امیدوارم علی استالینی که برای راوی داستان عایشه نامه ای این گونه نوشته است، از جنس علی استالینهای پدوفیل نباشد. با این همه در یادداشتی برای نویسنده ی داستان علی استالین از قول راوی داستان «عایشه» نوشتم: «نمیدانم بخندم یا گریه کنم؟! من اما الان خوشبختم و خوشبختم که تو دیگر نیستی و چه خوب که نیستی. شاید اگر بیشتر میماندی، تو را میکشتم و الان پشت میله های زندان بودم.» واقعا دست مریزاد به این علی استالینهای همه فن حریف!! خاک بر سرشان!

 

 

ادامه دارد

 

 

 

نادره افشاری  ©  2007-2012

    www.nadereh-afshari.com