فرکانس ِ بودن (2) - 7 اوت تا 29 سپتامبر 2008 میلادی

 

 

7 اوت 2008 میلادی

به نظر من فرهنگ، ادبیات و هنر اساسا نباید سیاسی باشد و یا در خدمت سیاست خاصی باشد. ادبیات و فرهنگی که در خدمت سیاست و منویات سیاسی خاصی باشد، میشود ادبیات فاشیستی، ادبیات اسلامی، ادبیات استالینیستی و ادبیات و هنر ایدئولوژیک. هنر هیچ ظرفی برنمیدارد و اصلا هنر در آزادی و آزادگی ی آفریننده اش میشکفد. هر وقت هنر و فرهنگ و ادبیات را سیاسی کردیم، در واقع هنر را و آفریننده ی هنر را به زنجیر کشیده ایم... بیخود نیست که در ایران ِ تحت حاکمیت اسلامی، ادبیات و هنر مزه ی کاه و جو پوسیده میدهد...

 

9 اوت 2008 میلادی

امروز تولد این گنجشگه بود و همه ی روز را با هم بودیم. خوش گذشت، ولی خیلی خسته شدم.

 

با آشنایی حرف میزدم. من و او که به هم میرسیم، بیشتر در باره ی اسلام و اسلامیستها و آخوندها و خمس و ذکات و این چیزها حرف میزنیم...

 

به نظر من دوران آخوندها و موضوع تقلید و مرجع تقلید و خمس و ذکات و این مزخرفات تمام شده است. انقلابِ ارتباطات و آگاهی، همه ی این دستاوردهای دوران جاهلیت و نفهمی و بیشعوری انسانها را به سطل ذباله میریزد.

 

10 اوت 2008 میلادی

یادم رفت بنویسم که یکشنبه ی پیش – امروز هم یکشنبه است - ح.الف. تلفن کرد که آیا شما ارتباطی با این جماعت مصدقی چیها دارید؟ گفتم: نه! گفت: ولی داستانهای شما در سایت یکی از گنده های این جماعت بازچاپ میشوند. گفتم: خودشان برمیدارند. بین من و اینها هیچ ارتباطی نیست. مصدقی هم نشده ام. به نظر من مصدق یک آنارشیست بود و مملکت را داشت با پوپولیسمش به باد میداد، با آن شمس قنات آبادی و کاشانی...اش. اصلا از بعد از مشروطه تنها در دولت مصدق بود که رئیس قوه ی مقننه یک آخوند شد – البته منهای دوران حکومت آخوندها - و این که رئیس قوه ی مجریه ششماه و بعد هم یکسال اختیار قوه ی مقننه را با شانتاژ دستش بگیرد و در قوه ی مقننه دخالت کند و اصلا قوه ی مقننه ی مملکت را بالکل تعطیل کند. بعد هم تروریستهای قاتل کسروی را آزاد کند و در قوه ی قضائیه دخالت کند و بعد هم با آن آنارشیست بازی اش مملکت را به باد بدهد... که خوشبختانه نشد... البته 25 سال بعدش کشور به باد رفت... و خوراک همان روسها و آخوندها شد... و شکست خوردگان در آن بلوا شدند انقلابیون اسلامی... همان توده ایها و آخوندها مملکت را بالا کشیدند و... خلاصه ...

 

مطمئنش کردم که بابا هیچ ارتباطی نیست... حتا کششی هم نیست... اینها همه شان رفوزه اند... خیالش راحت شد و خداحافظی کرد و رفت...

 

11 اوت 2008 میلادی

دیروز «دوست» اینجا بود. با من همه ی این محله را گشت. هم دریاچه ی این پشت را دید و هم جنگل زیبای این حوالی را و هم زمینهای ورزش را... و هم مرا که با پیراهن نارنجی یقه بازی در حیاط خانه ام غاز میچراندم لابد... امروز اینجا زیباتر از همیشه بود. نگاه دوست دلپذیرترشان کرده بود...

 

وقتی کسی را نداری که انتظارت را بکشد، کجا میروی؟

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

12 اوت 2008 میلادی

امروز در یکی از این «زن روز» های اروپایی مقاله ای خواندم در مورد این که کدام عشق میتواند بیماری باشد؟! کدام زندگیهای دونفره آینده ندارند و کدام زن یا مردی عرضه ندارد، یا نمیتواند دوام زندگی اش را تضمین کند...چون میترسد «پارتنر»ش را از دست بدهد. و برای حفظ وضع موجود، هی خودش را کوچک میکند و هی بیخودی برای کارهایی که نکرده است، عذرخواهی میکند، تا این که بالاخره آن روی سگش بالا میآید و همه چیز را به هم میریزد و میگذارد و میرود. وقتی، هم عاشق باشی و هم عذاب بکشی، عشقت، ناسالم است.

           

دیروز نقدی از مهستی شاهرخی خواندم در مورد کتاب «دکتر ن زنش را از مصدق بیشتر دوست دارد» باید کتاب جالبی باشد. نقد مهستی که جالب بود.

 

داستان تازه ای نوشته ام به نام «زندگی مامانی اینترنتی» که فعلا ازش خوشم می آید. وب سایت «خبرنت اینفو» چند داستانم را به صورت صوتی منتشر کرده است. جالب است. مخصوصا داستان «کچلها جمع بشین...» و عکس مامان و من... آخ... مامان... یادش بخیر...  

 

16 اوت 2008 میلادی

دیروز که بعد از یکسال دامن پوشیده بودم و کفش پاشنه بلند، محکم عینهو  فیل خوردم زمین و الان دست و بالم همه زخمی است. نزدیک مطب دکترم بودم و شلان شلان و زخمی رفتم آنجا که حواله ام داد به دکتر جراح و خلاصه واکسن ضد کزاز، آن هم دوتا  و عکس و پانسمان و بعد هم چند روز استراحت... امروز را فعلا خانه ام و کلی درد داشتم. زمین که خوردم کلی به خودم خندیدم... خنده دار هم بود...

 

دیشب هم در یکی از اتاقهای پالتاک در مورد زبان فارسی حرف زدم و افاضات فرمودم که باید زبان پارسی را پالوده کرد و درست و تازه و ساده و در عین حال قشنگ این زبان را نوشت. وظیفه ای که خودم برای خودم قائلم.

 

امروز از ناهار خوردن با پسرم واماندم... حیف... هوا کلی خوب بود و میشد حسابی خوش گذراند. شاید فردا که یکشنبه است، بیرون رفتم... فعلا که تمرگیده ام در خانه...

 

دلم برای «دوست» تنگ است، خیلی تنگ است. حیف که زبان هم را نمیفهمیم...

 

17 اوت 2008 میلادی

م. میگفت داستان عشق تو و این «دوست»ت شده است یک سریال تلویزیونی و ما منتظریم ببینیم بالاخره کارتان به کجا میکشد. میگفت تو عاشق نصف این مرد هستی. نصفش را میخواهی و نصف بقیه اش را نمیخواهی و مشکلت هم همین است. میگفت هر بار داستان عشقت را از زاویه ای دیگر مینویسی و این قشنگش میکند. الف هم از داستانم تعریف کرد... از همین داستان «زندگی مامانی اینترنتی» که بخش ششم سریال عشق من است... تا ببینم چه میشود. خانم یا آقایی هم در کامنتی از داستان تعریف کرده بود. پری صفاری کتاب «زن در دولت را خیال» را گذاشته است در وب سایتش. به قول آریانه فعلا نانمان تو روغن است...کلی دیگران به ما حال میدهند و از کارهامان تعریف میکنند...

 

20 اوت 2008 میلادی

حالم اصلا خوب نیست. با همه دعوا دارم. کلافه ام. دیروز بهتر بودم ولی یک کلمه انچنان آتشم زد که تا حالا دارم میسوزم. ای بخشکی شانس...

 

دیروز تولد این جوجه بود که کلی از اینجا دور است. فقط توانستم تلفنی دوبار در دو تاریخ ایرانی و فرنگی تولدش را تبریک بگویم. قرار است آخر این هفته بیاید اینجا و خودی بنماید. آخی... 28 مرداد 1360 تهران... من و بیمارستان و دوقلوهای من که پسرکم مرد و دخترکم همین است با وزن 1800 گرم و قد 42 سانتیمتر... تازه شق القمر کرده ام که  در آن کشت و کشتارها و بگیر و ببندها خودم نفله نشدم... هروقت به مناسبتی این دوره ها در ذهنم دوره میشوند و مخصوصا اگر هوا هم بد باشد، کلی کلافه میشوم.

 

هر دوی این جوجه ها مردادی هستند.

 

چند داستانم را با صدای خودم ضبط کرده ام و این کار همچنان ادامه دارد. البته خسته ام میکند. انگار همه ی دردی را که هنگام نوشتن داستانها داشته ام، دوباره بازنواخت میشوند... این هم مرض... این هم مرض... بگیر بتمرگ زن حسابی... ول کن این مسخره بازیها را...خودخواهیها  و خودنماییها که نمیگذارند...

 

7 سپتامبر 2008 میلادی

یادم رفت بنویسم که در شماره پیشین فصلنامه ی کاوه ی مونیخ داستان «تهران محشر است» من چاپ شده بود – البته با تغییر نام زیر عنوان «تهران واقعا معرکه است» - و عباس پهلوان آن را در روزنامه ی عصر امروز در امریکا بازچاپ کرده، به نقل از کاوه و دکتر عاصمی مجله را برید و برام فرستاد، با کلی لطف و مهربانی... چقدر مهربانی خوب است و چقدر بدجنسی و حسودی بد... مگه نه؟!

 

9 سپتامبر 2008 میلادی

 این تکه ای است از کامنتی که آشنایی در مورد نقدی که بر کارهای آریانه نوشته بودم، نوشته است در وب سایت فرهنگ و هنر:

«سرکار بانو افشاری گرامیٍ، دست مریزاد. کاش من هم میتوانستم به این زیبایی به شاعر عزیزمان به خاطر سروده های دلنشین او شادباش بگویم. من هم مثل شما همیشه شعرهای آریانه یاوری را با اشتیاق میخوانم و لذت میبرم، و شجاعت و گستاخی او را میستایم.»

 

11 سپتامبر

 این را جوانی از ایران برام فرستاد. قشنگ است، نه؟

 «مهم اين نيست که تو اَدد ليست مسنجرمون چند نفر اَدد شدن. مهم اينه که تو قلبمون فقط یک نفر ادد شده باشه که با هم آن بشيم، باهم آرشيو زندگی رو دوره کنيم و با هم آف بشيم. امّا بايد يادمون باشه پسورد دوستيمون رو جوری بسازيم که

کسی نتونه هکمون كنه.»

 

29 سپتامبر 2008 میلادی

 این کامنتی است بر داستان تازه ام «لیاقت خوشبختی»:

 

درد مشترک
مهراوه

 

2008-09-28 17:25:57

 

«سلام عزیز. خوبین؟
آدمها خودشان را هنوز نشناخته، به دنبال خوشبختی میدوند. تا خویشتن را به روشنی تعریف نکنیمف نمیتوانیم تعیین کنیم که چه چیزی یا چه گونه انسانی ما را به درک خوشبختی رهنمون میسازد... من آدمهایی را دیده ام که میگفتند به دنبال روحی زیبا و بزرگ بوده اند، اما در هنگام آمدن آنچه که در وصفش سخنسرایی میکردند، ناگهان دیدند که عشقشان و نیازشان چیزی جز جاذبه های به چشم سر دیدنی نبوده است... و رها کردند هر آنچه که میگفتند را...
من خوشبخت بودم و هستم، چون برای زیستنم سرم را همواره رو به آسمان رو به انسانها نگاه داشته ام...و برای شادی هایشان بهای بزرگی پرداختم.
ممنونم از نوشته ات. ذخیره اش کردم.


از اهالی قلم. ایران»

 

ادامه دارد

 

 

نادره افشاری  ©  2007-2012

    www.nadereh-afshari.com